Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
روایت عاشقی مینا و علی - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

روایت عاشقی مینا و علی

سلام این داستان همش واقعیته و داستان سکسی نیست.. روایتی از عشق من و علی …
حدود سال 86بود من عاشقش شدم ی عشق پاک و دست نیافتنی همش جلو راهم سبز میشد.بدون اینکه منظوری داشته باشه نمیدونست که یکی وقتی میبینتش قلبش از سینش میزینه بیرون.اشتباه از اینجا شروع شد ک من بهش پیشنهاد دوستی دادم نمیدونم کارم واقعا اشتباه بود ولی من عاشقش بودم….. اونم تعجب کرد اولش من من کرد ولی بخاطر دختر عمش ک خیلی دوسش داشت ولی این بهش نظری نداشت خواست ک بیخیالش بشه ..پیشنهاد منو قبول کرد…
اولش خیلی سرد بود باهام….همینطور با سردیاش کنار اومدم تا دوسال از دوستیمون گذشت بهتر شده بود نسبت ب قبل…هفته ای دوبار همدیگرو میدیدیم …خانوادش فهمیدن با خانواده من …خانوادش از این موضوع خیلی خوشحال شدن…منو واقعا دوسداشتن وبهم با اینکه دوست پسرشون بودم هنوز خیلی احترام میزاشتن…همش باباش بهم زنگ میزد جویای حالم بود اگه ی موقعی منو میدید توی خیابون تا مقصدم منو میرسوند..مامانمم خیلی علی و دوس داشت ..خلاصه روزای خوبی بود ماهم وقتم همو میدیدیم نهایت ی لب خوردن طولانی بود…تا ی شب دقیقا یادمه تاریخشو88/8/7 دقیقا یک روز قبل تولد امام رضا ما شب همو دیدیم ..اونشب قرار نبود اتفاقی بیوفته … مث دفعه های قبل بود اما ناخودگاه بهم خیلی نزدیک شدیم جوری ک اون اتفاقی ک نباید میوفتاد افتاد…پردمو زد خودشم شوکه شد… فک نمیکرد اینقد راحت باشه …خیلی خون اومد ..منم اونشب خیلی آرایش داشتم بحدی گریه کردم ک تمام صورتم سیاه شده بود…اونم خونارو با دستمال پاک کردو همش دلداریم میداد… بهش گفتم بیچارم کردی واقعا هم اونشب سند بد بختیام مهرخورد…میگفت چرا بد بخت شدی من که پیشت هستم مگه میخوای مال غریبه باشی …منم واسه ابرو ریزیش میترسیدم..ک قیافه دخترونه ادم میشکنه … ادم زنونه میشه…
خلاصه من اونشب تا صب گریه کردم و نخوابیدم…همش ترسی داشتم ک کسی بفهمه اما خداروشکر ادم راز داری بود..ب گفته خودش اونم مث من تا صبح نخوابید… ادمی بود ک هیچ موقع احساساتشو بروز نمیداد… حتی اگه برات میمرد….تا ی هفته کارم بود گریه های پنهونی…از اونشب ب بعد وقتی دید ک راحت میتونه بامن سکس کنه شروع کرد ب بهونه گرفتن ک سکس کنیم بازم من مقاومت میکردم میترسیدم حامله بشم…..

خلاصه ک وقتی یکبار مزه سکس با عشقمو چشیدم دیگه نرم شدم کارمون بود هفته ای سه بار هر دفعه چهاربار میرفتیم بااین وضیعت دوستیمون ب چهار سالم کشید…من میترسدم از ابرو ریزی اونم ول کن نبود …خب منم گرم بودم اما اون حشری بود داغ داغ ….دیگه گفتم نمیزارم بازم سکس کنیم خسته شده بودم تا سرماجرایی باهم تموم کردیم. خانوادش خیلی ناراحت شدن ..خودش اصلا یکبار زنگ نزد ک بخواد بازم برگردیم …منم خطمو عوض کردم عکسامونو پاک کردم…اما در اصل خودمو گول میزدم …اما شماره خونمونو داشت ..اما زنگ نزد..حتی دوستم بهش گفت برگرد اما گفت نه… منم ب لجش بداز شش ماه رفتم با کسی ک اصلا علاقه ای بهش نداشتم ازدواج کردم ….اما اون واقعا عاشقم بود..اصلانم بهش نگفتم ک دختر نیستم..بیشتر واسه اینکه دوسم داشت و میدونستم اگه هم بفهمه ک دختر نیستم بروم نمیاره ….خلاصه وقتی خبر عقدمو شنید داشت میومد ک بهم بزنه اما خانوادش نذاشتن..همه فامیلا بهش سر کوفت زدن …میگفتن مریض بود مدتی راست و دروغ باور ندارم واقعا….منم زود عروسی گرفتم به شوهرم گفتم ک حلقوی هستم اونم اصلا هیچی نگفت و ک بریم معاینه و از این جور چیزا…اگه امکانات داشتم خودمو میدوختم .اما خانوادم از اونایی هستن ک خیلی تعصبی بودن و ی شب بدون خانوادم جایی نمیتونستم وایسم…و نمیونستم بدون گفتن واقعیت اتاق عمل برم….یا پیش پزشک…پایتختم نبودم ک همچی سرپایی باشه..تنها راهم این بود ک با کسی ازدواج کنم واقعا باورم داشته باشه و از دلیل ومدرک نخواد…
خلاصه عروسی رو گرفتیمو هیچ علاقه ای تو قلبم ب وجود نیومد…واقعا داشتم زجر میکشیدم ..مخصوصا وقتی باهم سکس داشتیم ..یاد اون میوفتم بعد سکس فقط گریه میکردم …یا هرجا بیرون میدمش قلبم میزد شل میشدم انگار قلبم داره از جاش کننده میشه…طاقت نیاوردم طلاق گرفتم ..نمیدونم شاید اشتباه کردم اون منو واقعا دوستداشت منو واسه خودم میخواست…اما برام فقط عذاب بود….بعد طلاقم خیلی خاستگار داشتم اما هیچکی دلیل جواب کردنمو نفهمید..حالا بعد ی مدت فهمید طلاق گرفتم دوباره پیداش شده…شمارمو پیدا کرده و همش زنگ میزنه ولی جوابشو نمیدم… دیگه نمیخوامش ..توی بدترین شرایطم تنهام گذاشت و رفت خیلی ساده از کنارم رد شد….الانم زنگ زده مامانش با مامانم صحبت کرده ک بیان خواستگاری ولی گفتم نه…مامانم میگه چرا نه؟ تو که قبلا عاشقش بودی …گفتم فقط واسه سو استفادست…هم مالی و….شایدم پشیمون باشه از کاراش… نمیدونم واقعا…ای کاش اصلا ازدواج نمیکردم تا اخر عمرم مجرد بودم ..ولی الان ی مطلقه هستم… اونموقع ک زن شدم کسی نفهمید و نمیدونست اما الان همه خیال میکنن از ازدواجم زن شدم…اما اونموقع خیلی ناراحت بودمو از ناراحتی تصمیم گرفتم…شاید کسایی ک اینو میخونن بگن ک چقد ادم ترسو هستم این همه دخترایی ک پرده ندارن و بیخیالن …اما ادما باهم فرق دارنو هرکس عقیده ای داره… اینم داستان تلخ زندگی من ……………………. ب قول ی نفری ….. بودن در کنار کسی ک دوستش نداری و نبودن در کنار کسی ک دوستش داری هردو درد است … پس همچو خود را نیافتی همانند خدا تنها باش….
شرمنده طولانی شد ببخشید دیگه

نوشته: مینا

Leave a Comment