Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
رویای عاشقانه - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

رویای عاشقانه

با سلام خدمت همه دوستان اول از همه چندین نکته میگم تا اخر سر از بنده دلخور نشین . خب اولا از همه بگم این داستانی که مینویسم واقعی نیست بلکه ساخته و پرداخته ذهن خودمه اما شاید این داستان برای هرکسی پیش بیاد دوم اینکه هرگونه غلط نوشتاری و یا هر چیز دیگه از حالا شرمندم هرچند سعی داشتم نوشتم بدون غلط املایی باشه و سوم اینکه اگر نظری در خصوص داستان داشتین هر گونه مشکل و یا هر چیز دیگه ای بگید در داستان های بعدی اصلاح کنم و درضمن این اولین بارمه داستان مینویسم اینجا

** رویای عاشقانه **
اسمم علی و اهل تهران و 21 سالمه و دانشجو هستم و تو یک محله فقر نشین خونه داریم و تعداد اعضای خانواده ما زیاده و هرکسی مشغول کار و زندگی خودشه پدر بیماری دارم که توانایی کار کردن نداره مجبوریم هر کسی برا خودش کار کنه و خرج و مخارج زندگیشو سپری کنه … من به تازگی یک کار تو یکی از کارخانه های شهر تهران کار پیدا کردم و اونجا مشغول کارم به کارفرمام گفتم که شرایط بدی دارم و وضعیت مالی چندان خوبی ندارم و اگر اجازه بده شیفتی کار کنم تا به درسمم برسم ، صبح ها میرم سر کار و بعد از ناهار بدو کلاس و دانشگاه و بعدش دوباره سر کار و دیر وقت خونه رسیدن ! این شده کار همیشه روزا تکراریست و خسته کننده هیچ کسم تو خونه اصلا اهمیت نمیده به کسی خر تو خر که میگن یعنی این چند برادر و چند خواهر ، بگذریم … باید یک مشغولیتی برا خودم درست میکردم تا از این وضعیت در بیام ، تصمیم گرفتم یک کامپیوتر بخرم و باهاش بازی کنم ، عاشق بازی های کامپیوتری بودم اما چون وضعیت مالی خوبی نداشتیم همیشه در حسرت این بودم که بشینم منم از اون بازی هایی که همه پول دارا بازی میکنن بازی کنم بالاخره با هزار تا بدبختی تونستم پول کامپیوتر رو جمع کنم از خورد و خوراکم زدم و با مترو و گاهی پیاده میرفتم دانشگاه که بلکه پس اندازی کرده باشم … خلاصه اقا ما تصمیم گرفتیم بریم کامپیوتر بخریم وقتی که سفارش دادیم و منتظر بودیم تا تحویل بده چشمم خورد به شیشه مغازه که نوشته بود دنیای متفاوت با اینترنت پرسرعت ، با خودم گفتم بزار بپرسم و اینترنت بخرم … رفتیم و تعرفه هارو دیدیم و بالاخره پول تعرفه 128 رو تونستیم بدیم چون نباید زیادم هزینه میکردم چرا که تمامی مخارج زندگیم بر عهده خودم بود !
بعد چند روز گذشتن کامپیوتر و اینترنت رو سر هم کردیم و شروع کردیم به استفاده کردن اما چون دیر وقت میومدم خونه همون شب ها وقت میکردم سر کامپیوتر برم ، گاهی بازی میکردم و گاهی سر به اینترنت میزدم و اهنگ و فیلم دانلود میکردم تا اینکه یک روزی خوردیم به یک چت رومی که نوشته بود کاربران آنلاین 38 نفر و … ثبت نام کردیم و رفتیم داخل … دیدم هرکسی تو یک رومیست و همه چت سکوته انگار کسی نیست انگار همه خصوصی میحرفیدن منم داشتم با شکلک های چت روم ور میرفتم و بعضی هاشون خیلی باحال بودن ، تا اینکه یکی تو خصوصی پیام داد سلام ، خوبی ؟ اسم رو نگاه کردم دیدم نوشته مریم … با خودم گفتم این حتما مرده با اسم دختر ثبت نام کرده اما گفتم جهنم بزار ماهم دل رو بزنیم به دریا باهاش بحرفیم و مشغول باشی بالاخره هرچی باشه از تکراری بودن در میایم و زندگی یک نواخت رو کنار میزاریم … باهاش صحبت کردیم چند ساعتی گذشت و خدافظی کردیم ، من تو جام به مریم فکر میکردم و چرت و پرت میگذشت سرم خلاصه با همون خیالام خوابم برد !
