Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
المیرا (3) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

المیرا (3)

داستان مربوط به مردی سی و چند ساله است که در یک میهمانی دچار رابطه ای عاشقانه با یکی از دوستان قدیمی خود میشود و حالا ادامه داستان…

سوییچ رو که برداشتم موبایل المیرا زنگ خورد. یه شماره مربوط به دبی بود و اسم شیخ عبدالکریم رو که نمیشناختمش نشون میداد. المیرا از اتاق خواب با موهای نیمه خشک و ست لباس زیر سکسیش به سمتم اومد و با یه بوسه ریز گوشی رو گرفت. با اشاره پرسیدم کیه ، گفت کارم و رفت تو اتاق و شروع کرد به عربی حرف زدن ، داشتم کفشهام رو میپوشیدم که حس کردم مکالمه اش داره به سمت مشاجره میره ، صبر کردم تا ، صحبتش تموم بشه ، وقتی قطع کرد ، رفتم سمت اتاق خواب و دیدم روی تخت نشسته و سرش رو گرفته ، اروم پرسیدم مشکلی هست؟ جواب داد نه ، برو به کارت برس ، من میرم یه چرخی میزنم تو شهر تا تو برگردی ، بهش گفتم سوییچ ماشین دیگه تو کشو میزه و فقط بنزینش رو چک کنه ، ظهر هم نهار میام دنبالش تا با هم باشیم ، لبخند قشنگی زد و اروم گفت مرسی . هنوز وارد خیابون اصلی نشده بودم که دیدم اس داد ، برام بلیط برگشت دبی بگیر اگه امشب باشه عالیه ، زدم کنار و بهش زنگ زدم ، پرسیدم مگه بلیط برگشت نداری ، گفت چرا ولی میخوام زودتر برگردم ، با تعجب گفتم مشکلی پیش اومده؟! گفت نه کاری دارم که نا تموم مونده و باید خودم انجامش بدم. بجای اینکه سر کار برم رفتم سمت آژانس هواپیمایی رفیقم و تو راه به منشیم خبر دادم که تا دو هفته آینده قرارهای کاری رو کنسل و حساب ارزیم رو دو برابر حالت معمول شارژ کنه ، به رییس هیئت مدیره هم زنگ زدم و گفتم برای کار مهم و خانوادگی تا دو هفته آینده بخاطر عدم حضورم با قائم مقامم هماهنگ باشه . از شانس خوب من فردا صبح بلیط تابان برای ساعت ۶ و نیم صبح وجود داشت و چون بخاطر خرید ملک و تجارت در امارات سیتیزن اونجا بودم ، فورا دوتا بلیط گرفتم و به یکی دوتا از دوستان بانکی سر زدم و ظهر با یه دسته گل و یه ست جواهر طرح اسپرت به خونه برگشتم ، المیرا اصلا بیرون نرفته بود و فقط ارایش شهوت انگیز دیشبش رو تکرار کرده بود . با مهربونی به استقبالم اومد و کلی برای هدیه ام ذوق کرد ، منم بغلش کردمو دستاش رو بوسیدم . بهش گفتم انگیزه جدیدی تو زندگیم شده و دارم سعی میکنم از وضعیت ام که مثل زندگی یک رباط بود ، خودم رو خلاص میکنم. وقتی فهمید دوتا بلیط گرفتم یکم شوک شد ، اما به خودش مسلط شد و سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه. نهار رو رفتیم کوه صفه اصفهان و رستوران زاگرس و کمی پیاده روی ، شب یه سکس نصفه و نیمه و یه دوش گرم و صبح زود فرودگاه و ساعت ،۱۰ صبح جلوی خونه المیرا بودیم. وقتی وارد خونه شدیم ، بوی مطبوعی میومد ، اما المیرا دستش رو به معنی توقف جلوی سینه ام گرفت و خودش جلوتر به سمت اتاق خواب رفت ، با بازشدن درب یه لحظه توی آینه اتاق خواب دیدم یه هیکل سکسی و کاملا لخت از تخت خواب بلند شد و به سمت دیگه تخت رفت و چند لحظه بعد با یه لباس خواب حریر صورتی جلوی میز توالت که من داشتم از اینه اش برای دیدن اتاق خواب استفاده میکردم پشت به من ایستاد ، اندامش از پشت فوق العاده بود ، جوریکه وصفش خیلی سخته ، سفیدی پوست و خوش فرمی باسنش و حالت آشفتگی موهاش و لحن صدای ظریفش کاملا من رو منقلب کرده بود ، در همین حین دیدم یه پسر جوون تیره پوست ناشیانه از اتاق اومد بیرون و در حین اینکه دکمه تیشرتش رو می بست با لحن عربی گفت سلام و علیکم ، من از تعجب فرصت نکردم جوابش رو بدم و فقط از پنجره دیدم سوار ماشین شورولت پارک شده توی حیاط شد و خارج شد. یکهو با صدای فریاد المیرا بخودم اومدم که میگفت : سابرینا اینجا چه خبره؟ پسر شیخ عبدالکریم اینجا چه گهی میخورد؟ رو تخت من با اون عوضی چه غلطی میکردین ؟! سابرینا با ارامش از اتاق بیرون اومد و من وحشت زده هنگ کرده رو با چهره اش برد تو اغما ، این صورت و این چشمها و لبها و بینی ، وای این فرشته بود یا کارت پستال؟؟؟! لبخند ظریفی تحویلم داد و رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب میوه ریخت و به من به منظور تعارف اشاره کرد! با سر جواب رد دادم و دیدم المیرا اومد بیرون . سابرینا با متانت گفت معرفی نمیکنی؟ المیرا جواب داد میگم این پسره اینجا چیکار میکرد؟ تو خونه من ، یا همین الان بگو یا وسایلت رو جمع کن و برو! من المیرا به آغوش کشیدم و گفتم اروم باش . سابرینا با یه لبخند مصنوعی جلو اومد و گفت به به ، میبینم عشق گمشده پیدا کردی ، چه جفتی شدین ! آفرین ، آفرین ، شیخ عزیزتون که خبرنگار شده هم ، خبر داره؟ المیرا با عصبانیت گفت خفه شو ، اشکان از دوستان قدیمیه ، تو هم بهتره بری گورت رو گم کنی ، نمیخوام تو این‌خونه ببینمت! سابرینا با آب میوه اش جلوی من اومد و دستش رو دور گردنم انداخت و صورتم رو بوسید‌و گفت امیدوارم اینطور باشه و عمدا سینه اش رو به سینه من فشار داد ، سفتی و گردی سینه های عمل کرده اش رو از روی لباس نازک و تیشرت نخی ام ، کاملا حس کرده بودم ، عطر موهای صاف و بلندش ، و نرمی تن لطیفش دگرگونم کرده بود . سابرینا چشمکی به من زد و رفت تا لباس عوض کنه ، المیرا به سمت من برگشت و عذرخواهی کرد ، من که داغ داغ شده بودم بغلش کردم و لبهاش رو خوردم ، المیرا کمی تقلا کرد که خودش رو جدا کنه ولی من محکم بغلش کرده بودم و اجازه نمیدادم جدا بشه ، تو همون زاویه قبلی قرار گرفتمو دیدم سابرینا داره از توی آینه ما رو نگاه میکنه ، با یه لبخند قشنگ لباس خوابش رو از تنش در آورد ، لباس رو بدنش لغزید و اندام سکسیش با اون سینه های سر بالا نمایان شد ، دستهاش رو به آرومی به دو طرف باز کرد و سرش رو به سمت راست کج کرد و پاهاش رو به صورت ضربدری گذاشت ، من آدم مذهبی نیستم ولی یه لحظه تصویر مصلوب شدن مسیح جلوی چشمام تجسم شد و زیبایی این دختر که چقدر میتونست فریبنده باشه ، با حرص بیشتری گردن المیرا رو خوردم و به سمت اتاق دیگه ای بردمش ، وقتی با ولع سینه های المیرا رو می مکیدم و انگشتم رو به کسش رسونده بودم و مقاومت اون بدن سکسی رو با حرکاتم میشکوندم صدای بسته شدن درب ساختمون رو شنیدم ، با این صدا المیرا دوباره آزاد شد و به سمت من هجوم اورد ، کیرم رو بدست گرفت و دوباره با ساک های عمیقی که میزد منو تو اوج برد ، حدود نیم ساعتی همدیگه رو لیس زدیم و مالیدیم و بعد لحظه ورود به بهشت خیس و داغ المیرا بود که بدتر از لبها و دهنش کیر من رو به درون خودش میکشید ، وقتی داشتم تلمبه های آخر رو میزدم ، و المیرا با شهوت مبل رو چنگ انداخته بود ، ناگهان در چهارچوب در اتاق سابرینا رو دیدم که بی تفاوت ایستاده ، با دیدنش تو این صحنه کیرم از شهوت حضور سابرینا از خود بی خود شد و فرصت بیرون کشیدن رو بهم نداد ، آبم با فشار و در حالیکه به طرز عجیبی کیرم تو کس المیرا بالا و پایین میشد و تکون میخورد ، تخلیه شد ، المیرا هم که با حرکت من متوجه حضور سابرینا شده بود ، به شدت لرزید و آه کشید و بدن من رو با ناخنهاش خراش داد ، سابرینا که فهمیده بود چه تاثیری رو ما گذاشته با بی تفاوتی گفت برای دوست قدیمی ات حوله و دمپایی گذاشتم ، نهار رو هم سفارش دادم و از اونجا دور شد، من خودم رو به زحمت از المیرا جدا کردم و سمت دیگه مبل ولو شدم ، المیرا بلند شد و در اتاق رو بست ، اروم گفت حواست به این باشه من میرم و تا ساعت سه برمیگردم ، فقط خواهش میکنم مواظب باش این احمق دیوونه کاری نکنه….

ادامه دارد..

نوشته:‌ اساطیر

Leave a Comment