Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
در روزهای آخر اسفند - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

در روزهای آخر اسفند

بخش نخست آن روز صبح وقتی ساسان از خواب بیدار شد هیچ نمی دانست چه روز عجیبی در پیش رو دارد؛دست طبیعت حوادثی را پشت هم چیده بود که بخش جدیدی از هویت خود را کشف کند. ساسان 18 ساله بود،با قدی بلند شانه های افتاده،موهای خرمایی بلند،بینی کشیده و چشمهایی سیاه.او خواب آلوده،لیوان چای بدست،پشت میز آشپزخانه ولو شده بود و رادیوی چوبی کهنه با صدای بلندی ملودی قبل از پخش اخبار را می نواخت سپس گوینده با صدایی جدی گفت:با سلام به شنوندگان عزیز اخبار ساعت 7 صبح را به شما تقدیم می کنیم. سپس گوینده شروع به خواندن خبرها کرد.ساسان خمیازه ی بلندی کشید و از جایش برخواست.رادیو را خاموش کرد به اتاق خوابش رفت و شروع به پوشیدن لباسهایش کرد. وقتی ساسان وارد کوچه شد نگاه حساب شده ای به اطراف انداخت سپس سیگارش را آتش زد و آن را طوری در دستش گرفت که کسی آن را نبیند سپس با قدم های بلندی به سمت خیابان اصلی حرکت کرد و بعد وارد مسیر آشنایی شد که به پارک بزرگی منتهی می شد که باید از آن می گذشت تا وارد خیابانی شود که مدرسه اش در آن واقع بود. پارک مثل همیشه در آن ساعت از روز تقریبا خالی بود؛در نگاه اول بجز پیرمردی که آهسته می دوید و ورزش می کرد کسی دیده نمی شد. ساسان بیخیال و آسوده خاطر ترانه ای را زمزمه می کرد و از سیگارش کام میگرفت و به سنگفرش مسیری که طی می کرد چشم دوخته بود.سرش را بالا آورد تا پک دیگری به سیگارش که حالا نصف شده بود بزند که پیرمرد را دید که در چند متری اش ایستاده و به او چپ چپ نگاه می کند.
– پسر جون حیف تو نیست که تو این جوونی اول صبی سیگار می کشی؟من خودم سی سال سیگار کشیدم که میگما؟البته حالا 5 سالیه که ترک کردم اما خدا شاهده یه شبم نشده که خواب سیگار نبینم،تا دیر نشده بذارش کنار که اگه چن سال بگذره کنار گذاشتنش کار حضرت فیله! پیرمرد که انگار گوش مجانی گیر آورده بود پا به پای ساسان به آرامی در جا میزد و راه می آمد و یک بند حرف می زد.
– آره،بعد به پسرم گفتم… ساسان با عصبانیت حرف او را قطع کرد و گفت:ولمون کن عمو جان اول صبحی به شما ربطی نداره که من چی کار میکنم.
-حالا به حرفم میرسی!
-برو بابا! ساسان قدمهایش را تندتر کرد و کمی جلوتر پک آخرش را به سیگار زد و آن را به کناری انداخت.وقتی دود را بیرون می داد صدایی گفت:
-رفیق آتیش داری؟ ساسان سمت راستش را نگاه کرد و عجیب ترین پسری را که تا به حال به عمرش دیده بود روی نیمکت سبزی دید.در واقع ساسان از روی صدای پسر تشخیص داد که او پسر است و اینکه مثل دختران سرزمینش موهایش پوشیده نبود.پسر که چند سالی از ساسان بزرگتر بود،موهای طلایی بلندی داشت که از پشت بسته بود،با چشم های آبی قشنگ،با لبخند دلنشینی که دندانهای سفید مرتبش را به نمایش می گذاشت به ساسان که با تعجب به او نگاه میکرد گفت:
– چیه آدم ندیدی؟!بلاخره داری یا نه؟ صدایش بی نهایت آرام و گیرا بود.ساسان با تته پته گفت:
-دارم یه لحظه صبر کن و دستش را توی کیف مدرسه اش کرد و کورمال کورمال به دنبال فندک گشت.
– میری مدرسه؟
-آره
-یادش بخیر چه دورانی بود مدرسه.چقدر شر به پا میکردیم!آخرشم که انداختنمون بیرون… پسر که انگار با خودش صحبت میکرد توی فکر رفت.ساسان که فندک را پیدا کرده بود با دستپاچگی گفت:
