Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
طعم تلخ خاطرات (1) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

طعم تلخ خاطرات (1)

دوست دارم قبل از اینکه داستان منو بخونید یه کوچولو حرف بزنم باهاتون,
اول اینکه این اولین باره من اینجا داستان مینویسم و این یه خاطره شخصی نیست و حتی داستان هم نیست بلکه واقعیتی از زندگی فقط یکی از مددجو های من هستش, هدفم اینه که با نوشتن این زندگی نامه ها تو این سایت از زندگی هم عبرت بگیریم و از تجربه های تلخ و شیرینه آدمای دیگه استفاده کنیم, چون من معتقدم تو این سایت همه نوع مخاطبی وجود داره که بیشترین شون جوون ها هستن و اکثرا تحصیل کرده . دوم اینکه این یه داستان صرفا سکسی نیست و اگه دنبال جوی هستین که تجسم سکسی رویایی رو براتون فراهم کنه مطلقا این داستان مناسبی برای سلیقه شما نیست و نخواهد بود. در آخر اینکه ببخشید اگه غلط املایی و نگارشی دارم.
برف برف برف می باره…….
قلب من امشب بی قراره……
برف برف برف می باره…….
خاطره هاتو یادم میاره…….
تا دوباره صدام و در آره……
برف برف برف می باره…….
آسمونم دلش غصه داره…….
حق داره هر چی امشب بباره……
جای برف باز میشینی کنارم…….
مطمنم دیگه شک ندارم……
شک ندارم تو هم فکرم هستی…….
تنهایی تو اتاقت نشستی……..
گفته بودی دلت تنگ نمیشه……..
پس چرا هی میای پشت شیشه……..
برف برف برف میباره……..
خاطره هاتو یادم میاره…….
خنده ی آدمک روی برفا……
روزای خوبم و زنده کرده……
من دلم گرم هیچکی نمیشه…..
سردمه سردمه خیلی سرده…….
باز دوباره داره برف می باره……
باز چه ساکت چه کم حرف می باره……
یخ زده دستای بیگناهم……
چشم به راهم فقط چشم به راهم……
برف برف برف می باره…….
قلب من امشب بی قراره…….
چند روزه همینطور داره برف می باره آسمونم فهمیده دلم داره از این همه درد میترکه صدای هندز فری و بلند میکنم خودم و تو تخت مچاله میکنم لای پتو, سرم و توبالش بیشتر فشار میدم و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم ولی همچین که چشممو میبندم دوباره برمیگردم تو گذشته . ~ فصل اول ~ از خواب که بیدار شدم دیدم مامانم تو حمومه, چشمامو که مالیدم تازه یادم اومد که داشتم یواشکی تو اتاق و نگاه میکردم مامانم با دوست داییم داشتن یه کاری میکردن به نظرم اومد دارن اسب سواری میکنن میخواستم برم تو ولی نمیدونم چرا دلم میخواست فقط نگاه کنم, صدای مامانم میومد یواش آه میکشید, با هم یه چیزایی میگفتن که من نمیفهمیدم یعنی چی!خسته شدم و یه گوشه خوابم برد. دوست داییم نشسته بود بالا سرم گفت بیا با هم بازی کنیم همیشه میومد اونجا یه چند دقیقه ای که بازی کردیم منو تکیه داد به پشتی, انگشت ضبرشو کرد تو شرتم و میمالید به وسط پام که حتی خودم فرصت نکرده بودم با دقت بهش نگاه کنم آخه من فقط ۴سالم بود صدای در حموم که اومد دستشو کشید بیرون گفت اگه به کسی بگی امروز چه بازی کردیم با چاقو گوشتو میبرم . این اولین باری بود که بهم تجاوز شد تو ۴سالگی البته نه به اون شکل واقعی تجاوز فیزیکی ولی….. از دست مامانم عصبانی بودم از اون عصبانیت های عالم بچگی که با یه شکلات تموم میشد, آخه یه آقایی بود که باهاش میرفتیم بیرون میومد خونمون, مامان با اونم اسب سواری میکرد ولی این آقاهه منو اذیت نمیکرد خیلی دوستش داشتم حتی بیشتر از مامانم اونم منو دوست داشت برام یه عالمه کادو میخرید منو میبرد شهربازی, پارک,سینما . یادمه یه بار که در نزده رفتم تو اتاق مامان دیدم رو هم خوابیدن مامانم دعوام کرد و رفتم بیرون . وقتی اون رفت مامانم قوزک جفت پاهامو با لبه ی گاز پیکنیکی سوزوند که دیگه بدون اجازه تو اتاق کسی نرم,آقاهه که دیگه یاد گرفته بودم اسمش بهرام, وقتی فهمید تا یک ماه با مامانم قهر کرد و نیومد دیگه کم کم حس کردم که یکی دوستم داره احساس میکردم اون فرشته اس که خدا گفته بیاد مواظب من باشه که زیر کتک های مامانم نمیرم .

