Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
بهترین عیدی که خاله خانمم بهم داد - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

بهترین عیدی که خاله خانمم بهم داد

با سلام من امیر علی هستم از شیراز این خاطره یا داستانی که واستون مینویسم برميگرده به یک سال قبل. اصراری بر باور کردنش هم واسه شما ندارم فقط خواهش میکنم بی احترامی نکنید ممنون

خاله زنم با خانمم خیلی راحت هست اختلاف سنی کمی هم دارن جوری با هم خوبن که فکر میکنی با هم بیشتر رفیق هستن تا فامیل خاله با دختر سه سالش تنها اومده بود خلاصه مطلب برميگرده به زمانی که خاله اومده بود بهمون سر بزنه ضمناً خاله هم جنوبی بود ما هم شیراز زندگی میکنیم بعد از حال و احوالی کردن خوش وبش و ماچ و ملیچ با منو زنم اونم به خاطر اینکه به من اعتماد داشت با منم رو بوسی میکرد چون خانواده به قول خودشون غیرتی بودن خلاصه قلیان برازجانی رو واسش چاق کردیم و با هم مشغول کشیدن شدیم خانمم از دود بدش میومد با فاصله از ما نشست و مشغول حرف زدن بود صدای پی ام گوشی خاله اومد گفت امیر اگر زحمتت نیست گوشی رو بردار ببین چی اومده! رمز گوشی رو وارد کرد پیام واتس اپش بود دیدم چند تا عکس پورنی واسش اومده بود خجالت کشیدم گفتم با خودت کار دارن خصوصیه یه نگاه به من کرد یه خنده تو روم زد گفت عیبی نداره یه دو تا لیچار بارشون کن بعد گالریمو باز کن یه چند تا عکس به سلیقه خودت واسشون بفرست خانم منم گرم صحبت با خالش بود که نفهمید چیزی به من گفت منم اول خجالت کشیدم گوشی رو گذاشتم زمین ولی باز گوشی رو برداشت بهم داد گفت فرستادی گفتم چشم وارد گالریش که شدم دیدم ای بابا اینجا خودش یه سایت کامل پورنیه عکس فیلم با خجالت یه چند تا عکس رو ادد کردم و فرستادم گفتم تموم شد نگام کرد گفت اگر زحمتت نیست یه چند تا عکس گرفتم واسم انتقالش بده به مموریم پوشه شخصیش رو که باز کردم از خجالت داشتم آب میشدم دیدم عکسهای خودش و دوستشه عکسهای با تاپ و شرتک تنگ یه نگاه به من کردو بازم خندید و گفت چی شدی انتقالش دادی