-من ساسانم.ببخشید ولی چرا انداختنتون بیرون؟ پسر فندک را گرفت و با او دست داد و گفت:
-کاوه…هیچی دیگه،شیطونیای طبیعی هر بچه ای به اون سن و سال…البته خب مردم طبیعی نمیدوننش ولی خب…. ساسان فندک را گرفت و سیگار دیگری آتش کرد.محو کاوه شده بود.مات و مبهوت به صورت ظریف او نگاه می کرد؛بینی قلمی کوچک،گونه های برآمده،چشمهای آبی،مژه های بلند و ابروهایی که آشکارا مرتب شده بود وبه رنگ موهای خوشرنگی بود که در آن لحظه ساسان از خود می پرسید آیا رنگ طبیعی موهای کاوه است؟:حتما،آخه مژه هاشم همین رنگیه…!
-باز که عین آدم ندیده ها شدی؟!خب دیگه برو به مدرسه ات برس که دیرت میشه.
– باشه…خدافظ
-بدرود مرد جوان و چشمکی به او زد و ساسان احساس کرد چیزی آهسته در دلش فرو ریخت. ساسان چرخی زد و به راهش ادامه داد.هنوز پنج شش قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و کاوه را دید که به او لبخند می زند.بی اختیار برایش دست تکان داد؛لبخند کاوه عمیق تر شد. ساسان تمام آن روز در مدرسه به کاوه فکر می کرد.چه مرگش شده بود؟او همیشه در راه مدرسه و نیز راه بازگشت به خانه به دخترها نگاه میکرد و از یکی دو تا از آنها نیز خیلی خوشش می آمد و هیچ بدش نمی آمد که لب آنها را ببوسد و سینه های تازه برآمده شان را لمس کند….!اما احساسش به آن پسر با همه ی اینها فرق می کرد…نه،او هیچ وقت خودش را گی تصور نکرده بود..اما او که گی نبود؟آیا اینکه شدیدا دلش میخواست آن پسر را ببوسد و در آغوش بگیرد باعث می شد او گی باشد؟نه،این تمایل صرفا به کاوه محدود می شد و او هرگز حتی فکرش را نمی کرد که مرد دیگری را ببوسد و از این فکر بدش هم می آمد…حالا که خوب فکر میکرد یادش آمد که آنچه باعث جذبش به کاوه شده بود ظرافت و زیبایی دخترانه ی کاوه بود،صورت زیبایش و استایل دخترانه ی قشنگش…به راستی که چقدر زیبا بود.و شاداب و خنده رو!
-خب پس لابد Biام… بی آنکه متوجه باشد این جمله را زمزمه کرده بود!
– ببخشید چی گفتی؟ این فریبرز بغل دستی اش بود که با بی حوصلگی روی میز ولو شده بود.آن زنگ تعلیمات دینی داشتند و معلم ریشوی بی ریختشان یک ساعت تمام برایشان از کرامات شیخ داد سخن کرده بود.
– هیچی،میگم نسخم پس کی زنگ میخوره بریم یه سیگار بکشیم…
-دیگه چیزی نمونده…این پیره سگم که خفه مونی نمی گیره…اه… *** تا چند هفته پس از آن،هربار که ساسان از پارک می گذشت با نگاهش به جستجوی آن پسر زیبا بود…کاوه… یک هفته به عید مانده بود و آن روز آخرین روز مدرسه در نیم سال نخست آخرین سال تحصیلش در مدرسه بود.او که دیگر از دوباره دیدن کاوه ناامید شده بود وقتی آن صبح از پارک می گذشت سرش را پایین انداخته بود و بار دیگر به سنگفرش خیره شده بود و با خودش ترانه ای را زمزمه میکرد…
-ننه جون حیف تو نیست سیگار میکشی؟آخ آخ آخ…ببین تروخدا…الان سیگارتو بزن به این گل(با دستش به بنفشه هایی که تازه کاشته بودند اشاره کرد)ببین چجور پژمرده میشه؟ ساسان حتی به خود زحمت نداد که پاسخی به پیرزن بدهد با این وجود از درون از عصبانیت می سوخت و هیچ معلوم نبود عصبانیتش از پیرزن است یا چیز دیگری.خود را روی همان نیمکتی که روزگاری آن پسر نشسته بود انداخت،کامی از سیگارش گرفت و چشمانش را بست…او چقدر زیبا بود…
-رفیق آتیش داری؟ از شنیدن آن صدا ناگهان از جا پرید،در کسری از ثانیه گمان برد خیالاتی شده و به محضی که چشمهایش را باز کند ناامیدی جای شور عجیبی که به جانش افتاده را خواهد گرفت اما در کمال ناباوری او را دید که به او لبخند میزد:دلنشین و مهرآمیز،با همان دندانهای سفید مرتب.
