Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
زنم و حاجی (3) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

زنم و حاجی (3)

بعد از اینکه شیدا از حموم اومد، برام تعریف کرد که چی میشه که اصلا میره خونه حاجی و کار به سکس میکشه! زیاد سعی می کنم در موردش ننویسم، چون می خوام بیشتر در مورد اولین باری که حاجی جلو من کردش بنویسم و اما برام اینجور تعریف کرد که : تو که خواب بودی، حاجی اومد دم در، در و باز کردم و مثه همیشه بالا تا پائینمو نگاه کرد و بعد حال و احوال گفت که می خواد ببینه تو امشب وقت داری بری خونش واسه کامپیوترش، که منم گفتم حالت خوب نیست و خوابیدی، بعد همینجور که خیره سینه هام بود بیشرف ، داشت الاف میکرد که نره، گفتم می خوائید من بیام بزارم windows عوض شه تا بعد بابک بیدار شه، که انگار برق ازش پریده باشه گفت اره، خیلی خوب میشه و لطف میکنی و این حرفا! منم اومدم سی دی اینا ورداشتم و باش رفتیم بالا، منم با همون تاپ و شلوارک پاشدم رفتم! دیگه از توی راه پله همین جور پشت سر من که میومد نگاش به رون و کونم بود! راستش همیشه تو بودی بابک، ولی این بار که نبودی و منم دیگه با این وضعیت جلوش بودم، داشت حالم کم کم خراب می شد! اونم بیشرف انگار فهمیده باشه و خودشم که حالش خراب بود، یه جوره کلا متفاوت و خیلی حریصی نگام میکرد! دیگه خونش که رفتیم، من داشتم به pc حاجی ور میرفتم و اونم داشت حسابی من و تماشا میکرد که بهم گفت این بار اول که بدون بابک میای اینجا! گفتم اره راستی ! تا حالا همیشه با هم میومدیم! بی معرفت تنهام گذاشت! دیدی حاجی!حاجی گفت ولی خودت تنهاش گذاشتی که! منم گفت طوری نیست، شما از خودی! یه خنده دلبریم براش کردم که گفت تازه این باره اولم هست که با لباسا خونه خودتون میای اینجا! منم بش گفتم حاجی خوب حواست به همه چی هستااا! حاجی هم گفت، من حواسم به خیلی چیزا دیگه هم هست! منم خودمو لوس کردم گفتم مثلا دیگه چیا! اونم سرتاپامو نگاه کرد و گفت به همه چی! منم یکم با اینکه خجالت کشیدم ولی گفتم، اره دیدم ماشالاالله یه لحظه چش ور نمیداری! اونم گفت، از لعبتی مثه تو نباید چش ورداشت! اصلا نمیشه! منم گفتم خوب ور ندار حاجی! واسه خودت راحت نگاه کن! حاجی گفت، اخه همش نگاه هم نمیشه که! منم که دیگه کم کم خارش کسم و داشتم حس میکردم، گفتم: حالا نگاه کن حاجی خوبی باشی میزارم دست هم بزنی! اونم با این حرفم انگار جواب مثبت گرفته باشه، اومد پشت سرم، گفت قول میدم حاجی خوبی باشم واست و شروع کرد به مالیدن شونهام… بابک باور کن دیگه یادم نمیاد، به خودم که اومدم، دیدم سینه هام از بالا تاپ بیرونه، شورت و شلوارکم از پام افتاده رو زمینو خم هستم رو میزو حاجی داشت میگفت ماشالله چه گوشتی هم هست این خوشگله لا پات! بابک اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم جز اینکه چقدر دلم میخواست حاجی بکنه توش! داشت با انگشت میکرد توش که بش گفتم حاجی اون کمه… حاجی هم گفت چشم الان یه چیزی میفرستم توش که حسابی برات کافی باشه… خلاصه دوباره به خودم که اومدم دیدم بدنم لرزید و ارضا شدم… حاجی هم کشید بیرون و گرمی آبشو روی کونم حس کردم… یکم واسادم تا بتونم خودم و جمع کنم و شورت شلوارم و گرفتم دستم همین جور که با لبخند حاجی و نگاه میکردم اومد بیرون… این اتقاقی بود که شیدا برام تعریف کرد… چند روزی گذشت که من حاجی و نمیدیدم! تا یه روز که اومدم خونه و به شیدا گفتم تو حاجی و ندیدی!؟ از اون روز که بش دادی غیبش زده!؟ شیدا گفت نترس! همین جاست! صبح دم در بود! گفتم ای بابا! نکنه باز بش دادی؟! گفت نه! حیف عجله داشت وگرنه خیلی دلم میخواست که بکنتم! گفتم حالا چی می خواست! کجا بود این 2-3 روز! شیدا گفت، اول که اومد، یکم مغذب بود، فکر میکرد حالا من ناراحتم، میگفت اخه یهو کشیدی بالا و رفتی، منم بش گفتم انتظار نداشتم اون روز سکس کنیم، واسه همین فکر کردم بهتر اونجوری بیام، گفت یعنی انتظار داشتی ولی کلا سکس کنیم؟! منم واسش با ناز خندیدم و گفتم حتما خودت جوابشو میدونی، اونم گفت بله که میدونم! شما ماشاالله همون روز اول که من سرو سینتو دیدم فهمیدم دوست داری عزیزه حاجی! راستی بابک چیزی فهمیده؟! منم بهش گفتم اره، اومدم تو دیدم،براش تعریف کردم، یکم قیافش جدی شد و سکوت کرد، منم بلافاصله گفتم نترس حاجی، بابک دوست داره حاله منو ببینه… گفت شک که ندارم دوست داره، وقتی میزاره تو اینجور جلو من بیای وقتی میبینه نصف سینه هات جلو من بیرون و من دارم نگاه میکنم وقتی من دارم رنگ شورتت رو هم میبینم از روی شلوارتو صاف دارم جلوش کونتو نگاه میکنم هیچی نمیگه، تازه یه شب بهم میگفت که زنه من زنه تو هم هست حاجی! گفتم حاجی من و بابک به اینجا رسیدیم که هر زوجی میتونن واسه هم خسته کننده بشن! بجا اینکه هر کدوم بریم یواشکی کار خودمون رو بکنیم، تصمیم گرفتیم با هم حال کنیم! من اگه از کسی خوشم بیاد اون میزاره حال کنم، راستش خودش هم حال میکنه که ببینه من دارم لذت میبرم… حاجی گفت من که نمی فهمم والا! ولی من راضی، شوهرت راضی، خودت هم راضی! همین مهمه! اومد جلو و یه دستی به کون و سروسینم کشید و لب گرفت و گفت حیف که باید برم، وگرنه یه حاله دیگه میکردم باهات لعبته حاجی! منم گفتم حالا وقت زیاد هست، هستیم در خدمتت! منم به شیدا گفتم، به به! پس دیگه همه چی حله! اخر حاجی و اوردی پائین، آره؟! شیدا هم با همون چشا همیشه خمار و لحن سکسی و ناز خاص خودش گفت وای اره… از این به بعد به حاجی هم میدم، حاجی میشه شوهر دومم…. فردای اون روز وقتی میخواستم برم سر کار، حاجی و دیدم، یه جوری متفاوت از همیشه، با یه لبخند روی لبش که معنیش این بود که دیدی زنتو کردم، حالا تازه اولشه! سلام کردیم و حاجی گفت شیدا جان چطوره؟ گفتم خوبه حاجی، والا ما باید دیگه سراغ شیدارو از شما بگیریم و سراغ شمارو از شیدا خانم!؟ خندید و گفت اختیار داری، حالا یه شب اومد کامپیوتر مارو درست کنه، چه دلت تنگش شد؟! گفتم حاجی اینجور که شنیدم بیشتر کامپیوتر خودت ردیف کرده تا مال خونه رو؟! یه جوری از ته دل خندید که انگاری قند تو دلش اب شده باشه، گفت تو هم که انگار بدت نمیاد زنت حال کنه نه؟! گفتم نه حاجی، اون حال میکنه منم کیف میکنم… گفت بابک من میگم این پنج شنبه شام بیائید دور هم باشیم، گفتم باشه حاجی چرا که نه؟ خلاصه پنج شنبه شده و وقتی شیدا اومد که بریم، دیدم به به! چه کرده با خودش! جا لباس مهمون و هر چی که فکر کنید، یه لباس تور، کوتاه تا زیر خط کونش، همه بدنش پیدا بود، بدون سوتین! شورت قرمزش هم تابلو! مثله لباس خواب، یا اینکه زیر لباس بپوشی! من که دیدم گفتم، یعنی الان که بریم اونجا قشنگ میخوای دیگه به حاجی اوکی درست حسابی بدی که دیگه خیالش راحت باشه ها؟! گفت اون خیالش راحت هست، اگه نبود چند روز پیش ابشو نمی ریخت رو کونم، راستی بابک؟ حس کردی دیگه حاجی مثله سابق هم حرف نمیزنه، گفتم از چه نظر؟ گفت قشنگ پر رو شده! به من میگه لعبت حاجی! میدونی چی مگیم؟! منم گفتم خوب طبیعی هست! داره کس توپ میکنه! شوهر طرف هم که مشکل که نداره هیچ ،خوشش هم میاد! از این به بعد هم حتما بیشتر میکنه؛ باید اینجور حرف بزنه! شیدا گفت: نه من نمیگم که بد هست! میگم یعنی باید انتظار بیشترشو داشته باشیم الان که بریم! گفتم 100% هر کس باشه توی این جور موقع ها پررو میشه و همه حرفی میزنه… دیگه شیدا گفت: پس دیگه الان داریم میریم که من بدم، اون بکنه، تو ببینی! گفتم پس معطل نکن که خیلی دلم میخواد زیر حاجی ببینمت… شیدا گفت نگران نباش تا چند دقیقه دیگه میبینی… حاجی که درو باز کرد، دهنش وامونده بود و با من دست داد و همین جور که می رفت کنار که ما بریم تو، چندین بار بالا تا پائین شیدارو نگاه کرد و دستشو گرفت چرخوند و از پشت نگاه کرد و گفت، این جور که بوش میاد زنت و اوردی که حسابی حال کنه امشب! گفتم والا حاجی من نیارمم یا خودش میاد یا شما میاریش! خودم بیارم بهتره انگار! همه خندیدیم و همین جور که می رفتیم بشینیم حاجی یه دستی به کونه شیدا کشید گفت، جانم، شما برو بشین جگر گوشه حاجی، حاجی الان میاد پیشت… دیگه من یه ور نشستم و حاجی و زنم روی کاناپه بزرگه نشستن، حاجی گفت بابک جان عذر میخوام ولی من کم طاقتم، دیگه اگه سریع رفتیم سر اصل مطلب ناراحت نشو، امشب زیاد وقت حرف زدن نیست، گفتم نه حاجی راحت باش، شیدا هم گفت اصلا همین اصل مطلب خوبه حاجی، حاجی هم گفت جان من قربونه این حاجی گفتنت بشم… دهن سرویس حاجی معلوم بود اخر خانوم بازه! یعنی اصلا ذره ای معذب نبود که بگه شوهر طرف هم هستا! گرچه اون موقع که با نگاه سینه ها زنم و می خورد و من نیشم باز بود طبیعی هم بود که تازه بیشتر جلو من جولان بده! رفت توی سینه ها شیدا… از یه طرف با دست روناشو میمالید، از اون ور اون قسمتی از سینه ها شیدا که از لباسش بیرون بود و لیس میزد… رو کرد به منو گفت، بابک میدونی اولین بار کی فهمیدم سینه ها زنت خوردن داره؟ گفتم کی حاجی؟! گفت همون روز اولی که اومدید خونرو ببینید! مانتوش دو طرف سینش بود و سینهاش توی تاپ سفیدش قلمبه زده بود بیرون! گفتم یادمه، شیدا هم که فقط اه می کشید، حاجی ادامه داد که، با خودم گفتم این زنه جلو شوهرش اینه! اگه شوهرش نباشه چه میکنه! تو نگو اتفاقا جلو شوهرش بهتر حال میده! اونروز نذاشت ما سینه بخوریم! ولی ببین الان چه سینه ای گذاشته دهنم. من داشتم از روی شلوار کیرم و میمالیدم و حاجی داشت جلو من زنم و میمالید… از پاهاش میلیسید، از جلو روناشو می خورد، از پشت روناش گاز میگرفت و میگفت من چقدر این پاهارو لخت تصور کردم اخ اخ، فضا اه شیدا بود و نفس های حاجی… هر لحظه شیدارو یه طرف می کرد و می خورد و می مالید، تا اینکه شیدا دست کشید به کیرش که توی شلوارش شق شق بود و گفت حاجی بکن دیگه، خیلی دلم می خواد، شیدا رو به من گفت، بابک بذار بکنه، بذار حاجی کسم و بکنه، بهش بگو بکنتم، منم رو به حاجی گفتم حاجی میشه زنم و بکنی؟! حاجی گفت چرا که! مگه میشه این جیگر رو نکرد! دوست داری جلوت کس بده؟! گفتم اره حاجی، بکن کسشو تا جیگرش حال بیاد، شیدا کیر حاجی و دراورد، از مال خودم بلندتر بود، ولی باریک تر! بیشتر بدرده کون شیدا می خورد کیرش! حاجی همین جور که ایستاده بودشیدا از روی مبل اومد روی زمین و یکم واسش خورد؛ نگاه من میکرد و کیر حاجی و میخورد، یکم که خورد حاجی گفت بسه بیا رو مبل قمبل کن می خوام جلو شوهرت عروست کنم! دیگه حاجی که تف زدو شروع کرد منم کیرم و دراوردم و شروع کردم مالیدن… یکم یواش کرد و اخ و اوخه شیدا درومد، کم کم تندر