Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
اشک های یک فاحشه (1) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

اشک های یک فاحشه (1)

– تو رو خدا این کارو نکن…
آنا جیغ زد و هق هق گریه کرد.تفنگی که به سمت آنا نشانه رفته بود را به سمت سر من گرفت. با عصبانیت اومد سمت من و لوله تفنگش را کرد تو دهن من…مزه آهن پیچید تو دهنم.
– میکشمت عوضیییییی…تو یکی رو میکشم..هم تو هم این فاحشه عوضیتو… و به آنا اشاره کرد. چشمانش قرمز بود و رنگ چهره اش به قرمزی چشماش رسیده بود.از شدت خشم میلرزید.
– یه گلوله؟؟حیف توی حرومزاده نیس که یه گلوله توسرت خالی کنم؟؟نه…میخوام جرت بدم…با همین چاقو… یک چاقوی نظامی کوچک از جیبش درآورد.
– آره با همین چاقو جرت میدم مادر جنده… تو صورتم تف کرد. چاقو را از ضامنش رها کرد و جلوی صورتم تاب داد و چرخوندش…خندید.ضربه مشتی که به صورتم خورده بود زیر چشمم را ترکانده بود و محل جراحتش در برخورد با هوای آزاد میسوخت. دور اتاق چرخی زد و قهقهه ای سر داد.لیوان را از روی سکو برداشت و از مشروب بغل دست لیوان کمی ریخت و رفت لب پنجره.تفی که روی صورتم انداخته بود لیز خورد و از کنار بینی ام گذشت.نگاهی به آنا که مثل من با طناب به صندلی بسته شده بود انداختم.آنا گریه میکرد و تمام آرایشش روی صورتش پخش شده بود.جرئت حرف زدن نداشت و فقط شانه هایش از هق هق میلرزید. لب پنجره ایستاد و مشروبش را همانجا رفت بالا.داشت با خودش حرف میزد و میخندید.پاک قاطی کرده بود.از لب پنجره به سمت ما برگشت/ آثار جنون از چهره اش پیدا بود.با لیوان تو دستش بازی بازی میکرد و میچرخوندش.یکهو لیوان را کوبید زمین و لیوان شکست و تکه هایش به هر گوشه از اتاق پرت شدند. داد زد : اون زنم بود لعنتی…چرا این کارو باهاش کردی؟؟ و به گریه افتاد.ول شد رو صندلی کنار دستش و با دست هایش صورتش را پوشاند و با صدای بلند گریه کرد.با خودش ناله میکرد : اون زنم بود… از روی صندلی بلند شد و دو سه قدم جلو آمد و پا برهنه رفت رو شیشه خرده های کف زمین.همچنان جلو می آمد و به شیشه خرده ها که کف پایش را پاره کردند هیچ توجهی نداشت.از جوراب سفیدش خون زد یرون و ردپایی از خون روی فرش از خودش به جا گذاشت. تفنگ را دوباره روی پیشانی من نشانه رفت و گفت : “چرا کشتیش سپهر؟؟چرا؟؟! نظرش عوض شد و تفنگ را به شقیقه خودش فشار داد و چشمانش را بست.هنوز گریه میکرد و رد اشک هایش روی صورت از خشم سرخ شده اش می ماند.چشمانش را باز کرد و تفنگ را دوباره روی پیشانی من نشانه رفت.این دفعه ترس کل وجودم را فرا گرفت.چهره اش مصمم بود و فهمیدم که کارم تمومه.به آنا نگاه کردم و گفتم دوستت دارم… آنا جیغ زد : نه… و آنقدر روی صندلی تکان خورد که صندلی چپه شد روی زمین.چشم هایم را بستم و صدای شلیک گلوله پیچید تو اتاق.

