Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سفر با مامان - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

سفر با مامان

یه مدته که دارم خاطرات و داستانهای این سایت را می خونم برام جالب بود که بعضیها می تونن کارهاشون را چه درست یا غلط برای بقیه تعریف کنند… بعد از مدتی من هم تصمیم گرفتم خاطرات خودم را برای شما تعریف کنم داستان من مربوط به سه سال پیشه که مادرم مریض شده بود و من مجبور شدم اونو از شهرستان ببرم شیراز دکتر. مامان من مریضی گرفته بود که شکمش به شدت درد می گرفت و پاهاش کرخت میشد به حدی که به نوعی فلج میشد و اصلا نمی تونست تا 1 ساعت حتی پاهاشو تکون بده. راستی من نوید و الان 24 سالمه و اختلاف سنی من و مادرم 14 ساله!!! چون در شهر ما دخترها را زود شوهر میدن مادر من هم توی سن 13 سالگی شوهر کرد و هووی خاله اش شد. البته خاله اش چون دختردار میشد و 3 تا دختر زاییده بود دختر خواهر خودش رو که مادر من باشه را برای شوهرش عروس کرده بود تا بابام پسردار بشه که از قضای روزگار هم من و برادرم که بعد از دو دختر دیگه نصیب بابام شدیم. در این بین خاله خانم که ما بهش ننه خاتون میگیم هم دو تا دختر دیگه زاییده که دوتاش هم سن خواهرهای تنی خودم هستند. اسم مامان من ماه گل بوده که توی خونه ما گلی صداش میکنن و ما هم مامان گلی . خوب بریم سر اصل داستان. مامان من مریض شد و دکترای شهرستان ما هم براش تجویز کردند که باید به شیراز بره و اونجا درمان بشه و چون بابای من هم کمی سنش بالا رفته بود و هم با شهر کمتر اشنایی داشت از من خواستند که مامانمو به دکتر شیراز ببرم. ما با اتوبوس به شیراز رفتیم که در حین راه به دلیل خستگی از نشستن توی اتوبوس پاهای مامانم خیلی گرفته بود و دردش هم کمی بیشتر اذیتش می کرد. اوایل حرکت و گرفتگی پاهاش به دلیل شرمی که داشتم به پاهاش دست نمی زدم ولی وقتی دردش بیشتر شد ناخواسته دستم طرف پاهاش رفت و ارام براش از ران تا زیر زانوهاشو شروع با مالاندن کردم. اولش اصلا به هیچ مسئله سکسی فکر نمی کردم چون اون را برای خودم زشت فرض می کردم. ولی قضیه تحریک من از زمانی شروع شد که فیلمی را در اتوبوس برامون گذاشتند که در در آن یک زن خارجی با موی باز و خوشگل بازی می کرد اون موقع برای من تازه جوان و ندید بدید دیدن این صحنه خیلی با حال بود( البته نخدید ها دیگه منطقه محروم بود و بدبختیهاش) احساس کردم چیزی در وجودم شعله ور شده و توی تموم تار و پودم رفته و اصلا متوجه اطرافم نبودم و کلا محو فیلم و همش منتظر بودم تا دوباره زنه را نشون بده. یه لحظه به خودم اومدم دیدم با چه حرص و ولعی دارم ران مامانمو می مالم. وقتی متوجه شدم یهویی خجالت کشیدم و فشار دستمو کم کردم ولی اونو برنداشتم چون توی یه لحظه فکر کردم اگر دستمو کاملا بکشم شاید مامانم شک کنه و بفهمه که مالوندنش از روی شهوت بوده. دستم را از روی پاهاش برنداشتم ولی مالش پاهاش را اینبار ارامتر انجام می دادم. اینکارو تا رسیدن به شیراز هر بار که پاهاش درد می گرفت براش انجام می دادم و با این کار کمی از درد پاهاش بهتر میشد. وقتی به شیراز رسیدیم ظهر شده بود ماشین تاکسی گرفتیم و به بیمارستان رفتیم ولی در آنجا گفتند که دکتر مورد نظر ما رفته و ما باید به مطبش بریم. خلاصه تا رفتیم مطب پیدا کردیم و نوبت زدیم و دکتر اونو دید شب شده بود. بناچار داروها را از داروخانه گرفتیم و نشون دکتر دادیم. دکتر به ما گفت باید امشب قرصهاشو که نوشته بخوره