Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
تصادف با شهره خانوم - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

تصادف با شهره خانوم

درجه سکس: متوسط

سلام. به همه دوستان امروز میخوام یکی دیگر از اتفاق هایی رو که برام افتاده و منجر به رابطه عاشقانه و در نهایت سکس شده رو براتون تعریف کنم. این ماجراها تماما حقیقت دارن. و هیچ کدوم هم من شروع کنندش نبودم. این جریان برمیگرده به سال 91 یعنی زمانیکه 25 سالم بود.

تابستون بود، یه روز صبح جمعه بود که صبح زود از خواب بیدار شدم. هرکاری کردم خوابم نمیبرد، دیگه کلافه شدم و پاشدم لباساما پوشیدم و رفتم سر کارم یعنی شرکت خودم. پیاده تو راه شرکت بودم که یهو ناغافل یه پراید که از تو کوچه میومد تو خیابون محکم زد به من و منم پخش زمین شدم ، خوب شد راننده هشیار بود و سریع ترمز گرفت و زیرم نکرد اگه نه الان به جای شرکت داشتم از بهشت این داستان رو واستون تعریف میکردم. من پامو وستمو گرفته بودم، احساس میکردم پام شکسته و دستم داغون شده، تکون نمیخوردم. هنوز یه دقیقه نشده بود دور و ورم شلوغ شد، هر کی یه چیزی میگفت یکی میگفت آقا چیزیت نشده؟ اون یکی میگفت تکونش ندید، دیگری گفت زنگ بزنید اورژانس، یادمه چشمام باز بود اما صحنه ها رو یادم نیست، تو همین حینا یه خانوم اومد روبروم و تو صورتم نگاه کرد با استرس زیاد گفت آقا تورو خدا چیزیتون شده؟؟؟؟؟ یهو شنیدم یکی از آقایون گفت خانوم شما چرا با این سرعت میرونید؟ دختره گفت کلاس زبانم دیر شده بود آخه. منم تا ته ماجرا رو خوندم. همون دختر خوشگل راننده ماشین بود، یهو احساس کردم جون گرفتم سرمو بالا کردم و گفتم فکر کنم پام شکسته، گفتن زنگ بزنیم اورژانس گفتم نه… یکی از آقایون که خدا خیرش بده گفت خانوم خودتون ببرینش درمانگاه یه عکس بگیرین، دختره هم گفت باشه. تا شنیدم باز جونم دوبرابر شد. نفهمیدم چطور شد که خودمو سوار ماشین اون خانوم دیدم که داره میره سمت درمانگاه. انگار کاملا خوب شده بودم گفتم خانوم شما گواهینامه دارین؟ بلافاصله گواهینامه شو که دستش بود بهم داد و گفت بله آقا. منم اول اسم و بعدم سنشو دیدم شهره…. 23 ساله …. گفتم ماشالله جوونم هستینا، از تو آینه یه نگاه با تردید کرد و چیزی نگفت. رسیدیم درمانگاه، هرچی به خودم تشر زدم که باید بیاد هزینه ها را بده وجدانم راضی نشد، اصلا زشت هم بود یه دختر بیاد برام نوبت دکتر بگیره پول بده. دم در گفتم شما برید به کلاس زبانتون برسید، تا اینو گفتم بدجور نگاه کرد، گفت شما از کجا میدونید کلاس زبان میرفتم؟ تو اون لحظه یادم نیومد کی اینو ازش شنیدم برا همین گفتم حدس زدم. اونم شک کرد که من عمدی خودمو انداختم جلو ماشینش و دارم فیلم بازی میکنم و اونو میشناسم واین حرفا…. گفت یعنی اشکال نداره من برم؟ تو خودم داشتم به خودم فحش میدادم اما چاره ای نداشتم، گفتم برین. رفتم نوبت گرفتم، دکتر نوشت رادیولوژی دست و پا، رفتم بخش رادیولوژی عکس گرفتم منتظر بودم عکسا آماده بشه سرمو تکیه داده بودم دیوار. یه خانوم اومد کنارم رو صندلی بغلی نشست، اما من توجهی نکردم. مسئول رادیولوژی اسممو صدا کرد، خواستم پاشم یهو پام درد گرفت گفتم اوخخخخ یهو این خانومه گفت بزارید من میگیرم، نگاه کردم همون دختر بود، خوشحال شدم. فهمیدم وجدانش اجازه نداده ولم کنه و برگشته ببینه راست میگم یا نه. یکی دو دقیقه با مسئول رادیولوژی حرف زد و اومد کنارم نشست، بفهمی نفهمی خوشحال بود. گفتم شکسته؟ گفت نه پاتون مو برداشته، خیلی خفیف. دستتونم چیزی نشده. گفتم خب چیز خیلی مهمی نیست، فکر کردم شما رفتین، از بس خوشحال بود که اتفاق مهمی برام نیوفتاده گفت من رفیق نیمه راه نیستم. گفتم یعنی تا آخرش هستی گفت آره. گفتم آخرش کجاست، یکم فکر کرد با کمی خنده گفت خب داروخونه دیگه. گفتم من دارو نمیخوام. خلاصه رفتیم داروهارو گرفتیم و منو تا یه جاهایی رسوند، خواست شمارشو بده که اگه مشکلی بود زنگش بزنم گفتم نمیخوام، شما شمارمو یادداشت کن حالمو بپرسی کافیه، یه لحظه ساکت شد و گفت باشه. شمارمو گرفت. روز بعد یه پیام اومد. آقا من فلانی ام شما خوبین؟ گفتم دوست ندارم کسی جمع صدام کنه در ضمن این آقا اسم داره اسمشم پرهامه. جواب نداد، فهمیدم گند زدم به همه چی و مرغو از قفس پروندم. بعد چند ساعت پیام داد پرهام خوبی؟ من که دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم. گفتم آره تو خوبی؟ گفت برات مهمه مگه؟ گفتم مطمئن باش بیشتر از مهم بودن من برای تو. گفت منم خوبم. دیگه پیامی نداد منم ندادم. فرداش یه پیام دیگه اومد. سلام پرهام، خواستم ببینم اگه خوب شدی شمارتو پاک کنم. ناراحت شدم. جواب ندادم. باز پیام داد شوخی کردم ناراحت نشو. گفتم دست و پامو شکوندی دیگه دلمو نشکون که جواب داد منکه کاری به دلت ندارم. گفتم فعلا که دلم خاطرخواهت شده. یکم حرف زدیم منم مخشو زدم و قرار گذاشتیم برم سر قرار که مثلا اون ازم عیادت کنه وایساده بودم که یه خانوم خیلی خوشگل با آرایش و تیپ خفن شیشه ماشینشو داد پایین اول فکر کردم میخواد آدرس بپرسه. گوشمو تیز کردم گفت سلام پرهام خان. گفتم شما؟ گفت من همونم که بهتون زدم. گفتم عوض شدین. گفت اونروز میخواستم برم کلاس زبان تیپ رسمی داشتم و…. سوار ماشین شدم و راه افتاد گفتم میخوای یه جا نگه داری حرف بزنیم اونم یه جا خلوت زد کنار. گفتم ببین حال من خوب خوب خوب شده. الانم نمیخوام به این خاطر که بهم زدی اینجا باشی، اگه به این خاطره من پیاده میشم و و برو. گفت نه احساس کردم پسر صاف و صادقی هستی. واقعا هم هستم. اینو همه دخترا میگن…. خلاصه دوستی ما شروع شد. پاتوق همیشگی ما شده بود همونجای اول تو اون جاده نیمه خلوت تو ماشین. آروم آروم باهاش راحت شدم و کم کم مسیج هامو سوق دادم سمت جک های سکسی و در نهایت سکس. اما با این وجود تو ماشین اصلا روم نمیشد چیزی بگمو اصلا حرفی از سکس نمیزدیم. یه روز تو ماشین نشسته بودیم. البته اکثر مواقع جامونو عوض میکردیم که افت نباشه برا یه پسر! کیرم بزرگ شده بود اونم متوجه شده بود. اما باز روم نمیشد که چیزی بگم. یهو گفت جک ها اثر کرده ها… گفتم چطور و بهش نگاه کردم دیدم داره کیرمو نگاه میکنه. گفتم ببخشید. گفت اشکال نداره. منم زل زدم به سینه هاش گفتم تو نگاه میکنی منم نگاه میکنما، برگشت بهم نگاه کرد دید دارم میبینمش خودشو صاف کرد و سینشو بفهمی نفهمی سیخ تر کرد. گفتم دلمو میبریا…. گفت منکه دلتو شکونده بودم حالا کجا میخواد بره؟ گفتم تو قلب تو یهو ناخودآگاه با پشت دست سینش را لمس کردم که قلبشو نشون بدم و گفتم اینجا. بعد گفتم فکر بد نکنیا منظورم زیر اینه؟ گفت زیر لباسم؟ گفتم نه زیر سینت، قلبت. گفت اوقققق دستو برگردوندم و با کف دست سینشو گرفتم گفتم چه نورسن؟ گفت جدی؟ گفتم واقعا محشرن. واقعا هم عالی بودن و همه چی تموم. یکم مالیدم گفتم میدی بالا لباستا گفت نه. خلاصه کار ما یه مدت همین بود و کم کم با استرس لباسشم دادم بالا و سینه لختو میمالیدم و زبون میزدم. نمیزاشت بخورم. خیلی اصرارش میکردم بیاد شرکت تا بالاخره یه روز قبول کرد. اونروز که اومد شرکت دوباره لباسای فرمشو پوشیده بود و یه آرایش کمی کرده بود که ضد حال زد بهم. اومد نشستیم حرف زدن رفتم کنارش نشستم و دست زدم به سینش. گفت اینو بزار تو همون ماشین اینجا نه. گفتم تو ماشینم میمالم. گفت میترسم تحریک شم کنترلمو از دست بدم. با ترس گفتم کنترلت؟ یعنی خطرناک میشی؟ با خنده گفت نه. گفتم پس چی؟ گفت یوقت چیزای بیشتری خواستم. گفتم خب بهت میدم گفت نه نمیخوام اصلا. گفتم حات خوبه. گفت آره. گفتم اگرم خواستی من بیشتر از این جلو نمیرم. خلاصه اونروز هم در حد مالوندس لیسیدن سینه پیش رفتیم اونم از رو شلوار فقط دست زد چند بار به کیرم. بعد چند روز دوباره اومد و دوباره بساط سینه با ما جور شد. یکم که ادامه دادم دیدم خیلی تحریک شده، گفتم لباستو در بیار. گفت باشه. و در آورد منم راحت سینشو میمالیدم. نگام رفت لای پاش دیدم کمی خیسه و شلوارش خیس شده، از رو شلوار دست کردم لا پاش دیدم خیس خیسه، پاشاشو یکم جمع کرد، گفتم خیس کردی خودتو. هیچی نگفت منم شروع کردم از رو کس مالوندن. یکی مالوندم چشماشو بسته بود. دیدم فرصت مناسبه شلوارش دکمه داشت داشتم دکمه هاشو باز میکردم که اونم با دست یعنی میخواس جلوما بگیره اما فقط دست میزاشت رو دستم اما دستمو کنار نمیزد. گفت مواظبی؟ گفتم آره. دست کردم لا شیار کسش یهو با دست دستمو فشار داد به کسش و سرشو گذاشت رو سینم و بدنش لرزید. یکی دو دیقه کنترلش دست خودش نبود واقعا. بعد به خودش اومد گفت دیدی چیکار کردیم؟ گفتم خوب بود؟ گفت آره اما نمیخواستم تا اینجا پیش بریم. گفتم اما من بیشتر از این میخوام و من که ارضا نشدم. گفت نه و نمیتونم و از این حرفا. منم زیاد اصرار نکردم گفتم خب برام بمالش خواستم در بیارم گفت نه از رو شلوار گفتم حال نمیده که. گفت میترسم گفتم نگاه نکن. خلاصه روشو کرد اونطرف و منم در آوردم دادم دستش. شروع کرد مالیدن. دو دیقه ای منم ارضا شدم اما یه بارم نگاه نکرد. میز و همه چیو هم ریدم بهش. حدود یه هفته بعد قرار شد بیاد کیرمو ببینه. خودش میخواست ببینه. گفت نمیترسم دیگه و تو فیلما دیدم. مال تو که فرق نداره مثل هموناس گفتم خب آره دیگه. روز موعود فرا رسید و اومد. مثل پری های بهشتی شده بود. بعد چند دیقه گپ زدن لباساشا غیر از شرت و سوتین در آوردم و خودمم با شرت شدم. از خونه پتو آورده بودم انداختم و شروع کردم به مالیدن سینه و مالوندن کسش از رو شرت. گفت از زیر شورت زود ارضا میشم و نمیخوام زود بشم. بعد چند دقیقه اصلا ولو شده بود رو زمین و بد جور شهوتی شده بود. همونطور که دراز کشیده بود شورتشو در آوردم مخالفت نکرد اما گفت کردن نداریما. گفتم باشه، پیش خودم گفتم آره جون عمت. یکی تو کیر نمیخوای و یکی پیرزن 70 ساله. چشماشو بسته بود قبلا در مورد لاپایی باش حرف زده بودم که چقدر عاشق لاپایی هستم. گفتم پاهاتو ببند. همینطور که چشمش بسته بود کیرمو گذاشتم لا پاش. گفت مواظب باشششش. گفتم باشد حواسم هست. خلاصه همون لاپایی کار هر دومون شد. گفتم شاید دوست داره از عقب بکنمش گفتم از عقب بکنم؟ گفت نه. درد داره. منم که اصلا از عقب دوست ندارم و از خدام بود نکنم و به همین خاطر اصرار نکردم. این دوستی حدود یکسالی طول کشید و بعدش رفت یه شهر دیگه برای دانشگاه برا لیسانس نا پیوسته هنوزم درسش تموم نشده. اما میگه پسر عموم اومده خاستگاریم و منم میخوامش به همین خاطر دیگه بهش پیشنهاد ندادم. و فقط اس ام اسی گاهی پیام به هم میدیم اونم نه سکسی.

نوشته: پرهام

Leave a Comment