Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عاشقش نبودم ولی...(5)
داستان سکسی

عاشقش نبودم ولی…(5)

سرم روی بازوی آرسام. بود. خیره به سقف بودم.همون دستی که سرم روش بود از آرنج تا کرده بود و با نوک موهای بلندم بازی می کرد.از این کارش احساس خوبی داشتم. خسته بودم اما از شدت خستگی خوابم نمی برد. نالیدم:” چرا نمی تونم بخوابم؟” متوجه شدم داره نگاهم می کنه. گفت:” همینجا باش زود میام.”
رفت توی آشپزخونه و صدای یخچال و بعد ماکروفر اومد. به حرفش گوش ندادم. از اتاق اومدم بیرون و دیدم داره شیر گرم شده رو از ماکروفر در میاره.فقط هالوژن ها روشن بود و سایه ش کمرنگ و از چندین جهت روی اپن های آشپزخونه می افتاد.
عسل رو ازکابینت در آورد و با عجله همه کارهاش رو انجام می داد. رفتم جلو و گفتم:” سامی…”
سرش رو بلند کرد: چرا اومدی بیرون؟ آماده شد.الان میارمش.
نشستم پشت میز آشپزخونه: نمیخوام…
صندلی کنارم رو بیرون کشید و شیر و عسل رو جلوم گذاشت.با ناخن هام روی میز طرح های نامرئی بی مفهومی رو نقاشی می کردم. زمزمه کردم:” من کار درست رو کردم…مگه نه؟”
هنوز ساکت بود.گفتم:” نمیتونم باور کنم مامانم همچین مردی رو دوست داشته باشه.مردی که سر سوزنی خوشبختی براش نیاورده”
سکوت… ” بابام ما رو به آرمان هاش فروخت. هنوزم نمی فهمم چرا فقط برای ما موجی می شد؟ چرا جاهای دیگه نه؟”
این بار جواب داد: تو از کجا می دونی جاهای دیگه حمله بهش دست نمی داده؟
– نمی دونم… ولی خیلی وقت ها وقتی بهمون حمله ور می شد حس می کردم نگاهش کاملا هوشیاره.
– تعریف ما از هوشیاری فرق داره روناک.
– نه…هیسسسس… نمی خوام چیزی بگی.نصیحتم نکن سامی…
چیزی نگفت. نفس های عمیق می کشید. حس می کردم تو دلش سرزنشم می کنه. اما گاهی باید سرزنش دیگران رو به جون خرید. گاهی باید گفت گور بابای فکر دیگران. گاهی باید خودخواه بود. من حالم خوب نبود.ته دلم یه چیزی هی مچاله میشد و باز میشد.چون هیچ گزینه ی “بهترینی” وجود نداشت…من بین بد و بدتر و بدترین انتخاب کرده بودم…
من فقط برای عقده گشایی از زندگیمون بیرونش نکردم. داشت خطرناک می شد… انقدر که خواهرم تو دادگاه بگه “من نمی خوام تو راه پله ها بمیرم”
زمزمه کردم: سامی… اون ما رو به آرمانهای پوچش فروخت…
– شاید مادرت عاشق آرمانهاش شده که ولش نمی کنه.
– چرا شبیه هیچ کدوم از اون مردهای اسطوره ای که تو تلویزیون می گن نیست؟ همه قصه هایی که راجع به موجی ها میگن دروغه؟ اینکه خودشون از کارایی که می کنن عذاب می کشن؟
– من نمیدونم روناک…
– سامی…
– جانم؟
دلم یه جوری شد.اما باید حرف می زدم.نمی خواستم حتی تو ناخودآگاهش سرزنشم کنه.
– من هیچ وقت نمیخواستم اون بره جنگ. فکر می کنم وقتی بچه بودم دوسش داشتم.
– تو هنوزم دوسش داری.
– نمیدونم.
سکوت…
– سامی…
– جان دلم؟
– سرزنشم نکن. خواهش می کنم… (بخش بعدی جمله م رو حتی خودم به سختی شنیدم.) دوسم داشته باش…
باز هم چند لحظه سکون و بعد دستش دورم حلقه شد و منو به خودش فشرد.