و یک پمادش را هم مالش کنه و چون از سفر اومده باید دو روز استراحت کامل کنه یعنی پیاده روی نکنه تا براش ازمایش بنویسه و بعد ادامه درمانهاش. دکتر گفته بود که یکی از پمادها را باید به ماهیچه های پاهاش و یکی را هم به کمرش بماله. مجبور بودیم یکی دو روز توی مسافرخانه ای یا هتلی را کرایه کنیم. ساعت حدود 9 تا 9:30 بود که رفتیم یک هتل و اتاق گرفتیم. البته مجبور شدیم بریم هتل چون مسافرخانه ها همه پر شده بودند و جا گیرمون نیومد. توی هتل مامانمو فرستادم حموم و گفتم طبق دستور دکتر قبل از پماد زدن باید خودشو را تمیز کنه. هم خستگیت درمیاد هم جای پماد تمیز میشه. اونم قبول کرد و رفت حموم. حموم کردنش یکم طولانی شد و من فکر کردم مشکلی براش پیش اومده به همین خاطر رفتم پشت در حموم و صداش کردم؛
-مامان مامان خوبی بعد چند لحظه گفت: خوبم هیچیم نیست دارم تموم میکنم. بعدش هم گفت حوله نیاوردیم حوله هتل را بهم بده حوله را براش بردم و وقتی در را باز کرد که حوله را بگیره یه دفعه در حین دادن حوله چشمام به سینه های مامانم افتاد. خودشم متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد. اما من تصویر اون دوتا سینه خوشگل و سفید و تپل همش جلوم بازی میکرد حتی تکونی که خورده بودند جلوی چشمام بود. دوباره همون حسی شهوتی که توی اتوبوس سراغم اومده بود سراغم اومد… برگشتم روی تخت هتل نشستم ولی همش دوتا سینه مامانم توی ذهنم بازی میکرد. هرچی به خودم فشار میاوردم که اینکار بده و نباید به اونها فکر کنم نمیشد که نمیشد. شیتون بدجوری توی جلدم رفته بود. پا شدم و لباسهای عوضی مامانو بردم پشت درب حموم که فکری به ذهنم خطور کرد. در زدم و گفتم لباس عوضیهاتو آوردم. اونم گفت: دستت درد نکنه الان میگیرم. وقتی درب را نیمباز کرد از قصد یکی یکی اونها را بهش دادم و هربار در را با دستم هم هل میدادم تا بتونم بیشتر بدنش و سینه هاشو ببینم. عجب صحنه ای شده بود تقریبا در باز شده بود و من می تونستم کل بدن مامانمو ببینم. سفید سفید مثل برف. مامانم تقریبا پشتش را به در کرده بود ولی هربار برای گرفتم لباساش برمیگشت و با هربار برگشتن وقتی سینه هاش تکون میخورد شهوت من هم بیشتر میشد. نمیدونستم باید چیکار کنم لباساشو پوشید و اومد بیرون. برای اولین بار بود که وقتی جلوم راه میرفت فقط بدن سکسیشو برام زنده میشد. هرکاری میکردم نمیتونستم اون تصاویرو از توی ذهنم پاک کنم و به اون فکر نکنم. تمام وجودم را شهوت گرفته بود ولی خوب یادمه که یه چیزی بین ما بود که نمیذاشت من دست از پا خطا کنم. بعد ساعتی که خوابم گرفته بود دیدم مامانم پماداشو برداشت و اورد گفت کدوم یکی باید به پام بزنم و کدوم یکی به کمرم. منم نگاهشون کردم و اونا را نشونش دادم. بعدش هم بازشون کردم و دادم دستش. همینطور که حواسم به اون بود متوجه شدم که نمیتونه پماد کمرش را درست بمالونه پس پا پیش گذاشتم و گفتم: بزار خودم برات بزنم. اولش یه خورده من من کردو گفت خودش میتونه ولی بعد چند لحظه فهمید که کار اون نیست باید بده دست خودم. تا لحظه ای که دستم به پشت مامانم نخورده بود شهوتم هم نگرفته بود ولی به محض اینکه شروع کردم به مالاندن پماد و چشمم به پشت مامانم خورد دوباره شهوتی شدم. بعد یکی دو دقیقه که مقداری از پماد را مالوندم یه فکر به ذهنم رسید. پیش خودم گفتم به بهانه همین پماد لباساشو در میارم و دوباره سینه هاشو میبینم. به همین خاطر هربار دستم را بالاتر پشتش بردم و بیشتر پماد میزدم. توی همین حین گفتم:
