Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
آخرین سکس - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

آخرین سکس

روز به روز به هم نزدیک و نزدیکتر میشدیم، هر بار که میخواستم برم ببینمش حال و هوای خاصی پیدا میکردم دوست داشتم تو چشمش زیباترین باشم، زمان بیشتری جلو آینه می ایستادم، فقط به خودم میرسیدم، همیشه لباسای متنوع میپوشیدم و میخواستم چشمشو پر کنم، دوست داشتم فقط مال من باشه و تنها به من نگاه کنه، خیلی دوستش داشتم خیلی……

بعد از اون روز لابه لای حرفاش میشد فهمید که بهم نیاز داره، تند تند زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد، به هم وابسته شده بودیم اما این وابستگی یک چیزی کم داشت اونم سکس بود، باید به هم نزدیک میشدیم، باید ارضا میشدیم تا آروم بشیم، هم من هم سامی نیاز داشتیم که تو بغل هم باشیم، هم و نوازش کنیم، هم و بوسه بارون کنیم، هیچ ابایی هم نداشتیم، گاهی عذاب وجدان میومد سراغم که نه این کار گناهه و من و از نیازم و احساسم دور میکرد اما وقتی پا عشق و نیاز وسط میاد دیگه نه وجدان معنی داره نه گناه … قرار گذاشتیم بیاد دنبالم، اون روز استرس داشتم، قلبم به شماره افتاده بود، کلی نقشه کشیده بودم، یک عالمه به خودم رسیدم، یک ست سفید خوشکل با یک تاب دکلته نارنجی زیر مانتوم پوشیدم لعنت به این دل لعنتی شمارشش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، دوست داشتم زودتر بیاد و امروز تموم بشه، از استرس حالت تهوع پیدا کرده بودم… بالاخره اومد، سوار ماشین شدم و دست دادیم یک نگاه تو چشام کرد و گفت: سارا چرا دستات یخن زندگیم -ترسیدم گلم مال استرسه باز تو چشام نگاه کرد و با لبخند قشنگش گفت: زندگیم تا با منی از هیچی نترس سعی کردم لبخند بزنم اما ته دلم غوغای ناشناخته ای در حال فریاد بود، خودش هم این و حس کرده بود برا همین دستم و محکم فشار میداد ، با فشاری که به دستم میداد و هر از گاهی نگاه و لبخندی که تحویلم میداد میخواست حس امنیت و به وجودم انتقال بده و تا حدودی هم تونسته بود رسیدیم… وارد پارکینگ یک ساختمون 5طبقه شد پرسیدم اینجا کجاست سامی گفت پیاده شو تا بریم بالا، تو آسانسور دکمه طبقه 3 رو زد، بازم تپش قلب، چقدر ضایع بودم من… وارد یک آپارتمان نقلی کاملا ساده شدیم، صاحب خونه هر کی بود مشخص بود که آدم ساده و تمیزی هست چون خونه کاملا ساده و بی آلایش چیده شده بود، داشتم خونه رو دید میزدم و به وسایل تو خونه نگاه میکردم که سامی اومد از پشت گرفتم و لپم و بوسید گفت خونه یکی از بستگانه نزدیکه، باهاش راحتم خانمش رفته شهرستان و خودش هم سر کاره ما میتونیم راحت باشیم مستقیم رفتیم تو اتاق خواب، اتاق خوابش هم خیلی ساده اما تمیز بود، کنار در ورودی اتاق، سمت راست یک کمد دیواری سرتاسر بود و سمت چپ یک میز آرایش چوبی قدیمی و کنارش تخت دونفره فلزی با رو تختی ساتن سفید که وسطاش گلای کوچیک قرمز داشت پایینشم با تور سفید تزیین شده بود