اون لحظه منظورش رو نفهميدم صبح من بلند شدم برم سر کار سوپری داریم صبح من مغازه هستم عصر هم داداشم خاله خانمم خواب بود داشتم با زنم صبحانه میخوریم صدای در اطاق خاله اومده من پشتم به در آشپزخونه بودم دیدم صداش اومد گفت شما بدون مهمونتون صبحونه میخورید منم با خنده برگشتم که بگم خاله شرمنده تو شرایط کاری منو میدونی وای الان که دارم مینویسمش قند تو دلم آب میشه دعا میکنم که یه همچین صحنه ای رو حداقل یه بار تو عمرتون ببینید خاله اومد با یه ساپورت مشکی تنگ تنگ هیکل خوبی داشت پوستش سفید بود خلاصه بدکش نیست و یه تاپ که قربون نپوشیدنش نصف سینهاش توش زده بود بیرون وای که چه حصی اون لحظه بهم دست داد ولی بخاطر اینکه خانمم پیشم نشسته بود سریع سرمو انداختم پایین و مشغول صبحونه خوردن شدم تو دلم گفتم چه چیزی همجوارم بوده و من اینقدر بیخیال بودم من رفتم سر کار و اونا هم قرار بود برن تو شهر گشتی بزنن و خرید کنن ظهر من زودتر از اونا رسیدم خونه صدای زنگ اومد آيفون رو برداشتم دیدم خاله هستش تعجب کردم چون خانمم کلید داره اومد بالا خانمم به خاطر اینکه واسه نهار درست کردن دور شده بود رفته بود غذا از بیرون بگیره خالش هم بخاطر اینکه بچه اش گریه میکرده اومده بود خونه خانمم میدونست من کی میام خونه مشغول تماشای تلویزیون بودم که دیدم خاله بازم با همون تیپ اومد رفت دستشویی بچه اش رو خوابونده بود وقتی اومد بیرون گفت امیر خاله برگشتم نگاش کردم گفتم بفرما گفت یه چندتا لباس قشنگ گرفتم بیا نظر بده ببین خوبه گرون نخریدیم منم رو حساب سادگی خودم رفتم دیدم حسابی خرید کردن مانتو و کفش شلوارو بلوزو از خرت و پرتها گفت بزار بپوشم رو تنم ببین بهم میاد یا نه بلند شدم که برم بیرون گفت کجا گفتم مگه نمیخوای لباستو عوض کنی ( این کارم جلب اطمینان بیشتر بود ) درو نیمه گذاشتم رو هم اونم نمیدونم عمدی یا هر چیز دیگه پشتش به در بود وای بدنم بعد از یک سالی که ازش داره میگذره از شدت هیجان داره میلرزه کونش و لنگو پاچشو کامل دیدم ولی زود رفتم کنار که اگر برگشت نبینتم کونش به نسبت رونهاش بزرگتر بود ولی بخاطر قد بلندی که داشت به بقیه اندامش میومد وای که کیرم داشت منفجر میشود این نشون دادن وسایلش با شلوار پوشیدنش هفت هشت دقیقه کلا تول کشید خلاصه صدام زد کیرم زیر شرتکم مشخص بود انداختمش کنار جیب شرتکم و دست کردم تو جیبم گرفتمش که مشخص نباشه گفت امیر میای پوشیدم رفتم داخل گفتم مبارک باشه قشنگه به یه چشم به هم زدن دیدم تاپی که برش بود درآورد گفت یه نظری هم راجب به بلوزو بده سرخ سرخ شده بودم اون ميگفت چت شده منم که نفسم بالا نمیومد گفتم هیچی گرمم شده سینه هاش تقریبا سایز بندی رو که بلد نیستم ولی به اندازه یه مشت و نصفی میشود البته از رو سوتین دیدمش گفت خاله حالا نظرتو راجب به پیراهنو شلوارم دادی نظرت راجب به اندامم چیه داشتم از حال ميرفتم تو ذهنم میگفتم برم بگیرمش تو بغل ولی ترسی که داشتم نمیزاشت سرمو انداختم پایین گفتم چی بگم خاله که دیدم با تشر و تندخویی گفت چرا تو هر وقت منو میبینی سرتو میندازی پایین من من میکردم گفتم خاله آخه من زن دارم نباید نگاه نامحرم بکنم یه لحظه نگاهش کردم دیدم از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت حالا من شدم نامحرم گفتم نه خاله ناراحت نشو منظورم این نبود گفت منظورت پس چیه نمیدونستم چی جوابش بدم گفت چیزی نمیخواد بگی دیدم بازم بلوزشو درآورد پشتشو کرد به من چیزی نمیگفت فکر کردم ناراحت شده سکوت فضای اطاق رو پر کرده بود که دیدم گفت اگر دست از محرم نامحرمی برداشتی میدونی سوتینمو باز کنی میخوام این جدیدرو امتحان کنم با یه مکس رفتم جلو (چون باید دستمو از جیب شلوارم در میاوردم اونوقت اگر برمیگشت کیرمو میدید که سیخ شده) از شدت هیجان دستهام خیلی میلرزید بند سوتینشو گرفتم واسش بازش کردم گفت تو چرا اینجوری هستی هر کسی از خداشه که تو همچین موقعیتی قرار بگیره بازم چیزی نگفتم روشو برگردوند گفت سایز سینه هام چطوره منم دیگه دلو زدم به دریا گفتم هرچه بادا باد دستمو با ترس بردم سمت سینه هاش گفتم خوبه گفت حالا شدی یه بچه هر گوش کن وای که چه لحظه ای بود منم از موقعیت استفاده کردمو یه خرده سینهاشو ورز دادم دیدم چشمش بسته فهمیدم که خیلی حالش خرابه گفتم خاله میشه یه خواهشی بکنم گفت تو جون بخواه گفتم میشه باسنتو ببینم خندید گفت مگه تو نبودی که میگفتی من نامحرم هستم خجالت کشیدم گفتم معذرت میخوام با دستش سرمو داد بالا گفت عزیزم جنبه شوخی هم نداری تو هر چی ازم بخوای انجامش میدم دیدم شلوارشو کشید پایین وای که یک تار مو هم نداشت بدنش نمیدونم شاید هم تازه موم انداخته بود سفید سفید از جنوبی و