Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
خاطرات زندگی جاوید (1) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

خاطرات زندگی جاوید (1)

قبل از شروع باید بگم اول، این داستان نیست. حداقل برای من زندگیمه. شما میتونین باورش کنین میتونین هم صرفا به عنوان داستان بخونین! اختیارش با شما. دوم، این خاطرات، پورن نیست. جلوتر هم پورن نمیشه. نه این که پاکه، نه!!! اما زیاد از توضیف جزئیات خوشم نمیاد، پس زیاد جزئیات نداره. اگه مایل نیستین نخونین! و سوم من گی هستم. نمیدونم شاید هم گی شدم. به هرحال اگه به همجنس گرایی علاقه ندارین بیشتر از این نخونین! Enjoy.

اولین بار که رابطه برقرار کردم هفت سالم بود. آره هفت. نمیدونستم سکس چیه. حتی فرق بین دختر و پسر رو هم نمیدونستم. اون روز مامانم خونه نبود. یادم نیست کجا بود، باشگاه یا هر قبرستون دیگه ای. اما نبود. لامصب هیچ وقت خونه نبود. مهمترین چیز زندگیش قیافه ش بود و هیکلش. مهمترین چیز زندگیش خودش بود. اینکه چقدر هات باشه، به قول خودش. اون موقعها نمیفهمیدم هات بودن یعنی چی. ازش که می پرسیدم میگفت یعنی خوشگل بودن. منم بهش میگفتم تو خیلی هاتی! میخندید. واقعا هم خوشگل بود. منم هرچی داشتم از اون به ارث برده بودم. چشمهای سبز، موهای خرمایی. البته به نظر خودم هیچ وقت جذابیت یه مرد رو نداشتم. اما برای خیلی از مردا جذاب بودم. دوستام تو راهنمایی بهم میگفتن جاستین بیبر. اون موقع کلیپ خوندنش تازه پخش شده بود. قیافه ای شبیهش نبودم، اما خب.

برگردیم اون روز، که حدودا هفت و سال و خورده ایم بود، من و ناپدریم تنها بودیم. اسم ناپدری شاید بد باشه اما مهرداد آدم خوبی بود. شاید بگین تو هفت سالگی کردتت، آررره خیلی آدم خوبیه! قبول دارم. انحراف فکری جنسی داشت. ولی آدم بدی نبود. همیشه لوسم میکرد. دو سال بود با مامانم ازدواج کرده بود و همه میگفتن منو عین پسر خودش دوست داره. منم دوسش داشتم. برام قایق کنترلی میخرید و میبردم رودخونه. ساعت ها صبر میکرد تا یاد بگیرم و بازی کنم. همیشه هم قایق رو آب میبرد. جریان رودخونه برای قایق کنترلی های من زیاد بود. اونم اینو میدونست، اما فقط میخندید و باز برام قایق میخرید. اتاقم پر از هدیه هاش بود. ماشین، هواپیما، شاید صدتا سرباز. هروقت میومد میپریدم بغلش. اونم محکم بغلم میکرد و گردن و شونه هامو میبوسید. منم یاد گرفته بودم و همین کارو میکردم. عاشق این بود که گردنشو ببوسم. هروقت هرچی میخواستم یا اگه از دستم ناراحت بود سریع اینکارو میکردم. اونم گردنشو میداد عقب و میذاشت من ببوسمش. بعدها فهمیدم با این کار چقدر تحریک میشد، اما اون موقع از این که خوشحال میشد خوشم میومد. فکر میکردم چقدر قدرت دارم که همیشه هرکاری میخوام برام میکنه.

