Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
تشخیص اشتباه
داستان سکسی

تشخیص اشتباه

سلام.ماجرای من از اونجایی شروع شد ک یه سال و نیم بود ک با سایت شهوانی اشنا شده بودم.از وقتی اومدم تو شهوانی ی خورده چشم و گوشم بیشتر باز شد و ب فامیلام(خانوادم نه بستگان دوووووووور) بیشتر چشم بد پیدا کردم. اول از خودم بگم ی پسر 19 ساله هستم همچین هیکل ک دوستان از خودشون میگن ندارم ولی همیشه شیک میپوشم و از نظر چهره هعععی بدک نیستم.و این ماجرا مال همین 8 ماه پیشه توی مرداد ماه تازه ماه رمضون تموم شده بود. گفتم ک تازگی ها بود ک با شهوانی اشنا شده بودم و چون اینترنت نداشتم ب دوستام میگفتم ک داستان هارو سیو کنن برا من بفرستن.

تو حال و هوای این داستان ها بودم ک رسیدم ب ی داستانی که یکی از دوستان فرستاده بود توی این داستان خانومه ب یارو گفت بیا تن منو ماساژ بده و بعد پسره دخلشو آورد همون موقع بود یاد کارهای یکی از فامیلامون افتادم ک هر وقت منو میدید میگفت بیا منو ماساژ بده پیش خودم گفتم ای احمق داشت امار میداد نفهمیدی غیر این چیزای دیگه ای هم بود مثلا از فایل های صوتی(آهنگ نه) ک توش شعر میخونن و ی سره فش میدن یا این ک فیلم جفت گیریه حیووونا رو میزاشت یا بم میگفت اومدی خونمون غسل کردی منم همه اینا رو ب شوخی میگرفتم اوشون ی خانوم سفید که کمرش باریک و یا باسن متوسط ولی گرد داره سینه هاشم کوچیکه

خلاصه این خانوم(ک دختر دایی بنده میباشد و یه دونه گودزیلا 5 ساله داره) نه چندان محترم شد موضوع آزااااااااااااااااااااااد برای جغ من.تو خیالاتم همش میکردمش تا رسید روزی ک من رفتم خونشون دو روز موندم روز اول فقط تو فکر این بودم چیکار کنم ولی روز دوم ساعت 11 صبح وقتی رفت سمت کتاباش جفت بخاری دراز کشید شروع کرد ب درس خوندن منم دیدم دخترش داره چیکار میکنه دیدم خوابه بدووو رفتم پیشش نشستم.اون روز ی شلوار سیاه آأیداس ک قسمت باسنش براش تنگ بود با ی لباس استین بلند ک تا باسنش پایین میومد پاش بود.شروع کردم ب مالیدن شونه هاش همینطور ک می مالیدم با هام حرف میزد:(مث مادربزرگا میگفت ایشالا روز بد نبیبنی ایشالا داماد شی)منم ک با یه کیر شق پیشش نشسته بودم و ب کارم ادامه میدادم شروع کردم مالیدن دستاش و اومدم پایین و کمرشو مالیدم اونم همینطوری قربون صدقم میرفت روی کمرشstop زدم و فقط کمرشو میمالیدم میخواستم باسنشو بمالم ولی هی میگفتمم اگه جیغ بزنه .و منو بندازه بیرون چی؟؟ آخرش ب خودم جرات دادم گفتم بیخیال میبینیم چی میشه دو تا دستامو با هم بردم رو هردو قمبلای کونش باورم نمیشد ولی احساس میکردم ک کل دنیا رو دادن بهم.ی دفه چشاش گرد شد چیزی نگفت منم تو دلم گفتم پ امروز ی کس و کون جایزه میگیرم انقد هیجان داشت ک نفسم بالا نمیومد ی باسن نرم و گرد تو دستم بود باورم نمیشد.تو فکر و خیالش بودم ک به چه روش هایی بکنمش که یهو بلند شد و گفت برم دستشویی منم گفتم برو اونم رفت.فکر کردم داره میره خودشو آرایش کنه و بیاد ولی بعد اینکه صدای در دستشویی اومد رفت نشست چایی بخوره من مونده بودم الان پا میده یا نه که یه دفه صدای زنگ در اومد بعععله آقاش از سر کار اومده بود ساعت شده بود 1.همش ترس داشتم که به شوهرش بگه ولی چیزی نگفت اون روز گذشت و منم رفتم خونه.

