Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
تخت مقدس مهتاب - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

تخت مقدس مهتاب

مچکرم از وقتی که برای خوندن این نوشته میگذارید اما خواهشا و برای بار چندم میگم اگه میخواهید به جای نقد و نظر سازنده فحش بدید به خودم بدید نه به بستگان و غیره بازم ممنوم و البته لازم به ذکره که صحنه های سکسیش کمه خود دانید

صدای خفیف اما شهوتیش بد جوری حشریم میکرد . جز صدای ناله و سکوت ,صدای دیگه ایی تو اتاق نبود. اتاقی نیمه تاریک با نور ملایم و سکسیه اباژور که انعکاس نور قرمزش رو صورت مهتاب ,پرتره ایی بسیار هنرمندانه از چهره ی سکسی و جذابش تداعی میکرد و هارمونی بسیار لذت بخشی که بین من و حرکات لطیفش وقتی که روی من خودشو قفل کرده بود درست مثل به اغوش کشیدن نو عروسی تو حجله به همون مظلومیت یک نو عروس هنگام زفاف و به همون پاکی سکس اول با عروس باکره و من غرق در افکار خوش خودم و اسیر شورش شهوت بسان یک اسیر دست و پابسته مقهور هنرنمایی مهتاب بودم وقتی که شلاق شهوتش بدن نیمه عریان منو به مرز جنون و رعشه میکشوند و چه جنون زیبایی
دنیا متوقف شده بود ثانیه ها با چشمای هیزشون و دقایق با خساست زجر اورشون تو حرکت و ساعتها با اون صبر و تحمل تمام نشدنیشون انگار در یک اتاق خلا بودم سبک مثل حرکت دست معشوقه روی سینه های عاشق انگار خواب بودم و رویا میدیدم تحمل نداشتم دیگه شورش شهوتم و کنترل کنم تمام قدرتم رو التم جمع شده بود و…. در یک لحظه فوران اتش شهوتم بود که سینه های مهتابو به اتش میکشید. سرد و مسخ شده مثل تکه ای سنگ سنگین شده بودم به تخت دوخته شده بودم و نفسهای مهتاب چه داغ روی چشمام انرژی کیهانی هدیه میداد برای جمع کردن تمام قدرتم روی زبانم و گفتن این جمله:مرسی مهتاب مرسی عشقم
این اخرین سکس من با مهتاب قبل رفتنش بود و پایانی بود برای زندگیه سکسی من .مثل مرتاضها ی هندی مثل دختران وقف شده به کلیسا دیگه حتی فکر سکس با کسی دیگه ایی رو نداشتم زندگیم مثل برق و باد میگذشت اما چه ویران و چه خراب .بی هیچ هیجانی تسلیم محض تقدیر شده بودم و از تغییر دادن این وضعیت طفره میرفتم
5سال از نبودنش میگذشت 5 سال سخت و زجر اور تو اسایشگاه روانی تنها و بی کس داشتم عذاب میکشیدم اما تموم شد و به من گفتن شما دیگه میتونی به جامعه برگردی و زندگی دوباره ایی داشته باشی چند وقتی بود که از اسایشگاه مرخص شده بودم و بیکار و بیعار علاف بودم نه کاری نه هیجانی زندگیم محدود شده بود تو خونه ام که از پدرم به ارث رسیده بود همونجایی که با مهتاب زندگیه عاشقانه ایی رو شروع کرده بودیم اما الان دیگه مهتاب نبود .عشق نبود و من تنها بودم و زندگی روی تکرارپایان ناپذیری گیر کرده بود و من صبح و به شب میدوختم درست مثل چشمانم که به جای جای خونه خیره شده بود خاطرات مهتابو به قطرهای اشکهام میدوخت