مامان با بهرام ازدواج کردن تو عالم بچگی میدونستم که بابای خودم نیست ولی دیگه بهش میگفتم بابا, یه پسر مجرد بود که اومده بود یه بیوه رو با یه بچه گرفته بود, خانوادش به خاطر این کار طردش کردن, البته اینارو وقتی بزرگتر شدم فهمیدم . دیگه بابای خودم شده بود, خیلی بهمون خوش میگذشت میرفتیم پارک,شهربازی,دربند,یه عالمه خوراکی. یه بار وقتی هفت سالم بود با مامان رفتیم خرید یه مغازی ای بود که بدلیجات داشت اونجا خیلی کارمون طول کشید مامان و آقاهه همش حرف میزدن گفتم خسته شدم آقاهه در مغازشو بست یه پتو پهن کرد پشت ویترین به من گفت اینجا بخواب من با مامانت بریم طبقه بالا که بقیه چیزارو نشونش بدم منم خوابیدم . عصر که بابا بهرام اومد خونه بهش گفتم رفتیم خرید خسته شدم آقاهه پتو انداخت بخوابم درم بست,نمیفهمیدم چی شده! فقط یادمه بابا بهرام سر مامان هوار میزد و از خونه رفتن بیرون بعدها فهمیدم رفتن در مغازه یارو, زده شیشه ویترنشو آوورده پایین و کتکش زده و رفتن کلانتری. فرداش چه کتکی از مامانم خوردم که دیگه فضولی نکنم منم تصمیم گرفتم دیگه این کار و نکنم. حتی وقتی که اون شب اون صداها رو شنیدم, به مامانم نگفتم. آخه گفته بود دیگه نباید فضولی کنم البته چند سال بعد گفتم. داستان اینجوری بود که یه شب که زن داییم اومده بود خونه ما کلی مشروب خوردن سه تایی ( مامان و بهرام و زن داییم) داییم اون وقتا به خاطر کارش همش ترکیه بود و اکرم تنها میومد خونه ما اکثرا هم زیاد میموند, شبش که همه خوابیدیم من با صدای پچ پچ بیدار شدم پشتم به همه بود و نمیتونستم چیزی ببینم فقط صدای بابا بهرام و میشنیدم:امشب میخوام سر تا پا تو لیس بزنم امشب مال منی فقط ماله من. خوب که دقت کردم دیدم صدای اکرم میاد که میگه بهرام کیرتو میخوام! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که کیر چیه ولی هر چی فکر کردم جوابی واسش پیدا نکردم . درسته مامانم گفته بود فضولی نکنم ولی وقتی دو سال بعد زن صاحب خونه داییم قشقرق راه انداخته بود که این زن با شوهر من سر و سر داره دیگه منم به مامان گفتم وقتی هفت سالم بود اینارو شنیدم و بماند که چیا شد و آخرم داییم طلاقش داد . هشت سالم که بود مامانم داشت یه داداش واسم می آورد. خیلی ذوق داشتم اون وقتا برای زایمان بیشتر از یه شب باید بستری میشدی,شب تو خونه با بهرام تنها بودیم تو بغلش خوابیدم مثل همیشه. ولی نه اینبار فرق داشت ! داشت دست میکشید رو بدنم رو پاهام دستش و برد لای پام منم جرأت نمیکردم چشممو باز کنم یا عکس العملی نشون بدم حالا دیگه با اینکه هشت سالم بود ولی بخاطر چیزایی که دیده بودم میدونستم زن و مرد یه کارایی با هم میکنن ولی دقیقا نمیدونستم که چی, بهرام همینجوری لای و پام دست میکشید و یهو منو بلند کرد کشید رو خودش دیگه چشمامو باز کردم یکم نوازشم کرد گفت بابایی گفتم چیه چی شده گفت امشب یه بازی کنیم تو زن من باشی منم شوهرت. من که نمیدونستم تهش چیه با ذوق گفتم باشه بعد گفت قول میدی هر کاری گفتم انجانم بدی گفتم آره….