یه چند وقت حدود یه ماه تا میدیدمش شروع میکردم ماساژ دادنش پررو شده بودم و از زیر لباس ماساژ میدادم ی چند بارم از زیر لباس سینه هاشو گرفتم ک ی خنده کرد و گفت برو اونور.همه روزا رو منتظر بودم که دوباره تنها بشم باهاش ولی انگار نمیخواست که بشه. تا رسید روزی که شوهرش رفت ماموریت خونه مام کسی نبود رفتم خونشون و زنگ زدم رفتم تو پرسیدم شوهرت کووو گفت ماموریته منم از این حسن تصادف خوشحال شدم ساعت 7 شب بود ک اونجا رسیدم غذا خوردم و فیلم دیدیم تو همین حال هی بش نزدیک میشدم و دست مالیش میکردم ولی هی خودشو جمع میکرد یادمه زیر پتو بود منم جفت شدم بهش واز پشت از زیر لباس بالا تنشو ماساژ دادم و ارووم دستم کردم اول گودی بالای باسنش چیزی نگفت همونجا نگه داشتم ک بعد دستمو در اورد و رفت رو مبل نشست گفتم شاید ب خاطر اینکه بچش بیداره پا نمیده بعد منتظر شدم که گودزیلاش بخوابه وقتی خوابید ساعت شده بود 1 و نیم بعد خودش رو تخت دو نفره خوابید و بچش رو تخت خودش و منم رو زمین تا ساعت سه تو فکرش بودم که چجوری بش نزدیک شم.به اسم صداش کردم ببینم بیداره یا نه دیدم بیداره و گفت بله گفتم بیام پیشت بخوابم گفت نه چه دلیلی داره ک بیای.منم گفتم رو زمین خوابم نمیبره گفت بچه رو بزار رو تخت دو نفره برو رو تخت بچه بخواب گفتم اصلا نمیخواد ساعت سه و نیم چهار شده بود منم از شدت حشر و موقعیت پیش اومده خوابم نمیبرد دیگه هوووووس هوش از سرم برده بود به خودم گفتم برو پیشش مگه میخواد چیکار کنه بلند شدم رفتم سمتش دستمو تا گزاشتم رو بازوش ی جیغ زد ک انگار خواب بود و من اونو از خواب پروندم.دیگه هیچی حالیم نبود دستمو بردم تو لباس از پشت کول و کمرشو میمالوندم اونم هی میگفت ب زبان محلی ما ک نکن منم هیشی حالیم نبود دستمو بردم رو سینش ک یهو بلند شد و رفت ساعت چهار صبح دفتر حساب کتابش و باز کرد خودشو مشغول کرد رفتم ی خورده مالوندمش ک باز بلند شد و تغییر جا داد دیگه به خودم اومدم گفتم نکنه به کسی چیزی بگه گفتم اگه بکننمش چیزی دیگه به کسی نمیگه بلند شدم رفتم دوباره سمتش و از پشت از زیر لباس سینه هاشو گرفتم تو دستم و ول نکردم یه خورده تقلا کرد و گفت جیغ میزنه منم ترسیدم و ول کردم چون تو آپارتمان زود متوجه میشن تازه همه فامیلامونم هستن توش کُپ کرده بودم که چرا اینجوری شده نزدیک اذان صبح بلند شد بره نماز بخونه بعد نمازش دوباره شروع کردم به اون کارا که گفت از خونه برو بیرون و منو انداخت بیرون منم مستقیم رفتم خونه.دو روز استرس اینو داشتم نکنه که به بابام بگه وقتی کسی چیزی نگفت گفتم خدا رو شکر که کسی نفهمید شدش روز سوم چشمتون روز بد نبینه بابام و مامانم اومدن پدرم رفت نشست مامانم منو برد تو اتاق گفت اون روز که تو با دختر دایییت تنها شدی چیکار کردی؟؟منم گفتم بهش شوخی شوخی مشت زدم اونم اروووم خلاصه بابام و مامانم و آقاش فهمیدن منم کلی آبروم تو خانوادم رفت به این نتیجه رسیدم دختر اگه جلوم لختم شد فکر نکنم که داره بهم نخ میده. الان یه ماهی هست که با هاشون آشتی کردم ( عذر خواهی هم نکردم خخخخخ) الان دوباره اون دختر دایی دیوسم شروع کرد به مسخره بازی آخرین کار کس و شرش هم این بود بدون در زدن اومد تو اتاقم منم گفتم شاید داشتم یه کار مردونه میکردم که تو نباید ببینی چرا در نزدی؟میومدی من چیکار میکردم؟گفتش میومدم منم بت کمک میکردم یا باهات میدیدم.هنوزم نفهمیدم این کاراش ینی چی!!!!!!!!!!!!ا خیلی وقته که نه بش میخندم نه باش زیاد هم کلام میشم ولی اون مثل سیریش بم میچسبه موندم این کاراش چه معنییی داره؟خلاصه درس آموزندش برا من این بووود که اگه یه دختر لخت هم ببینم به خودم اجازه ندم که فکر کنم داره نخ میده سر این قضیه خایم کشیده شد. مادرشو نمودم

پایان

نوشته:‌ ؟

Leave a Comment