اما در یک روز رویایی تو دی ماه زیر رگبار سرما که مغز استخوانم به ناله افتاده بود مهتاب دیگه ایی رو دیدم به همون زیبایی به همون متانت بعد از دیدنش دیگه سرما اذیتم نمیکرد داغ شدم و هیجان بد جور داشت با لرزش اندامم رسوام میکرد نا خواسته بلند شدم و جای خودم و بهش تعارف کردم با اینکه مترو زیاد شلوغ نبود اما همون جا روبروی صندلیش ایستادم و خیره شدم به نوازش کردن انگشتاش وقتی که داشتن با گوشیش عشق بازی میکردن نمیدونم چند تا ایستگاه از مقصدم دور شده بودم اما انگار مهتابم نمیخواست پیاده بشه و مترو تو تاریکیه تونل پیش میرفت وقتی اخرین ایستگاه اعلام شد موقرانه و سکسی بلند شد و به سمت درب قطار رفت و منم مثل سگ دست اموزش دنبالش هنوز بهم مشکوک نشده بود ولی وقتی به اولین کوچه ی فرعی رسید برگشت و به چشمای خیره و هیزم گفت:چیزی میخوای ازم ؟ممنونم که جاتونوبهم دادین ولی دیگه دارید مزاحمم میشید لطفا برید
دنیا دور سرم میچرخید چه صدای ناز و اشنایی انگار همون مهتابم داشت باهام حرف میزد رفتارم مثل ادمای مالیخولیایی شده بود اصلا نشنیدم چی گفت همون طور که خیره به چشماش بودم با ترس و لرزش رسواکننده ایی گفتم:من من قصد مزاحمت ن ن ندارم فقط شما شبیه عشق قدیمیه من هستید که الان در حسرت نبودنش میسوزم میشه لطفا چند دقیقه باهاتون حرف بزنم ؟
در توی لایت دم غروب میشد تعجب زنونه اش رو دید همینطور قیافه ی زنونه و مهربونشو اما چشماش خشک و هیز رو لبهام هنوز خیره بود حرفم تموم نشده بود که گفت:اینجا محل زندگیه منه نمیدونم شما منو از کجا تعقیب میکنید؟ شاید لطف شما تو مترو هم بخشی از این سناریوتون بوده و میخواستید با من ….
پریدم تو حرفاشو گفتم:من هیچ سناریویی رو شما ننوشتم فقط میخوام به حرفام گوش کنید نمیدونم چه قدر صادقانه حرف زدم که بی هیچ حرفی شمار شو بهم داد گفت فردا ساعت 10 صبح منتظر تماس شما هستم
صبح روز بعد برای رسیدن به ساعت 10 شاید ده بار مرور کردم که چه جوری راضیش کنم باهام رابطه برقرار کنه اصلا به این موضوع که ممکنه متاهل باشه یا هر چیز دیگه ایی فکر نمیکردم فقط قصدم رسیدن بهش بود و این تمام خواسته ی من بود تمام نیاز من
صدای بوق انتظار تلفنش مثل پتک تو مغزم صدا میداد اه که چه قدر طولش داد تا جواب داد با ترس کمتری نسبت به دیشب سلام کردم برعکس دیشب اینبار خیلی ملایم و سکسی جواب داد ….الو بفرمایید به به اقای جنتلمن عاشق خوبین؟چه خبر ؟راستش و بگو امار منو از کجا گرفتی؟از کجا تعقیبم میکردی؟اما میدونی که من…….
وقتی گفت نرخ من ارزون نیست و من با هر کسی جفت نمیشم دنیا رو سرم خراب شد نه؟ امکان نداره ؟یعنی این خانوم یه فاحشه ست؟به زور اب دهانم و قورت دادم و گفتم:نه مهتاب جون…..اخ ببخشید نه خانوم محترم برخلاف تصورات شما من اصلا نمیدونستم که شما ….پرید تو حرفم و گفت:من؟…من چی؟منظورتون اینه که من یه فاحشه ام؟برو اقا خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه من این کارو مثل یه بیزینس بهش نگاه میکنم برامم شهرام بهرام نداره پول خوب سکس خوب با مکان یه قیمت بی مکان قیمت دیگه راس کار ما نیستی زحمت کم عزت زیاد…..
از این تغییر لحن کلامش حسابی تعجب کردم یه لحظه نزدیک بود همه چی خراب بشه دیگه برام مهم نبود که طرف چیکاره ست همین که صورت و اندامش تداعی کننده ی یاد مهتاب برام بود کافی بود سریع موضع عوض کردم و گفتم:نه نه اشتباه نشه اشکالی نداره به نظر منم شما اختیار رفتار و بدن خودتون و دارین خوب اصلا منم یه مشتری اره من چون ادم کم رویی هستم خواستم با این روش به شما نزدیک بشم حالا هرچی شما بگید البته من خودم مکان دارم ساعت و قیمت با شما….
