Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
تابستان شیرین با دختر صاحبکار - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

تابستان شیرین با دختر صاحبکار

17 ساله بودم که تابستون واسه کار کردن رفتم پیش یه کابینت ساز که پیرمرد مهربونی بود به اسم مجید اقا .مجید اقا یه شاگرد قدیمی هم داشت به اسم نبی که یه پسر 19 ساله سبزه روستایی بود که 4-5 سالی سابقه داشت.یروز مجید اقا به من گفت باید واسه نصب کابینت هاباید فردا بریم خونه یه دکتر.صبح کابینت ها رو بار وانت کردیم رفتیم خونه دکتر.خونه دو طبقه و بزرگی داشتن که خودشون طبقه پایین مینشستن و طبقه بالا هم خالی بود و تازه ساخته بودنش و داشتن واسه دخترشون امادش میکردن.

وقتی وارد خونه شدیم یه خانم تقریبا 50 ساله که خانم اقای دکتر بود اومد به پیش وازمون و ما رو به طبقه بالا راهنمایی کرد .خلاصه مشغول کار شدیم ظهر هم یه نهار توپ واسمون اوردن و بعد نهار مجید اقا رفت مغازه و یسری کارها رو سپرد به من و قرار شد نبی عصر بیاد پیش من.منم کارم سریع تمام شد و چون تازه کار بودم و کار زیادی بلد نبودم منتظر اومدن نبی شدم و از فرصت استفاده کردم و یه گوشه از یکی از اتاق ها که یه موکت انداخته بودیم چرتی زدم.یدفعه با صدای اوستا اوستای یه خانمی بیدار شدم و سریع رفتم تو پذیرایی دیدم که یه دختر خوشگل 19-20 ساله قد بلند چشم و موی مشکی و لاغر با یه تاپ قرمز و شلوار لی مشکی بدون روسری اومده داخل با یه سینی چایی .مغزم هنگ کرده بود.سریع سینی چایی رو ازش گرفتم گذاشتم رو اپن.پرسید اوستاتون کجاست ؟منم که از خجالت سرخ شده بودم گفتم رفته مغازه اونم یه چند تا سوال از ما پرسید که کی تموم میشه و … منم سرم رو زیر انداخته بودم و جواب میدادم.یهو دیدم اومد روبروم ایستاد گفت شما خجالتی هستید؟منم که انتظار این سوال رو نداشتم سرخ تر شدم گفتم نه زیاد اونم گفت بهت نمیخوره شاگرد باشی چند وقته کار میکنی ؟منم گفتم چند روز بیشتر نیست برای گذروندن تابستون اومدم .پرسید اسمت چیه؟ گفتم کامبیز اونم گفت منم مهرنوشم دختر اقای دکتر هستم ترم 2 دانشگاهم و معماری میخونم و از این حرف ها.تو همین حرفها بودیم منم که روم یکم باز شده بود داشتم تازه یخم اب میشد که صدای زنگ اومد و مهرنوش رفت ایفن رو برداشت و در رو باز کرد و گفت ظاهرا همکارتون اومده من برم پایین بکارتون برسید.نبی در رو باز کرد اومد داخل و با دیدن مهرنوش سلامی کرد و رفت لباس عوض کنه مهرنوش هم رفت پایین.نبی اومد کار رو شروع کرد و کلی سوال درباره مهرنوش حین کار ازم پرسید و بنده خدا چون بچه روستا بود از دیدن مهرنوش اونم بدون چادر و مانتو خرکیف شده بود.

