Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
باید رک بود - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

باید رک بود

دوستان اونا که میخوان جلق بزنن لطفا این داستان رو نخونین نمیدونم
چرا کلا تو زندگیم دیدم گفتن دوست دارم خیلی برای اشخاص سخته البته گاها
چرا اما نه دیگه کلا مثلا یکبار تو پارک دیدم یک پسری تنها نشسته و سرش رو گذاشته بود رو دسته صندلی و خوابیده بود,من جلو رفتم و گفتم سلام داداش خسته نباشی,هوا سرده بیا من کاپشنم رو میندازم روت سرما نخوری,سرش رو بلند کرد همون لحظه بود که دیدم چه قدر یک آدم میتونه خوشگل باشه و گفت سلام و بلند شد گفت دیگه برم,منم دستمرو گذاشتم رو شونه‌هاش و نشوندمش رو صندلی و گفتم کجا میخوای بری تازه داریم دوست میشیم,خلاصه نشستیم و کلی با هم حرف زدیم اسمش میلاد بود و چندبار هم از خونه زده بود بیرون که دیدم آخرش اشک تو چشاش حلقه زده بود و گریه میکرد منم دیگه نتونستم گریه اونو تحمل کنم و بغلش کردم سرش رو گذاشتم رو شونه‌ام و گفتم آروم باش داداشی من دوستت دارم که این حرف رو که شنید دیدم دیگه گریه نکردو آروم شد,دیدم یک لبخندی از روی رضایت زد و گفت ممنون علیرضا اصلا بهت نمیخوره اینقدر مهربون باشی؟منم سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم هرکسی لیاقت محبت رو نداره,و گفتم داداشی من برم خونه دیر شده ازش خداحافظی کردم و داشتم میرفتم که دیدم بلند شد اومد و دستمرو گرفت گفت بمون!,منم هاج و واج موندم که ینی چی بمونم؟گفت ممم من تنهام علی روم نمیشه برگردم خونه حتی حاضرم هرکاری بخوای برات بکنم حتی پیشت هم میخوابم اما ترکم نکن ,هیچوقت انتظار همچین حرفی رو ازش نمیبردم ,گفتم باشه میلاد بیا بریم,که پرید تو بغلم و گفت ممنون خیلی دوست دارم و شروع کرد به ماچ کردنم خلاصه خونواد به مهمون آوردن من عادت دارن چون همیشه خیلی از دوستامو دعوت میکردم ینی جوری شده بود که حتی نمیپرسیدن این کیه,خلاصه رسیدیم به خونه و وارد شدیم مادرم بهش لبخند زد و گفت سلام,اونم درحالی که لبخند داشت زیرچشمی به من نگاه کرد و گفت سلام خلاصه بعد از عوض کردن لباسام و خوردن ناهار رفتیم تو اتاق و من شروع کردم انجام دادن تکلیفای سنگین و کمر شکن اونم مشغول سرچ کردن تو اینترنت بود خلاصه غرق در تکالیف بودم که دیدم بهم زل زده گفتم چیه میلاد؟بلند شد اومد نشست تو بغلم و گفت علیرضا تو بهترین دوست من هستی,منم یک خورده از خودم دورش کردم و گفتم میلااااد نکن این کارارو ,دیدم خوشحالتر شد و لبخند زد و به کارش مشغول شد

خلاصه دمدمای غروب بود بهش گفتم پاشو بریم خونوادت نگران میشن ,که دیدم افتاد به پام و شروع کرد به بوسیدنش و التماس کرد,گفتم باشه ولی این کار رو نکن گوشیتو بده زنگ بزنم گوشیش رو گرفتم و گفتم خوب عزیزم رمزش چیه؟,که دیدم بهم پشت کرده و هیچی نمیگه!دیگه بدجور داشت میرفت رو اعصابم اما خودم رو کنترل کردم و رفتم پیشش نشستم و گفتم میلاد نگرانت میشن بخدا بعد در آغوش گرفتمش و موهاشو ناز کردم آروم دستاشو باز کردم و گوشیو گذاشتم تو دستاش و گفتم خودت زنگ بزن بگو نمیری یا حداقل خبری بده,که یکدفعه گفت نه من این کارو نمیکنم گفتم حداقل دلیلش رو بهم بگو ,اما اون ساکت شد و دوباره بغض کرد و آروم شروعکرد حرف زدن یکدفعه جا خوردم از اون حرفا در واقع خیلی تکان دهنده بودن,که بعدش دیدم دستامو گرفته و میگه علی من فقط تورو دارم پیشم بمون,خوب میدونستم اگه باهاش تنها بمونم ممکنه ازم خلافی سربزنه به خاطر همین تصمیم گرفتم بهش بگم که میخوام به دوستام معرفیش کنم و به این بهونه ببرمش خوابگاه و همنوجا بخوابیم چون هم جمعیت زیاد بود هم من زیاد معمولا میرفتم و کسی چیزی بهم نمیگفت خلاصه سوار ماشین شدیم که دیدم دوباره بهم زل زده,گفتم دوباره چی شده میلاد؟گفت کاش داداشم بودی,

خلاصه رفتیم خوابگاه و کلی شب بابچه‌ها خندیدم و بالاخره اون روز گذشت.دست آخر مشکل میلاد حل شد اما داستانش طولانیتر از اینه که الان بخوام بگم ولی حتما در بخش خاطرات میگمش بحث اصلی ما این بود که چرا واقعا اینقدر گفتن بعضی از حرفها سخته و چرا اینقدر مردم عشق حتی به بچه‌هاشون رو پنهون میکنن که پسری فک کنه هیچکس اون رو نمیخواد,این مشکلات پیش و پا افتاده خودش در آینده بالاخره یه روزی خودش رو نشون میده امیدوارم ایندفعه بی‌ال‌های متاهلی که اینرو میخونن حواسشون حتما باشه که نیازهای عاطفی پسر رو برطرف کنن باور کنیم خیلی سخت گرفنتیم!!کی گفته مردها گریه نمیکنن؟کی گفته مپسرها از گفتن کلمه دوستت دارم چه‌قدر خوشحال میشن,این تابو باید شکسته بشه ممنون

نوشته: علیرضا

Leave a Comment