******************************

(آغاز قسمت اول)
دستش را کوبید روی تشک چرمی کاناپه و گفت : “جووووون…بیشتر بکن توش عزیزم…آیییییییی…تا دسته بکن تو کسم…” نگاهم از فرق سرش سر خورد و روی موهای بلند بافته شده مشکی اش که تا وسط کمرش میرسید ایستاد.کمر باریکی نداشت اما صاف و خوش تراش بود و نقصی درش دیده نمیشد.قوس گودی کمر عمیقش حالت سکسی تری به کون طاقچه ای اش میبخشید و ران های بزرگ و ساق تو پرش بود که “نازنین” را تبدیل میکرد به زنی دلربا. نازنین چهار دست و پا روی کاناپه سیاه وسط حال بود و گوشه ای از سینه هایش از دو طرف بدنش مشخص بود و با هر ضربه ای که به کس اش وارد میکردم سینه هایش همرا با خودش جلو و عقب میشدند. جیغ میزد و تقلا میکرد که زیر فشار کیر من موقعیت مناسبی پیدا کند.روی آرنجهایش میرفت و دوباره برمیگشت روی کف دست ها.پاهایش را راست میکرد و دوباره خم میکرد و روی زانو هایش میرفت. غروب بود و خورشید نارنجی از پس پنجره بزرگ حال که پشت کاناپه بود به داخل خانه میتراوید و همه اشیا خانه را با رنگ خودش تزیین میکرد.از پنجره به منظره تهران که کاملا از این بالا مشخص بود نگاهی انداختم.محو خیابان ها شدم و کس هایی که میشود از این خیابان ها بلند کرد را به ذهنم آردم و همه ساختمان ها را از نظر گذراندم که صدای داد و بیداد نازنین من را به خودم آورد.
– لاشی کمرم شیکست…چهل دقیقه اس داری میزنی.. کیرم خسته بود اما سیخ سیخ.قبل از این یک بار ارضا شده بودم و با کمک نازنین و قرص هایش دوباره راست کردم. زدم در کون نازنین و گفتم : “بله هی میگی میخوام میخوام قرص بخور..حالا بکش..” خنده نازنین با ناله قاطی شد.وقتی میخندید ردیف دندان های سفیدش معلوم میشد و ازین جهت چهره خواستنی تری داشت.از خیر ارضا شدن گذشتم و کیرم را از کس اش کشید بیرون.نازنین حشری شده بود و گفت : “کجا؟!!اول کار منو را بنداز…” سرم را بردم بین پاهاش و کونش را بوسیدم و شروع کرد به خوردن و مالیدن سوراخ هاش.سوراخ کونش تنگ و صورتی بود و بوی خوبی میداد.حتی یک موی اضافه هم روی کس اش نداشت.نازنین آه و ناله میکرد و با چوچولک کس اش ورمیرفت و با دستش سرم را به کس اش فشار میداد.به بدنش پیچ و تاب مداد و آه میکشید. بدنش رزید و با پاهایش سرام را بین خود فشار داد.فهمیدم که ارضا شده.جوری سر ن را بین پاهایش منگنه کرده بود کو میتوانست با یک حرکت گردنم را بشکاند.خیسی و داغی کس اش ک صورتم را پوشانده بود.زبانم را داخل کس صورتی اش کردم و حرکت دادم.نازنین جیغ زد : “وااااااای…بسسسسه…” و کم کم پاهایش شل شد. صورتم را از لای پاهایش کشیدم بیرون و نازنین چرخید و روی کمر خوابید رو کاناپه.نوک سینه هایش که از حشر سفت سفت شده بودند کم کم داشتند به حالت اولشون برمیگشتند.دست هایش را بالا برد و خمیازه کشید.زیربغلش از عرق خیس شده بود و برق میزد.کنارش روی کاناپه نشستم و دستی به موهایم کشیدم.خیس عرق بودند. نازنین با کف پاهایش کیرم را ماساژ میداد و میخندید.حوصله ام سر رفته بود و میخواستم یکجوری سر صحبت را با نازنین باز کنم.از صبح با کسی حرف نزده بودم و حالت غمباد بهم دست داده بود. دستی به ساق پای سفید و تمیزش کشیدم و گفتم : “یادمه یه بار شیش تا کس رو روی همین کاناپه کردم اونم پشت سر هم!!” نازنین بلند شد و نشست و گفت : “خب حالا نمیخواد فتوحاتت رو به رخ من بکشی!!واقعا هنر کردی…” پوزخندی زدم و گفتم : “اگه کس کردن هنر بود که من الان هنرمند بودم!!” نازنین قهقهه ریز و کوتاهی زد و گفت : “منم هنرجو بودم” از حرفش خنده ام گرفت.نازنین از روی کاناپه بلند شد و رفت سمت اتاق خواب.وقتی راه میرفت لرزش کوچکی روی کونش می افتاد و با هر قدمی که برمیداشت این لرزه را بیشتر میکرد.گوشی اش را از روی میز ناهارخوری برداشت و وارد اتاق شد. نازنین کم سن بود اما توی کارش فوق العاده مهارت داشت.روحیات و خنده های شیرین بچه گانه اش به اضافه اندام کامل و سینه ها و کون برجسته اش ترکیبی از بلوغ جنسی و اخلاق کودکانه بود که هرکسی را به شور و هیجان می آورد.همیشه میشد باهاش گفت و خندید اما خاص نبود و جزو آنهایی نبود که بشود همه چیز آدم. خاطره سکس شش نفره ای که برای نازنین تعریف کردم از ذهنم گذشت… مست مست بودم و با اشکان مسیر خیابان را میرفتیم و برمیگشتیم و دنبال “گوشتی” برای شام شبمان بودیم.اشکان دو تا قرص بهم داد گفت بنداز بالا که امشب میخوام بسازمتکمرت باید سفت باشه.با چشم های قرمز شده از مستی همراه با سرگیجه کنار اشکان تو ماشین نشسته بودم و از بغل هر زن جوانی که رد میشدیم سرعت ماشین را پایین می آوردیم.