شلوارمو در آورد دوباره روش خوابیدم همینجوری که منو لمس میکرد منو میکشید بالا زبونش و میکشید رو شیکمم قلقلکم میومد همینجوری کشید بالا تا جایی که سرش کامل لای پاهام بود و داشت اونجام و لیس میزد من فقط قلقلکم میومد که حس کردم داره با دستش پاشو لمس میکنه یه چند دقیقه ای که اونجامو لیس زد یهو لرزید و من و از رو صورتش بلند کرد و گذاشت کنارش, وقتی از دستشویی اومد بهم گفت امشب زن خوبی بودی ازم قول گرفت به مامانم نگم و بجاش گاهی اوقات من یواشکی زنش بشم. وای خدای من این دنیای بچه گی چه جور دنیایی آخه,ته دلم ذوق داشتم از اینکه زن بابام بودم همیشه وقتی مامانم باهاش دعوا میکرد آرزو میکردم بزرگ بشم و خودم زنش بشم. این شروع داستان من بود با پدری که سالها بعد فهمیدم اسم واقعیش ناپدری, با پدری که سالها بعد فهمیدم به من نامحرمه و سالها بعد فهمیدم که داره چیکار میکنه با جسم من و روح من . یک سال بعد یه داداشی دیگه هم به ما اضافه شد, مامانم خیلی میرفت خونه مادربزرگم میموند و چون من مدرسه داشتم بیشتر اوقات تنها میموندم خونه پیشه بابام و دیگه هر وقت مامان نبود من میشدم زن بابام و تو تخت اونا میخوابیدم لباس خوابای مامانم و تن میکردم و عروسکم و میبردم تو تخت بجای بچمون حس میکردم این فقط یه جور خاله بازیه همین. دیگه کم کم داشتم اون کارایی که زن و شوهرا میکنن و میفهمیدم میدونستم که با وسط پای هم کار دارن ولی دقیقا نمیدونستم چیکار میکنن. کلاس پنجم که بودم عالتش و نشونم داد ازم خواست بخورمش منم چون بابام یود هر کاری میخواست واسش میکردم بعداون شروع میکرد وسط پای منو لیس زدن کم کم دیگه فقط قلقلکم نمیومد گاهی ته دلم ریش ریش میشد, دیگه از این کارش خوشم میومد لای پام خیس میشد و عالتش و میزاشت لای پام و تکونش میداد بعد از چند دقیقه کهاین کارو میکرد یه مایعی رو میریخت توی دستمال کاغذی . اول راهنمایی بودم که ماهواره خریدیم. یه روز که تنها بودم چون هیچ کانالی قفل نبود بالاخره یه کانال پورنو که بعدها اسمشو یاد گرفتم پیدا کردم. چی می دیدم, چشمام گرد شده بود,خشکمزده بود, برای اولین بار دیدم که واقعا یه زن و مرد چیکار میکنن سکس واقعی رو دیدم هم حالم داشت بهم میخورد هم لای پام خیس شده بود . اون شب تا صبح نخوابیدم و حس میکردم چه قد درد داره اینکار و اونجام درد میگرفت از فکرش, دیگه کم کم فهمیده بودم این کاری که بابام باهام میکنه بازی نیست بلکه تجاوزه, خیانت و حتی کثیف ترین کار دنیاست . کم کم ازش فاصله گرفتم ولی اخلاقش عوض شده بود مامانم و اذیت میکرد و بهم میگفت اگه نذاری کاری و که میخوام بکنم مامانت و اذیت میکنم . از هر فرصتی استفاده میکرد حتی وقتی مامانم خونه بودم منو لمس میکرد یا از پشت میچسبید بهم تو شوخی های مسخرش جلوی مامانم دست میزد به سینه هام که دیگه اندازه یه لیموی کوچولو بود . یه بار که مامان حموم بود چسبوندم به دیوار آشپزخونه دامنم و داد بالا سرش و برد لای پام همیشه همین جوری شروع میکرد چون من هیچ وقت اجازه نمیدادم من و بوس کنه نمیدونم چه مرگم بود ولی لای پام کاملا خیس بود,اینبار خودم داشتم نازم