Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سکس با عذرا جون - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

سکس با عذرا جون

سلام…ازروزی که با زنی به نام عذرا آشناشدم یکسال وخرده ای میگذره…تمام کس بازی هام یک کناروعذرا یک کنار…من مجید سی وپنج سالمه واهل تهران وبا قد 175سانتیمتر ووزن 70کیلو هستم…عذرا زن بیوه ای بود 48 ساله وخیلی چهره جذاب وبدن توپرواندام زیبایی داشت وخیلی هم بامعرفت ومهربون بود .اون روتوایستگاه اتوبوس تورش کردم وباهاش رفیق شدم وخلاصه سه ماه ازدوستیمون میگذشت حتی من دست با اون نمیدادم…خیلی خلاصه باید بگم تواین مدت عذرا خونه باباومامان خودش زندگی میکرد وخیلی میخواست مستقل بشه وبه همین منظوربه من برای خونه سپرده بود وخلاصه خونه ام براش پیداکردم و تقریبا بعد از جابجاشدنش دوسه هفته هم توخونه خودش باهاش رفت وآمد داشتم. بعد این همه مدت تازه همون دوسه هفته بود که باهاش دست میدادم ورفت وآمد میکردیم واون میومد خونه ما و من میرفتم خونش…ولی هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاد…انگاریه جورهایی حیفم میومد باهاش سکس کنم…