– قول نمی دم… بهت نمی خوام دروغ بگم. ولی حرف بزن. برای دفاع از کارت حرف بزن. من گوش میدم.
– سامی… من هیچ وقت از اینکه اون رفت جنگ افتخار نکردم. احساس خوشبختی نکردم. هیچ جای این ماجرا برای ما خوشبختی نداشت. خاکی که ادعا می کنه ازش دفاع کرده الان برای من آرامش نداره. شادی نداره. امنیت نداره. ناموسی که خودشونو براش جر وا جر می کنن نه حرمت داره و نه دیگه اصلا کسی ناموس داره! همه ش دروغ…همش ادعا… همش نامردی… همش زور… کجای اینا آرمانهایی بود که هر کدوم از اون رزمنده ها ادعاشو داشتن؟
– نمی دونم… فکر میکنم تو این مورد حق با توئه!
– چرا؟
– چی چرا؟
– چرا به من حق می دی؟
– چون بابای منم جنگیده… چون اون وقتی الان حرف می زنیم صادقانه و شجاعانه اعتراف می کنه به هیچ کدوم از اون چیزهایی که فکر می کردن نرسیده. نه خودش و نه کسایی که کنارشون جنگیده.
– پس چرا بابای تو چیزیش نشد؟
– نمیدونم چرا… ولی بابای من وسطش ول کرد و برگشت. دیگه هم نرفت.
آه عمیقی کشیدم و چشمام سوخت:” خوش به حالت آرسام…”
اون هم آه کشید. نالیدم” از جنگ… از آرمان… از فداکاری… از همشون متنفرم!”
با سر انگشتاش پوست سرم رو نوازش کرد. آن قدر حرکتش آرامش بخش بود که چشمام خمار شد.حتی فکر کنم یک لحظه کوتاه خوابم برد. توی اون لحظه هیچ حسی نداشتم. منظورم راجع به آرسامه. بیشتر حالتش تو اون لحظه مثل یه برادر… یا شاید حتی مثل یه پدر بود… یه چیزی ته دلم سوخت … اون مال من بود اما پدرم نبود.برادرم نبود. من حواسم بود که با هم چه نسبتی داریم.
چندلحظه بی حرکت و ساکت بودیم.گونه م رو به شونه ش مالیدم.درست مثل یه بچه گربه.لیوان شیر رو از جلوی خودم برداشتم و بردم سمت دهنش.یه کم ازش خورد.فکر می کنم این شب برای اون درست به اندازه ی من سخت بود و بهش احتیاج داشت که بی تعارف خورد.
آوردمش پایین و گذاشتم جلوی خودش.با انگشت کوچیکش چند قطره عسلی که روی دیواره ی خارجی لیوان مالیده شده بود پاک کرد.دستش رو گرفتم و بی اراده کف دستش رو بوسیدم و بدون جدا کردن دستش از لبهام گفتم:” مرسی که هستی… اگه نبودی …” حرفم رو ادامه ندادم و چشم هام رو بستم.سعی کردم تصویر زندگیمون رو بدون آرسام از سرم بیرون کنم.وحشتناک بود.با انگشت شستش صورتم رو نوازش کرد.