– اشکان نگه دار این یکی خیلی کسه…کون این یکی رو اشکان برو نزدیک تر…این یکی رو امشب باید بزنم توش…نزنم مرد نیستم… بعد از دو ساعت دور دور با سه تا از دخترای گلچین که صندلی عقب تنگ هم نشسته بودند برگشتیم به خانه.من پیاده شدم و دختر ها را تا دم در خانه مشایعت کردم اشکان هم گفت کاری دارم و میرود و زود برمیگردد.با دختر ها داخل خانه شدیم و شروع کردم به گرم گرفتن با آنها.الکل از من خجالتی آدم جسور و شوخ و شنگی ساخته بود.پیک اول را برایشان پر کردم…بعد پیک دوم بعد سوم… شمارش پیک ها از دستم در رفت و مشروب را جای این که تو لیوان بریزم رو میز میریختم.دختر ها شیشه را از دستم گرفتند و برایم شات بعدی را پر کردند.اسم دختر هارا ازشان پرسیدم.اولی که سینه هایش نسبت به دوتای دیگر بزرگ تر بود و رژ لب قرمز پررنگی زده بود اسمش گلسا بود. دومی مریم و سومی هانا.روی سومی گیر کردم و گفتم : “گفتی اسمت آنا بود؟؟” از خنده ریسه رفت و گفت : “نخیر گفتم هانا…گوشهات مشکل داره ها… و همه دختر ها زدند زیر خنده.نیم ساعتی لاس زدیم و هر چرت و پرت و خاطره ای که موقع مستی به ذهن آدم میرسه براشون تعریف کردم. بلند شدم و با کنترل سیستم صوتی خانه را روشن کردم و صدای موزیک تو کل خانه پخش شد.مریم و گلسا مانتو ها را درآورده بودند و داغ کرده بودند.از هم لب میگرفتن و با سینه های هم بازی میکردند و در نظر من مثل دو حوری بودند که از پس تقلاهای عاشقانه شان لذت و شهوتی را هم جلوی من می انداختند.مثل استخوانی که برای سگ پرت میکنند. هانا که دوست مریم بود و همراه او سوار ماشین ما شده بود کمی خجالتی میزد و چهره اش سرخ شده بود. هانا من را یاد “آنا” می انداخت.همان خجالت و شرمی که در آنا بود در او هم دیده میشد.همان دختری که به زور پارتی آمد و مست شد فردایش از پشیمانی افتاد توی بغل من و های های گریه کرد. رفتم و کنار هانا نشستم و خیره به چشم هایش نگاه کردم اول تعجب کرد و کمی عقب رفت اما زیر نگاه سنگین و خمار من چند دقیقه ای بیشتر دوام نیاورد.او هم مست بود.آمد جلو و لب های سرخش را چسباند به لب های من. بوسه اش به داغی بوسه آنا بود… نازنین از اتاق زد بیرون.موهای مشکی بافته شده اش را باز کرده بود و با یک کش بسته بود.تاپ سفید رنگ تنگی پوشیده بود که تا روی نافش میرسید و نوک سینه هایش را نمایان میکرد.سریع مانتو و شلوارش را تنش کرد و جلوی آینه رژ مختصری زد. من هنوز لخت بودم و با کیر شق شده سمت نازنین رفتم.شال سبز رنگش را بهش دادم و گفتم : “میخوای با هم بریم شام؟؟شب هم همینجا بخوابی؟؟من این کیرو حالا چوری بخوابونم؟؟”