-مامان بهتره پیرهنتو دربیاری تا کثیف نشه گفت: نه فقط بکشش بالا آخه زشته دیگه تو بزرگ شدی هرچند مادرتم ولی خب… حرفشو قطع کردم و گفتم: ولی خب نداره تو الان مریضی باید درمون بشی پس مسئله ای نیست تازه خودت هم که میگی من بچتم پس مسئله ای نداره درثانی الان هم دوتایی تنهای تنهاییم و توی محلمون هم نیستیم که یه آشنایی ببینه با هر ترفندی بود رام شد و من هم پماد میمالوندم. گفتم خوب پماد پاهات را هم بده. گفت بسه اونا را دیگه خودش میزنه گفتم: عیب نداره تا دستم پمادیه برات میمالم دیگه دستاتو پمادی نکن تازه فکر کنم پماد پا را باید زیر زانو بزنیم نه کامل
– اره فکر کنم پماد پا را دستم داد و من مقداری از اون را به پاهاش مالوندم و شروع به ماساژ دادن کف پاهاش کردم. هنوز لباسشو تنش نکرده بود و چون به طرفم چرخیده بود حالا دیگه دوتا سینه تپلش درست روبروی صورتم بود و من زیر چشمی نگاشون میکردم. شهوت امانمو بریده بود کیرم راست راست شده بود. نمیدونستم باید نگاه کنم یا نه. نمیتونستم یه ذره تکون بخورم چون اون موقع کیر شق شده ام معلوم میشد و معلوم نبود چه وضعی پیش میاد. آروم اروم دستامو به سمت بالاتر میبردم و تقریبا تا زانوش رسیده بودم که متوجه شدم مامانم یه حالت بخصوصی داره. نمیتونستم سرمو بلند کنم چون میترسیدم از توی صورتم متوجه شهوتم بشه ولی کاملا معلوم بود که حالش تغییر کرده. توی همین حال و هوا بودم که گفت:
– فکر کنم بس باشه دکتر که نگفت تمام پا همون کف و ساق پا بسه دیگه مغزم داشت سوت میکشید نکنه بگه پاشو نکنه تموم بشه تازه دارم سرکیف میشم یادم رفته بود پای مامانم توی دستامه فکر میکردم یه زن غریبه است سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:
– مگه نه دکتر روناتو هم معاینه کرد و زانوتو هم تکون داد
-بله ولی نگفت پماد را کامل به همه پا بمال که
-نگفت ولی فکر کنم اگه به همه پات بمالم بهتر باشه و گرفتگی کامل پاتو ازاد کنه
-نمیدونم ولی شاید عیب داشته باشه و نباید به همه پا بزنیم
-عیب نداره متوجه شدی پماده پاهاتو داغ کرده
-بله خیلی داغ شده نمیدونم چرا ولی با گفتن خیلی داغ شده دیگه امونم بریده شد و کاملا یادم رفت دارم با مامانم حرف میزنم دلم میخواست پشت سر هم بگه آررره دااغ شده آرره داغ شدده و… فکری به ذهنم رسید گفتم: پاشو روی تخت بشین تا پاهات آویزون بشه و بشه بهتر پماد بزنم اونم پا شد و روی تخت نشست منم دوباره از کف پاهاش پماد زدنو شروع کردم و یواش یواش رفتم بالای زانوهاش. آروم دامنشو بالا میزدم و برای اینکه مشکوک نشه یا شرمش باعث نشه از کارم جلوگیری کنه آروم رانشو می مالوندم. بعد 5 تا 10 دقیقه گفت:
-کمرم درد گرفته… تا اومد ادامه بده گفتم:
-دراز بکش و اونم روی تخت دراز کشید. دراز کشیدن همانو و رانهای سفیدش عیان شدن همان. کله کیرم داشت می ترکید. کنار تخت زانو زده بودم و داشتم پماد میزدم. تقریبا دامنشو را کاملا بالا زده بودم. سینه هاش جلوم بود و گاه گاهی تکون میخورد و رون سفیدش توی دستام. آروم کمی نیم خیز شدم که با حرف مامنم بند افکارم پاره شد
-تموم شد؟
-نه میخوام پشت رونتو پماد بزنم با حرف من میخواست بچرخه که گفتم:
-نمیخواد بچرخی، پاهاتو یکم میبرم بالا نمیدونم شاید اون شهوتی شده بود چون بدون هیچ مزاحمتی برای کمک به من پایشو که توی دستم بود را داد بالا. مغزم داشت میترکید باورش برام سخت بود. چه کس تپلی. سفید سفید نبود ولی سیاه هم نبود اما کاملا گوشتی و تراشیده.
