Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
آخرین سکس نینا با مهدی
داستان سکسی

آخرین سکس نینا با مهدی

سلام این داستان شاید خیلی طولانی باشه برای بعضیا شاید زیاد تو اینجور نوشته ها وارد نباشم و هر کس می تونه هر فکری داره برای خودش نگهداره ولی این تکستی که مینویسم بخشی از زندگیم بوده پس لطفا فوش بیخود ندید اسم من نینا راستش وقتی ۱۲سالم بود پدر و مادرم و از دست دادم و داییم منو بزرگ کرده داییمم ۱۲سال ازم بزرگتره برای همینم زیاد در مورد پسرا برام سخت نمی گیره چون من خودم با دوستای داییم بزرگ شدم من یه دوست دوران بچگی داشتم و دارم که البته دیگه تقریبا چهار ساله دوستم نیسن واقعا عاشقانه دوسش داشتم و دارم اسم اون پسر مهدیِه. منو مهدی با هم بزرگ شدیم از اول و بعد ها سر سکس با هم مشکلی نداشتیم چون همو خیلی دوس داشتیم سعی میکردم راضی باشه همیشه و خب اذیت نشه اونم با من همین رفتارو داره این داستانی که دارم مینویسم اخرین سکس منو مهدیه

بعد از ظهر تیر ماه بود که طبق معمول مهدی زنگ زد که حاضر شو جلو در خونه تونم منم زود یه خط چشم و یه رژ زدم رفتم بیرون ولی هنوز نیومده بود دو دیقه واستادم تا اومد سر همین موضوعم دعوامون شد که ای کاش نمیشد و من باش قهر کردم اونروز قرار بود با دوستاش بریم برای یکی از دوستاش که اسمش علیه شلوار لی و لباس و کفش بخریم چون من قبل ازین که دوس دختر مهدی باشم با همشون دوست بودم همبازی بچگیامن هیچی با هم رفتیم خرید ولی یه کلمه ام حرف نمیزدیم مهدی سعی میکرد دستمو بگیره ولی هی به یه بهونه در میرفتم چون واقعا بش مشکوک بودم خرید و که کردیم قرار شد مهدی منو ببرت کرج چون شبش داییم چن تا مهمون داشت و میخواست مهمونی رسمیشو تو ویلامون بگیره تا رسیدیم جلو در خواستم زرود پیاده شم که یه وقت باهام نیاد تو چون نمیخواستم اون روز بینمون چیزی بگذره ولی مهدی ماشینو اورد تو موقع اومدن تو جلو در وقتی کلیدو انداختم از پشت کمرمو گرفت ولیمن خودمو ازش جدا کردم ولی با اینحال منو بر گردوند به طرف خودش و شروع کرد لبامو خوردن ولی ازون جا که چس کن زده بودم به برق میخواستم که تمومش کنه ولی اینبار شروع کرد به خوردن گردنم منم دیگ اصراری نداشتم که ت کنه چون بدنم تو بغلش شل شل شده بود منو خوب میشناخت بغلم کرد منو گذاشت رو میز ناهار خوریمون و شروع کرد به خوردن لبم انقد اونروز قلبش تند میزد که انگار هنوزم نبض لبشو رو لبم حس میکنم به جای اینکه داغ باشه دستاش یخ کرده بودن نمیدونم چرا شاید میترسید که داییم برسه اروم دستشو گذاشت از رو لباس رو سینه هام و دکمه هامو باز کرد بعدم شروع به خوردن سینه هام کرد بعدم صاف شد و دکمه های بولیزشو شروع کرد به باز کردن من فقط چشمم به گردن و صورتش بود و اینکه امروز چرا اینجوری شده (من از بچگی اسب سواری ام میکنم و بخاطر اسب سواریم پرده نداشتم برای همینم مشکلی با پرده نداشتیم برای همینم اونم اصرار نداره از پشت کاری کمنه کمه دردم بگیره )منم سعی