Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
حال با مادر زن پنجاه ساله کوس تنگ - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

حال با مادر زن پنجاه ساله کوس تنگ

داستان یک
درود به همه خوانندگان من پارسا هستم. این اتفاق رو به جهت این نوشتم که برای من اتفاق افتاده چه خواسته یا ناخواسته این کارها اتفاق افتاده است و بعد چند سال دارم دارم برای شما بیان میکنم فقط از شما تقاضا دارم برای بچه هایی که مطلبی ، جریانی ، عکسی در این سایت میزاره اینقدر اون شخص رو له و خمیر میکیند که بنده خدا از مطلب نوشتنش بیزار و پشیمان میشه . حالا با توجه به دیدن این موارد و من این مطلب رو مینویسم در شب یلدای 1393

جریان بعد از ازدواج من اتفاق افتاد چون این جریان بعد از چند سال از زندگی مشترک شروع شد ماجرای حال من با مادر زن که سن و سال هم 50 سال بود البته در اون زمان 1384 ولی از حق نگذریم الان هم خیلی خوب مونده و کارش دسته من قبلا هم با خودم میگفتم چقدر این مادر زن همش منو تحویل میگیره همه جا از من تعریف میکنه و هر موقع که به دیدنش میرفتیم از من تحویل میگرفت و بهترین غذارو درست میکرد و برام سنگ تموم میزاشت بعد چند سال همه از رفتار مادر زن شاکی شدن که چرا اینقدر پارسا رو تحویل میگیری از جمله پسرش ، باجناقم ،دختر دیگرش ، شوهرش ، میگفتن تو پارسا رو از ما بیشتر دوست داری و اونو تحویل میگیری من هم از همه جا بی خبر و ساده و به قول معروف پ پ ه خصوصیت و اخلاق من اینجوری بود که با خانمها ارتباطم و صحبت کردنم قویتر بود و میتونستم راحتر ارتباط برقرار کنم و همه اقوام دوستان و آشنایان با من راحتتر بودن حتی نسبت به پوشش لباس چون با من راحت بودن خلاصه تر بگم تا شما ها فحش بارانم نکنید خانم دانشگاه قبول شد و چون دانشگاه در شهرستان دیگری بود و هر ماه یک بار میومد من هم تو کف بودم و از یک طرف چون تنها بودم فکرم به هزار راه میرفت ، بعد این همه مدت فکرم وعقلم سرجاش اومد با خودم نقشه کشیدم و دو هزاری من جا افتاد به مادرزن زنگ زدم و گفتم اگه میشه بیاد خونه ما یه چند وقت بمونه و هم یک حال و هوایی عوض کنه چون که همش می نالید که من تنهام کسی به من نمیرسه مریضم میگرنم میزنه از این جور حرفا تا زنگ زدم بهش اینو مطرح کردم از خدا خواست و چون زیاد تابلو نشه به دخترش هم زنگ زدم ، چون خانم هر روز با خانواده اش در تماس بود و گفتم مادرت مریضه میخواد آخر هفته بیاد برا درمان و رفتن به دکتر خانم هم گفت که منم میام پس اینجوریه ، تا آخر هفته شد هزار سال برام طول کشید و با خودم هزار نقشه کشیدم که چه جوری خونه رو خالی کنم