-میای با هم بریم یه چیز بنوشیم؟قهوه ای چیزی..؟ با اینکه بیشتر از هزار بار با خودش تمرین کرده بود که اگر دوباره او را دید چگونه از او دعوت کند،با ناشیانه ترین لحن ممکن این جمله را گفته بود!
-چرا که نه،تو این هوا خیلی میچسبه..اما مگه مدرسه نمیرفتی؟
-واسه مدرسه همیشه وقت هست…حالا وقت شیطونیای طبیعیه این سن و ساله! و در حالی که گوش هایش قرمز شده بود به پهنای صورتش خندید. *** بخش دوم وقتی از کافه بیرون آمدند هر دو خندان،دست در دست هم،بی توجه به رهگذران،در پیاده رو شروع به قدم زدن کردند. در کافه نیم ساعتی صحبت کرده بودند و حالا ساسان کمی بیشتر در مورد کاوه می دانست.کاوه هم مثل او گیتار میزد و او خیلی دلش میخواست ساز زدن او را ببیند.
-باید میذاشتی من حساب می کردم،آخه ناسلامتی من دعوتت کرده بودما؟
-بیخیال پسر،حالا دفعه ی بعد تو حساب کن پس دفعه ی دیگری هم در کار بود!
-نظرت چیه که بریم خونه ی ما؟
-ا…مگه کسی خونتون نیست؟
-نه من تنها زندگی می کنم
-پس پدر و مادرت چی؟
-وقتی 5 سالم بود تو یه تصادف هر دو کشته شدن
-متاسفم…
-منم همینطور…پس بریم؟
-یعنی تنهای تنها زندگی میکنی؟
-خب راستش تنهای تنها هم که نه،مادر بزرگم طبقه ی پایین زندگی میکنه اما راستش زیاد با هم حرف نمی زنیم…حالا هم که رفته مسافرت خونه ی خواهرش نروژ
-باشه پس بریم تا خانه فاصله ی زیادی نبود.ساسان هیجان عجیبی داشت؛آیا ممکن بود یکدیگر را ببوسند و در آغوش بگیرند؟او به چیزی بیشتر از این فکر نمی کرد اما… وقتی وارد شدند ساسان به کاوه گفت که راحت باشد و آیا چیزی میخورد؟ کمی بعد هر دو لبه ی تخت ساسان نشسته بودند و کاوه گیتار او را بررسی می کرد. پس از آنکه مدتی ساز زدند و در این باره صحبت کردند ساسان سکوت را شکست و با خجالت گفت:
-راستی نگفتی که چی شد که از مدرسه اخراجت کردن؟
-منو دوست صمیمیمو…یه روز زنگ ورزش وقتی همه توی حیاط فوتبال بازی میکردن معاون مدرسه مچمونو تو کلاس گرفت…دو تایی مونده بودیم و….خب خودت می تونی حدس بزنی چی کار می کردیم!
-خب راستش نمیتونم حدس بزنم…آخه من تا حالا…
-تا حالا با هیچ پسری تنها نبودی؟
-نه!
-خب زیاد فرقی با وقتی که با یه دختر تنهایی نداره…تقریبا مکانیسم یکسانی داره!
-یعنی همو میبوسیدید یا؟
-نه یه مقداری پیش تر رفته بودیم!
-یعنی..؟
-یعنی انجامش میدادیم دیگه!
-تو بیشتر دوست داری…یا؟
-راحت باش و حرف بزن
-تو اونو یا اون تو رو؟
-خب من بیشتر مواقع ترجیح میدم که…خب یعنی بیشتر دوس دارم بدم تا بکنم…اما هر دوش زیاد پیش اومده بنابراین میتونم بگم…اما اونموقع اون منو!تو چی؟آهان گفتی که تا حالا با پسری نبودی
-آره…
-دلت میخواد امتحان کنی؟
-… کاوه دستش را روی گونه ی ساسان کشید و آرام صورتش را به او نزدیک کرد.هر دو چشمهایشان را بستند و ساسان برای اولین بار طعم بوسه ی یک همجنس خودش را چشید…بی نظیر بود! کمی بعد کاوه دستش را روی برآمدگی شلوار ساسان گذاشت و آرام آن را لمس کرد.ساسان دیگر از خود بیخود شده بود تنفسش تند شده بود و شدیدا احساس گرما می کرد.وقتی کاوه شلوار او را پایین کشید و کیر بادکرده ی او را بوسید ساسان ناله ای کرد و به خود لرزید.
-آروم باش…دلیلی برای نگرانی وجود نداره کاوه این را در جواب نگاه متعجب او گفته بود. حالا کاوه روی او خم شده بود و کیرش را به دهان برده بود.ساسان به سقف نگاه می کرد و باورش نمی شد که دارد چه کار می کند و نیز باورش نمی شد که چقدر همه چیز در نظرش درست و عالی می آمد.