وقتی تلفن و قطع کرد حواسم نبود که بهم گفت دشت اولمی با تخفیف میام پیشت با اینکه دکتر معالجم منو از رفتن دوباره به اتاق خاطراتم یعنی اتاق خواب من و مهتاب منع کرده بود اما اینبار فرق داشت و من تصمیم داشتم بعد از 5سال که میخواستم سکس کنم اونم با کسی که شباهت زیادی به مهتاب داشت حتما توی اتاق مهتاب باشه
سریع رفتم اتاق خواب مهتاب و باز کردم تا دستی به سر و روی اتاق بکشم خاطرات روزهای با مهتاب بودن عین تصویر پروجکشن جلو چشمام بود 5 سالی میشد تو این اتاق نرفته بودم تصمیم گرفتم فضا ی اتاقو به همون صورت سکس اخرم با مهتاب درست کنم نمیدونستم وقتی میخوام باهاش سکس کنم چه حسی پیدا میکنم اما حس الان من حسی توام با ترس و تکرار خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود حضور دوباره در اون اتاق منو برد به فضای 5سال پیش اما بیتوجه به تغییرات درونی و روانیم مشغول شدم به تمیز کردن اتاق فقط قصدم این بود که فضا فضای سکس اخر من با مهتاب باشه
ولی وقتی کارا روبراه شد تنها یه کار مونده بود و اونم اینکه ازش خواهش کنم تا لباس خواب مهتابو که دوسش داشتمو برام تنش کنه امیدوار بودم قبول کنه
همینطور تو افکار خودم بودم که صدای زنگ اف اف متوجهم کرد که وقت وقت عشق بازی با مهتابه
وقتی تو اتاق دعوتش کردم با همون مانتو و شال نشست کنار تخت و یه ورانداز سی ثانیه ایی کرد و گفت:به به چه اتاق رومانتیکی چه عاشقانه درستش کردی حتما این مهتاب …مهتاب بود دیگه اره حتما خیلی دوسش داشتی ؟حالا کجا رفته این پرنسس خانوم ؟
مات و مبهوت بهش زل زده بودم انگار اولین بارم بود که میخواستم با یه جنس مخالف باشم یا اولین سکس و همخوابی با یه زن تمام تنم داشت میلرزید اخه خدایا چرا باید این فاحشه شبیه مهتاب من باشه رغبت نمیکردم بهش نزدیک شم اما بدنش و اندامش کشش و جاذبه ایی بس قدرتمند داشت اونقدر محو تماشای اون صورت زیباش بودم که نفهمیدم کی رفت و لخت مادرزاد رو تخت دراز کشید .یاد حرفهای سکسیه مهتاب افتادم :
رضا نبینم بذاری تنه یه نا محرم تخت منو لمس کنه ها نبینم یه وقت زن دیگه ایی رو تخت من عشق بازی کنه ها میدونی که من حسودم تن توماله منه فقط ماله من این بستر عشق بازیه مهتابه ها برام مقدسه باید پاک نگرش داری تا برات یه فرشته ی اسمونی باشم یه زن اسمونی باشم یه مهتاب سکسی و پاک باشم دوست دارم فقط تختم اندام منو به اغوش بکشه ها ….وصد البته این تمام نیاز و خواسته ی من بود و من اصلا جوره دیگه ایی روش تعصب داشتم اصلانمیخواستم که صداشو یه غریبه بشنوه و خیلی هم تو این موارد تعصب و غیرت داشتم و حساسیت من رو مهتاب دیگه داشت به جاهای باریک میکشید طوری که شک تمام وجود من گرفته بود و باعث ازار تنها عشقم شده بود یعنی دوست داشتن زیاد من باعث تمام این مسائل شده بود طوری که معالجات دکترروانشناس هم تاثیری روی این حس وحشتناک من روی مهتاب نداشت جوری باهاش رفتار میکردم که انگار مالکش هستم و اون اجازه نداشت اختیاری تو رابطه ی ما داشته باشه واقعا دیوانه کننده بود رفتارام اما اون فداکارانه و البته با دستور پزشک مدارا میکرد باهام …..