– چهل دقیقه داشتی اون پشت چیکار میکردی پس؟؟دیسک کمر گرفتم دیگه…آبلیمو و عسل رو قاطی کن با آب ولرم بخور میخوابه خودش…اووووم شب هم باید خونه باشم.شرمنده عزیزم!! نمیدونم این معجونی که تجویز کرد را از کجاش در آورده بود!!من همیشه این معجون را برای سرما خوردگی میخوردم. فهمیدم که اصرار فایده نداره و نازنین ماندنی نیست.دستمزدش را همرا با یک شاخه گل سرخ بهش دادم…عادتم بود که با هر دختری که میخوابیدم همراه با پولش یک شاخه گل هم میگذاشتم. نازنین شاخه گل را دید و گفت : “واو…چه شاعرانه…*au rovoir monsier” خندید و بای بای کرد و رفت.با نگاهم تکان های کونش را موقع راه رفتن دنبال کردم و حس کردم که هنوز تشنه ی این کونم. تا چند دقیقه داشتم به جمله ای که آخر گفت فکر میکردم.با این که معنی اش را نفهمیدم اما به نظرم قشنگ و خوش نگ آمد.حدس زدم که شاید یعنی خداحافظ یا شایدم خیلی ممنون…شاید هم اصلا بهم فحش داد.تو دلم به فکر های احمقانه ام خندیدم. رفتم لب پنجره.کمانی از رنگ های سیاه و آبی تیره سرتاسر آسمان کشیده شده بود و هوا تاریک بود.یک گیلاس از شیشه ویسکی که روی کابینت بود ریختم و خوردم.از دهان تا معده ام را یکسره سوزاند و گرما مثل موجی داخل بدنم حرکت کرد.یک گیلاس دیگر هم بالا رفتم و ول شدم روی همان کاناپه ای که تا چند دقیقه پیش روش با نازنین سکس میکردم.خنکای چرم حس خوبی بهم بخشید و کمی گرمای درونم را تسکین داد. دوباره خاطره سکس شش نفره از ذهنم گذشت… از لحظه بوسیدن هانا حشر جای خاطرات گذشته راجب “آنا” را گرفت.لب هایم را از لب های هانا جدا کردم و مانتو و پیراهنش را از تنش درآوردم.گلسا دستش را دور بدن من حلقه کرد و من را به سمت خودش چرخاند.از لب هایش شروع کردم به بوسیدن تا گردن و چاک سینه هایش که از سوتین قرمز رنگش بیرون زده بود.سینه های گلسا بزرگ و شهوت انگز بودند.مریم سوتین گلسا را باز کرد و پرت کرد به گوشه ای.گلسا با دست هایش نوک سینه هایش را پوشاند.مریم کمی از مشروب روی سینه ای گلسا ریخت و سر من را بس سمت سینه های گلسا فرستاد.دست های گلسا را گرفتم و از سینه هایش جدا کردم و تمام مشروب را از روی پستان هایش لیسیدم. از سینه های گلسا به لب هاب هانا و از لب های هانا به شکم مریم و از شکم مریم به پاهای گلسا در چرخش بودم.از بدنی به بدن دیگر میرفتم و در گوشت این سه زن غرق میشدم و بیرون می آمدم.کیرم به شکل وحشیانه ای سیخ شده بود و میخواست از تک تک سوراخ های بدن این سه زن سیراب بشود.نمیخواستم هیچکدام از این خوراک های لذیذ را دست نخورده باقی بگذارم. مریم کیرم را از شلوار کشید بیرون و گلسا شروع کرد به ساک زدن.دو سه دقیقه ساک زد بعد نوبت مریم شد و بعد هانا…از جیب شلوارکم کاندومی درآورد و کشیدمش روی کیرم…لیسی به کس داغ مریم زدم و لب های کس اش را مکیدم و کیرم را آرام آرام کردم داخل کس اش.در حال تلمبه زدن بودم و مریم از شدت لذت ناله میکرد. از هانا لبی گرفتم و به حالت سگی خمش کردم روی تخت.گلسا را هم روی کون قمبل شده هانا گذاشتم.عاشق این پوزیشت دو طبقه بودم.لب های به هم چسبیده کس هانا را با انگشت از هم باز کردم و کیرم را با کمی فشار داخل کس اش جا دادم.کس اش مثل یک مارماهی لیز شده بود. هانا جیغ کوتاهی کشید و گفت : “آه…بکن عزیزم…همینطوری.