Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
رویایی که کابوس شد (‍‍‍1) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

رویایی که کابوس شد (‍‍‍1)

الان که فکر می کنم می بینم که مرز بین انسانیت و حیوان شدن دست ما نیست…هر بازی قوانین خودشو داره که باید مو به مو اطاعت کنی اگه می خوای برنده شی.با صدای مادر مهرداد که میگه راستی عروس خانوم کی می خوای بهمون یه نوه بدی به خودم میام. مثلاً خجالت می کشم و با خجالت به مهرداد نگاه می کنم.مادرم میگه:
-آره رویا جون باید بجنبی اگه می خوای آقا مهرداد گل گلاب از بغلت نپره. ماشالله دامادم دکتر نیست که هست. خوشتیپ نیست که هست. پولدار نیست که هست. بزنم به تخته همه چی تمومه. چه پدری بشه آقا مهرداد.یادته هی ناز می کردی و نمی خواستی زنش بشی؟ دیدی بالاخره من و بابات که بد تو رو نمی خواستیم.آروم سرمو انداختم پایین و گفتم:
-انشالله یه روز جبران می کنم. ایندفعه مادرشوهرم با نگرانی میگه:
– شرمنده این پرستو مثل اینکه تو ترافیک مونده.نگرانشم نمی دونم چرا نمیاد. تا حالا اینقدر دیر نکرده. برم یه زنگ بهش بزنم. با اجازتون. الان بر می گردم.

