Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سکس عبرت انگیز با زن شوهردار - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

سکس عبرت انگیز با زن شوهردار

سلام دوستان میخوام یه خاطره از یکی از سکس هایی که هر جوانی تو دوران جوانیش داره براتون بنویسم شاید جالب توجه باشه هیچ مشخصاتی نیاز نیست مطرح بشه چون اصل اون عملی هست که انجام شده

ماجرا از اون قراره که من سه چهار سال پیش با یه خانم متشخص خوش اندام وخوشگل ومهربون که اولها به عنوان مشتری میومد پیشم و ازم خرید میکرد یه رابطه دوستی رو اغاز کردیم اما این کار به چه جاهایی کشید خدا میداند و من و اون .اخرین خاطره ودر کل اخرین سکس مجردی من از این قرار بود که بعد از یکی دو سال روابط نزدیک وصمیمی با این خانم وکشیدن روابط ما به سکس با توجه به مشکلاتی که ایشون با شوهر خود داشت یا نمیدونم شاید از جنسیت بعضی از خانم ها باشه که وقتی با شوهر خودش مشکلی پیدا میکنن سریعا دنبال یه نفر برا خالی کردن عواطف درونی خودش میگرده این خانم خیلی وابستگی عاطفی به من پیدا کرده بود که جا داره بگم من هم کم علاقه نبودم ولی نه به اندازه اون. یه روز با گوشیم تماس گرفت وازم خواست که چون شوهرش خونه نیست وچند ساعتی میتونیم با هم باشیم وچون قرار بود دیگه موقعیت به خاطر نقل مکان پیش نیاد من برم پیشش طبق معمول قبلها میدونست من ادم شکمویی هستم برام ناهار درست کرده بود وتا من رسیدم رفتیم داخل اتاق خواب و بعد از چند دقیقه حرف زدن وابراز علاقه و شروع کردیم لب به لب شدیم. بعد مهسا شرو کرد لباسای منو به روشی که همیشه دوست داشتم یعنی اروم اروم دراورد و دستشو اورد به طرف کیرم بعد از بازی از روی شلوار و در اوردن کیرم شروع به ساک زدن کرد کیرم خیلی دراز نیست در حد 15سانتیمتر ولی بخاطر کلفتی که داره مهسا خیلی دوست داشت ساک بزنه
بعد از چند دقیه من اروم بلندش کردم و تاپ حلقه ای که پوشیده بود و زیرش کرست نداشت رو در اوردم وسینه های نازی که داشت رو یکم لیس زدم و وکشیدمش به طرف تخت خواب وشروع کردم همونجوری که دوست داشت از بالا به پایین لیس زدن .بعد برا اینکه هردو لذت با هم بودن رو بیشتر حس کنیم حالی 69 گرفتیم وصدای مهسا ومن با لذتی که میبردیم رفت بالا بعد تو همون حالت من اروم مهسا رو به حالت پهلو درازش کردم و پاشو دادم بالا و سرکیرمو که خیسی ساک زدنش هنوز روش بود رو کردم توش صدای اه واوهش فضای اتاق رو پرکرده بود ومیگفت مهران جون جررررررم بده همه کیرتو بکن تو با یه دستش از لای پاهاش تخمامو گرفته بود میکشید طرف خودش و تلمبه زدن ادامه دایم تا یکم که خسته شدیم حالت رو عوض کردیم داگ استایل تو این حالت خیلی دوست داشت که من با انگشتم تو کونش بکنم و کیرم رو تو کسش انگشتم رو خیس کردم ویواش یواش برا اینکه امادش کنم از پشت جرش بدم یه انگشتی کردم تو و با کیرم کس تنگ وخیسش رو جر میدادم تو این حالت بودیم که یک دفه گوشی موبایلش زنگ زد و چون جواب نداد گوشی خونه زنگ خورد یه لحظه نگران شد وگفت بزار ببینم کیه اعصاب نمیزاره جواب ندم تا گوشیرو برداشت دیدم صورتش مثل لبو سرخ شد ولی با استرس گفت نه چیزی لازم نیست اگه میخوای یه نوشابه بگیر و گوشی رو قطع کرد گفتم کیه گفت شوهرممممم اینو که گفت اقا پریدیم وسط اتاق فقط بیشتر از 3تا4 دقیقه وقت نداشتیم هیچ راهی نبود منو میدید حتما سرنوشت سه طایفه بهم میخورد و خلاصه سنگسارو همه اینا
در اون یکی دو دقیقه اول از ذهنم گذشت چاره ای نداشتم بیرون نمیتونستم برم چون خونه کوچیک بود مهسا پیشنهاد داد برم زیر تخت خواب با هزار مصیبت لباسا و کفشارو جمع و جور کردیم خوابیدم زیر تخته پایینی لخت مادر زاد مهسا هم لخت پرید تو حموم وگفت نگران نباش من اداره میکنم همون لحظه بود که کلید رو در چرخید وضربان قلبم رفت بالا شوهرش اومد و مهسا رو صدا کرد و من فقط صداشون رو میشنیدم وشوهرش گفت کارم یک ساعتی عقب افتاد گفتم بیا خونه ناهار بخورم برم مهسا حوله به دوش امد تو اتاق و اروم به من گفت تکون نخور نیم ساعته راهیش میکنم بره و رفت همونجوری برا ناهار دادن اونایی که تو این حالت گیر کردن حال منو میفهمن من دهنم خشک شده بود وفشار از بالا وپایین و اینکه اگه گرفتار بشیم چیا میاد به سرمون اعصابمو داغون کرده بود تواین وضعیت یدفه خلت گلومو گرفت وسرفه اومد سراغم به زور جلوی خودمو گرفتم وتنها چیزی که فکر میکردم این بود تمام ابروریزی ها و عواقب این کار به یه سرف بنده و افتادم به غلط کردن که خدایا یه فرصت ده دقیقه نه دو دقیقه بهم بده تا من ازاین مخمصه جان سالم ببرم و از این حرفا خلاصه یه نیم ساعت گذشت و شوهر مهسا رفت و من سریع پاشدم و در رفتم و هرچی مهسا اصرار کرد که بشین ناهار بخور شوهرم تا عصر نمیاد باهم کار داریم و از این حرفا من گفتم توبه و خداحافظی کردم و زود دور شدم
از اون به بعد دوسه بار تلفنی صحبت کردم و با مصیبت قطع رابطه کردیم ودو ساله ازش بیخبرم چون از اون شهر رفتم جای دیگه ساکن شدم انشاالله که خوشتون اومده باشه این یه خاطره از دوران جاهلیت هست و هیچ انتظار نظر و غیره ندارم. ممنون اگه وقت گذاشتید و خوندید

نوشته: مهران

Leave a Comment