Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
تنهایی تینا (3) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

تنهایی تینا (3)

سلام به دوستان عزیز. ممنون از همدردی هاتون.میخواستم اون قسمت ۲ پایان باشه اما نشد! ببخشید که ناراحتتون کردم واقعا شرمنده. آقای ramin_tehran واقعا بابت اون اتفاق واسه شما هم متاسفم وخیلی هم ناراحت شدم.خدا برای هیچ بنده ای روی زمین این روز رو نیاره!خیلی سخته… دوستان عزیز خواستم ادامه بدم این سرگذشت رو چون بالاخره روز خوب هم دارم. به قول بعضی دوستان بی انصافیه که فقط از دردهام بگم میخوام تو این روزهای خوبمم سهیم باشین.

خلاصه داستان: من و سعید نزدیک همون سال ۹۳ داشتیم جدا میشدیم که من از طلاق منصرف شدم چون هم کمی از بعدش میترسیدم ومیدونستم خانواده ام راضی نیستن دخترشون طلاق بگیره و روزگار من بازم با ترس و اضطراب تو زندگیم با سعید دوباره شروع شد…

ادامه:
من دوباره شروع کردم و راستشو بخواین جدایی از سعید واسم واقعا دردناک بود حتی با اینکه میدونستم خیانت کرده و هنوزم برام حل نشده ست اما چه کنم؟ تو ذهنم بیشتر این بود که با جدا شدنم شاید دل اون زن فاحشه رو خنک میکنم،شاید واقعا میخواسته زندگیمو خراب کنه اما به هر حال خودمو قانع کردم دیگه،اونهایی که مث منن میدونن درد من چیه ! هم راضی بودم هم ناراضی هم میخواستم هم نمیخواستم نمیدونم چطور توضیح بدم یکم مشکله اما بگذریم… سعید از روزی که برگشتم از سر و کولم بالا میرفت.خیلی هم لاغر شده بود.منم همینطور .خودمونیم منم پدرشو درآوردم تو اون ۳ ماه فصل بهار.زیاد تو دادگاه کشوندمش اما حقش بود و باید ادب میشد! رفتاراش بهتر شده بود حتی سکسمون اما اینم بگم زیاد محلش نمیذاشتم.آقایونی که میخونن خواهشا فحشم ندن من که گفتم خیلی چیزا واسم عقده شده بود و سعی کردم زیادم بهش فشار نیارم.اوایل ناراحت بودم از برگشتنم چون ی سری شرطهای منو انجام نداد مث حق طلاق اما بازم بخشیدم.خلاصه منم باید از ی سری کارا میگذشتم.عیبی نداره خدای منم بزرگه شاید منم بخاطر این شرط بی جنبه میشدم!!! غذا پختم و به کارای خونه رسیدم. دست پخت خوبی دارم خداییش سعید هم همیشه اعتراف میکنه که تینا طبع غذای منو عوض کردی دلم غذای حتی مادرمم نمیخواد! بازم خدا رو شکر … اما دوستان من بازم تنها شدم آخه دیگه خیالش از اومدنم راحت شده دیگه.خیلی چیزا یاد گرفتم مثلا دوست داشتن زیادی و زیاد از حد وابسته بودن خوب نیست! خیلی قانع بودن از نظر معنوی و حتی مالی هم خوب نیست.اون موقع از خیلی چیزها میگذشتم اما الان مساواتشو رعایت میکنم نه فشار میارم بهش نه اینکه ولشم نمیکنم! نمیگم تو این مدت دعوا نداشتیم،داشتیم اما نه به صورت خیلی حاد. هنوزم خیلی چیزا درست نشده مثل همین ارضا نشدن من! ببخشید و واقعا معذرت میخوام که این حرفو میخوام بگم اما فکر کنم عادت کردم به خود ارضایی!دارم سعی میکنم کمترش کنم اما واقعا سخته.آخه هنوزم سعید نمیتونه منو ارضا کنه البته میگم چرا! سعید رو فرستادم دکتر و آزمایش و فهمیدم هم ناتوانی جنسی داره و اینکه من ب طور طبیعی دیگه باردار نمیشم و هم اینکه مشکل تیروئیدی داره.تمام سعیش رو میکنه که رفعش کنه.قضیه بچه رو سپردم دست خدا آخه فقط خدا میدونه که هم بچه دوست دارم و هم میترسم که بازم خدایی نکرده…بیخیال! من به سعید گفتم که اگه تکرار بشه و بفهمم دیگه کارش تمومه و بهش رحمی نمیکنم.خدا نکنه پای ی زن ساده ای مث من به دادگاه و وکیل باز بشه اگرم شد خیلی راههای نرفته و ندیده رو هم یاد میگیره!میدونم…خیلی بده اما خدا کنه اون اتفاقا دیگه تکرار نشه من واقعا میخوام زندگی کنم. دوستانی که گفتین طلاق بگیر نظر همه تون واسم محترمه اما به جامعه مونم ی نگاه بندازین.خیلی فراز و نشیب داره طلاق!دیدم که میگم.مطمئن باشین به تمامی مواردش فکر کردم اولا چون خانوادمو می‌شناسم! ثانیا جامعه مونو. پس خیالتون تخت! و اعتراف میکنم ترسیدم از چاله در بیام بیوفتم تو چاه! زندگی خیلی سخته نمیشه هم ساده ترین راه رو برای خلاصی ازش انتخاب کرد.من به مرز خودکشی ، طلاق رسیدم اما اینا ساده ترین راه بودن و واسم پیامدهای بدی هم داشت.نمیخوام جا بزنم ولی به لطف خدا سعی میکنم. خلاصه دوستای گلم فعلا روزهام عادیه و خوب و همینطور زندگیم.دارم سعی میکنم از ساعتهام لذت ببرم فقط نگران همین خودارضایی ها و غیره هستم.میدونم باید به ی جایی مراجعه کنم اما میدونم قرص و دوایی نداره واسه ترکش.اراده میخواد.الانم دارم سعی میکنم از رابطه جنسیمون لذت ببرم و تلاش کنم که اون مشکلم رفع بشه. باز هم بخاطر اینکه بهم گوش دادین و کمکم کردین ممنونم و امیدوارم روزهای قشنگی داشته باشین و خدا کنه اون دوست عزیز هم مشکلش رفع بشه.من نگاهمو عوض کردم و رو خودم کار کردم حتی رو افکار سعید!شاید از نظر خیلی ها کارم اشتباهه و خیلی ها هم گفتن که اشتباه کردی که برگشتی اما اونا جای من نیستن و نخواهند بود و خدا کنه که نباشن اما بازم نظرشون محترم! ممنون از اینکه تحملم کردین و برام خیلی دعا کنید که موفق بشم.خداحافظی نمیکنم اما میگم
به امید روزهای خوب و دلنشین

نوشته:تینا

Leave a Comment