و فشار میدادم تو صورتش حس کرده بود که دارم همکاری میکنم که انگشت شو آورد سمت نازم همزمان که لیس میزد انگشتشم میمالید بهش وای اولین بار بود همچین حسی داشتم احساس کردم داره انگشتشو میکنه تو که خودم و کشیدم عقب و حولش دادم اونطرف, اومد نزدیک و گفت من که نمیخوام آسیبی بهت برسونم فقط میخوام لذت ببریم دوباره بهم نزدیک شد و شروع کرد به لیس زدن نوک انگشتش تو نازم بود و میچرخوندش که برای اولین بار ارضا شدم . الان که فکر میکنم میبینم بیشتر اوقات حتی خودش هیچ خواسته ای نداشت فقط التماس میکرد که اجازه بدم منو لیس بزنه.! شبش حس بدی داشتم دیگه میفهمیدم که دارم به مامانم خیانت میکنم ولی جرأت نداشتم بهش چیزی بگم,اینقدر مامانم سر هر چیزه کوچیک قشقرق راه می انداخت که آدم میترسید چیزای بزرگ و بهش بگه, هیچ وقت رابطم باهاش بد نبود بلکه حتی وقتی فهمید دوست پسر دارم و قصد ازدواج داریم کنارم بود و ازم حمایت کرد, ولی این موضوع فرق داشت, نمیتونستم بگم چون زندگیشون بهم میخورد و من فقط نگران دو تا برادرام بودم . دلم به حال داداشام میسوخت دوست نداشتم زندگیشون بخاطر من نابود بشه . تصمیم گرفته بودم از ناپدریم فاصله بگیرم و این کارم کردم ولی حروم زاده دیگه زوری این کار و میکرد و منم نمیتونستم یه کسی چیزی بگم. تا اینکه با اولین دوست پسرم دوست شدم و بهرام فهمید, دعوام نکرد گفت اگه باهام راه بیای کاریت ندارم اول دبیرستان بودم و یه دختر جوون بودم و دلم میخواست مثل دوستام دوست پسر داشته باشم. دلم میخواست خیلی چیزارو باهاش تجربه کنم و بیشتر کنجکاو بودم. تو همسن و سال هایخودم چهره نسبتا خوبی داشتم, چشم و ابروی مشکی, موهای مشکی فر فری,اندامم تازه داشت فرم میگرفت, برجستگی های بدنم دیگه به وضوح دیده میشد . سه سالی با دوست پسر اولم دوست بودم و با اون خیلی چیزها یاد گرفتم نسبت به سن کمم یه تو سکس خیلی حرفه ای شده بودم اون خونه مجردی داشت همه جورشو امتحان کرده بودیم حتی آنال سکس. ولی هنوز دختر بودم و دلم بیشتر میخواست, دلم یه سکس واقعی میخواست , بیشتر اوقات تو حموم خود ارضایی میکردم . تو این مدت کلی به ناپدیرم باج داده بودم که بتونم یک ساعت با دوست پسرم باشم حالا دیگه به دوست پسرمم خیانت میکردم . تو سن ۱۷سالگی یه دختر هات سکسی که شهوتش کنترلش میکرد شده بودم, دختری که بدون خود ارضایی هاش میمرد , دختری که تشنه سکس بود و این چیزا سیرابش نمیکرد ………….
تو سن ۱۷سالگی یه دروغ گوی حرفه ای شدم کشی که به تمام اعضای خانوادش به نزدیک ترین کسش به مادرش خیانت میکنه به اولین پسری که اومده تو زندگیش خیانت میکنه……….
هندزفریمو میکشم بیرون مثل برق میرم تو دستشویی خودم از کذشته تهوع آور خودم استفراغ میکنم تو آینه که نگاه میکنم حالم از خودم بهم میخوره ولی انصافا گناه من چیه به خودم میگم تو که گناهی نداری اگه اون نامرد این کارارو نمیکرد تو اونجوری فاسد نمیشدی ولی بعد میگم نه تقصیر خودمه, رضا چی دوست پسر اولت چی با اون چرا این کارو کردی………….

ادامه دارد

نوشته: farimah farokhzad

Leave a Comment