-گفتم برای اینکه لباسم پمادی نشه پیراهنمو درمیارم تا بتونی پاهاتو به بدنم تکیه بدی. هیچی نگفت ولی آروم زیرپوشش را روی صورتش کشید. دیگه خیالم راحت شده بود که تا زمانی که زیرپوشش را برنداره نمیتونه کیرم را ببینه. پاشو کاملا پمادی کرده بودم و خوب مشت و مالش دادم و دستم را بردم برای پای دومش و بلندش کردم که متوجه شدم یه ابی از لای کس مامانم بیرون میزنه اب زلال و صافی بود .متوجه شدم اونم شهوتی شده و از قصد اینکه من صورتشو نبینم زیرپوشش را روی صورتش انداخته. دیگه تحملش برام خیلی سخت بود. یه پاشو روی تخت طوری گذاشتم که لای کسش باز بشه و پای دیگشو توی بغلم گرفتم و اروم اروم شروع به پماد زدن کردم. همینطور که پاشو میمالوندم یه نگاه به سینه¬های سفت شده مامانم بود و یه نگاه به چاک کسش که داشت خیس تر میشد. پیش خودم گفتم هرچه بادا باد. آروم کیرم بهش میچسبونم اون که دلش میخواد. برا همین یواش شورت و شلوارمو درآوردم و و اروم خودم را به بدن مامانم نزدیک کردم. یه خورده پماد به ته رونش زدم و با دست شروع به مالوندن ریشه رونش کردم و با انگشت شصتم یواش یواش روی بالای کسش کشیدم. دیدم هیچی نگفت همینطور که با انگشت بالای کسشو دست می کشیدم اروم کله کیرمو به چاک کسش رسوندم. یواش یواش فشار دادم تقریبا نصف سر کیرم لای کسشو باز کرد بازم هیچی نگفت. اینبار با همه دلهره که داشتم یکم فشارمو بیشتر کردم تقریباکله کیرم داخل کسش شده بود بازم آروم اروم ویواش عقب و جلو کردم چندبار که اینکارو کردم یه دفعه تکون شدیدی به خودش داد و تقریبا کمرشو جمع کرد. با این کار قلبم داشت می ایستاد. تقریبا شقی کیرم هم داشت خراب میشد. صبر کردم یه چند لحظه تا کاملا اروم شد. این دفعه از پماد کمرش یه خورده روی شکم مامانم ریختم و آروم شروع به ماساژش کردم. با شیطنت خودمو و کیرمو به رونهاش میزدم و یه ذره ذره دستمو به سوی سینه هاش بردم یواش یواش هی دستمو به زیر سینه هاش میزدم. کیرم دوباره شق شق شده بود و از سرش هم یه ابی داشت می یومد همینطور که داشتم شکمشو می مالوندم یه دستمو تکیه گاه خودم کردم و خودمو تقریبا انداختم روی شکم مامانم طوری که شکمم نصفه به شکمش چسبید یکی از پاهاشو هم بعنوان تکیه گاه کنار کمرم نگه داشتم با اون یکی دستم کیرمو گرفتم و اروم جلوی سوراخ کس مامانم گذاشتم و آروم سرشو دوباره کردم داخلش. مثل کوره آتیش شده بود داغ داغ و تر احساس میکردم هر لحظه و با هر نفسش یه هوای داغ از سوراخ کسش میاد بیرون. نگفتنی بود اصلا نمی دونم چطوری وصفش کنم. یواش یواش شروع کردم تکون خوردن و فقط سرشو به کسش و داخلش می مالوندم. اینقدر نرم و لیز و داغ بود که دلم می خواست تا ته کنمش داخلش ولی هنوز مطمئن نبودم. راستش قلبم هنوز داشت میزد. پیش خودم فکر کردم که مامانم از فرط خستگی خواب رفته که من تونستم تا این حد به اون نزدیک بشم و چون خسته بوده و در حال ماساژ حالا فرق کیر من و نوازش را نمی فهمه. توی همین فکرها بودم و با خودم می گفتم عیب نداره تا همین مقدارش هم برای ما غنیمته. بزار سینه هاشو با دست بگیرم و با کیرم جلوی کسشو بمالم تا آبم بیاد برام کافیه. که یهویی مامانم هر دو تا پاش جمع کرد و رونهاشو از هم باز. پای تکیه گاهش که زیر بدن من را نگه داشته بود از زیرم کنار رفت و من که توی فکر های خودم بودم متوجه نشدم و سنگینی بدن روی اون افتادم و شکمم کاملا به شکمش چسبید و سینه های داغ و تپلش به سینه های من خورد با این حرکت کیرم تا ته توی کسش نشست.