-بسه الان آبم می آد
-خب بیاد
-نه…می خوام مال تو رو ببینم کاوه صاف نشست و دست او را گرفت و روی کیرش گذاشت. ساسان باورش نمی شد که چقدر کیر او بزرگ است.بلافاصله دکمه و زیپ شلوار جین او را باز کرد و او باسنش را لحظه ای بلند کرد تا ساسان بتواند شلوارش را دربیاورد.
-وای…چقدر بزرگه و بعد کاملا غریزی و ناخودآگاه سرش را پایین آورد و آن رادر دهانش گذاشت. دوباره احساس عجیب و لذت بخشی به او دست داد.یک کیر بزرگ در دهان او بود و او با ولع عجیبی بی آنکه قبلا این کار را کرده باشد و یا تجربه ای داشته باشد با مهارت شروع به ساک زدن کرد.
-آه…کافیه….الانه که بیام… ساسان سرش را بالا آورد و آن دو دوباره شروع به بوسیدن هم کردند و در همان حال روی تخت کنار هم دراز کشیدند.ساسان سپس بی آنکه چیزی بگوید پشتش را به کاوه کرد.
-حتما لوبریکانت نداری؟کرم چی؟ ساسان برخاست و تیوب کرم را از کناری برداشت و به او داد و دوباره پشتش را به او کرد. کاوه شلوار او را کاملا از پایش در آورد و لحظه ای بعد ساسان سردی کرم را روی سوراخ کونش حس کرد. کاوه در حالی که گردن او را می بوسید و نفس گرمش به گردن او میخورد آرام با سوارخ او بازی می کرد و با حرکتی دایره وار آنرا مالش میداد.اندکی بعد به آرامی نوک انگشت سبابه اش وارد شد.احساس بی نهایت عجیبی برای ساسان بود،هیچ دردی نداشت و ماهیچه های رکتومش را حس می کرد که منقبض شده اند و به آرامی باز می شوند.او هیچ نمی دانست که کونش هم می تواند اینقدر تحریک پذیر باشد و باعث چنین لذتی در او شود. پانزده دقیقه بعد 3 انگشت کاوه در کون ساسان فرو رفته بود و او به آرامی تمام آنها را عقب و جلو میکرد.
-حاضری؟
-اوهوم کاوه کاندومی را روی کیرش کشید و لحظه ای بعد سر درشت کیر او روی سوراخ کون آماده ی ساسان بود و او به آرامی کیرش را عقب جلو می کرد و به سوراخ او ضربه می زد .چند لحظه بعد سر کیرش داخل شد.
-درد که نداری؟ عجیب بود.اما او دردی نداشت. چند دقیقه ای طول کشید تا تمام کیر او تا انتها داخل شود و او در این حین کمی کیرش را عقب می کشید و دوباره اینبار اندکی بیشتر فرو میکرد.
– بکن حرکت رفت و برگشتی شروع شد.صدای نفس نفس هر دو بلند شده بود.هر دو از سر لذت آه می کشیدند.در حدود پنج دقیقه ی بعد کاوه احساس کرد که آمدن آبش نزدیک است و شروع کرد به جق زدن برای ساسان .در یک لحظه ی اعجاب آور در یک دقیقه ی بعد کاوه که با شدتی دوچندان تلمبه میزد نفس زدنش شدید شد و ساسان گرمی آب او را از ورای کاندوم حس کرد و ناگهان خودش هم به حالت ارگاسم رسید:سوراخ کونش به شدت منقبض و منبسط می شد ،دردی را در فاصله ی بین سوراخ کون و بیضه اش حس کرد و شدید تر از هر زمانی در عمرش آبش به بیرون پاشید و حدود 15 ثانیه ادامه پیدا کرد.هیچ وقت این گونه ارضا نشده بود. آن دو ساعتی در آغوش هم خوابیدند و این سرآغازی شد برای چندین سکس دیگر.

***
20 سال بعد،ساسان در یکی از روزهای آخر اسفند در پارک زیبایی با سنگفرشی شاید کمی شبیه به سنگفرش آن خاطره های دور،در کشوری که به آن مهاجرت کرده بود صبح زود قدم می زد و سیگار میکشید و زیر لب با خود زمزمه می کرد:

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!

*

در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!

نوشته: کاوه

Leave a Comment