Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عاشقش نبودم ولی...(4)
داستان سکسی

عاشقش نبودم ولی…(4)

خودم رو می کوبیدم به در. جیغ زدم سر آرسام:” زنگ بزن پلیس…زنگ بزن تیمارستان. زود باش یه کاری کـــــــن!”
اون حیوون فهمیده بود راشین پیش من بوده. می دونستم اسم من ممنوعه. با راشین یک کلمه از خونه و اتفاقاتش بعد از من حرف نزده بودیم ولی من لحظه لحظه اتفاقات خونه رو می دونستم. واکنش های حیوون رو میشناختم. نمی خواستم راشین حرفی بزنه تا عذاب هاشون رو برام شفاف تر کنه مبادا احساس گناه کنم ولی حالا همه چیز جلوی چشمم بود. و من دوباره اینجا بودم. دوباره من و مادرم و خواهرم و شکنجه هامون توی یک نقطه باهم جمع شده بودیم.
صدای ضجه های مامانم داشت به در نزدیک میشد. آرسام فورا تلفنش رو در آورد و نمیدونم شماره ی کجا رو گرفت. کیفم رو کف پیاده رو خالی کردم.دنبال کلیدهای قدیمی ام میگشتم. نمیتونستم پیداشون کنم.شاید هم همراهم نبودن. لحظه ها وحشتناک بودن.صدای جیغ های راشین رو میشناختم. صداش داشت ضعیف می شد. خدایا … خدایا…
داشتم دیوانه می شدم. صدای آژیر ماشین پلیس و یه ماشین که شبیه آمبولانس بود هم زمان از دو سمت کوچه می اومد. صورتم خیس بود. هم عرق و هم اشک. جیغ زدم:” کمک… خواهرمو کشت… اون حیوون خواهرمو کشت…”
پلیس به در کوبید. زنگ یکی ازطبقات رو زد. فورا در رو باز کردن. آرسام همراه پلیس دوید تو:” پدر زنم موجیه. من زنگ زدم از بخش روانی بیمارستان خودمون کمک خواستم. اجازه بدید اون ها برن جلو.”
پلیس سری تکون داد و دوتا مرد که روپوش سفید تنشون بود از پله ها دویدن بالا.نرسیده به طبقه دوم روی پاگرد راشینم با صورت خونی افتاده بود و فقط ناله های ضعیفی از گلوش خارج می شدو حیوون روش خیمه زده بود و با مشت می زدش و فحش های ناجوری بهش می داد. با دیدن راشین جیغ بلندی کشیدم. دوتا مرد به سمت سگ دویدن تا بگیرنش. نعره می زد و همه چیز رو از اطرافش پرت می کرد. نمیدونم چرا اینجور وقت ها قوی تر می شد…
پس خدا کدوم گوری بود؟ خدا کدوم گوری بود که همچین ظلمی در حق ما می شد و هیچ کس نبود نجاتمون بده… چرا خواهر طفل معصومم رو نجات نمی داد خدای لعنتی؟ جیغ می کشیدم. ” خدایا کدوم گوری هستی؟”
مردهای سفید پوش حریفش نشدن.پلیس ها به کمکشون رفتن. سگ رو گرفتن و یکی از مردها سرنگی رو توی رگ بازوش خالی کرد و مرد تنش شل شد. لرزید و بی حال شد اما نخوابید. چشمهاش هنوز بیدار بود. من رو دید. حتی از بین پلک های خسته و بی حالش هم نفرت از چشمهاش زبونه می کشید. تنم لرزید.آرسام جلوم ایستاد و دیگه ندیدمش.پشتم رو به اون سمت کردم و روی زمین نشستم. دو نفر دیگه با برانکارداومدن و حیوون رو بستن به برانکارد. پلیس از همسایه ها می پرسید که کی باهاشون تماس گرفته و یکی از همسایه ها که من نمیشناختمش جلو اومد. دیگه بهشون توجهی نکردم. یاد مامانم افتادم.دنبالش می گشتم. دویدم توی خونه. یه گلوله از موهاش رو کف خونه دیدم. از بین دندونهای قفل شده م غریدم:” حیوون…حیوون…حیوون…”
دویدم توی اتاق ها و مامانم رو دیدم که توی خودش مچاله شده بود و نا نداشت از جاش پاشه. بغلش کردم. به خودم فشردمش. مامانم نالید:” روناک…مامان برگشتی؟” و توی بغلم از حال رفت.
***
بالای سر مامان ایستاده بودم. نزدیک آخرهای سرمش بود. دکترش گفته بود خیلی ضعیف شده و حمله های عصبی می تونه خیلی برای زنی تو سن و سال مامانم خطرناک باشه. آرسام اومد تو اتاق.بهش سپردم حواسش باشه سرمش تموم شد سوزن نمونه تو دست مامانم. رفتم چند تا اتاق اون طرف تر،سمت اورژانس تا خواهر بیچاره مو ببینم. تمام صورتش کبود بود. نا نداشت حرف بزنه.منگ بود. پرستار گفت اذیتش نکنم چون تو سرمش مسکن زدن تا بخوابه.
از سگ خبر نداشتم. سر انگشتای خواهرمو نوازش کردم. کف دستش زخمی شده بود.تو حمله ی حیوون از پله ها پرت شده بود پایین.
صدای پای کسی اومد.سرم رو بلند کردم. مامور پلیسی دم اتاق بود. آروم اشاره زد برم بیرون. از درجه های روی شونه ش هیچی نمی فهمیدم. جرئت نکردم پیشونی خواهرمو ببوسم.سر باند پیچی شده ش رو نمی تونستم بفهمم.انگار مغزم هیچی پردازش نمی کرد.حس می کردم کمترین اشاره ای بهش باعث میشه درد وحشتناکی بکشه. نگاه اشکیم رو ازش گرفتم و از اتاق خارج شدم و پرده ی جلوی در رو کشیدم. با مامور از اونجا دور شدیم.
– حال خواهرتون چطوره؟
– نمیدونم… بهش مسکن زدن.
– شوهرتون می گفتن پدرتون موجیه.
– این طور میگن…
– منظورتون چیه؟پدرتون موجی نیست؟
– من نمیدونم موجی چیه آقا. من فقط حس می کنم پدرم خیلی از موج هایی که می گیردش آگاهانه ست!
– دارید به پدرتون تهمت می زنید؟
– هر چیزی که اسمش می خواد باشه. من 27 سال با این مرد زندگی کردم. من و مادرم و خواهرم توی خونه ی این مرد شکنجه شدیم.
– همسایه ای که زنگ زده بودن به پلیس شما رو نمیشناختن.
