Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
بهترین سکس زندگی علی
داستان سکسی

بهترین سکس زندگی علی

سلام.چون داستانمو میخوام با جزئیاتش بگم یکم طولانی میشه پس تا اخر بخونین ممنون. من علی 24 ساله قد 180 وزن 75 یک رفیق دارم به اسم حسین که مثل داداشمه ازهمه کارای همم خبرداریم.حسین یک داداش بزرگتر ازخودش به اسم حسن داره.تابستون امسال حسین ماشین خرید ولی به علت اینکه تو مغازه کار میکنه و تا اخرشبا مغازست وقت زیادی برا دور زدنو دختر بازی نداره حسنم هروز غروب ماشینشومیگرفت و مثلا میرفت دختر بازی تا اینکه یک شب حسین بهم گفت که حسنمون با ی زن بیوه به اسم مریم دوست شده مریم حدودا 40 تا 45 ساله قیافشم بنظر من خوب نبود.

بعداز چند شب حسن به مریم گفته بود که یکی ازدوستاتو برا حسینمون ردیف کن اونم یکیو به اسم فهیمه 37 ساله که ی دختر 18 ساله به اسم مهسا و یک پسر 15 ساله داشت اینم بگم شوهر فهیمه فوت کرده بود ردیف کرده بود.کار هرشب اینااین شده بود حسن میرفت دنبالشون یکم دور میزدن بعد اخرشب میرفتن دنبال حسین دیگه تا ساعت 12 1 بیرون بودن فهیمههم هرجامیرفت دخترشو باخودش میبرد.منم خیلی دوسداشتم فهیمهودخترشو ببینم چون حسین ازشون خیلی تعریف کرده بود که انصافا خوبم بودن فهیمه به حسین گفته بود باید صیغم کنی حسینم گفته بود چندوقت باهم باشیم اگه از هم خوشمون اومد باشه براهمین هرشب میرفت بیرون.چندروزی گذشت حسن با مریم بهم زد دلیلشم نمیدونم.ی روز جمعه دم دمای غروب حسین بهم زنگ زد گفت میخوایم با حسنمونو فهیمهودخترش بریم بیرون حاظر باش میایم دنبالت منم خوشحال چون خیلی دلم میخواست ببینمشون ی نیم ساعتی گذشت اومدن درخونمون دنبالم فهیمهو مهسا و حسین عقب نشسته بودن حسنم جلو منم رفتم جلو نشستم و رفتیم جنگل جاتون خالی گوشت و قلیونو اینجور چیزام بود خلاصه اتشی کردیمو گوشتارو کباب کردیمو ی قلیونی کشیدیم هواهم تقریبا دیگه تاریک شده بود حسین به ما گفت بلند شین برین اونورتر بشینین مامیخوایم تنها صحبت کنیم ماهم رفتیم حسن رفت پشت ماشین نشست ینی ماشین بین ما و حسین اینا بود منم سمت چپ حسن نشستم و مهسا اومد کنار من نشست اینم بگم مهسا ی دختری با قد حدودا 170 وزنشو نمیدونم ولی ن چاق بود ن لاغر اما خیلی خشگل و ناز.دوباره ی قلیونی کشیدیم نیم ساعتی گذشت حسن گفت من برم ببینم چی میگن حسن رفتو ما تنهاشدیم همش تو دلم میگفتم بهش بگو دیگه خاک تو سرت بی عرضت کنن الان بهترین فرصته شماره بهش بدی از طرفیم میترسیدم بهش بگم بره به مامانش بگه که اگه میگفت حسابی ابروم میرفت یهو از دهنم پرید گفتم گوشیت چیه گفت گلکسی منم خودمو زده بودم به خنگی گفتم اندرویده دیگه گفت اره چطور؟؟گفتم همینطوری لاین و وایبرم داری گفت اره تو چی ؟گفتم دارم ولی انگار ندارم ی لبخند کوچولویی زدو گفت ینی چی گفتم نصب کردم ولی نه کسی اددم کرده نه من بلدم کسیو ادد کنم گفت ای دیتو بده تا اددت کنم منم با تعجب گفتم ای دی دیگه چیه باز دوباره خندیدو گفت بابا چقد خنگی تو .شمارتو بده تا اددت کنم سریع شمارمو بهش دادمو تو کونمم عروسی بود همونجا ی تک زد شمارش افتاد گفت فقط بین من و خودت بمونه ها گفتم خیالت راحت راحت.دیگه از همون شب ما باهم در ارتباط بودی هروقتم میرفتن بیرون منم میبردن سه چهار روزی گذشت منو مهسا خیلی باهم راحت شده بودیم هر حرفیو به هم میزدیم البته فقط با اس بود هردومون ارزوی اینو داشتیم که یبار باهم تنها باشیم مهسا بدون مادرش نمیتونست بیاد بیرون مادرش نمیزاشتش.خلاصه حسین و فهیمه به توافق رسیده بودن ی روز حسین از صاحب مغازش مرخصی گرفتو میخواستن برن صیغه کنن.