دلم می خواد دادبزنم و بگم پرستوی عزیز و دوست داشتنی تون دیگه هیچوقت نمیاد.چون من بال و پرشو واستون چیدم. اما فقط سکوت می کنم.الان که مادر شوهرم بره سر وقت موبایلش مسیج پرستو که میگه نگران نباشین من تو ترافیک مونده ام منتظرشه.حدسم درسته! با خیال راحت بر میگرده و میگه الان دیگه هر جا باشه پیداش میشه. تو دلم به این ساده لوحی و خرییت بعضی پدرمادرها تف می اندازم.بی شرفها نمی دونن بچه هاشون با چی دست و پنجه نرم می کنن.چرا راه دور برم؟ همین مادر و پدر خودم. فقط به خاطردکتر بودن مهرداد منو به زور کتک و گرسنگی ,دادنم به مهرداد.مهردادی که یک هیولای پست فطرت بیشتر نیست. مهردادی که هر شب یه زن میاره خونه و منو مجبور می کنه به سکس های پر از عشق و محبتش نگاه کنم.مهردادی که هر شب با پایه مبل بهم تجاوز میکنه و میگه تو لیاقت کیرمو نداری.که جلوم غذای سگ و گربه می ریزه. شاید اگه تا همینجا بود فقط یه روز فرار میکردم ولی… چند شب پیش سگ یکی از دوستاشو قرض کرد و…اونجا بود که غرور انسانیم شکست و سگ شدم. یه سگ هار که می خواست انتقام بگیره.مهرداد یک روانی محض بود. ولی بیرونش غلط انداز بود و مردمی مثل والدین من گولشو خیلی راحت می خوردن.از اینکه آزار روحیم میده لذت میبره. من هم باهاش کار دارم. امشب باهاش کار دارم. شبی که شب زفاف پرستوی مورد علاقه اشه.با سادگی خاصی میگم:
-ای کاش قبل رفتنمون می شد پرستو روببینیم.خیلی دلم واسه اش تنگ شده. نگاه مهرداد که میگه آرزوشو به دلت میذارم نگاهمو جواب میده.مهرداد میگه:
– خانومی دیگه موقع رفتنه عزیزم. تو که میدونی فردا باید زود بلند شم. (عکس العملش دقیقاً همونه که می خوام. ) و ادامه میده: ما دیگه بریم مامان.اینکه جلوی بقیه با القابی مثل خانومی٫عزیزم و غیره صدام می کنه روحمو می خوره. اما عیبی نداره. امشب باهات کار دارم مهردادم. عزیزم. با آرامش جواب می دم:
-هر چی شما میگی مهردادم. و بلند می شم تا مانتومو بیارم.
تو ماشین مثل همیشه ساکتم. مهرداد تلفونشو در میاره و یه شماره میگیره. صدای خفهُ بوق های تلفن رو می شنوم. یه زن جواب
می ده.
-سلام نازنین خانوم گل! دلم واسه ات تنگ شده. ای جوووووون! می خوای بیام دنبالت بیای پیشم امشبو؟ پس تا یک ساعت دیگه اونجام. بوس بوس. خیلی طول نمی کشه که جلوی در خونه نگه می داره. گرچه حس میکنم دارم به مسلخ میرم. اما امشب قربانی کس دیگه ای خواهد بود.این قتلگاه جای بزرگ و مجللیه. مهرداد میره تو آشپزخونه و با یه قلاده سگ بر میگرده. میخواد بندازه گردنم که یه دفعه خودمو می اندازم زمین و شروع به واق واق میکنم. انگار یه چیزی توش ارضا شده چون میگه:
-سگ حرومزاده! چخه! با لگد میزنه و پرتم میکنه یه طرف. انگار از اینکه بالاخره منو شکسته احساس پیروزی میکنه.میگه:
-سگ خوبی باش تا برگردم. میره تا نازنین رو بیاره. صای دور شدن ماشینشو می شنوم. آروم بلند میشم و به طرف زیرزمین راه می افتم. تاریکه و یک کم طول میکشه تا چشمام به تاریکیش عادت کنه. کلید برقو کورمال کورمال پیدا میکنم و با زدنش بدن نحیف پرستو که روی زمین با دست و پای بسته افتاده معلوم میشه. چقدر این دختر قشنگه. الحق که به زیبایی پرستوها هم هست. منو که می بینه می خواد جیغ بکشه اما چسب روی دهنش مانع میشه. آروم میگم:
-نترس پرستو جان. نترس کاریت ندارم که. فقط یک کم می خوام تو بازیای داداشت شرکتت بدم.نزدیکتر که میرم بوی ضخم خونی که از انگشت بریده اش جاری بوده مشاممو نوازش میده. چه جالب! انگار شامهُ سگی هم پیدا کرده ام.درد داره. اینو می فهمم. اما اینها در مقابل دردهایی که امشب قراره تحمل کنه هیچ چی نیست.گوشیش تو کیفمه. باهاش زنگ میزنم به عباس. مکالمه اینه:
-ما آماده ایم.عباس عشق زندگیم بود. یه لوازم خانگی فروشی کوچیک داشت و وضعش هم بد نبود.مهربون و متین و آقا. وقتی منو دادن به مهرداد دیوونه شده بود. وقتی یه بار جامو پیدا کرد و دزدکی اومده بود اینجا و دید مهرداد باهام چیکار کرده انگار عباس مهربون من رفت و جاش یه دیو اومد. تنوره می کشید. به زمبن و زمان فحش می داد.
چند دقیقه بعدعباس با چند تا لات و لوت گردن کلفت میان تو زیر زمین. پرستو با التماس به من نگاه میکنه ولی من بی هیچ حس انسانی نگاش میکنم و به دوتا از مردا میگم پرستو رو ببرن بالا.به عباس گفتم:
-انگشتشو بریدی؟ جواب داد:
-باید دلم خنک می شد. فردا صبح میندازمش تو خونه اشون تا… صدای ماشین مهرداد میاد دوباره. بعد هم صدای باز شدن در. صدای بلند حرف زدن های مهرداد و نازنین که دارن میان تو و یک دفعه سکوت میشه.بدون هیچ عجله ای میرم بالا. این عباس چه دوستای فرزی داره. تو این چند ثانیه مهرداد رو کت بسته تحویلم دادن. دوست دخترش هم یه گوشه با دست و پای بسته افتاده بغل یکی از مردها. بهشون گفته بودم صورتاشونو بپوشونن تا بعداً تو دردسر نیفتن.میرم جلوی مهرداد و دو زانو میشینم رو زمین. به عباس میگم که یک دستهُ مبل بشکنه و برام بیاره. و به یه مرد دیگه میگم که شلوار مهردادو در بیاره.پایهُ مبل رو از قسمت شکسته اش چرب می کنم وآروم آروم فرو میکنم توی کونش. زجه میزنه و میخواد فرار کنه ولی دو تا مردی که گرفتنش قوی ترهستن. بیشتر منظورم اینه که سوراخ کونشو زخم کنم که وقتی مردا می افتن به جون کونش حسابی حال کنه. عباس اولین نفره که کیرشو فرو میکنه تو کون مهرداد.به همشون گفته بودم که قرص بخورن تا آبشون دیر بیاد. مهرداد باید امشب گاییده می شد. ازش تو حالتهای مختلف عکس می گرفتم. مثل دخترا گریه میکرد بی شرف. مرد باش بیشرف!آروم بهش گفتم:
-عزیزم یادته اون سگه رو؟ رنگش پرید. به عباس گفته بودم یه سگ با خودش بیاره. می خواستم به سگه غذا بدم. اون هم چه غذایی. کیر مهرداد. می خواستم جلوی چشم خودش کیرشو بدم به سگه.بعد از اینکه مردا دونه دونه آبشونو ریختن رو صورت مهرداد نوبت دوست دخترش بود. با نازنین هم همون معامله رو کردیم. اما وقتی مهرداد چشمش به پرستو افتاد حس از تنش رفت. یکی از مردا شروع کرد به در آوردن مانتو و مقنعهُ پرستو. عباس آمرانه بهش گفت:
-اگه دختر خوبی باشی میذارم بقیه انگشتاتو نگه داری وگرنه…مهرداد انگار میخواست چیزی بگه ولی چون دهنش بسته بود نمی تونست. واسه ام مهم نبود. از این به بعد فقط من قرار بود حرف بزنم.
مرده وقتی تمام لباسای پرستو رو از تنش در آورد هلش داد سمت دو تا دیگه از مردا. در عرض یک ثانیه دوتا سینه های پرستو تو دهن دو تا مردا بود و یکی هم از پشت چسبید به کونش. عباس خیلی جدی گفت:
-حواستون باشه بکارتشو نزنین که قیمتش پایین میاد. امشب قولشو به یه قاچاقچی داده ام. واسهُ شیخ های اونور آب یه باکره می خواد. با شنیدن این حرف مهرداد وا داد.

ادامه دارد…

نوشته: رویا

Leave a Comment