Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
دلتنگی برای عشقم آرمان - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

دلتنگی برای عشقم آرمان

من یه دختر ۲۱ ساله اسمم عسل.منو عشقم آرمان چند سال پیش عقد کردیم و بخاطر سربازی رفتن آرمان عروسی نگرفتیم تا سربازیش تموم بشه و بعد بریم خونه خودمون.. آرمان یک سال ازم بزرگتره و ما به معنای واقعی عاشق همیم.. ما از‍ ۱۸ سالگی باهم دوس بودیم و حالا که قرار بود آرمان بره سربازی واقعا نمیدونستیم از دوری هم چیکار کنیم.. این خاطره مال بعد ۲ماه آموزشی که آرمان میخواست برگرده مرخصی..

از شب تو پوست خودم نمی گنجیدم تا صب خوابم نبرد.. صب رفتیم با مامانینا خونه مادر شوهرم انقدر حالم بد بود چون شب نخوابیده بودم و میگرن داشتم رفتم رو تخت آرمان دراز کشیدم بوی اونو میداد همیشه یه بوی خاصی داشت که من میمردم براش.. پتوشو بغل کردم و بیهوش شدم.. زیاد از خوابیدنم نمیگذشت ک با سر وصدای بیرون بیدار شدم باورم نمیشد عشقمو بعد دو مااااه دیدم!! مامانینا همش بغلش میکردنو میبوسیدنش من وایساده بودم تا نوبتم بشه.. جفتمون ماتم زده بهم نگاه میکردیم، اون بخاطر قیافه داغون من که تازه بیدار شده بودم و من بخاطر سر و وضعش که عین بسیجیا شده بود.. هنوزم جذاب بود.. خلاصه تو کل مهمونی شرم و حیا رو رعایت کردیم تا همدیگرو نچلونیم..بعد طبق عادت همیشگی خانواده ک ظهرا میخوابن هر کسی یه طرف چپ کرده بود.. منو آرمانم رفتیم تو اتاقش در و هنوز نبسته بغلم کرد منم یه دل سیر بغلش کردم و لب گرفتیم.. بردم رو تخت کنارش دراز کشیدمو سرمو چسبوندم به سینش کلی حرف زدیم، قلبش تند تند میزد نفساش تند شده بود حالشو میدونستم.. زیر چونشو بوسیدم منو سفت بغلم کرده بود انگار اندامم واسش تازگی داشت.. منم چون ریز نقش بودم تو بغلش گوله شدم..همیشه بم میگفت مث بچم میمونی .. همدیگرو بدون وقفه میبوسیدیم لباسمو در آورد، سینه هامو نوازش میکرد.نشستم رو شکمش، عاشق این کارم بود..لباشو بوسیدم بدنش داغ و چشاش مث هیولاها قرمز بود حس کردم دیگه وقتشه.. خودم حالم ازون بدتر‌.. تی شرتشو در آوردم.. یه لحظه ماتم برد.. جای زخما رو بدنش دیدم بغض کردم این بدن عشق من بود که اینجوری این بلا رو سرش آورده بودن.. تو چشاش نگا کردم گفت چیزی نیس دستمو کشید که بیام سمتش پسش زدم گفت عسل توروخدا بیخیال دیگه زدم زیر گریه.. بیصدا گریه میکردم که مامانینا نشنون.. بغلم کرد منو میبوسید منم دلم کباب شده بود دگ حال و هوای سکس از سرم پرید.. گفت خوب میشه عشقم گریه نکن.زیر پتو بودیم گفتم آرمان نمیتونم نگا کنم.. گفت باشه عشقم فقط گریه نکن همدیگرو آروم میبوسیدیم دوباره داغ شدیم وحشیانه میبوسیدم.. شلوارمو در آورد باسنمو کمرمو نوازش میکرد حالم بد بود ولی هرجوری شده میخواستمش بدن فوق العادشو که داغ شده بود.. منو به خودش چسبوند پامو انداختم دور کمرش و خودمو چسبوندم بهش. آروم فرو کرد تو.. منو خوابوند زیرش آروم جلو عقب میکرد تا به دردش عادت کنم منم از ترس مامانینا با صدای آروم آه میکشیدم که حشری ترش میکرد.. سرعتشو برده بود بالا گردنمو سینه هامو میخورد منم کمرشو چنگ میزدم از شدت درد و لذت صدام رفته بود بالا آرمان در گوشم هی میگفت هیششششش آروم تر عشقم.. با اخم نگاش میکردم هنوز راضی نبودم.. سرعتشو کم کرد نمیخواست ارضا بشه در گوشم گفت میمیرم برات، عسل سیر نمیشم ازت لعنتی.. منم که بیجنبه رفتم تو لباش چشامو بستم ک نبینم بدنشو بعد نشستم روش لباشو میبوسیدم نفس کم آورده بودیمو دیگه نفس نفس میزدیم باسنمو سفت به خودش فشار داد چند بار بعدش باهم ارضا شدیم.. دیگه نای حرکت کردن نداشتیم گفت هانی بریم دوش بگیریم؟ منم که بذور میتونستم تکون بخوم فقط بغلش کردم و خوابیدیم تا ساعت‍ ۸شب.بعدم رفتیم دوش گرفتیمو با کلی خجالت از اتاق اومدیم بیرون… Lol الان ۵ سال میگذره و هنوزم مادر شوهرم تیکه میندازه چرا بچه دار نمیشیننننننن… وات د فازززز ‍

نوشته: عسل

Leave a Comment