صیغه کردنو شب قرارشد فهیمه خونه حسین اینا بخوابه منم دیدم بهترین فرصته که منو مهساهم باهم تنهاباشیم به مهسا گفتم امشب مامانت نیست من بیام خونتون گفت ن بابا داداشم هست گفتم وقتی خوابید میام بازم گفت نه نمیشه منم خودمو زدم به ناراحتی و رفتیم رسوندیمشون خونشون حسین میخواست نیم ساعت دیگش بره دنبال فهیمه.منم دیگه رفتم خونموت بعد یک ساعت دیدم مهسا اس داد نوشته بود ناراحتی نوشتم مهم نیست شب بخیر نوشت بهم حق بده میترسم گفتم باشه شب بخیر گفت ینی چی هی شب بخیر شب بخیر ی لحظه گوش کن من گفتم تو گوش کن بعد از چند وقت دنبال ی همچین فرصتی بودیم اونوقت میگی میترسی از چی میترسی مامانت که تا صبح نمیاد داداشتم که میخوابه گفت اگه مامانم برگرده چی گفتم امکان نداره چون شب اولشونه تا صبح هست گفت چی بگم والا بزار پس داداشم بخوابه بهت خبر میدم

آقا خلاصه اونشب هی اس دادم خوابید هی گفت نه هنوز بیداره.توله سگ تا 3 صبح بیدار بود نمیدونم چه گوهی میخورد یهو دیدم مهسا اس داد نوشته بود بیا خوابید منم سریع ماشینو روشن کردمو گاز کش رفتم هرچه به خونه نزدیکتر میشدم استرسم بیشتر میشد ماشینو دوتا کوچه انورتر پارک کردم پیاده رفتم خونشون اپارتمانی بود طبقه سوم میشستن درو باز کرد کفشامو در اوردم که تو پله ها صدا نده ی موقع کسی بفهمه اخه ما که شانس نداریم رسیدم بالا دیدم جلو در واستاده با شلوارکو ی تیشرت سفید تاحالا اینطوری ندیده بودمش وای چه کسی شده بود رفتم داخل سریع رفتیم تو اتاقش تا درو بست بغلش کردم چنتا بوسش کردمو اون لحظه بهترین لحظه ی زندگیم بود قبل از این سکس داشتم ولی این واقعا اونی بود که همیشه ارزوشو داشتم همینطوری سرپا لبای همو میخوردیمو همو فشار میدادیم قلب من از ترس داشت از جاش کنده میشد درازش کردم روی تخت افتادم روش تا میتونستم لباشو میخوردم با دستمم سینه هاشو میمالیدم تیشرت و سوتینشو در اوردم پیراهن خودمم دراودم باز دراز کشیدم روش ی بدن سفیدو حسابی نرمی داشت کیرمم راست راست شده بود همینطوری لباشو گردنشو میخوردم با دستمم کسشو از زیر لباس میمالیدم اونم چشماشو بسته بودو فقط اه اه میکرد کسش حسابی خیس خیس شده بود یکمم سینه هاشو خوردم دیگه طاقت نیاوردم سریع شلواروشرت خودمو اونو دراوردم خوابیدم روش کیرمو هی به کسش میمالیدم اروم اروم کردم توش شروع کردم به تلمبه زدن هی تندترش کردمو با دستم سینشو میمالیدم دوسه دقیقه بیشتر نشد که داشت ابم میومد کیرمو دراوردم ریختم روشکمش بعد با دستمال تمیزش کردمو لباسامونو پوشیدیمو زدم بیرون نمیدونم اون ارضا شد یا ن ازش سوال نکردم اونم چیزی نگفت.بعد از چند وقت حسین با فهیمه دعواشون شد صیغه نامرو پاره کردنو رابطشون تموم شد مهساهم که بدون مامانش نمیتونست بیابیرون رابطه ی ماهم کم کم تموم شد.فقط ی سوال برا خودم پیش اومد که هنوزم به جوابش نریسیدم اینکه چرا اینا هرشب تا ساعت 1 یا دو بیرون بودن بعد داداشش هیچی بهشون نمیگفت.ببخشید خیلی طولانی شد

نوشته:‌علی

Leave a Comment