روکش بالشتاشم از جنس خود روتختی بودو کنارتخت گوشه دیوار یک تخت بچه بود در واقع همه رو در راستای هم قرار داده بودن، یک بالکن کوچیک روبه خیابون هم وجود داشت با صدای سامی که داشت غر میزد خسته نشدی این همه اتاق مردم و دید زدی آخ از دست شما خانما، من هم اینجام سارا خانم به فکر منم باش نگاهم و سمتش چرخوندم، رو تخت دراز کشیده بود، منم روبه روش چهارزانو نشستم و دستامو گذاشتم زیر چونه ام و با اخم گفتم: خجالت نمیکشی رو تخت مردم و دراز میکشی پاشد شالم و در اورد و صورتم و گرفت تو دستاش و خیره شد تو چشام و هیچی نگفت، فقط نگاهم میکرد، کم کم صورتش و نزدیک صورتم کرد و آروم لبمو بوسید جواب بوسیدنشو با بوسه دادم و باتمام قدرت در آغوش کشیدمش، آخ که من چقدر این بغل و دوست داشتم بغلم کرده بود و بوی تنم و به مشام میکشید و بوسم میکرد، بدنم و از رو لباس لمس میکرد منم کارای خودش رو تقلید میکردم، گویی که دستامون حاکم تنمون بودن و این دستا بودن که میدونستن چه کار با این تن کنن، گاهی آروم و گاهی دیگه خشمگین دستاشو رو کمرم میکشید و پایینتر که میرفت باسنم و چنگ میزد، شروع کردیم لبا همو با عصبانیت خوردن، هردو عصبی و کلافه شده بودیم نمیدونستیم چه کار کنیم تا بتونیم خالی شیم، یک وقتی به خودمون اومدیم که لخت تو بغل هم و لب تو لب دراز کشیده بودیم، در این حین نه حرفی ردوبدل شد ونه از تحسین اندام هم خبری بود، حتی نظرشو در مورد ستی که پوشیده بودم اگر گفته بود هم شاید من نشنیده بودم، اون لحظه صدایی جز صدای نفسامون و نمیشنیدم، نفسایی که نیاز همو فریاد میزد، نفسایی که کلافه و عصبی بودن، لباشو و محکم به لب و دندون گرفته بودم و دستم و پشت سرش گذاشتم و موهاشو میکشیدم، بنده خدا دردش میومد اما دم نمیزد، لباشو از لبم جدا کرد و گردنم و با زبونش لمس میکرد، باز هم انگار بهم شوک وارد کردن به خودم پیچ میخوردم، با زبونش از گردن تا گوشم لیس میزد و وقتی به گوشم میرسید تمام زبونش و دایره وار داخل گوشم میچرخوند، لاله گوشم و به لب میگرفت و مک میزد، خیلی نفس نفس میزدم و لذت و عصبانیت هردو با هم آمیخته شده بودن صدا کردم سااااااااااااااااااااامی سینه هامو تو دست گرفته بود و اومد لبامو بوسید و هیچی نگفت، چونه امو مک زد و اومد پایینتر تو مسیرش تمام تنم و مک زد و بوسید، نفسای گرمش داشت پوستم و شلاغ میزد، به سینه ام که رسید هردو رو چنگ میزد و به نوبت نوک سینه هام میمکید و گاهی گاز میگرفت، دردم اومده بود اما دوست داشتم، به شکمم که رسید بوسش کرد و سرش و اورد بالا و با لبخند گفت: جا بچمونه؟ خندم گرفت اما هیچی نگفتم، اصلا تو اون لحظه دوست نداشتم حرفی بزنم تنها میخواستم لذت ببرم به پایین تر که رسید تا زبون زد جیغ زدم، گویی برق گرفتم شوک عجیبی بهم وارد شد گفت خانمی نترس عادت میکنی، خودم و جمع کردم و گفتم نه نمیخوام اما به زور پاهام و باز کرد و باز تا زبون زد پریدم، از خودم تعجب میکردم که چرا حس برق گرفته ها رو داشتم و با هر زبونی که سامی به کسم میزد میپریدم، اومد بالا و لبمو بوسید، منم همه صورتش و غرق بوسه کردم، گفت زندگیم آماده ای خانوم بشی؟ هیچ دلیلی برا نه گفتن نداشتم و با لبخند اعلام آمادگی کردم، هردو خیلی ترشح کرده بودیم و نیازی به کرم نبود، کیرشو و با سوراخ کسم هماهنگ کرد و روم دراز کشید، لبامون به هم گره خورد و آروم آروم کیرش و فرستاد تو اما همینکه سرش رفت میخواستم جیغ بزنم که به دلیل وجود لباش فریادم در گلوخفه شد، کیرشو همونطور نگه داشت تا من آروم شم، موهامو نوازش میکردو بوسه های ریز به لب و صورتم میزد، درد داشتم و ناله میکردم اونم سعی میکرد با حرفاشو نوازشاش آرومم کنه همونطور که نوازشم میکرد کیرش و با یک فشار سریع به انتهای کسم رسوند، تو کسم یک چیزی آروم تقه زد که باعث شد جیغ بزنم داشتم میسوختم و به خودم میپیچیدم با بغض گفتم سامی درش بیار عشقم نترس الان دردش خوب میشه، اما من درد میکشیدم، میسوختم، ناله میکردم، دلش به حالم سوخت و کیرش و از تو کسم در آورد ، رد خون و از هردومون با دستمال کاغذی پاک کرد و اومد کنارم دراز کشید و باز شروع کرد با نوازشاش آروم کردنم زندگیم خانوم شدی دیگه، دیگه مال خود خودمی حرفاش آرومم میکرد یک نگاه به کیرش کردم که هنوز راست بود، نگاهم و متوجه شد و گفت: نمیخوام بیش از این درد بکشی دلم براش سوخت ناراحت بودم و نمیخواستم باز اذیت بشه و ازش خواستم ادامه بدیم بازم لب و بوس و وحشیانه همو لمس کردن که کیرش و تو کسم حس کردم ابتدا آروم و سپس سریع شروع کرد به تلنبه زدن، زیر لب حرفایی میگفت و نفس نفس میزد، روم دراز کشید و لبم و به دندون گرفت و کمر میزد، کمرش و با دست راستم ماساژ میدادم و با دست چپم موهاش و نوازش که نه چنگ میزدم، خیس عرق شده بودیم و آه و نالمون اتاق پر کرده بود، اون از لذت فریاد میزد و من از درد با تمام توان و سرعتش کمر میزد و با هر تلمبه منم زیرش تکون میخوردم طوری که صدا آه و ناله هام قطع و وصل میشد، درد عجیبی داشتم اما نمیخواستم از این لذت منعش کنم سرعت کمر زدنش به حداکثر رسید، عرق کرده بودو محکم چشماشو به هم فشار میداد یک آن فریاد نیمه بلندی کرد و بعد کیرش و از کسم کشید بیرون و آبش و رو شکمم ریخت، آبش هم کمی گرم بود و هم بوی عجیبی میداد که برام عجیب و کمی چندش آور بود کنار هم مثل جنازه افتاده بودیم، من چشام و بسته بودم و هنوز نفس نفس میزدم ازبس عرق کرده بودم باد کولر که بهم میخورد سردم شده بود، با صدای آهسته گفتم: سامی جان خواهش میکنم اینی که ریختی رو شکمم و تمیز کن و پتو بنداز روم با صدای بلند خندید و گفت چشم خانومی آبی که رو شکمم بود با دستمال پاک کرد و پتو روم کشید و بوسم کرد و تو گوشم نجوا کرد: تو بهترین خانوم دنیایی یکم بعد صدای فشار آبی که از تو دوش حموم میومد میگفت که سامی من رفته حموم، منم انقدر خسته بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد….
ادامه دارد…

نوشته: bizat

Leave a Comment