Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
شب شراب نیرزد به بامداد خمار؟ - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

شب شراب نیرزد به بامداد خمار؟

اون شب همه چیز حال و هوای دیگه ای داشت، حتی ستاره های تو آسمون هم بیشتر شده بودن، از اول شب یه حسی بهم میگفت که امشب با بقیه ی شبا فرق داره و این حس با دیدن برق چشمای کورش به یقین تبدیل شد….
مدتها بود که همدیگه رو میشناختیم، شاید نزدیک به پنج ماه بود که با هم قرار میذاشتیم و بیرون میرفتیم، ولی دوتاییمون به طرز عجیبی دلمون میخواست وانمود کنیم که واسه هم فقط دوستای عادی هستیم و از روی باحال بودن و کول بودنمونه که انقد با هم راحتیم. اوایل هر دوتا از ترس وابسته شدن و وحشت ازین کشش عجیبی که بینمون بود از هم فاصله میگرفتیم، یادمه روز اول که تو مهمونیه هانیه دیدمش نمیتونستم چشم ازش بردارم، یه حس گرمی باهاش بود، یه حسی که منو وادار میکرد برم سمتش، باهاش شوخی کنم و بخوام بیشتر بشناسمش، حسی که باعث شد همون شب اول بی خیال از فکر فردای این دنیا ، شمارمو تو جیب کتش بچپونم و تا دم در خونه برسونمش… هنوزم نمیدونم دقیقا چی داشت، فقط میدونم که اونی بود که من میخواستم، توی نگاش امنیت بود، کلمه هایی که انتخاب آرومم میکرد، وقتی دستهام رو تو دستش میگرفت و به حرفام گوش میکرد انگار قوی ترین مرهم دنیا رو روی زخمام میذاشتن، شاید همون ،آنی، رو داشت که دیگران نداشتند….
اونشب برای تولد آرش هر دوتامون دعوت بودیم، لحظه لحظه ای که داشتم حاضر میشدم بیاد کورش بودم، ریمل رو که به مژه هام میزدم فکر میکردم وقتی چشامو اینجوری ببینه چه حالی میشه، رژ رو که روی لبم میکشیدم با خودم میگفتم امشب یه جوری دیوونش میکنم که بگه دوسم داره…. هزار بار خودمو به چشم خریدار تو آینه نگاه کردم و هزار بار روبروی خودم کورش و دیدم که محو تماشای منه…. وقتی وارد خونه ی آرش شدم، توی اونهمه جمعیت خیلی راحت تونستم پیداش کنم، اونم انگار منتظرم بود و چشمش به در…. چون تو همون لحظه ی اول چشم تو چشم شدیم و تو اون هیاهوی احوال پرسی فرصت کافی داشتیم که قفل نگاهمونو به این زودی نشکنیم، خیره به چشمام نگاه میکرد و من… برای اولین بار از شرم صورتم گل انداخت، تا بحال این حس رو نداشتم، شرم و اعتماد به نفس برام در دو جبهه ی مخالف بودن و طبعا من همیشه طرف اعتماد بنفس رو میگرفتم…. ولی اونشب…. اون شب همه چی فرق داشت، منی که واسش بی قرار بودم، با همون نگاه خیره ی دم درش، ازش خجالت کشیدم و تا یه ساعت سعی کردم کنار بقیه باشم، حس میکردم چشماش دنبال منه، ولی… نمیتونستم بهشون جواب بدم، اراده ای نمونده بود برام، حس میکردم زیر سنگینی نگاهش ذوب میشم…. بعد از یه ساعت رفتم توی اتاق تا آرایشم رو تجدید کنم، رژ لب توی دستم بود که دیدم اومد تو….

