Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سلطان قلبم خواهرم گلسا - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

سلطان قلبم خواهرم گلسا

سلام به هر کسی هر جای دنیا که این خاطره رو میخونه من یکراست میرم تو فاز خاطراتم بهتر بگم مقدس ترین ماجرای زندگیم خانواده ما پنج نفر هستیم خواهرم که اینجا اسمشو میذارم گلسا من و یک خواهر که بعدها وارد زندگیمون شد و شد دنیای پدر و مادرم. گلسا دو سال ازمن بذرگتر بود دختری که از زیبایی و کمالات چیزی کم نداشت عاشق کتاب بود و موسیقی .من وگلسا اتاقمون از کودکی یکی بود و چیزی که باعث میشد دوستی عمیقی بینمون ایجاد بشه این بود که اشتراکات زیادی داشتیم و درمورد بیشتر مسائل مانند آدمهای منطقی با هم تبادل نظر میکردیم گاهی بدون جاری شدن کلامی درد همو درک میکردیم و با نگاهی صد حرف نگفته گفته میشد جلو من لباس راحتی میپوشید و من هیچوقت کاری نکردم که مجبور بشه آزادیش رو محدود کنه پدر و مادرم سرگرم نوزاد نورسیده بودند و من گلسا هر روز دوستی پاکمون عمیقتر میشد این روال ادامه داشت تا اینکه گلسا وارد دانشگاه شد و برای اولین بار دوستی با جنس مخالف رو تجربه کرد ولی هر روز که میومد کامل رخدادهای دانشگاه رو برام تعریف میکرد و منکه میدونستم خواهرم بچه بی جنبه و بی اخلاقی نیست حرفهاشو هم میشنیدم هم برای بهبود رابطشون کمک میکردم تا اینکه قضییه جدی شد و صحبت از ازدواج و زندگی مشرک شد در همون ایام یه شب که با هم خلوت کرده بودیم بهش گفتم هیچوقت احساس نکردم اینقدری مسعود رو دوست داشته باشی که بخوای باهاش برای همیشه زندگی کنی .گلسا لبخند شیرینی زد و گفت دیوونه همه دخترای دانشکده دارن شوهریابی میکنن میخوای خواهرت رو ترشی بندازی؟ خانواده ها چون ازدواج اول فرزندهاشون بود با شوق و ذوف و بسرعت همه چیز رو فراهم کردند و آن شب لعنتی رسید که راز بزرگی به من و شاید به گلسا هم فاش شد توی تالار بزن و بکوب بود و توی دل من دردی ناشناخته و تلخ که همچون طوفان اوج میگرفت و میرفت که از ریشه ساقطم کند زدم بیرون باد و باران در خیابانها جولان میدادند گویی طبیعت بخشم آمده بود سیگارم رو روشن کردم راه منزل را پیش گرفتم خراب بودم و آماده انفجار چهره زیبا و بی غل و غش گلسام همش بهم زده بود و تازه فهمیدم چقد دوستش دارم و زندگیم بدون گلسا جهنمیست متروک و خالی گریه کردم برای بدبختی خودم برای عشقی که کنارم بود و قدرشو ندونستم همینکه وارد اتاقمون شدم منفجر شدم دو دستی میزدم تو سرم و اسمشو با صدای بلند فریاد میزدم و… اشتباه نکنید گذشت زمان هیچ چیزی رو تغییر نداد تو دنیای به این کثافتی من کجا میتونستم لنگه گلسام رو پیدا کنم مایوس شدم بیمار شدم از دردی که در دنیای واقعیت درمانی براش متصور نبودند با دم و دود اخت شدم تا کمتر زجر بکشم گلسام ازدست رفته بود و من نه حقی داشتم و نه کاری از دستم ساخته است تنها میتوانم اینجا بنام مستعار دردمو با شما خوبان تقسیم کنم شاید کلامی چون مرهمی من بدبخت را که قلبی مجروح و فکری ظاهرا بیمار دارم پذیرا باشید

نوشته: عاشق ترین حمید

Leave a Comment