Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
حسرت دیدن زهرا - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

حسرت دیدن زهرا

حسرت دیدنش همیشه به دلم بود.همیشه دوس داشتم فقط ببینمش نه این که چیز دیگه ای تو ذهنم باشه.هیچوقت به خاطر سکس نخواستمش فقط دنبال ی عشق ناب و بهشتی بودم که بتونم به خاطرش زندگی کنم.به خاطر آبروی خانوادگیش بهش اصراری نداشتم گه بریم بیرون فقط همین که بهش اس میدادم واسم کافی بود همین که زنگ صداش موقع الو گفتن تو تمام وجودم میپیچید واسم کافی بود.پنجشنبه بود که بهش زنگ زدم:
من:الوووووو؟سلام جیگرممممممن
زهرا:سلام عزیزم چطورییییی؟خسته نباشی حنجره طلاااااا خوب خوندی عزیزم؟
من:مرسی عشقم آره خوب بود فقط ی کم دیگه از زیست شناسی مونده که بعد میخونم.زهرا دلم واست تنگ شده بیقرارم چیکار کنم؟؟
زهرا:وااااای جونم دل منم همینجور الهی من نباشم که تو بیقراری عشقم.
من:خدا نکنه عشقم دوس دارم ببینمت ولی نمیشه
زهرا:عزیزم شنبه صبح بریم کانکس عموت اونجا باهم کلی وقت بگذرونیم
من:باشه عشقم خب گلی برو سر درسات و بعد که تمام شد اس بده جونم دوست دارم بوووس خدافظ عشقم
زهرا:باشه عزیزم خوب بخونیااااا بای بای شوهرررررم چون صدام کلفته و به قول زهرا ی مردونگی خاصی داره بهم میگه حنجره طلا.دوتامون پشت کنکوری بودیم ولی بیشتر عشق میورزیدیم تا درس خوندن.همیشه آرزوم بود که فقط ی بار بتونم موهاشو ببینم بهش میگفتم دوس دارم موهاتو ببینم ولی به خاطر حیای دخترونش مخالفت میکرد منم که دوسش داشتم دیگع اصراری نکردم. قرارهای کانکس ادامه دار شد و کم کم جلوم راحت تر شد درواقع بهم کامل اعتماد کرد و فهمیدحسم فقط عشقه توشه و از هوس خالیه. ی روز تو کانکس بهش گفتم ارزومه موهاتو ببینم نمیتونم دیگه تحمل کنم آخه من فقط با دیدن تو وزیبایی هات به وجد میام و تپش قلب میگیرم اونم شالشو درآورد و عطر موهاش فضای کانکسو دگرگون کرد ایقد عاشقش بودم که حتی تنشم هیچوقت نخواستم که ببینم پسرای عاشق حرفای منو خوب میفهمن.خلاصه باهم خیلی صمیمی شدیم واقعا دیوونه هم بودیم اونقد که اون بهم میگفت شوهرم و من میگفتم خانمم همسرم ی روز که داشتیم از کانکس میرفتیم بیرون که بریم خونه هامون تو راه من پشت سرش راه میرفتم و به شوخی میگفتم پیس پیس خانومی شماره بدم پارش کنی؟اهای جیگر کجا میری یواش تر بزار ماهم برسیم بابا که اونم زیر لب خنده های دلبرانه و معصومانه 19 سالشو به نمایش میزاشت که از دیدن خنده هاش قند تو دلم اب میشد.بی نهایت دیوونش بودم روانیش بودم جونمم واسش میدادم بعد چند دقیقه تمام دنیا روسرم خراب شد.تنها چیزی که دیدم شاخه گلی بود که تو کانکس بهش دادم که داشت روهوا رقص مرگ میکرد بعدشم تن نحیف غرق خونه زندگیمو دیدم که مثه پر رو زمین نقش بست.زدم تو سر خودم و دویدم طرفش و التماس که تنهام نزاره و چشماشو نبنده زود گذاشتمش تو ی تاکسی بردمش بیمارستان شهرمون.مثله پرنده ای که تیر خورده باشه این ورو اون ور میرفتم و اروم و قرار نداشتم. بعد از گذشت چند ساعت که تمام خانواده هامون اونجا بودن صدای در اتاق زهرا سکوت سالن انتطارو در هم شکست.میدونستن من عاشقشم واسه همین منو به زور بردن خونه و نزاشتن بفهمم چی پیش اومده منم اینقد خودمو زده بودم که تا رسیدم خونه با کفش گرفتم خوابیدم شده بودم مثه ی مرده متحرک. فرداش رفتم تو محلشون که برم جلوی خونشون و اگه شد ببینمش ولی چی میدیدم؟ی سری پارچه سیاه رو دیوارا نصب بود که با دیدنشون تمام رویاهام با زهرا تو سرم خراب شد.وقتی تسلیتارو میدیم انگار چاقو تو قلبم میکردن منم که از همه جا بیخبربودم. بله زهرا رفته بود اون رفته بود تمام زندگیم رفته بود و من موندم و ی سری عکس و ی دنیا خاطره و ی دل تا آخرعمر عزا دار… دیگه نه من شدم شوهر نه اون شد خانم بله دوستان من تنها شدم تا اخر زندگیم هدفم از نوشتن این خاطره تلخ ناراحت کردن دوستان نبود فقط خواستم بگم همه چیز شهوت و سکس نیست بلکه عشقم هست قدر داشته هاتون رو بدونید من که تمام داراییمو ازدست دادم امیدوارم همیشه دارا باشید

 

Leave a Comment