سرت روبدرد نیارم یک روزبهم زنگ زد گفت ناهاردرست کردم بیاومن هم بعدازیک حموم رفتم خونش…ناهارخوردیم ویکم استراحت وصحبت دیگه موندم .دوسه ساعتی گذشت خیلی عادی بودیم البته هرازچندگاهی تواین دوسه ساعت دستهای هم رومیگرفتیم وهمدیگروهم بوس میکردیم ولی گفتم ولش کن حالا زوده…درضمن عذرا خیلی لوند وشهوتی بود ولی یه جورهایی نه اینکه رودربایستی کنیم ازهم ولی هوای همدیگرو داشتیم وملاحظه هم رو زیاد میکردیم.خب سن های ماها هم سنیه که حس خودداریمون تقریبا بیشتر ازجوون های سن پایین تره. غروب شد اومدم پاشم برم عذرا دستاش روانداخت دورگردنم گفت کجا؟ نمیخوام …نرو…!ی کم دست دست کردم گفتم دوست داری بمونم…گفت آره دیگه…!یه حال خاصی داشتیم هردوتامون. عذرا گفت نمیخوای شلوارت رو دربیاری وبازیرشلواری بشینی وراحت تر باشی آخه ازظهره این شلوارتنگ وچسبون تنته من عوض توشکمم درد گرفت…! گفتم باشه وبعداز رفتن یک توالت اومدم جلوی خودش شلوارم رودرآوردم وبازیرشلواری دراز کشیدم.تقریبا چهارماه داشت ازرفاقتمون میگذشت ولی انگارکه جلوش دراز کشیده بودم چهار ساعته باهاش آشنا شدم…بگذریم حالا دیگه من درازکشیدم اونم دراز کشیده همینطورکه باهم گپ میزنیم هرازگاهی باکف پاهای نازش میکشید روی ساق پام وکف پام…چشمهاش مشکی وبرق خاصی داشت…بوسش کردم بوسم کرد وگفت میخوای سکس کنیم ومن هم گفتم آره بدم نمیاد ولی از یه چیزی میترسم! گفت از چی؟ گفتم میترسم بعدازسکس نسبت بهت یه جوردیگه بشم! گفت چرا!؟ گفتم هیچی ولش کن …بلند شدم سرم روگذاشتم روسینه هاش…قلبش تند تند میزد ونفس نفس میزد…من هم قلبم به تاپ تاپ افتاده بود کیرم گنده شده بود واز زیر زیرشلواری قشنگ تابلو زده بود بالا…استرس داشتم ولی درکمال آرامش لبهاموگذاشتم رولبهاش.عذرا مستانه وداااغ وحشروار ازم لب میگرفت وحال میکرد ومنم داشتم یواش یواش مست میشدم…تقریبا یک ربع بیست دقیقه ای لب ولیس همدیگروخوردیم …عذرا چسبیده بود ومیگفت ولت نمیکنم خیلی وقت بود منتظرهمچین موقعی بودم…الان تو مال منی جووون هووووم…(درحالی که داشت گردنم رومیلیسید)میگفت مال منی اووووف بخورمت…دیگه من با این گفتار ورفتاروکردارعذرا مست شدم وگفتم لخت شیم وخلاصه لخت لخت شدیم جفتمون.(عذرا باوجود اینکه بیوه بود وچندسالی باپدرومادروبرادرش زندگی میکرد ولی تخت دونفرش روهنوز داشت وگذاشته بود تواتاق)…خلاصه لخت لخت رفتیم تواتاق وافتادیم روی تخت خواب دونفره.من درحالی که دمرخوابیده بودم وشهوتی عذرا افتادروم به طوری که شکمش روکمرمن بود ومیگفت دلم میخوادیه کم روت بخوابم.!گفتم باشه ورومن خوابیده بود وگوشهاموباولع میکرد تودهنش وپشتموگازمیگرفت وحرکات شهوت انگیز.حالا من هم برگشتم وشروع کردم…داااغ داااغ…مست وحشری وکیردرحال انفجار.حسابی لب گرفتم واومدم پایین گردنش رولیسیدم واون آه واوه زیادی میکرد…نوک پستون هاشولیس میزدم ومیگفت جوووون اوووووووف.قشنگ ممه هاشوسیرخوردم واومدم پایینتروای چه شکم شهوت انگیزی…!روی شکمشوبوسیدم واومدم کسشوبخورم نگذاشت گفت عیبه…من که اونقدر مست بودم گفتم ساکت شوبابا…سرم روگذاشتم لای پاهاش وشروع کردم به خوردن ولیسیدن کس قشنگش…اون هم درحالی که پاهاش رو دورگردنم انداخته بود دیوونه وارآخ واوخ وآه آه میکردومیگفت دیگه عیب نیست بوخورش همشوبوخورعشششششقم…من سرم توکسشوحالابخورکی بخور…کیرم گنده وکلش قرمزدیگه انقریب بود آبش بیادولی بلند شدم گفتم برگرد میخوام ازکونت هم بوخورم وگفت نه این دیگه واقعاعیبه ومن هم گفتم باشه پس بیا69.طاق باز خوابیدم اومدکسش روتنظیم کرد روصورتم وشروع کرد کیروخایه ها موقشننننگ خوردوساک جانانه وحرفه ای زدن درحالی که همونطوری هم کسش رومیمالید رودماغ ودهن من…داشت آبم میومدگفتم بلندشو…باحالت حشری وشیطانی گفت نه…نه…بخوااااااااب…هوووم …اووووووم….هیسلم…جوووووووووووون…کسش هی خیس تر وداغ تر میشد وکیرمن هم داااغ ترکه درهمین حین یهو..هور…هور….آبم اومد وتقریبا کل آبم روخورد وبلندشد…من یه پنج دقیقه ای مثل ان روتخت ولو بودم…عذراهم بعدازتقریبا پنجاه دقیقه حال و نزدیکی اورگاسم شده بود…خلاصه من بلند شدم ورفتم یه دوش گرفتم وعذرا جات خالی یه قهوه جوشوند وخوردیم ویواش یواش دیگه بلند شدم که برم اینبارباحالتی متفاوت دست هاش روانداخت دورکمرم وبا یه حالتی گفت بیابازهم منوتنها نذار ویه لب جانانه ازهم گرفتیم وخداحافظی کردم ورفتم…خلاصه دوستی من وعذرا به یکسال طول کشید وتاسه چهارماه اول که هیچی ولی هفت هشت ماه آخرخیلی سکسی وخاطرانگیز وبهترشد(بعدازاون چه سکسهایی که باهم داشتیم…چه کس تنگی با اون سن وسال…وااای چه حالی کردم)… تاهمین اواخرکه شنیده بودم میگفت میخواد ازاین کشوربره ورفت…الان پنج شش ماهه هیچ خبری ازش ندارم ولی امیدوارم هرجاهست خوب وخوش وسلامت باشه..این بود یکی از خاطرات من….سرت روبدرد آوردم…بد وخوب ببخش خواننده محترم…

مجید…15/08/92…

Leave a Comment