آیییییی…کس داغمو بکن.” با حال مستی کمر میزدم و قطرات عرقی را که از تک تک نقاط پوستم بیرون میزد را حس میکردم.از کس هانا کشیدم بیرون و کردم داخل کس گلسا.کون بزرگ گلسا باسینه هایش متناسب بود و بدن پرتری نسبت به مریم و هانا داشت.با هر کمری که میزدم موجی از کونش شروع میشد و تا ابتدای کمرش ادامه پیدا میکرد.بیست سی تا کمر زدم و دوباره کیرم را اخل کس هانا کردم.مریم از پایین دست روی خایه هام انداخته بود و میمالیدشون. حسک کردم که الاناست که آبم بیاد.از کس هانا بیرون کشیدم و کاندومم را در آوردم.کیرم را دم سوراخ کون گلسا گذاشتم و شروع کردم با دست آبم را هدایت کردن.گلسا دستی به کونش کشید و گفت : “جوووووون…همشو بریز همونجاااااا…بریزش تو کونم…” حس شهوت و حشرم از تمام ذرات بدنم جمع شد و با آبم از کیرم زد بیرون و تمام توانم از تمام بدن جمع شد و سوار بر آب کیرم بیرون جهید.سرخوشانه دادی زدم افتادم روی تخت.آبم از کس گلسا گذشت و روی کون هانا ریخت وچند قطره ای هم روی تخت چکید.مریم سر کیرم را محکم ساک زد و باقی آبم را از روی کیرم لیسید. تنها صحنه ای که از آن شب به یادم مانده اشکان بود که با سه دختر دیگر داخل خانه شد و صحنه ای دیگر که هر شش نفر روی کاناپه چرمی با پوزیشن سگی بودند و من یکی یکی کیرم را داخل کس هایشان جا میدادم.هیچ کدام ازین دختر ها را نمیشناختم…حتی مطمئن نبودم که مریم وگلسا و هانا واقعا اسم های خودشان بود یا نه.هدف من گاییدن بود و ارضا شدن.خیلی هم عجله داشتم.هر روزی که میامد نشان از سکس تازه ای برای من بود.شب تو بغل کسی به خواب میرفتم و صبح تو بغل کسی دیگر… فردای آن شب وقتی با سرگیجه و سر درد فردای بدمستی و دهان بازمانده لخت مادرزاد از خواب بلند شدیم فهمیدیم که همه پول ها و اشیا گرون قیمت ما به تاراج رفته.ساعت من و زنجیر طلای اشکان و هر چی پول توی جیبهامون بوده.به هر حال آدم مست ولخرج هم میسه… صدای زنگ آیفون خانه به صدا درآمد.جا خوردم و از حال سرخوشی خارج شدم.از صفحه آیفون مرد جوانی را دیدم که صورتش را کرده بود توی دوربین آیفون. گوشی را برداشتم و گفتم : “بفرمایید؟!”
– “آقای سپهر مقدم؟!”
– خودم هستم بفرمایید.
-یه بسته آوردم خدمتتون. “بسته”؟؟لباس پوشیدم و رفتم دم در.در حیاط را باز کردم و مامور پست با موتورش دم در ایستاده بود.
– سلام آقا.
– سلام.
– این بسته تون.این جا رو هم یه امضا میزنین لطفا؟؟ و نقطه ای را روی کاغذ نشان داد.گیج و مبهوت به پستچی و بسته همراهش نگاه میکردم.
– مطمئنید این بسته برای منه؟؟!
– بله آقا اینجا نوشته دیگه…شمیران خیابان طالقانی نرسیده به کوچه ایزدس پلاک 43 آقای سپهر مقدم…خودتون هستین دیگه؟؟
– بله خودمم ولی… گیج و منگ به بسته پستی که داخل کارتن بود نگاه میکردم.
– داداش اینجا رو یه امضا میزنی ما بریم پی کار و زندگی مون؟؟! ورقه را ازش گرفتم و امضا زدم.موتورش را روشن کرد و رفت و من ماندم و بسته مرموز دم در بالاخره فهمیدم که از طرف کیه…
* au revoir monsier : خداحافظ آقا

 

Leave a Comment