Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
رابطه ی من با زن اقواممون که به پشیمونی خورد - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

رابطه ی من با زن اقواممون که به پشیمونی خورد

سلام من محسن 26سال مه این داستانی که میخوام بگم شاید برای بعضیها اتفاق افتاده باشه …دختر دایی بابام 2تا دختر داره به اسم مهتاب و مرجان .مرجان ازدواج کرده و یه پسر 3ساله داره و من و مرجان یک سال باهم اختلاف سنی داریم .شوهر مرجان پزشک و شب در میون میاد خونه. من مرجان رو چند سال پیش تو مجلس داداشم دیدمش و خیلی بهش حس داشتم و کلا تو دل برو بود و خیلی به خودش میرسید با اندامی که هر پسریو به خودش جلب می کرد و بسیار صورت زیبایی داشت موقع شب عروس کشون داداشم اومدیم سمت خونه داداشمو خلاصه دمه در باهاش حرف زدنم شروع شد و من چون کارمند بودم ازم کاری خواس که منم شمارمو بهش دادم و فردای اون روز بهم زنگ زد و باهم حرف زدیم و من مشکلشو حل کردم و گذشششت که من تو ویچت دیدمش و منو برد تو گروه خانوادگی و از خودم تعریف نمیکنم من قدم بلنده و تفریحم ورزشه و خیلی به خودم میرسم و یه عکس خوشگل گذاشته بودم تو کاور ویچت که گفت بهم بلا چه عکس قشنگی گذاشتی من اون شبها خیلی داغون بوودم چون با دوست دخترم بهم زده بودم باهاش حرفام شروع شد و کلی باهاش بعد اون پی امش چت کردم و بدجور بهم ریخته بودم که کارم شد شبها درد و دل با مرجان که کم کم مرجان از زندگیش برام گفت و فهمیدم با شوهرش مشکل داره و منم آرومش کردم بخدا نمیدونین وقتی تو پیاماش اسممو صدا میکرد چه حس خوبی می گرفتم رابطمون جوری شد که بدجور بهش دل بستم و یه شب که خونه دوستم پارتی بودم بهم اس داد کجایی و گفتم مهمونیم و بهم گفت میای پیشم منم که شاخ درآوردم گفتم این موقع شب گفت بیا خونم مهرداد {شوهرش}نیست منم قبول کردمو رفتم پیشش اصلا نفهمیدم چطوری رانندگی کردم از خوشحالی وقتی رفتم خونش که یه آپارتمان بود در و زد و رفتم بالا و در واحدشو باز گذاشت و رفتم داخل همه جا تاریک با یه نور ملایم آبی بود وقتی رفتم تو پشت در بود و یه دفعه دستمو گرفت و گفت خوش اومدی رفتم تو اتاقش و شروع کرد باهم حرف زدن به خدا اصلا فکرم سکس نبود ولی نفسش دیوونم میکرد چون بدجور دوستش داشتم قبلا واقعا فکرم سکس باهاش بود اما حسم یه چیز دیگه شده بود بعد حرف زدن و درد و دل یه دفعه اشکش در اومد و از شوهرش گفت که چقد اذیتش می کنه منم تو بغلم گرفتمش انگار دنیا رو تو آغوش گرفته بودم و بوسش کردم و گفتم مرجان گریه نکن بخدا دیوونه میشم و واقعا هم همیینطورم بود بدجور دوستش داشتم که نمدونم چی شد لبام رفت رو لباش و یه دنیای دیگه بودم و لذت میبردم ازش یه 20دقیققه که لباشو خوردم ازش جدا شدم چون حالم داشت دگرگون میشد خودشم بدتر از من و رفتیم بیرون اتاق نشستیم و اون سیگار روشن کرد منم باهاش حرف میزدم و گذشت و من رفتم خونمون و تا خونه فکرم ازش بیرون نمیرفت و بازم طبق مغمول توو ویچت و اس باهم حرف میزدیم که یه شب دیگه که شب جمعه بود شوهرش نبود و گفت دلم بغلتو میخواد و منم یجورایی نمیخواستم گناه کنم و از یه طرف دلم میخواستش و بلند شدمو رفتم پیشش وقتی رفتم تو خونش یه بوووی خوب همه جارو گرفته بود و مرجان منو برد تو اتاقش و تو بغل هم دراز کشیدیم و بعد یکم حرف مرجان گفت چی میشد تو مال من میبودی که منم همه حرفای دلمو بهش گفتم لبلم رفت رو لباش و اونم از خود بی خود شد و دستش تو موهام میرفت و یواش یواش میومد پایین که دستش و برد تو لباسم و بدنمو نوازش می داد منم بدجور حشری شدم و کیرم داشت میترکید که دستش خورد به کیرم و فارش داد و با ناله گفت میخوامش منم بدجور بدنشو میخواستم و بعد خوردن لباش رفتم سینهاشو خوردم سینهاش 85بود بهترین اندامی بود که تا حالا دیده بودم انقد دوستش داشتم که با عشق همه جاشو میخوردم و کم کم شلوارشو در اوردم و خواستم برم براش بخورم که سر منو گرفت اومد بالا و با صدایی پر از شهوت گفت دوست ندارم بخوریش و اون اومد روی منو شلوارمو در آورد و کیرمو خورد هیچچچوقت فراموش نمیکنم خاطراتتمو باهاش وقتی میخورد حسابی داغ داغ شده بودم که خوابوندمشو شرتتشو در آوردم و آروم کردم توش که خیلی داغ بود آروم کردم توش که یه دفعه خودشو بهم محکم چسبوند و همه کیرم رفت توش و یه آه بلندی کشید و بعد چندتا تلمبه زدن داشت آبم میومد که گفت همشو بریز توش مال خودمه و منم همه آبمو ریختم توش و همونجور تو بغلش خوابیدم و حسابی بوسش میکردم از کارم پشیمون شدم اما از طرفی واقعا میخواستمش بعد تو بغلش خوابم برد بعد دوباره وقتی بیدار شدم بازم باهم سکس کردیم و دم دمای صبح شد و رفتم خونه بعد اون قضیه کارم شده بود شب در میون خونه عشقم مرجان میخوام اینو بگم که دو سال برنامه ما ادامه داشت و هیییچوقت ازش سیر نشدم بدجور میخواستمش دیگه واقعا مال خودم میدونستمش اون واقعا آرومم میکرد یه روز تصمیم گرفت از شوهرش جدا بشه چون واقعا نمیخواستش ولی من مانعش میشدم گفت محمد من نمیتونم یه ثانیه باهاش باشم و میخوام با تو زندگی کنم و با هزار حرف قبول کردم و من موضوع رو به یکی از همکارام گفتم و اونم حرفی بم زد که دنیا رو سرم خراب شد گفت شما حرام ابدی خوردین و هیچوقت نمیتونین محرم بشین و منم با تحقیق فهیدم قضیه صحت داره و همیشه تو حسرت هم موندیم و من هیچوقت خودمو نمی بخشم . …..

نوشته: محسن

Leave a Comment