یه همچین بدن سفیدی کیرم فرمان مغزمو گرفته بود دست میگفت باسنشو بگیر بازم خجالت میکشیدم ولی دلو زدم به دریا و باسنشو گرفتم وای که چه حس خوبی بود باسن نرمی داشت احساس خوبی بود درحال مشت و مال بودم که صدای در حیاط اومد با عجله گفتم خاله زود بپوش خودم هم رفتم پای تلویزیون نشستم خانم اومد داخل گفت که خاله گفتم تو اطاقه بازم خاله با تیپ مخصوص اومد بیرون کنارم نشست خانمم رفته بود دستشویی گفت شانس هم نداری من رو همون ساپورتش رونش رو گرفتم گفتم تو هم خوب قصر در رفتیها نهار رو خوردیم خلاصه مطلب خاله فردا صبح رفت واسه خونشون هشت ماه از اون جریان گذشت نزدیکای عید بود شوهر خاله خانمم ارتشی بود عید که شد خاله به خانمم زنگ زد گفت ما داریم میریم شمال کسی هم نیست میآید با هم بریم خانمم به خاطر موقعیت شغلی من گفته بود نه خلاصه هفتم عید بود ساعت 11 یا 12 شب بود صدای زنگ در خونه اومد برداشتم دیدم شوهر خاله (محمد) اسمشه با خاله خانم بعد از عید مبارکی حال و احوالی کردن یه یک ساعتی نشستو گفت من باید برم گفتم کجا بابا شما هنوز عرقتون خشک نشده کجا گفت فردا صبح باید برم سر کار آخه نظامیها تو عید دو شیفت میشن هفت روز شیفت اولی مرخصی هستن هفت روز هم شیفت دوم دیدم تنها بلند شد گفت فقط اومدم ببینمتون با الناز رو برسونم اسم خاله خانمم بود اینو که شنیدم قند تو دلم داشت آب میشد نگاه خاله کردمو یه خنده ملیحی زدم شوهرش رفت فقط تو فکر یه موقعیت بودم که به حاجت دلم برسم و خاله رو بازم نوازش کنم صبح شد مثل روال هر روز بلند شدم برم مغازه تو ایام عید جمعه هم باز بودیم تا ظهر ساعت یک بود داشتم استندهای در مغازه رو میاوردم داخل پشتم به در بود که یکی گفت آقا دارید میبندید گفتنم برگشتم دیدم خاله هستش با تعجب گفتم تو اینجا چکار میکنی بچه ات کجاست گفت تو بیا داخل درو ببند تا واست توضیح بدم منم از خدا خواسته زود وسایل رو گذاشتم داخل ريموت در روز گفت به خانمت گفتم میخوام برم یکی از دوستامو آوردن شیراز عمل کنن میخوام یه سری برم پیشش اگر میشه نسترن رو بگیر تا من برم و زود برگردم منم رو شوخی در حالی که سینهاشو میموشتم گفتم اینجا که بیمارستان نیست داشتم به مراد دلم میرسیدم گفت نمیدونی از اون روز تا حالا چقدر لحظه شماری همچین روزی رو میکردم منم باز رو شوخی گفتم حالا روزش هست یا نه کیرم داشت منفجر میشد گفتم بریم بالکن گفت آره عزیزم شلوارمو همون پایین درآورد یه دوتا کارتن پهن کردم دراز کشیدم دیدم با وله اومد سمت کیرم شروع کرد به خوردن وای که چه لذتی داشت جوری کیرمو میخورد مثل اینکه از قحطی برگشته بود منم با انگشتم مشغول مالش کسش بودم خیس خیس شده بود ناله های بلندی میکرد میگفت بکن داخل عزیزم بکن داخل منم خودم که دیگه طاقتم تموم شده بود سریع سر کیرم خیس کردم و با یه فشار کردم داخل بدنم داشت آتیش میگرفت شروع کردم به تلمبه زدن عرق جفتمون دراومده بود گفتم من دارم میشم گفت باشه عزیزم داشتم میشودم یه تکونی به خودش داد که کیرم اومد بیرون گفتم چکار میکنی گفت فکر کردی به همین راحتیها ولت میکنم گفتم خوب چکار کنم دیدم به حالت سگی دراومد گفت میخوام از عقب هم رابطه داشته باشیم گفتم درد داره بیخیال گفت هر چی میگم مثل یه پسر خوب بگو چشم گفتم خودت خواستیها منم یه تف گنده انداختم در سوراخش یکم اول باهاش بازی کردم که دردش نگیره گفت چرا بازی میکنی هل بده داخل منم با یه فشار تا ته کرم داخل فقط یه داد کوچیکی زد بدنش میلرزید فکر کردم داره درد میکشه وای که چه خوب بود یکی دو دقیقه طول کشید گفتم دارم میشم گفت عزیزم من شدم هر وقت خواستی بشو اصلا دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه ولی آبم داشت میومد با یکی دو تا فشار محکم هرچی بود ریختم داخل کونش محکم فشارش میدادم دو سه دقیقه روش دراز کشیده بودم بلند شدم ازش تشکر کردم گفتم واقعا حال دادی گفت دوس داری بازم تکرارش منم گفتم دوس دارم ولی حالش واسم نمونده لباسامون رو پوشیدیم زنگ زدم خونه به خانمم گفتم خاله بهم گفته بیا بیمارستان دنبال خلاصه با خاله سوارماشین شدیم یه گشتی هم تو شهر زدیم تو همون گشت زدن مشغول مالش بودم گفت نکنه درست ارضا نشدی گفتم کامل کامل شدم این کارم هم واسه اینه شاید دیگه موقعیتش پیش نیاد خندید گفت تا منو داری غم نداشته باش خلاصه رفتیم خونه و خاله تا سیزده با ما بود از اون روز تا حالا هم خاله رو ندیدم یعنی نتونسته بیاد بهمون سر بزنه فقط از طریق واتس اپ هر از گاهی یاد همون روز رو زنده میکنیم این بود داستان من از یه روز خوب و به یاد ماندنی ببخشید از اینکه یکم طولانی شد فقط ميخواستم تمام جزییات رو واستون بگم.

نوشته: امیرعلی

Leave a Comment