خلاصه قرار شد فردا از اوستا بخواد از صبح من و اون بیایم و اوستا بمونه در مغازه.اوستا قبول کرد و من و نبی فردا اول صبح رفتیم کار رو شروع کردیم.از شانس نبی تا ظهر کسی سراغمون نیومد و فقط وقت نهار زن دکتر واسمون نهار رو اورد و سریع رفت و بهمون گفت من دارم میرم بیرون و کسی خونه نیست و اگه کسی زنگ زد درب رو واسش باز نکنید.نبی هم بعدش رفت از مغازه وسیله بیاره.ساعت حدودای 2 بود که دیدم در باز شد و مهرنوش بازم با یه سینی چای اومد تو و بعد سلام و احوال پرسی نشست روی اپن.پرسید بازم تنهایی؟> منم گفتم تا یه ساعت دیگه همکارم میاد .اونم پرسید پس الان بیکاری گفتم تقریبا .ازم پرسید عصرها بیشتر کجا میری؟گفتم میرم پارک با دوستم ذور میزنیم گفت پسره یا دختر ؟ منم با خجالت گفتم پسره.اونم گفت پس با هم میرید دختر بازی شیطون.منم گفتم نه .گفت دوست دختر داری ؟ گفتم نه؟گفت چرا تو که خوشتیپی؟گفتم من اهلش نیستم.گفت اهلش هستی اما خجالت میکشی درسته؟گفتم شاید نمیدونم.یهو همونجور که رو اپن نشسته بود و منم جلوش ایستاده بودم دوتا دستشو گذاشت رو شونه هام و شروع کرد مالوندن و گفت میخوام ماساژت بدم خسته شدی.منم که خجالت میکشیدم فقط لبخند میزدم و سرخ شده بودم و تکون نمیخوردم.بهم گفت پشت کن منم چرخیدم و اونم همون حالت شونه ها و دستامو ماساژ میداد و تهش پاهاشو حلقه کرد دور کمرم و از پشت دست کرد تو تیشرتم و سینه هام رو ماساژ میداد.وای خدا چه حالی میداد سیخ کرده بودم حسابی .داشتم میترکیدم ولی حرفی نمیزدم و اون صدای نفسهاش رو بالا برد و سرش رو گذاشته بود سر شونم و پشت گردنم نفس میکشید.یهو دیدم دستشو اورد از پشت گذاشت رو کیرم گفت وای این چیه؟ انگار خیلی خوشت اومده؟منم که روم باز شده بود گفتم مگه کسی هم هست خوشش نیاد .گفت بد نگذره بهت و همینطور دستشو برد داخل شرتم و کیرمو گرفت.با اینکارش دیوونه شدم .کیرمو سفت گرفته بود و فشار میداد و میچرخوند منم دستمو گذاشته بودم رو دستاش ..از اپن اومد پایین گفت درش بیار ببینم چی داری اون تو؟منم شلوارو تا زانو کشیدم پایین چشاش برقی زد و گفت جون چقدر سفیده و اون رو تو مشتش گرفت و میمالوند.گفتم حالا ببینیم شما چی دارید.با خنده گفت تا حالا دیدی؟گفتم اره 2-3 باری قبلا دیدم .دست کردم تو شرتش و یکم واسش مالوندم کمی خیس شده بود اروم شلوارشو کشیدم پایین وای یه کیر کوچیک و سفید و بی مو داشت .حالا داشتیم واسه هم میمالوندیم و منم که یه دست رو کسش داشتم یه دست توی سینه هاش.سینه های خیلی کوچیکی داشت با نوک قهوه ای.تاپشو دادم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش.ون وارد نبودم بعضی وقت ها گاز میگرفتم که دردش میگرفت .بهم گفت بسه ذیگه شلوارتو دربیار منم شلوارمو دراوردم و اونم همینطور و پشتشو کرد بهم و قنبل کرد و دستاشو گذاشت رو اپن .منم یه تف زدم رو کیرم و یه تفم به کون اون .گفت فقط توش نکنی لاپایی بزن.منم گذاشتم لاپاش و عقب و جلو میکردم.کیرم داشت منفجر میشد.تاپشو دادم بالا و سینه هاشو تو دست گرفتم و گردنشو میبوسیدم.خیلی دوست داشتم داخلش کنم .یواش سرشو گذاشتم درش یکم دادم تو که دیدم جیغ کوچیکی زد و گفت دردم میاد نکن.کلی خواهش و التماس کردم که فقط تا سرش میکنم تو .بسختی قول کرد منم سرش رو دادم رفت تو.کونش مثل کوره بود.یواش دادم تو که اونم با دستش بهم فهموند بسه و بیشتر فرو نکن منم همونقدر رو عقب و جلو میکردم که یباره ابم اومد و ریختم داخل که دیدم بدش اومد و غر غر میکرد منم که خرم از پل گذشته بود یکم بوسش کردم و از دلش در اوردم و با شرت خودم اب ها رو پاک کردم.هردو سریع لباس ها رو پوشیدیم و یه لب ازم گرفت و سریع رفت پایین.بعد نیم ساعت نبی برگشت و از مهرنوش پرسید منم گفتم اومد فقط چایی اورد و سریع رفت.بعد نیم ساعتی دیدم مهرنوش با یه سینی میوه اومد بالا و از حوله ای که به سرش بسته بود معلوم بود از حموم اومده.با یه لبخندی وارد شد و اونموقع نبی توالت رفته بود .با خنده گفت واست میوه اوردم تقویت شی اوستا منم با ابرو بهش فهموندم نبی توی توالته.اونم خودش رو جمع و جور کرد.نبی م که ظاهرا صدای مهرنوش رو شنیده بود سریع قیچیش کرد و پرید بیرون و با چشم های گرد شدش سلامی کرد و بابت میوه تشکر کرد.مهرنوشم سرسنگین جوابش داد و رفت.نبی ول کن نبود که چرا با تو گرم صحبت کرده ولی با من سرسنگینه منم گفتم احتمالا من چون ازش کوچکترم رو من حساب بد نمیکنه اما تو چون باهاش هم سن هستی باهات سنگین برخورد نمیکنه.فرداش هم که روز اخر بود سه نفری با هم اومدیم سر کار و اصلا موقعیتی پیش نیومد و فقط بعدظهر مهرنوش واسمون چایی اورد و یواش یه لبخندی به من زد و رفت.از اون به بعد دیگه مهرنوش رو ندیدم.ممنون که خوندید.

نوشه: کامبیز