چند روزی سر کار میموندم تا دیر وقت تا بلکه بتونم جبران کنم هزینه هایی که بابت خرید کامپیوتر پرداختم ! موقع کار یکی از دستگاه های خط تولید به مشکل برخورد و تقریبا عصر بود ، مهندسان اومدن یک نگاهی کردن گفتن مشکل اساسیست و چند قطعه داخل دستگاه خورد شده و … من زیاد سر در نمیاوردم چی میگه خلاصه کار فرمامون گفت فعلا طبق گفته مهندسان این خط سه روز تعطیل میشه و برید خونه هاتون ، همه خوش حال شدیم چون کارفرمامون گفت این سه روز با حقوق پایه حساب میشه براتون ، چون مشکل از طرف ماست … بالاخره برگشتیم خونه و بعد دوش گرفتن رفتیم چند تا بازی کردیم حسابی یک دل سیر شاد شدیم یاد چت روم افتادم و رفتم سراغش ، بعد از کمی موندن مریم اومد بهم پیام داد ، کجا بودی ؟؟؟؟؟؟؟ منم برگشتم گفتم سلام سرکار بودم ، پیام داد اصلا دیگه باهام حرف نزن و من ازت دلخورم اصلا بای ، برگشتم نوشتم خب سرکار بودم و عذر میخوام و این شمارم اگه دوست داشتین زنگ بزنید و یا کار داشتین ، دیگه پیام نداد و رفت ، منم خارج شدم ورفتم چند ساعتی بازی کردم و بعدش رفتم جام که بخوابم ، حدود ساعتای 12 اینا بود که گوشیم به صدا در اومد ، صدای پیام بود با خودم گفتم ایول ایرانچرت بازم تو به یادمونی برداشتم گوشی رو نگاه کنم دیدم یک شمارست نوشته سلام خوبی اقا علی ؟ چیکار میکنید ؟ خیلی خوش حال شدم اون لحظه نوشتم سلام خانومی بدم و دارم با خودم ور میرم که برا ایندم چیکار کنم … اون شب بهترین شبم بود چون متفاوت تر از هر شبم بود ، بعد چند ساعتی اس بازی شارژ تموم شد و گرفتیم خوابیدیم . بعد اون شب رابطه ما شروع شد ، بیشتر باهم اشنا شدیم و باهم حرف میزدیم مریمم اهل تهران بود … بعد چند ماه صحبت کردن و اس بازی تصمیم گرفتیم همدیگرو از نزدیک ببینیم ، من باهاش خیلی صادق بودم و اصلا بهش دروغ نمیگفتم اونم بیشتر از این اخلاقم خوشش میومد … خلاصه قرار رو گذاشتیم و رفتیم سر قرار ، اقا ما وایسادیم سر قرار قلبمون تند تند میزنه و دستامون یخ بسته … همونطوری که ایستاده بودم و منتظر بودم یک نفر با صدای نرم و دلنشین از پشت سرم گفت آقا علــــی ؟ دلم همونجا ریخت برگشتم دیدم مریمه اما اونی که تو عکس برام فرستاده بود … وای چقدر زیبا بود … با هم اون روز کلی گشتیم و صحبت کردیم واقعا روز به یاد ماندنی بود … گذشت و گذشت رابطه ما صمیمی تر و بهتر شده بود گاهی قرار میزاشتیم میرفتیم باهم بیرون ، زندگیم خیلی بهتر شده بود احساس خوش حالی داشتم دیگه اون خونه خسته کننده و پر سر صدا … دیگه بی توجهی های خانواده برام مهم نبود دیگه بی اهمیت نبودم یک نفری بود که بهم اهمیت میداد …خلاصه بعد چند وقت مریم بهم زنگ زد و گفت که قراره خانوادشون برن مسافرت ، برعکس خانواده ما خانواده اونا کم اعضا بودن یک خودش بود یک داداش کوچیکش ، گفتم باشه به سلامت مواظب خودت باش ، که برگشت بهم گفت که حوصله سفر نداره و بهونه درس رو اورده و میمونه خونه و … هفته بعدش خانوادشون راهی سفر شدن و بهم زنگ زد که فردا خونه تنهاست و برا من