– تقریبا سه ماهه ازدواج کردم.
– بعد از ازدواجتون با خانواده رفت و آمد نداشتید؟
– خیر…
– هوم… خانم…
– گوش کنید آقا. من واقعا حالم برای حرف زدن خوب نیست. فقط می خوام به خواهر و مادرم کمک کنم. به من بگید چه کار باید بکنم. فقط همین.
– باید با همسرتون هم صحبت کنم. اما اگر تایید بشه که پدرتون مشکل دارن موضوع از حیطه وظایف ما خارج میشه. کاری که شما می تونید بکنید اینه که از پدرتون شکایت کنید. عدم صلاحیت ایشون برای سرپرستی خواهرتون مشخص بشه و بعد با رأی دادگاه خواهرتون تحت سرپرستی ایشون نیستن. از روند این طور پرونده ها زیاد اطلاع ندارم. ولی فکر می کنم بتونید حکم بگیرید که ایشون باید بستری بشن تو آسایشگاه روانی.
– ممنون. اقدام می کنم حتما
– ولی بهتره قبلش فکر کنید. من خودم دختر دارم. دختر ها دلسوزی و محبت عجیبی به پدر دارن. فکر نمی کنم دلتون بیاد همچین کاری با پدرتون بکنید… خیلی فکر کنید خانم.
لحنم سنگ شد… بی اراده با لحن تندی گفتم:” ممنون از راهنماییتون آقا. از اینجا به بعدش به خودمون مربوطه”
***
من زیاد در جریان نبودم اوضاع چطور پیش میره.همه چیز رو به آرسام سپرده بودم. آرسام زیر بار نمی رفت. می گفت نباید این کار رو بکنم.می گفت خودت برو دنبالش. من نمی تونستم… در توانم نبود.واقعا کشش همچین کاری رو نداشتم. گریه کردم.ضجه زدم. به پاش افتادم. تشنج بهم دست داد و از هوش رفتم. باز هم تب و هذیون عصبی و وقتی به هوش اومدم آرسام موافقتش رو اعلام کرد. مامان مرخص شده بود و راشین هم فرداش مرخص شده بود. مامان سرسنگین بود. ولی هنوز از برنامه ای که برای حیوون داشتم خبر نداشت.
سگ توی بیمارستان بستری بود و با توجه به شکایتی که من تنظیم کرده بودم و البته یه مقدار قابل توجهی رشوه مامور مراقب هم داشت. وسایل راشین رو جمع کردم و بردمش خونه ی خودم. مامان هر کار کردم نیومد. بدجوری قهر بود. اما وقتی دادخواست رفت دم خونه زنگ زد به راشین.راشین تلفن رو داد به من.مامان گریه می کرد و نفرینم میکرد. باورش نمی شد همچین کاری کردم. ساکت موندم و گذاشتم هر قدر می خواد نفرین کنه.
بعضی وقت ها از مهربونی زیاد آدمها عقلشون کار نمی کنه. لازم بود الان من عقل مامان باشم. نمی ذاشتم بیشتر از این خودش رو و راشین من رو نابود کنه. اگر جون خودش مهم نبود به خودش مربوط بود ولی نمی تونست با دل رحمی غیر عقلانیش راشین رو نابود کنه. دیگه در جریان بقیه ماجرا نبودم. راشین ساکت بود. زیاد حرف نمی زد. یک هفته مرخصی داشت. بعد از اون از خونه ی من با آرسام می رفت مدرسه و با سرویس خصوصی که براش گرفته بودم بر می گشت خونه. دوماه بیشتر تا آخر مدرسه ها نمونده بود. تا اون موقع تکلیف این بچه هم مشخص می شد و جای زندگیش هم قطعی می شد.
با راشین خیلی حرف زدم.راجع به اینکه توی دادگاه باید اعلام کنه خودش هم ازاین وضعیت خسته شده و نمیخواد تحت سرپرستی یه حیوون باشه. راشین یک کلمه حرف نمی زد. فکر می کردم همه چیز رو خراب می کنه ولی توی دادگاه همه چیز برخلاف انتظارم پیش رفت. راشین زد زیر گریه. به پدری که با آرام بخش بی حال روی صندلی متهم افتاده بود نگاه کرد و گریه کرد
– من دوسش دارم… اون بابامه. ولی به خدا ازش می ترسم.
بلند بلند گریه کرد و گفت: “من نمی خوام اینجوری بمیرم. نمیخوام تو راه پله ها زیر مشت های بابام بمیرم… اون ما رو می کشه.من و مامانم رو می کشه”
مامانم شیون سر داد اما حرفی نزد.نفرین هایی که نثار من کرده بود نثار راشین نکرد.انگار راشین رو برای شکایت کردن محق تر می دونست.
من توی دادگاه نموندم. راشین و وکیلش توی جلسه بودن. چند دقیقه بعد حال راشین بد شدو آوردنش بیرون. آرسام توی جلسه ها شرکت نمی کرد. می گفت درست نیست توی این بخش از ماجرا جلوی چشم باشه.نمیخواست مامان ازش متنفر بشه. نمی خواست مامان بدونه تا اینجای قضیه رو کی کمکمون کرده.
مامان دوباره فشارش افتاد و دوباره سرم و بیمارستان. اما این دفعه مشکلی با کجا موندنش نداشتم.بردمش خونه ی خودشون و راشین هم گفت پیشش میمونه . میخواستم بمونمو ازش پرستاری کنم ولی خودش نذاشت.بیرونم کرد.
فکر کردم شاید یه شب مادر دختری با راشین بتونه کمکش کنه ماجرا رو هضم کنه… سگ دیگه رد صلاحیت شده بود و حالا تو همون سگ دونی ای بود که لیاقتش رو داشت.یه آسایشگاه روانی مخصوص جانبازان کنار روانیای بیشعوری مث خودش که به اسم آرمان و وطن و به توصیه لاشخور پستی ک پیشوای خودشون کرده بودن ب میدون زده بودن و زندگی کسایی ک تا آخر عمر باید تحملشون میکردن به فنا دادن…
مگه غیر از اینه که اولویت اول خدمت ب خلق باید خدمت به خانواده باشه؟
قسم خوردم اگر خدا و آخرتی وجود داشته باشه،من یکی هیچ رقمه رضایت ندم و اگر حتی لنگ یه رضایت من باشه ک بره ور دل خود خدا بشینه اون رضایتو ندم…قسم خوردم نذارم بره بهشت. فقط به خاطر من هم باشه عذاب بکشه و جهنمو ببینه. ..