وقتی دیدم لخت رو تخت مهتاب دراز کشیده و با یه دستش پستونا شو میمالید و با دست دیگه اش با کسش بازی میکرد یه لحظه وحشت تمام بدنم و فرا گرفت و ترس از اینکه یه وقت مهتاب نیاد و اینو اینجا ببینه… تا اومدم فریاد بزنم گمشو عوضی از تخت عشقم برو کنار برو تن نجست و از تخت نازنینم دور کن حس کردم کیرم داره از شدت حرارت میسوزه یه لحظه داغ شدم چشمام و که باز کردم دیدم کیرم تو دهنشه و داره برام میخوره وای خدا چه قدر حرکاتش شبیه مهتاب بود یعنی همه زنها موقعه خوردن اینقدر شبیه به هم عمل میکنن؟دیگه زانوهام قدرت ایستادن نداشت اونم فهمید و با دستش به کونم فشار اورد و منو کشوند رو خودش و هر دو ولو شدیم رو تخت مقدس مهتاب
دیگه نفسهاش تند شده بود و منم که اصلا نفس نمیکشیدم چنان نفسم بند اومده بود که اکسیژن کم میاوردم دیگه وقت خیالبافی نبود باید باهاش همون حرکات سکسی رو که با مهتاب داشتم و اجرا میکردم چنان تو افکار خودم اونو مهتاب میدیدم که انگار واقعا مهتاب باهام داشت سکس میکرد …..
مهتاب جون .عشقم ؟یه چیزی بگم گوش میکنی ؟میشه اون لباس خواب سکسیه رو که از استانبول خریدیم و امشب بپوشی ؟دوست دارم برام بپوشی؟
واون فاحشه هم انگار فهمیده بود با یه مریض مالیخولیایی طرف شده باهام همکاری میکرد و جواب هایی توام با عشوه و شهوت میداد:
اره عشقم کوش کجاست ؟بده برات بپوشم اون وقت بجاش تو هم باید برام بخوری تا من حال کنم باشه ؟؟
دقیقا صحنه ی اخرین سکس من با مهتاب داشت تکرار میشد در حالیکه مهتاب زیرم بود و پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود منم با تمام قدرت داشتم میزدم یه دستم رو یپستوناش وول میخورد و یه دست دیگه ام رو لبهاش بازی میکرد اونم فقط داشت ناله میکرد اه اه اه بزن عشقم بزن جیگرررر محکمتر جررر بده مهتابو امشب اخ جووون کیرت کجاست ؟وای اووووف بزن محکم بزن و من بی حس و احساس فقط با چشمانی اشکبار نگاه میکردم لذت بردن مهتاب و
دیگه فشار عصبیم داشت به اوج خودش میرسید رعشه دوباره اومد سراغم دوباره افکار وحشتناکه شک. ناخوداگاه گلوی ومهتاب و گرفتم و با قدرت فشار دادم و داد زدم : ای جنده ی هرزه دیشب با کی میرقصیدی ؟ یعنی من از اون بی همه چیز کمترم چرا باهاش لاس میزدی ؟چرا بهش دست دادی؟میکشمت هرزه ی عوضی ؟؟؟/چشمامو خون گرفته بود دیگه هیچی جز سیاهی نبود صدای خس خسی که از گلوی مهتاب بلند میشد مثل پتک به سرم میخورد دنیا مچرخید و منم باهاش میچرخیدم اونقدر دستمو رو گلوی مهتاب نگه داشتم که دیگه از دست و پا زدن افتاد اروم و مهربون رو تخت ولو شد چشماش خیره به سقف اتاق بود و اون دستش که بازومو گرفته بود همونطور روی بازوم غرق خون خشک شده بود همه چی اروم بود صدایی جز صدای دلهره اور و وحشتناک سکوت نبود عقربه های ساعت دیگه تو حرکت خساست نمیکردن و زمان به سرعت میگذشت به خودم اومدم دیدم اون زن بدبخت و بجای مهتاب خفه کردم و اونقدر تو حس رابطه با مهتاب واقعی بودم که اونو به جای خیانت مهتاب مجازات کردم درست مثل خود مهتاب….

نوشته: سنبادی (برگرفته از صفحه فیسبوک مرد و زن فضایی به درخواست ادمین پیج مرد و زن فضایی البته با کمی تغییر و اضافه کردن مطلب توسط خودم)

Leave a Comment