شام درست میکنه ، چون من بهش میگفتم زن زندگیمی و اونم شوهر میگفت بهم مثلا زن و شوهر کرده بودیم خودمونو … من کلی بهونه اوردم که خانوادت برمیگرده و همسایه ها میبینن و … چون خیلی میترسیدم از این که برم خونشون که اونم میگفت مطمئن هست نمیان و درضمن همسایه های ما به این موضوعات اهمیت نمیدن و با کسی کار ندارن ، راست میگفت چون اونا تو یک محله خوب خونه داشتن مثل محله ما نبود خانوما جلوی هر خونه ای کمپ بزارن و غیبت کنن و فضولی اینو اونو کنن…بگذریم فرداش من از کارفرمام مرخصی گرفتم و رفتم خونه دوش گرفتم و اماده شدم و راهی شدم ، سر راهمم یک شاخه گل رز گرفتم ، وقتی داشتم نزدیک خونشون میشدم حالم خراب میشد از ترس و استرس قلبم داشت از جاش کنده میشد و دستام یخ کرده بود و هزارتا فکر از مغزم میگذشت نکنه خانوادش بیان یهوو،نکنه یکی از همسایه هاش به خانوادش بگه و . . . بلاخره زنگ در رو زدم باز کرد ، وقتی در رو باز کردم واییییییییی چه منظره ای … محو تماشای اون منظره شدم حیاطی پر از گل ها و درخت های زیبا و یک حوز اب و تاب واقعا منظره ی رویایی بود با خودم میگفتم ما هم خونه داریم اینا هم در مارو باز میکنی پوشک بچه میپره روت و هزار تا بدبختی و صدا و … خونه ی اینا کجــــــــــــا ؟ در رو که باز میکنی ادم روحش شاد میشه واقعا که بهش زمین خلاصه شده تو خونه اینا … تو همین فکرا بودم که دیدم از تراس مریم داره صدام میزنه علی جانــــــــــــــــم ؟ خودمو جمع جور کردم رفتم از پله ها بالا و بهش سلام دادم و دست دادم در حالی که محو تماشاش بودم یک پیرهن و شلوار راحتی گشاد و شال سفید با گل های رنگارنگ واقعا که لحظه ی رویایی بود گل رو بهش دادم با این بیان مریم ، عزیزم هرچند خودت گلی و بهترین گل زمینی اما این گل تقدیم تو … رفتیم خونه بلاخره یک شلوار راحتی اورد داد بهم ، گفتم چیکار کنم ؟ خندید گفت خب بپوش همسرم ، گفتم نه بابام راحتم با همین ، برگشت گفت علی اگه اینطوری باشی بیا شامتو بدم بعدش برو ، گرفتم شلوارو از دستش گفتم باشه بابام چرا ناراحت میشی میپوشم ، رفتم یکی از اتاقاشون شلوارمو عوض کنم در حالی که با خودم فکر میکردم یعنی چی اون حرفش ؟ بیا شامتو بدم برو مگه قرار کار دیگه هم بکنیم … اصلا تا اون موقع بحث سکسی رو نکرده بودیم و منم به خودم همچین جرعتی نمیدادم کاری کنم هرچند هر از گاهی از ذهنم یک کارایی میگذشت اما بیخیال میشدم … بالاخره بشر همیشه حوس بازه دیگه … خلاصه کلی حرف زدیم و شام رو خوردیم و باهم حرف میزدیم ، من به ساعت نگاه کردم دیدم ده شده بهش گفتم خوب عزیزم من کم کم برم دیگه دیر وقته ، برگشت گفت یعنی زنتو تنها میزاری ؟ گفتم خوب تنهات نمیزارم ولی نمیشه که بمونم در حالی که خودم تو دلم میگفتم کاش بمونم شبو پیشش … سرش رو پایین انداخت و چند قدمی اومد جلو طوری که نزدیک بود با خودم گفتم میگه گمشو بیرون تو لیاقت محبت نداره ، که اروم اومد سمتمو بغلم کرد و سرش رو گذاشت رو سینم . . . اقا منو میگی کلا هنگ کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم یا چی بگم ، قلب رو که دیگه بیخیالش شو محو شد رفت قلبمون … بعد چند دقیقه گفت علی جانم میشه بغلم کنی من خیلی وقته منتظر این اغوش گرمت بودم همینطور که میگفت سرشو تو سینم جا به جا میکرد ، منم بغلش کردم و یک نفس از ته دلم کشیدم ، کمی بعد سرش رو بالا اورد در حالی که چشاش بسته بود لبش رو گذاشت رو لبام ، وایییییییییییییی چقدر گرم بود لباش … قطعا این یک رویای عاشقانست … منم لبش رو میخوردم هر از گاهی لبش رو جدا میکرد از لبم و باز لب میگرفت چقدر اون لحظه قشنگ بود تو دلم میگفتم کاش این لحظه هرگز تموم نمیشد … بعد چند دقیقه پیشونیشو گذاشت رو لبم و دستاش رو از کمر و لای موهام برداشت شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنم … من نمیدونستم چیکار کنم اون لحظه فقط همون جا مثل یک میخ وایساده بودم ، آب دهنم خشک شده بود تا اینکه به خودم اومدم دیدم تموم لباسامو در اورده جز شرتم وقتی دستش رو برد شرتمم در بیاره دستشو گرفتم … هیچی نگفت سرش رو بالا اورد به چشمام نگاه کرد ، وایییییییییییییی چشماش یک حالت خاصی شده بود دستش رو دور گردنم حلقه کرد و چشاش رو بست و لبش رو لبم گذاشت منم کمی بعدش شروع کردم به در اوردن لباساش برعکس من اون اصلا مانع کارم نشد و تمام لباساشو در اوردم برگشتم بغلش کردم و لبشو میبوسیدم ، قابل توصیف نیست لحظه ای که بدن مریم به بدنم چسبید ، دستش رو برد و شرتمو در اورد منم مانع کارش نشدم ، جلوی کیرم زانو زد و یک نگاهی کرد و بوسید من بهش برگشتم گفتم من دوست ندارم عزیزم این کارو ، تا خواستم بگم مجبور نیستی بخوری که کیرمو کرد تو دهنش وایــــــــــــــــــــ وقتی دندوناش به کیرم میخورد حس رویایی داشت ، کمی بعدش بلندش کردم و خوابوندمش رو مبلی که کنارمون بود ، واقعا لحظه ی رویایی بود فضای خونه با نور کم زرند رنگ و منظره ی درختان یک صحنه ی رمانتیک ایجاد کرده بود گویی که بهشت هست و فارغ از هرگونه دود و صدامو غم ، اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود ، وقتی که به صورتش نگاه میکردم صدای اروم نفس کشیدناش بیشتر دیوونم میکرد ، لبش رو میخوردم ، مریم چشاش رو بسته بود و در رویای خودش غرق شده بود ، منم از این رویا بی نصیب نبودم ، شروع کردم به خوردن گردنش و بوسیدنش که یک اه بلندی کشید در حالی که موهای سرم رو محکم تو دستش فشار میداد ، به ارومی رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به بوسیدنو نوازشو خوردنشون واقعا که نرم مثل پنبه خوش فرم و زیبا و خوش بو بود اصلا دلم نمیخواست از خوردن سینه هاش دست بردارم ، میخواستم این وضعیت تا آخر دنیا ادامه داشته باشه … لحظه ی زیبایی بود کمی بعد رفتم سراغ شکمش و دور نافش رو میبوسیدم در حالی که با دستام سینه هاشو میمالیدم ، شکمش به خاطر تند نفس زدناش بالا و پایین میشد و بیشتر تحریکم میکرد ، مریمم فقط زیر لبش توصیفات عاشقانه رو وصف میکرد ، تو بهترین مرد دنیایی ، تو مال منی مال خودم عشق منی ، همه چیم