و محکمترش میکرد، دیگه میشد کامل دید که کیر حاجی تا ته میره و تا سرشو میکشید بیرون… شیدارو خوابوند روی مبل و مایلش کرد و بش گفت کونتو بده عقب کست بیاد بالا، خودش حالت نشسته میکرد تو کسش… من به شدت حشری شده بود، جوری که دیگه نمی مالیدم که ابم نیاد! جوری که حاجی تلمبه میزد روی کون شیدا، کونش ملرزید و منو خیلی حشری میکرد…. حاجی که تا الان بیشتر داشت میکرد، کم کم صداش درومد که، همینه، وقتی زنت میاد جلو من میشینه رو مبل پاشو میندازه رو پاش من میتونم کون کپلشو ببینم، باید به این فکر کنی که یه روز می کنمش! شیدارو برد روی دسته مبل گفت خم شو، سینه ها شیدا آویزون شده بود، کونشو داد بالا و دوباره کرد تو کسش… جوری که تلمبه میزد سینه ها شیدا عقب جلو میشد، حاجی خم میشد روشو سینه هاشو میگرفت، شیدا که همین جوری چشاش خمار هست، دیگه واقعا از سرخی چشاش فهمیدم که ته حاله واسه خودش… حاجی دوباره گفت، بیا، ببین تو خونه من، روی مبل من،زنت داره بهم کس میده! اونروز روی میز کردمش، امروز جلو خودت روی مبل، فردا هم یه جا دیگه! توی این حالت که داشت میکرد، زنم دولا بود و کیر حاجی تو کسش بود، با هر تلمبه حاجی کون و رونا و سینهاش می لرزید… حاجی گفت اصلا زنه خودمه! هر جا و هر جور بخوام میکنم! مگه نه شیدا جون؟! شیدا هم گفت وای اره، حاجی رو بهش گفت، شیدا به شوهرت گفتی که کردت اون روز؟! شیدا گفت اره، گفتم حاجی! حاجی: الان کی داره میکنتت؟! شیدا: وای بازم حاجی! حاجی: کیره حاجی الان کجاته؟! شیدا: تو کسم، حاجی گفت به شوهرت بگو، شیدا رو به من گفت بابک حاجی داره کسم و میکنه، کیرش تو کسمه… حاجی که معلوم بود خیلی خشریه، کشید بیرون و یکم نفس نفس زد و گفت حالا وقت کونه! من که دیگه نزدیک بود ابم بیاد یکم روی مبل جابجا شدم، شیدا گفت واییی، می خوام! حاجی یه خنده کرد و نگاه کرد به من و گفت زنت کون هم بم بده؟! گفتم اره. همین جور که تف میزد که انگشت کنه، گفت کونه زنتو اولین بار که داشت از راه پله میومد بالا حسابی نگاه کردم، تو میدیدی دارم نگاه میکنم ولی هیچی نگفتی، با خودم گفتم حتما دوست داره بکنن توی کون زنش که تازه داره با خنده من و که تو بحر کونه زنشم نگاه میکنه! اره؟! دوست داری نه؟! منم گفتم اره… یکم که کونشو باز کرد، کرد توش، گفت نترس، یه جور میکنم حال کنی… کم کم داشت همه کیرش می رفت توی کونه شیدا، من هر هفته میکردم کونشو، واسه همین توش کردن زیاد سخت نیست، حاجی که دیگه معلوم بود ته حاله، بعد یکم، گفت، داره میاد، شیدا گفت اخ بریز توش، بریز توش که هر وقت شوهرم میبینه کونم و بگم بش که ابی حاجی هم توشه… دیگه با اومدن حاجی منم اومدم… من توی دستمال اومدم و حاجی توی کونه زنم…. اون شب دیگه تموم شد، ولی بعد اون، هر هفته 2 باری زنم با حاجی سکس داشت، خونه حاجی، خونه ما، یه بار از سر کار اومدم دیدم صداشون از توی اتاق میاد، حاجی اومده بود خونه داشت میکردش، خلاصه جلو من، بدون من، هر وقت هوس میکردن سکس داشتن، دیگه توی اون 4-5 ماهی که توی خونه حاجی بودیم، خیلی اتفاقا افتاد… امید وارم دوستانی که اینجور خاطره هارو دوست دارن حال کرده باشن، الان که حدودا 1 سال هست از اون خونه و شهر برگشتیم، هنوز با حاجی در تماس هستیم، چند ماه پیش یه اخر هفته رفته بودیم پیشش که با یکی از دوستاش زنم و کردن، اگه تمایل داشتین اونم واستون می نویسم، مرسی که داستانو تا اینجا دنبال کردید، به عشق اون چند نفری که خواستن باز نوشتم، خوش باشید.

Leave a Comment