-آخییییشش زودتر این کارو میکردی … تا ته بکنش توش…. آوههییی ی ی آخییشششش مغزم داشت سوت میکشید و قلب نزدیک بود وایسته. یعنی مامانم خواب نبود؟ یعنی خودشو عمدی به خواب زده…مثل رگبار سوال از توی سرم رد میشد. که دوباره با صدای مامانم و کشیده شدنم توسط اون روی شکمش به خودم اومدم.
-نوید جااان… نوید جان … عزیزمممم بکن… بکن… عیب نداره بکن… آخییششش … بکن… ولی به هیشکی هیچی نگیا…. آه ه ه … بکن فقط بکن عزیزم منم که اوضاع را دیدم شروع کردم عقب جلو کردن…. کیرم سفت سفت و داشتم کسشو میکردم… صدای ملچ ملوچش دراومده بود… قلپ قلوپ…ملچ و ملوچ … و هر لحظه شهوتی تر می شدم. سرمو نزدیک سینه هاش بردم و نوک ممه هاشو با دندونام گرفتم و و گاها با نوک زبون لیسشون می زدم و مامانم می گفت
-بکن نوید… بکن نویدم … بکن …. بکن یه دفه دیدم کمرشو تا کرد و از پشت داشت دولا میشد و دیگه زیرپوشش از روی صورتش کنار رفته بود و صورت عرق کردشو و سرخ شدشو می دیدم… داشت ارضا میشد… این حالتو که دیدم دیگه منم آمپر چسبوندم و تند تند شروع کردم به عقب و جلو کردن که کل وجودم به هم پیچید و آب کیرم با فشار بیرون ریخت و من بدون اینکه مکث کنم داشتم تلمبه می زدم. تمام ابمو توی کسش ریختم. سرمو کنار سرش گذاشتم و اروم گردنشو با لبام گاز میزدم. پیش خودم میگفتم کاش ابم به این زودی نمی یومد… کاشکی این حالم تموم نمیشد… وقتی وایسادم خودمو روی شکم مامانم انداختم و اروم شروع به خوردن لاله گوشش کردم. بعد چند دقیقه مامانم گفت:
-از روم پاشو تا برم توالت وقتی رفت توالت داشتم بدن لختشو دید می زدم و توی حال خودم بودم. نمی دونم چقدر طول کشید ولی برگشتشو یادم نمی یومد. وقتی چشمم را باز کردم تا صبح شده و من و مامانم کنار هم لخت روی تخت خوابیده بودیم. آروم به طرف مامانم چرخیدم و دستم دور گرنش انداختم … یه تکون کوچیک خورد و چشماشو باز کرد…
-سلام
-سلام عزیزم بیدار شدی
-اره چقدر خوابیدیم…
-نه زیاد نبود …خسته بودی عزیزم
-پاشم برم دستشویی خیلی خوابیدم
-یه لحظه صبر کن عزیزم توی نگاهش خیره شدم میدونستم میخواد یه چیزی به من بگه
-همم …
-باید همینجا یه قولی به مامانت بدی.
-چه قولی؟
-همممم… باید به من قول بدی اتفاق دیشب بین خودمون بمونه… باید قول بدی هیچوقت بروم نیاریش… یا جوری رفتار نکنی که که مثلا من یه زن بدکاره بودم…
-چشم مامان قول میدم حتما… شرمنده مامان… به خدا دست خودم نبود…یهوییی…
-عیب نداره… یهویی بود… ولی ما که با هم غریب نیستیم… تو پسرمی و من مامانت…. فقط نباید هیشکی غیر از خودمون چیزی بفهمه یا شک کنه… باشه نگاهمو از نگاهش دزدیدم و گفتم:
-قول قول فقط بین خودمون میمونه
-افرین عزیزم… راستش من به این کار نیاز داشتم… من که نمیتونستم به بابات و شما پشت کنم ازش جدا بشم و یه ازدواج دیگه… از طرفی هم نمیتونستم با کسی باشم… کار دیشب باعث شده بعد مدتها یه شب راحت بخوابم… فکر کنم اثر پمادها بوده…(با خنده) … دست اقای دکتر و پسرم که پمادیم کرد درد نکنه…
-لبخند من پیشونیمو بوسید و گفت حالا پاشو برو برامون صبحانه بگیر بیار… عزیزم… از این به بعد خیلی باهات کار دارم… باید زودی زنت بدم….(با خنده) این شروع نوشتن خاطرات این 3 ساله من بوده امیدوارم که خوشتون اومده باشه

نظر 1

Leave a Comment