Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
بر سر دوراهی: عشقم یا همسرم - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

بر سر دوراهی: عشقم یا همسرم

من سامان هستم 35ساله فرزند آخر یه خانواده مذهبی وخوشنام دریکی از شهرهای کردنشین مرزی یه فروشگاه بزرگ لوازم خانگی دارم قدم187وزن 90کیلو متاهل ودارای دو فرزند هستم داستان من یه داستان متفاوت از بقیه داستانهاست وبرمیگرده به 7سال پیش که تازه ازدواج کرده بودم و مغازمو رو هم 1سال میشد که باز کرده بودم کار وکاسبیم تازه داشت رونق میگرفت ودنبال یه خونه برا اجاره میگشتم وبعد ازجست وجوی فراوان بلاخره خانمم یه خونه پیدا کرده بود و قرار شد من شب برم وبامرد صاحبخانه برای بستن قرارداد و دیدن خونه .خانمم چون خودش خونه رو دیده بود با من نیومد و فقط آدرس رو بهم داد ومن تنها رفتم وقتی در زدم یه مرد همسن وسال وهم قد خودم دررو برام باز کرد بعد از دیدن خونه که دو طبقه بود به طبقه بالا که صاحبخانه باهمسر و دختر 3ساله اش زندگی میکردند رفتیم وبعد قرارداد مرد صاحبخانه از شرایط خونه وخودش گفت که راننده کامیونه و کم خونه است و من بایدمثل یه برادر برای او وهمسرش باشم واز این حرفها …در وسط این حرفها خانمش با یه سینی چای وارد شد وبا من احوالپرسی کرد با دیدن خانم صاحبخانه انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کردند احساس کردم که هزاران ساله این زن رو میشناسم وبا اینکه اولین باره که میبینمش چقدر دوستش دارم .اما از زن صاحبخانه بگم که اسمش شیلان(اسم گلی در زبان کردی)بود زنی باقدوقیافه معمولی وزیبا ولی خیلی تو دل بروو بانمک .شوخ وپر شروشور وشیطون(البته اینارو من بعدا فهمیدم)در واقع شیلان از همسر خودم هیچی بالاتر نداشت.راستش از خودم بدم میومد وعذاب وجدان داشتم بدنم گر گرفته بود ودستام میلرزید آخه خدایا این چه حسیه افتاد تو وجودم من حتی دوران مجردی هم دنبال زن متاهل نمیرفتم با اینکه در محل کارم هم زنهای زیادی سعی میکنند تا بهم نزدیک بشن تا مخم رو بزنند وبتونن سر فرصت تیغم بزنند اما من اهل این جور کارها نبودم وکلا بعد ازدواج قیددختر بازی رو هم زده بودم …به هر صورت اون شب با حالی گرفته وغمگین به خونه برگشتم واون حس رو آنی وزود گذر تصور کردم اما بعد از اسباب کشی ودیدنهای دوباره شیلان خانم باز هم اون حس با شدت بیشتری به سراغم میومد سعی کردم زیاد باهاش روبرو نشم و ازش فرار میکردم اما مگه میشد شیلان خیلی زود چنان با خانمم اخت شد که انگار صد ساله باهم دوستن وگاه وبیگاه به خونه ما میومد وپسر کوچیک من همیشه پیش اون بود عین بچه خودش دوستش داشت وبا خودمم خیلی راحت برخورد میکرد امامن باهاش سر سنگین بودم تا اینکه یک روز نانوایی بودم که اونم اومد من به رسم ادب نوبت خودمم رو به اودادم واونم ازم تشکر کردوگفت خیلی وقته میخام باهات حرف بزنم راستش نمیدونم چرا ازم فرار میکنی وباهام سر سنگینی ایا اتفاقی افتاده یا کار بدی کردم منم خواستم همه چیز رو بهش بگم بگم آتیش عشقت داره تمام وجودمو خاکستر میکنه بگم عین نوجونهایی که برای بار اول عاشق میشن دارم سر به کوه وبیابان میذارم اما نتونستم وگفتم چیز خاصی نیست چون شوهرتون خونه نیست میترسم مردم حرف دربیارن خندید وگفت من به شما اندازه داداشم اعتماد دارم بااین حرفش تموم بدنم گر گرفت چون او هیچ حسی نسبت به من نداشت..