اون روز هم از دستم ناراحت بود. یادم نیست سر چی. الان فکر میکنم خودشو به ناراحتی زده بود، ولی حالا هرچی. میخواستم باهاش بازی کنم، اما نمیومد. بغلش کردم. شروع کردم بوسیدن گردنش. سرشو داد عقب و آروم آروم نفس نفس زدناش شروع شد. بعد یکمی دیدم مثل همیشه بغلم نمیکنه و بگه دیگه ناراحت نیست. نشستم رو پاهاش و نگاش کردم. گفت: منو دوست داری؟ گفتم: خیلی. گفت: میدونی وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داره لباشو میبوسه؟ گفتم: واقعا؟ نگام کرد. گفت: امتحان کن. منم لبامو گذاشتم روی لباش. رسما کنترلش رو از دست داد. دستش رو گذاشت پشت گردنم و محکم منو بوسید. داغ کرده بود. لباش رو روی لبام تکون میداد. گاهی لبامو می لیسید. نمیدونستم باید چیکار کنم. صبر کردم تا بوسه ی عجیبش تموم بشه. گفت: تو منو دوست نداری. گفتم: مگه نگفتی لباتو ببوسم یعنی دوست دارم؟؟ گفت: کافی نیست. من بیشتر میخوام. گفتم: یعنی چیکار کنم؟؟ گفت: منو خوشحال کن. گردنشو بوسیدم. گفت: نه، اینطوری نه. گفتم: پس چی؟ زیپ شلوارشو باز کرد. سیخ کرده بود. گفت: بخورش. گفتم: اه. گفت: اه واسه چی؟؟ امتحان کردی مگه؟ گفتم: نه ولی دوست ندارم. گفت: باشه. و ژست ناراحتی گرفت. نمیخواستم ناراحتش کنم. نمیدونم به چه دلیل کوفتی ای برام مهم بود خوشحال بشه. سرمو خم کردم و یکمی براش لیس زدم. دیدم خیلی خوشش میاد. ادامه دادم. شاید کلا پنج سانتش هم تو دهنم جا نمیشد. گفت: هی، دندون نکش! و من سعی کردم هرکاری که خوشحالش میکنه رو انجام بدم. یکی دو دقیقه بعد گفت: بسه. سرمو بلند کردم. از مزه ش زیاد خوشم نیومده بود اما دوست داشتم که میدیدم خوشش میاد. شلوارمو کشید پایین. گفتم: من نمیخوام تو مال منو بخوری. خندید. کلی هم خندید. منم خندیدم. بعد گفت: ساکت باش بذار کارمو بکنم. اگه پسر خوبی باشی بعد هر کاری تو بخوای میکنیم. قبول کردم. نمیدونم چقدر احمق بودم، ولی خب. چه میدونستم کار بدیه. مهرداد رو دوست داشتم. از مامانم هم بیشتر. آروم منو به پشت خوابوند. پاهامو از هم باز کرد. گفت که کونمو بیارم بالا. حرفشو گوش دادم. به سوراخم یکمی کرم مالید. بدم اومد. گفتم: نکن مهرداد. مهرداد خالی صداش میکردم. دوست نداشت بابا صداش کنم. به مامانم میگفت نمیخواد جای پدرمو بگیره. ولی بعدا فهمیدم نمیخواست عذاب وجدان داشته باشه که داره پسرشو میکنه. آره، چه مهربون. ما آدم ها همینیم، احمقانه ترین توجیها رو برای بدترین کارا میاریم. در هرحال. گفت: انقدر حرف نزن. لحنش محکم بود و یکمی عصبانی. ترسیدم اما هیچی نگفتم. سر کیرشو گذاشت دم سوراخم. آروم کرد تو. البته به نظر خودش آروم بود. من زدم زیر گریه. خیلی درد داشت. تازه بعدها میگفت اون کرم لیدوکائین بوده. راست هم میگفت، چون اون شب ده برابر درد داشتم. یکی دو دقیقه ای محکم منو کرد. بعد دید دیگه فقط دارم گریه میکنم دلش سوخت. دراورد و جلق زد. آبش رو ریخت پشتم. فکر میکردم روم جیش کرده. بیشتر گریه کردم. بعدش بغلم کرد. دلم نمیخواست برم بغلش. شاید اگه یکی بود که میدویدم بیرون اتاق و تو بغلش آروم میشدم دیگه بغل مهرداد نمیرفتم. اما کسی نبود. تنها بودم. مهرداد هم مهربون بود. شهوتش خوابیده بود. موهامو بوس میکرد و معذرت میخواست. میگفت این کارا رو کرده چون خیلی دوستم داشته. چون من خیلی خوشگل بودم. بعد آروم تر شدم. منو برد تو اتاقم. خوابوندم روی تخت. برام قصه گفت. میگفتم که جاش درد میکنه. میگفت خوب میشه. یکمی دیگه گریه کردم. گفت شب کنارم میخوابه و مراقبه چیزیم نشه. گفت باهام بازی میکنه. منم قبول کردم. مامانم عاشق وقتایی بود که مهرداد شب رو کنار من میخوابید. میگفت خیلی قشنگه اون انقدر هوامو داره. بعدها که بزرگتر شدم دیگه خوشش نمیومد. میگفت بچه که نیست. اما مهرداد همیشه یه دلیل پیدا میکردکه حداقل دوهفته یه بار یه شب کنارم باشه. میگفت مریضه، امتحان داره استرس داره. هرچی. اون شب هم کنارم موند. با وعده و وعید و بوسه و آغوش آرومم کرد. گفت به مامانم چیزی نگم.البته درهر حال نمیگفتم. نمیدونم چرا اما نمیتونستم چیزی بگم. با این که نمیدونستم چرا بده اما حس میکردم نباید حرفی بزنم. نمیدونم شایدم چون زیاد به مامانم نزدیک نبودم. بیشتر حرفا تو ذهنمه اما یه جاهایی مجبورم مکالمات رو از تخیلاتم کمک بگیرم.

الان از اون وقتا خیلی میگذره. بیست سال حدودا. رابطه ی من و مهرداد اولیش اون موقع بود، اما اخریش خیلی سال بعد. وقتی نوزده ساله بودم. البته زیاد طول نکشید که کاملا تسلیمش شدم. صبر میردم تا لذتشو ببره بعد باهم بازی میکردیم. خیلی زود هم عاشقش شدم. نمیدونم اما فکر میکنم توی چنین موقعیتی یه بچه مثل من چاره ی دیگه ای هم نداشت. یا باید همیشه ازش میترسیدم یا باید تسلیمش میشدم و دوسش میداشتم. من دومی رو انتخاب کردم. البته بعدها فهمیدم این تسلیم شدن و لذت بردن شاید به خاطر زمینه ای که داشتم و شاید به خاطر چنین رابطه ای توی سن خیلی کم، به خاطر این بود که دچار مازوخیسم جنسی شده بودم. نه شدید، دلم نمیخواست مثل فیلم های پورن کتک بخورم یا جایی از بدنم رو بسوزونن. اما دلم میخواست بدونم طرفم از من قدرتمند تره. دلم میخواست تسلیم باشم. و مهرداد هم توی سکس بسیار سلطه جو بود. برای همین بزرگتر که شدم ازش لذت میبردم. اونم همینطور. زیاد حرف زدم. زندگی من ادامه داره اما نمیخوام حوصله کسی سر بره. اگه دوست دارین بگین بازم بنویسم. من نویسنده ام اما پورن نویس نیستم. اگه فقط پورن میخواین ادامه ندم. اما اگه نه بگین تا ادامشو بنویسم! اگه واقعا همشو خوندین از صبر و حوصله تون تشکر میکنم!!

نوشته:‌ جاوید

Leave a Comment