مال تووو،شوهر خودمی … در حالی که دستاش لای موهام بود و با موهای سرم ور میرفت و با چشمان بسته اینارو میگفت ، دستم رو از سینش برداشتمو گذاشتم رو پاهاش ، پاهاشو جمع کرد اما بعد کمی نوازش پاهاشو باز کردم و دستم رو کس نرمش گذاشتم ، کاملا خیس شده بود اما دلم میخواست همه جای بدنشو بخورم ، به ارامی لبم رو گذاشتم رو کسش و شروع کردم به خوردنش وایــــــــــ چقدر حال میداد با نفس نفس زدن مریم خوردن منم شدید تر میشد و چقدر بوی خوبی داشت ، بوی عشق کل فضا رو گرفته بود ، میشد گفت لحظه ی عاشقنه همین لحظست لحظه ای بودن در کنار بهترین کس زندگیت ، ارامش زندگی این است در اغوش گرم فرشتت دور از دغدغه های روز مره . . . بعد کی خوردن کس زیباش دوباره ارضا شد و اروم با لبخندی ملایم گفت علی دیوونتم این بار سومم بود ارضا شدم دلم میخواد بازم ارضا بشم و همچنین تو … علی کیرت رو بکون تو کسم و با تعجب گفت تو دختری هااااا برگشت گفت من دختر بودم حالا زن توام هرکاری دوست داری بکن منم کیرمو گذاشتم جلوی کسش و شروع کردم به فشار دادن و داخل کردن تو کسش ، اه اه و نفس زدناش دیوونم میکرد و کمی بعد کیرم تا ته داخل کسش بود در حالی که خون میومد بهم میگفت علی درد دارم اما بکن لذت این لحظه میخوام یادمون بمونه برا همیشه . . . من با دستمال خونارو پاک میکردم و با سینه هاش بازی میکردم و در حالی که میکردمش ، مریمم دستاشو رو دور گردنم حلقه کرده بود و با چشم های بسته میگفت عاشقتم و عمرمی و نفسمی … دیری نگذشت که به حالت ارضا رسیدم و کیرم رو در اوردم و ابم رو شکمش خالی کردم ، بعد اون همدیگرو بغل کردیم و بوس کردیم چند دقیقه ای سکوت موج خانه رو گرفته بود اما دل های به هم چسیبیده بینمون باهم حرف های عاشقانه میزندن … بعد چند دقیقه باهم به حموم رفتیم و بعد حموم کردن اون شبو باهم خوابیدیم ، به خونه زنگ زدم و گفتم که شیفت کاریم شبه موندم سر کار ؛ هرچند زنگم نمیزم اهمیتی نمیدادن ، بعد اون چند روزم پیش خانومم خوابیدم اما بدون رابطه ی سکسی ؛ بعد دو سال دوندگی و بدبختی و هزاران مشکل تونستیم خانواده دختر رو راضی کنم و باهاش ازدواج کنم ، اکنون چند سالی از ماجرای ازدواجمون میگذره و ما صاحب ی فرزند پسر هستیم . . .
_______________________________________________________
دوستان عزیز ممنون که وقت گذاشتین رو داستان رو خوندین ، از طولانی بودن داستان شرمندم سعی داشتم به صورت خلاصه بنویسم و یا در دو قسمت منتشر کنم اما به دلیل اینکه نخواستم منتظرتون بزارم به ناچار به نوشتن کل داستان شدم که این موضوع بابت طولانی بودن داستان گردید .
____________________________________________________________
ما در لحظه ها زندگی میکنیم بدون اینکه توجهی کنیم این لحظه ها میگذرن مثل باد و بعد این لحظه ها به خاطره ها تبدیل میشن خواه شیرین خواه تلخ ____________________________________________________________
امیدوارم همیشه لحظات شاد و خوشی رو سپری کنید .

نوشته: TNT2015

Leave a Comment