کردم از رو میز که منو خوابونده بود بلند شد و به مهدی کمک کنم کمربند مهدی تو دستم بود و داشتم به زور بازش میکردم و اونم با همون حالت مهربون و خما همیشگیش به من میخندید و میگفت عشقم خودم داشتم بازش میکردم انقد تلاش نکن ولی تا اینو گفت من دکمه رو باز کرده بودم خودش دکمه ی شلوار لی شو باز کرد و من اروم شلوارشو کشیدم پایین ولی دستمو گرفت و نذاشت و بغلم کرد و گذاشتتم رو زمین گفت حالا در بیار منم شلوارشو کشیدم پایین و کیرشو گرفتم دستم خو سایزش بزرگ نیس اونقدر متوسطه لبمو گذاشتم سر کیرش و اول بوسش کردم و بعد اروم شروع کردم به لیس زدن پاهاش بغل دستم کاملا میلرزید برا همین بعد ۳۰ثانیه بش گفتم دراز بکشه که منم راحت تر باشم وقتی دراز کشید خم شدم روش و صورت و لباشو بوس کردم نشست و منو بالا گرفت و کیرشو دم کسم تنظیم کرد و اروم از شونه هام گرفت و منم باهاش همکاری کردم اولش خیلی اروم بالا پایین میرفتم ولی کم کم تند شد و با اخ و اوخ اون صدای منم رفت بالا منو بلندکرد و خوابوند رو زمین و یه دستمال کاغذی اورد و ابمو پاک کرد وقتی خیلی حشرش میزرد بالا اینکارو میکرد برای اینکه دوس داشت کیرش سخت تر بره تو دوس نداشت لیز باشه منم دوس نداشم برا همین پاک کرد ابمو دوباره کرد تو ولی اینبار خیلی شدید تر جوری که حس میکردم تا روده هام میره و میاد دیگ کم کم داشت شدید ترش میکرد که صدام در اومد و گفتم دلم درد گرفت اروم تر و اونم ارومترش کرد و شروع کرد به خوردن لبام و نفسای عمیق میکشید دیگ صداش کاملا رفته بود بالا فهمیدم میخواد ابش بیاد یهو حس کردم توی کسم داغ داغ شد فهمیدم ابشو ریخته تو پا شد و خودشو جم و جور کرد و منو بغل کرد بعدم با هم رفتیم حموم و رفتیم تو اتاق که بخوابیم یکم وقتی میخواستم بخوابم از پشت گردنمو کم گاز میگرفت منم بازم دلم میخواست برگشتم طرفش و لباشو بوس کردم نشست رو تخت و منو کشید رو خودش لخت بودیم مهدی شرو کرد به خوردن سینه هام و پاشد که برگرده تهران ولی من همش اویزونش بودم و بوسش میکردم یهو با خنده منو خم کرد رو میز و از پشت کرد تو کسم و اروم از پشت بوسم میکرد تا اینکه برای دومین بار ابش اومد و ریخت تو دستمال کاغذی و بعد لباساشو پوشید و کلی بوسش کردم و تا دم ماشینش اومدم و بعد رفت همون شب تو مهمونی چن بار به مهدی زنگ زدم ولی جواب نمیداد به هر کدوم از دوستامون زنگ زدم ولی جواب نمیدادن اخر ساعت ۱۲بود که وسط مهمونی بهم دوست دختر یکی از بچه ها که دوست خودم بود زنگ زد و گفت میخوام یچیزی بگم هول نشو مهدی امروز وقتی داشته از ماشین پیاده میشده با یه وانت تصادف میکنه تمام زندگیه من همون شب تموم شد و هیچی دیگ نفهمیدم دو ماهم نابود شد همش میخواستم بمیرم ولی نمیدونسم که اصلا مردنی در کار نیست مهدی فقط فلج شده بپد و برای اینکه زندگیم خراب نشه به همه گفته بود که بم بگن مرده ولی الان که بازم هست نمیتونیم مثل قبل باشیم چون دیگ اون نمیخواد ببخشید اگه طولانی بود.

نوشته: نینا

Leave a Comment