وقتی رسیدم خونه آرسام روی مبل بود و موهاش بهم ریخته بود. معلوم بود حسابی چنگ کرده موهاش رو.
وقتی دیدمش حس کردم دیگه سر سوزنی انرژی ندارم و فقط میخوام به یه نفر تکیه کنم حس میکردم بار تمام غصه ها و تنهایی های دنیا از صبح روی دوش من بوده… وزن سر در گمی مادرم و بی چارگی راشین.نفس کشیدن مثل یکی از سخت ترین کارهای دنیا شده بود که با مصیبت انجامش می دادم!
حالا فقط میخواستم اون بار لعنتی رو یه جایی بریزم زمین.مثلا از تراس ولش کنم پایین و صدای “گرومپ” به درک واصل شدنش رو بشنوم…
سامی به سمتم اومد و خودم رو تو بغلش ول کردم و فقط نفس کشیدم…نفس کشیدم…نفس کشیدم…

***
یه اتفاقی افتاد که من یهو اصن نمیدونم چرا زدم اکانت قبلیمو ترکوندم! اصلا هم نمیدونم چرا یهو اون طوری احوالم ریخت به هم.اصلا میخواستم دیگه ننویسم کلا!
الان با یه اکانت دیگه دارم میفرستم این داستانو
دلم میخواست یه پی نوشت مفصل بزنم ولی نمیشه.تنها جمله کلیدی پی نوشتم این بود: اگر تصمیم گرفتید گند بزنید ب زندگیتون حتما این کارو با فراغ خاطر انجام بدید.
راستیییی!!!
یه شبم بیاید راجع به مرگ اندیشی صادق هدایت حرف بزنیم.انواع مرگ اندیشی. بدجور درگیرم کرده.به شدت ازش لذت میبرم.
شاد باشید

نوشته: ژه

Leave a Comment