با اومدنش هوا عوض شد، داغ شدم و ضربان قلبم زیاد شد، توی دلم میگفتم خاک بر سرت! کجا رفت اونهمه ادعات… دم در وایستاده بود، انقد بهم خیره شد تا نگاهش کردم، نگاهش رو از چشام گرفت و با دریدگی خاصی تموم تنم رو از بالا تا پایین نگاه کرد، دستش توی جیبش بود و سعی میکرد خونسرد بنظر برسه، ولی من نبض روی گردنش رو راحت میدیدم…. سکوت بود و سکوت…. اومد نزدیکتر، خیلی نزدیکتر…. سرش رو کج کرد طوریکه نفسش به پیشونیم میخورد، آروم در گوشم گفت: اینا همش برای منه دیگه نه؟ نفسم ناخودآگاه سنگین شد، چیزی توی دلم پایین ریخت، نمیتونستم چشام رو باز نگه دارم، آروم نگاش کردم و گفتم: تو چی دلت میخواد؟ میخوای برای تو باشه؟ دستش رو گذاشت روی گردنم و با شستش چونم رو نوازش کرد… آروم زمزمه کرد: من فقط یه چیز میخوام….. به لبام خیره شده بود، لب پایینمو گزیدم و آروم ولش کردم، تو چشاش زل زدم و بهش گفتم: بهم بگو….. حرارت رو تو تموم تنم حس میکردم، یه لحظه ی دیگه بود، واقعا فقط یه لحظه…. که یهو در اتاق باز شد، آرش بود که عین گاو اومد تو و بلند داد زد: تولد منه ها گمشین بیرون سواستفاده چیا! تا آخر شب دوتامون تو حال خودمون بودیم، نه با کسی حرف میزدیم نه با همدیگه، انگار میخواستیم مزه ی گس این عشق تازه حسابی زیر زبونمون بمونه، آخرای شب بود که رفتم توی بالکن، به ستاره ها نگاه میکردم و فکر میکردم که شرابای قدیمی گرچه دیر میگیرن ولی وقتی میگیرن لذتی دارن که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، وقتی میگیره انگار دنیا داره بروت میخنده…. تو مستی شیرینی بودم و یه سیگار روشن کردم، اولین دود رو که دادم بیرون دیدم اومد کنارم روی بالکن وایستاد، بهم نگاه نمیکرد… برای اینکه یه حرفی زده باشم گفتم: ببخش امشب دیر اومدم، مجبور شدم برم بنزین بزنم… برگشت طرفم، موی کنار صورتمو عقب زد و گفت، تا حالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی؟ آروم لبخند زدم و گفتم: اگه گفته باشن دیگه تو نمیگی؟ انگشتشو از بالای پیشونیم تا پایین چونم کشید و گفت: چرا ولی یه کاری میکنم بلبل زبونیت یادت بره… نفس داغمو دادم بیرون و گفتم:دلت میاد؟ یهو دستشو برد لایه موهامو با صدای بلند تری گفت، شیرین….شیرین، شیرین….. هر بار که اسممو صدا میکرد دلم میخواست براش بمیرم، ضعف کردم…
بعد از چند لحظه گفتم، جانم، جون دلم، کورش….. از توی چشاش میخوندم چه حالی داره و این حالش حال منم خراب میکرد… اینهمه خواستن توی چشماش ، دستاش که میلرزید… داشت دیوونم میکرد، پلکهامو آروم باز و بسته کردم تا بهش اطمینان بدم که داره کار درستی میکنه، منو تنگ گرفت تو آغوشش…. بوی عطرش، بوی سیگار، بوی تنش…. بوی بهشت بود…. محکم به خودم فشارش دادم، کاملا کیرشو حس میکردم، نمیدونستم یه شبه میخوایم چقدر از راهو طی کنیم، ولی با اون…. حاضر بودم هر جایی برم…. آروم و تب دار دم گوشم گفت دوست دارم شیرینم، میدونی اینو؟ حسش میکنی؟ دیوونتم….. یه آه کوتاه کشیدم تو بغلش و خودمو ول کردم، و با این کار اون سخت تر بغلم کرد…. توی گوشم گفت: جانم، شیرین من… چقدر دلم میخواستش… آروم بهش گفتم، بریم تو اتاق؟ برق چشماش دیوونه ترم کرد، آب دهنشو قورت داد و لبخند زد، آروم زیر زانوهام رو هم گرفت و بلندم کرد، رفتیم تو اتاق… منو گذاشت روی تخت و من نشستم، دستمو از روی گردنش کشیدم تا روی سینش، به چشاش کردم و گفتم : همه ی دنیای من باش… هیچی بجز تو نمیخوام… یه لحظه چشماش رو بست، آروم لبش رو گذاشت روی لبم، نرم نرم…با لبش با لبم بازی میکرد، از زیر گلوم تا زیر دلم تیر کشید، میخواستمش، میخواستمش….. دو تا دستام رو گذاشتم روی گردنش و نوازشش کردم، اونم آروم پشتم رو میمالید، از بوسه دست کشید و به چشام نگاه کرد… یه سوال بزرگ توی چشماش بود، بهش لبخند زدم و گفتم: داره اتفاق میفته؟ گفت: فقط اگه تو بخوای…. لازم نبود بگم که میخوام، از نفسام میفهمید که حالم چیه…. دوباره شروع کردیم به لب گرفتن، ولی اینبار زبونش رو میچرخوند توی دهنم، منم تند و تند با زبونم زبونشو لمس میکردم…. یه آه بلند کشیم و خنده ی نصفه نیمه ی گوشه ی لبشو دیدم… دستش رو برد سمت سینه هام… آروم با یه انگشت نوکش رو لمس کرد و دورش یه دایره کشید، لبش رو گاز گرفتم…. کل سینم رو از روی لباس گرفت توی دستش، آروم آروم میمالید، منم شروع کردم کروات و دکمه ی لباسشو باز کردن، دستم رو میکشیدم روی سینش و بازوهاش…. آهم بلند تر شد… به چشاش نگاه کردم… مست مست بودم، لبخند زد و بلند گفت جووووووون، از روی تخت بلند شدم، آباژور و روشن کردم و زیپ لباسمو آروم کشیدم پایین ، رومو ازش برگردوندم و یه قدم رفتم عقب که باعث شد کل لباسم بیفته پایین، سوتین نداشتم و سینه هامو با دستم گرفتم، رومو برگردوندم سمتش، دیدم لبه ی تخت نشسته و پاهاش رو باز کرده…. دو تا از انگشتهامو گذاشتم روی نوک سینه هام، و رفتم بین پاهاش وایستادم، زانوم رو آوردم بالا و آروم کشیدم روی کیرش، نفساش تند شده بود، منو نشوند روی پاش و شروع کرد سینه هام رو لیسیدن… آه و ناله هام بلند شده بود و برام مهم نبود چند نفر اون بیرونن، بلند بهش گفتم، دوست دارم کورش، همه ی جونمی، همه ی وجودمی…. بهم نگاه کرد و یه دستشو برد سمت رونم و اون یکی رو سمت شکمم. خیلی نرم نازم میکرد، نفسام به شماره افتاد، زبونمو رو لبش کشیدم که گفت: میخوای دیوونم کنی؟ یه آه بلند کشیدم و کمربندشو باز کردم، پاهاشو تا جاییکه جا داشت از هم باز کرده بود و فقط نگاه میکرد، زیپشو باز کردم و شورتشو زدم کنار ، حسابی راست کرده بود و کیرش راحت اومد بیرون، شروع کردم بالا و اطراف کیرش رو لمس کردن، به خودش میپیچید، نگاهش پر از شهوت و تمنا بود، عاشقترم کرد… یه آه بلند کشید و گفت کیرم و بگیر….. سریع دستم رو بردم روی گیرش و آروم نازش میکردم، زبونم رو از بالا تا پایین میکشیدم، سرشو کردم تو دهنم و مکیدمش…. و تا جاییکه جا داشت بقیه رو کردم تو دهنم، کیرش و میکردم تو دهنمو در میاوردم و به چشاش زل میزدم، آه میکشید، از آه گفتنش دیوونه میشدم میخواستم جون بدم بپاش… یهو کیرشو از دهنم کشید بیرون و گفت نمیخوام تا قبل ازینکه بگامت آبم بیاد. حسابی حشریم کرد با این حرفش، بهش نگاه کردم و گفتم یعنی میخوای حتما جرم بدی؟ بی صدا منو بلند کرد و گذاشت روی تخت، دستشو از گوشه ی شورتم برد داخل و انگشتشو از بالا تا پایین چاک کسم کشید، آروم انگشتشو داخل کرد یکم برد جلو… جیغ زدم، انگشتشو تند تر عقب جلو میکرد، تو بغلش بخودم میپیچیدم، با هر آه من لبامو میگرفت تو دهنش و ول میکرد، طاقت نداشتم بیشتر ازین، نگاهش کردم و گفتم بکنش تو کسم… دستاش میلرزید، انگشتشو از کسم درآورد و کرد توی دهنش، به چشام نگاه کرد و گفت میدونی بهترینمی، خیلی دوست دارم… میدونی از روزی که دیدمت بیادت جق میزدم، درحالیکه حرف میزد پا شد و بین پاهام نشست… میدونی دفعه ای نبوده که ببینمت و راست نکنم… خیلی خاطرتو میخوام شیرین خیلی…. سرشو برد پایین و از بالا تا پایین کسمو لیس زد، ملافه ی تخت و چنگ زدم و گفتم تو رو خدا بکنش تو کسم، خوابید رومو شروع کرد گلومو لیس زدن، آروم تو گوشم گفت بگو، اسمشو بگو تا جرت بدم، جیغ کشیدم و گفتم کیرتو بکن تو کسم، کیر کلفتتو بکن توش…. کیرشو گرفت توی دستشو مالیدش لای چاک کسم، با یه فشار کم کرد تو کسم…. یه آه طولانی و یه جیغ…. میخوااااااااااامت….. کورش ، تکونش بده، دیوونه ترم نکن… کورش تندش کرد، دستش کنار سرم بود ، انگشتشو کردم توی دهنم و جیغ زدم، تند تند تلمبه میزد ، گوششو اورد نزدیک گوشم و گفت، کستو جر میدم شیرین من، میگامت عزیزدل من، چقدر تنگی تو دختر….. نفسم خیلی تند شده بود و میخواستم انقدر کیرشو بکنه تو و دربیاره که تموم بشم، دستمو بردم پایین و چوچولمو گرفتم، به چشاش نگاه کردم و گفتم، پارم کن… کورش ، جرم بده، کسم فقط مال توا…. با یه تکون دیگه کل تنم لرزید ، با هر حرکت کیرش توی کسم یه نبض میزد، یه جیغ بلند کشیدم و گفتم بگاااا……. از تنگی کسم ، اونم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره…. یه داد بلند کشید و چشاشو بست، دستمو گذاشتم روی صورتشو گفتم، جوووووووونم بریزش تو کسم، بریزش تو عزیزدلم…. لبمو گذاشتم رو لبش تا آروم بگیره… چند لحظه طول کشید تا همه ی آبشو ریخت، اشک از گوشه ی چشمام میومد و دوتاییمون لبخند میزدیم، به چشام نگاه کرد پیشونیم بوسید و گفت، خانوم من، عمر من، میدونی چقد مدیونتم؟ فقط میتونستم اشک بریزم…. توی هق هقم لبخند زدم و گفتم، همه وجود منی… هیچوقت انقد خوشحال نبودم….. توی آغوش گرمش خوابم برد، حس عشق و امنیت آغوشش از جنس این دنیا نبود.. صبح آفتاب طلوع کرد و اون کنارم نبود، کورش رفت….برای همیشه ….. و من تا مدتها تنها این جمله توی ذهنم تکرار میشد، شب شراب نیرزد به بامداد خمار…..

نوشته: شیرین