سه سال گذشت ومن نه تنها از احساسم نسبت به شیلان چیزی کم نشد که بیشتر هم شد علیرغم میل باطنی خودم ومخالفت همسرم تصمیم گرفتم از اون خونه برم یه خونه نزدیک مغازه پیداکردمو از اونجااسباب کشی کردم هرچند شیلان وهمسرش خواستند منو منصرف کنند من کوچیکی خونه رو بهونه کردم شیلان میگفت که به شما عادت کردم شما بیایید طبقه بالا ما میاییم پایین امامن تصمیم خودمو گرفته بودم روزی که برا خداحافظی رفته بودیم روهرگز نمیتونم فراموش کنم چشمهای گریان واشک آلود شیلان هرگز از جلوی چشمام پاک نمیشن .من به قول شاعر سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه…آخه عشق یه عاشق باندیدن کم نمیشه بعد رفتن از اونجا بود که فهمیدم چقدر دوستش دارم وندیدنش چه دردی به جونم میندازه آتیش عشق اون از یه طرف وعذاب وجدان از یه طرف دنیارو به کامم تلخ کرده بود بدتر اینکه با هیچ کسی هم نمیتونستی بگی دردت چیه تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما هم جراتشو نداشتم وهم ازآبروی خونواده میترسیدم وخوشنامی طایفه ام لکه دار میشد. بارها پیش روانپزشک ومشاور رفتم اماهیچ ثمری نداشت بلاخره حسم بر وجدانم غلبه کرد وبهش زنگ زدم اما به صورت ناشناس میدونستم شوهرش به شدت سرد مزاج است وحال وحوصله هیچ جا رو نداره شیلان تقریبا همه جا از عروسی وعزا ومهمونی رو با برادرا یا خونوادش میره شوهرش همراهیش نمکنه واین به طبیعت گرم شیلان نمیخورد اکثرا سر این مسایل با شوهرش مشکل پیدا میکردن منم دست گذاشتم رو نقطه ضعفش وخودمو یه مرد گرم آتیشی بهش نشون دادم اوایل به شدت باهام برخورد میکرد بارها ازم خواهش کرد التماس کرد تهدیدم کرد امامن دست بردار نبودم تا اینکه کم کم بهم اعتماد کرد چون میدونستم از چه راهی وارد بشم تسلیم شد وقتی یه روز خودمو بهش معرفی کردم گفت که خیلی وقته میدونسته اما یه حسی تو وجودش نذاشته به کسی بگه یه مدت تلفنی باهم صحبت کردیم چون واقعا عاشقش بودم اونم با تموم وجود عاشقم شد من و اون حسهای مشترک بسیار زیادی داشتیم وخیلی بهم میومدیم اینو من سالها بود میدونستم همین باعث شدبشدت عاشق وشیفته هم بشیم اما مگه عذاب وجدان میگذاشت عشق رو مزه مزه کنیم هم من وهم اون بشدت عذاب وجدان داشتیم بارها ازهم جدا شدیم حتی جدایمون به ماهها هم کشید اما نتونستیم ودوباره از نو شروع کردیم ما مکمل هم بودیم گرمی وشوخ طبعی او برعکس همسرم که اخمو وسرد بود(البته همسرم واقعا زن زندگیه اما بشدت بد اخلاق و بدبینه ومن جرات ندارم از زیبای یه زن حتی تو تلویزیون تعریف کنم چون هفته ها باهام حرف نمیزنه)وگرمی وشوخ طبعی من برعکس همسرش وتفاهمهای بیشما ر دیگه ای که باهم داشتیم یک عشق زیبا وپاک بین ما بوجود آورده بود رابطه ما هیچگاه گناه آلود نشدچون نه اون رازی بود ونه من وفقط من یک بار پیشانیش رو بوسیدم وچند دیدار کوتاهو بعدش فقط تلفن وپیامک الان دوساله رابطه داریم اما یک ماهه هردومون توافقی رابطمون روقطع کردیم اما من شب وروزم شده فکر کردن به او ودوباره تموم وجودم اونو فریاد میزنه پس دلمو به درا زدم وداستانمو تو سایت شهوانی نوشتم تا کاربران عزیزر کمک کنند آیا دوباره سمت عشقم برم و پا روی آبروم بذارم یا پاروی عشق کسی بذارم که بهانه نفسهام شده راستش اگه داستانمو تو سایتهای اجتماعی میذاشتم همه تیپ بچه مثبتی برام میگرفتند و منو از آتیش جهنم میترسوندند اما کاربرای شهوانی همه شاید تجربه سکس و روابط عاشقونه روداشتند و بهتر میتونند کمک کنند خواهش میکنم از توهین کردن خوداری کنید ویه راه درست ومنطقی رو به من نشون بدن چون خودم قدرت تصمیم گیری رو از دست دادم .اگه بد نوشتم یا طولانی بود منو ببخشید …
مخلص شما سامی

Leave a Comment