پنج شنبه که شد منم از کار اومدم اونا هردو رسیده بودن ، احوال پرسی رو بوسی مادر زن که داشت بال در میاورد منم یک نگاه مرموز بهش انداختم اونم یک لبخندی زد شب شد خوابیدم روز بعد خانم مارو به هزارجا فرستاد که برو برا خونه خرید کن که هیچی تو خونه نداریم بگیر وسایل رو گرفتم اومدم خونه ظهر شد نهار خوریدم مادر زن گفت که من سردرد دارم حالم خوب نیست منم گفتم بریم دکتر گفت نه استراحت کنم حالم بهتر میشه منم گفتم برو دوش بگیر حالت بهتر میشه دخترش هم گفت اره مادر برومادر زن گفت بعد الظهر میرم حموم الان نه رفت تو اتاق بخوابه حالا منم تو کف اون که چه کار کنم به خانم گفتم یه فکری بکن مادرت مریضه همش سردرده خانم گفت که از میگرنش هست باید دارو مصرف کنه تا بهتر بشه یا دگزا بزنه منم گفتم خوب برو براش دگزا بگیر تا اینقدر اذیت نشه چون خانم من رشته تحصیلی یکی از مجموعه های پیراپزشکی بود از داروها اطلاعاتی داشت گفتم خودت برو بگیر من که سر در نمیارم خانم هم قبول کرد و حاضر شد که بره بگیره منم گفتم ماشین مشکل داره نمیتونی با ماشین بری برات سرویس میگیرم تا بیاد دنبالت البته چند کار دیگه هم بهش دادم که بیشتر الاف بشه تو شهر ، سرویس امد و خانم رفت منم گفتم تا تو بیایی منم ماشین رو درست کنم ، حالا موقع اجرای نقشه بود تا در رو بستم کیرم بلند شد دیگه اختیارم دست خودم نبود رفتم مستقیم سروقت اتاقی که مادرزن خواب بود ، در رو یواش باز کردم دیدم کنار دیوار خوابیده اب دهنم رو خوردم اینقدر فضای اتاق ساکت بود که صدای نفس کشیدن میومد ، منم بدون هیچی معطلی رفتم کنارش دراز کشیدم به عنوان استراحت کردن که احساس کردم بیداره و هیچی نمیگه و خودش رو به خواب زده بود منم دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد خودمو بهش نزدیگتر کردم دیدم نه اصلا خبری نیست تا اینکه بدنم به بدنش کامل لمش شده بازم هیچ خبری از مادر زن نشد منم که داشتن از خماری دیونه میشدم این دفعه دستمو به عنوان اینکه بغل کردم و انداختم روش که دستم افتاد رو سینه که این دفعه هم هیچ خبری نشد تو همین حالت چند دقیقه ای بودم و با خودم نقشه میکشیدم که چکار کنم از یک طرف هم یه ترسی تو دلم بود از از بابت اومدن خانم و هم از بابت مادرزن ، اختیار عقلی دست خودم نبود کیرم منو هدایت میکرد تو همین حالت که بودم با خودم گفتم میرم روش که همین کارو کردم که مادرزن بیدار شد مثلا گفت چکار میکنی میخوای چکار کنی گفتم دیگه طاقت ندارم میخوام بکنمت و اون هم انگار که نه انگار هیچ کاری و حرکتی نکرد منم از فرصت استفاده کردم و شلوار و دامن بعد شورتشو درآوردم دیدم هیچی نمیگه فقط گفت دخترم کجاست که گفتم رفته بیرون اونم گفت پس زود باش تا نیومده منم منتظر همین فرصت بودم خودمو لخت کردم مستقیم رفتم سر اصل مطلب سر کیر با همون اب بی رنگ و غلیظ که قبل آب اصلی میاد مالوندم و فرستادم دم کوسش که وای انگار که این کوس پنجاه ساله است باور کنید دوستان عزیز این زن سه بچه رو زاییده ، سفت بود کوسش چه حالی میداد اونم داشت حال میکرد و میگفت که خوب میکنی تو چند دقیقه ای همین طور داشتم میکردم مثل همین کوس نکرده ها که داشت آبم میومد گفتم چکار کنم گفت بریز توش من لوله هام رو بستن اتفاقی نموفته منم از خدا خواسته کیرم رو تا ته کردم تو آبم رو خالی کردم توش و خودمو انداختم روش و گفتم عجب چیزی هستی مادر زن گفت من تورو خیلی دوست دارم عاشقتم و بعد منو در آغوشش فشار داد و گفت تو از این به بعد مال من هستی …. داستان ادامه دارد دوستان اینو نوشتم البته اگه براتون نوشته و مطالب غلط املائی یا نامفهوم بود بخشش باشه ، چون هر شخصی تجربه سکس با یک نفر رو داره حالا این تجربه که مکتوب شده و شماها میخونید ممکنه براتون بد باشه و یکی هم میگه خوبه ، هر شخصی نظری داره انتقادی داره و قابل احترام است . با تشکر Angel

نوشته:‌ سعید

Leave a Comment