Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
از تبریز تا آبهای نیلگون خلیج فارس - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

از تبریز تا آبهای نیلگون خلیج فارس

سلام به همه دوستهای شهوتخانه این خاطره من مربوط به سال پیش نزدیک عید هست و کلا واقعی هست . من دینت 32 ساله از تبریز مجردم و کارم کفاشی ، خدمات کامپیوتری .پارسال خواستم برم بندر گناوه .اول رفتم تهران با یه خانمی که از طریق گوشی اشنا شده بودم دیدار کردم. وقتی رسیدم تهران بهش زنگ زدم گفت بیا فلان جا منم یه ماشین دربست گرفتم ورفتم به جلوی بیمارستان قلب تهران آخه شوهرش بیماری قلبی داشت اومد رفتیم کارهای شوهرش رو انجام بده از اونجا رفتیم بازار بعد گردش و خرید وسایل از ش خداحافظی کردم( کارخاصی انجام ندادیم )رفتم ترمینال خزانه از اونجا بلیط گرفتم رفتم به طرف شیراز که صبح روز بعدش رسیدم شیراز از وانجا رفتم حمام عمومی که نزدیک فرمانداری شیراز بود از اونجا هم رفتم ترمینالی که به طرف بوشهر و بندر گناوه میره بلیط گرفتم نزدیکهای ساعت 11 ماشین حرکت کرد تو ماشین یه خانمی بود نگو باسن گنده و سینه هلویی و قیافش به تایلندیها شبیه بود تا شیرازیها تو راه راننده اتوبوس و شاگردش براش احترام میگذاشتن

خلاصه بعد 6 ساعتی رسیدیم گناوه از اونجا همرفتم به طرف بازاربندر کلی خرید کردم و خسته شدم بعدش از فروشند های بندر پرسیدم هتلی مسافرخانه ای اینجا پیدا میشه که یه مسافرخانه ای رو بهم معرفی کردن رفتم اونجا وسایلهلمو گذاشتم اومدم بیرون شامی بخورم که اون خانم شیرازی کون گنده رو وسط فضای سبزی که اونجا بود دیدم و رفتم کنارش باهاش حرف زدم بهش گفتم اگه میخای شبو اینجا بمونی تواین مسافرخونه اتاق گرفتم بریم اونجا شب رو بگذرون گفت مرسی اگه زود میگفتی میو مدم اما زنگ زدم بلیط رزو کردم و بعد از یک ساعت حرف زدن خانم شیرازی رفت . رفتم مسافرخونه اونجا دوستهایی پیدا کردم از ایلام ، اهواز ، یاسوج ، کردستان ،همدان که اکثرا اونجا کار میکردن وقتی باهاشون حرف میزدیم دیدیم یه خانمی وایساده جلوی متصدی مسافرخونه کونش واندامش خوش فرم بود یه جوری وبود هی چشماشو این طرف واون طرف میکرد که به بچه ها گفتم آقا این کوس تشریف داره گفتن نمیدوینم که دوست یاسوجیم گفت احتمالا ، گفتم رفتم سر خطش شاید مخشو زدیم و ردیفش کردیم ، خانمه رفت دستشویی زنانه که به بچه ها اشاره کردم هوامو داشته باشین رفتم ، دیدم خانم داره شورتشو میشوره رفتم از پشت بغلش کردم گفتم چقد تو نازی و….. با عشوه گفت ترکی گفتم بله گفت نامزد منم ترکه که بهش شماره دادم و گفتم شب ساعت 1 میام اتاقت تا باهم باشیم اول گفت باشه ولی وقتی شب رفتم سراغش هر چه در زدم باز نکرد گفتم برم با بچه ها بگردم شاید خودش زنگ بزنه .تا صبح تو ساحل با بچه ها قدم زدیم و صحبت کردیم صبح ساعت 6 رفتم نون تازه خردیم و خامه و عسل در زدم درو باز کرد گفت شرمنده دیشب بد جور خسته بودم خوابم برد و بهش گفتم عیبی نداره بیا تسویه کن منم تسویه میکنم باهم بریم جای دیگه ای رو اجاره کنیم گفت اول باید برام وسایل بخری گفتم چی گفت لباس برا خودم ومادرم و برادر کوچیکم . خودش رو معرفی کرد گفت اسمم سحر اهل اراکم اما تو کرج ساکن هستیم با مادر و بردارش زندگی میکنه رفتیم وسایل خریدم او اونجا رفتیم کنار ساحل یه خونه اجاره کردیم خلاصه کنم سرتون رو درد نیارم شبش که رسید برم سراغش گفت اول ماساژم بده گفتم چشم گفت اگه منو کردی ولم میکنی گفتم نه بابا تا تهران باهاتم اما خداییش کون وباسن و سینه هی باحالی داشت که تا صبح دوبار کردمش (وارد جرییاتش نمیشم که بگم فلان بود )صبح رفتیم بازم خرید دیذم این خانم کوس ما زیاد حرف میزنه و مغازه دارهای بندر همه میشناسنش که یه پسر تیره رنگ اومد گفت آقا با این خانم نسبتی داری که سحر یه لگدی به پسره زد و داد زد که نگو گفتم بابا ساکت باش چیزی نشده که بقیه مغازه دارها که ازشون خرید کرده بودم منو میشناختن گفتم اینجا باهاش آشنا شدم داریم میریم شیراز از اونجا هم میریم تهران که قائله ختم به خیر شد. یکی از فروشندگان گفت این خانم سالی دوبار میاد اینجا تا حالا کسی بهش دستم نزده چه برسه که بخاییم بگایمش گفت تو زرنگی که از تبریز بیای اینجا بکنی واقعا دمت گرم ، که خانم ول کن معامله نبود دیدم این میخاد ابرو ریزی کنه گفتم بس کن دیگه اومدیم رفتیم ترمینال گناوه بلیط گرفتیم رفتیم شیراز که تو شیرازپدر منو دراورد هی میگفت فلان وسایل رو بخر اونو بخر که اخرش دیدم این جنده خانم داره ابرو ریزی میکنه تو ترمینال کار اندیش سیراز بردم رستوران براش ناهار خریدم گفتم بخور میرم آمپول بزنم بیام بریم تهران گفت باشه فوری اومدم بیرون رفتم از امانتداری وسایلهامو گرفتم یه بلیط گیر آوردم بدو که رفتم اومدم تهران تو راه هی اس و زنگ میزد وفحش میداد .درسته چهار پنج بار کردمش اما رو اعصابم راه میرفت خیلی زیاد حرف میزد ،تو این تابستانو هم زنگ زده بود میگفت معذرت میخام اذیتت کردم بازم بیا بریم گناوه منم بهش گفتم اگه دوس داری بیا بریم ارمنستان و ترکیه خرجت بامن که نیومد .ببخشید که طولانی شد این خاطره واقعی من از سفرم به جنوب کشور بود.

نوشته: دینت

نظرات 2

Leave a Comment