دوباره بهش فکر کردم.امشب یه احساس پیچیده داشتم. دلم میخواست عمیق تر و با معنایی متفاوت تر از همیشه حسش کنم. آرسام رو جور دیگه ای بفهمم و معنی کنم.انگشت کوچیک عسلیش رو که سعی می کرد به صورت من مالیده نشه کشیدم توی دهنم و مکیدم. گذر یه جریان لرزان و خیلی سریع رو از تمام تنش حس کردم.دستش مور مور شد. با چشمهای خودم دیدم. یه بار دیگه مکیدم.نوک زبونم رو یواش به انگشتش کشیدم و رهاش کردم.فورا خودش رو از من جدا کرد. خنده م گرفت ازحرکاتش. چرا هیچ وقت زنانه بودن روامتحان نکرده بودم؟ شاید حالا وقتش بود. حالا که حس می کردم بار زندگی لعنتی قبلیم از روی دوشم برداشته شده.یا اقلا داره یواش یواش برداشته میشه…
فقط احتیاج به چیزی داشتم که مغز لعنتیمو خالی کنه.هر چی میخواد باشه…
شاید دیگه وقتش بود که یه صفحه ی جدید با تجربه های نو باز کنم. باید خودم هم به تازه شدن تن می دادم. باید این پیله و غربت و سرمایی که مثل گراب تو وجودم به خودش میپیچید تموم میکردم…
خودم رو کشیدم طرفش و سرم روگذاشتم روی شونه ش. بینیم رو طوری گذاشتم که نفس هام درست بخوره به گردنش. زیر گوشش… یه آه کوتاه کشیدم.سفت شدن عضلاتش رو حس می کردم. بازی باحالی بود! داشت خوشم میومد. خواب از سرم پریده بود. امشب می خواستم بهش نشون بدم که برای زن بودن دارم آماده می شم. و بهش فکر می کنم…
لبهام رو چسبوندم به گردنش. تو همون حالت موندم. سعی نکردم قلقلکش بدم.فقط لبهام رو چسبوندم به گردنش و نفس کشیدم. سعی می کردم پر سر و صدا نفس نکشم. تمرکز کردن روی تمام وضعیتی که توش بودیم واقعا سخت بود…واقعا سخت! تنش می لرزید.
شوهر من واقعا یه پسر خوب بود… یه پسر خوب! باورم نمی شد.یه قسمت از زندگی من بی نقص و ایراد و شرط و شروط باشه. اگر نقصی بود ، اینجا از من بود. اون بی قید و شرط بود. بعد از یه زندگی فاجعه و نفرت انگیز من به انحراف کشیده نشده بودم.با پسرای مردم لاس نزده بودم. از همشون نفرت داشتم و برحسب منطق به کسی پناه آورده بودم که از بیخ و بن حسی بهش نداشتم اما الان ناخود آگاه به سمتش کشیده می شدم. سعی می کردم تمرکز کنم و همه ی جزئیات رو توی مشتم بگیرم ولی خودم هم داشتم از کنترل خارج می شدم و کارهام باحساب و کتاب نبود. دیگه نمیتونستم تمرکز کنم.انگار چیز دیگه ای داشت من رو هدایت می کرد نه اینکه من هدایتگر باشم…
آرسام به جلو خم شد و آرنجهاش رو روی میز تکیه داد.می خواست ازم فاصله بگیره. سعی کرد یه جمله راجع به مسئله ی قبلی بگه:
– می دونی روناک؟ در واقع… من فکر می کنم این که مورد خشونت قرار بگیری وحشتناکه. ولی هزاران هزار زن توی این مملکت دارن عذاب می کشن. همشون دارن عذاب می کشن.
آه کشیدم. دوست نداشتم اذیتش کنم. شاید الان آمادگیش رو نداشت. پس دم به دمش دادم:
– خودم می دونم…
– خودت هم فکر می کنی که بیشتر از حد معمول آسیب دیدی؟ تا حالا به این فکر کردی که شاید تمام آسیبی که دیدی …شاید … همه ش به خاطر پدرت نباشه؟
– منظورت چیه؟
– منظورم اونی نیست که فکر می کنی. جبهه نگیر. منظورم اینه که… اینه که…
چند لحظه نگاهش روی لب هام موند که داشتم با دندون گوشه ی لب پایینم رو می کندم.سرش رو چند بار تکون داد و گفت:
– منظورم اینه که تو اساسا حساسی.
– هوم؟؟؟
– منظورم این نیست که تو نباید ناراحت باشی یا اصلا منظورم این نیست که تو اشتباه کردی. فقط میخوام بگم تو آسیب پذیر تر از بقیه زن ها هستی و به نظرم باید قوی بشی… من نمی تونم خوب حرف بزنم.فکر می کنم کلا این قضیه رو باید بذاریم کنار و بریم پیش مشاور. یعنی تو رو ببرم پیش یه مشاور خوب و تو راجع به خودت حرف بزن. راجع به اینکه می خوای قوی باشی و دیگه این قدر آسیب نبینی.

حس کردم خودش هم دقیقا نمیدونه چی میخواد بگه و قاطی کرده! جملاتش رو نمیفهمیدم.
– ولی سامی…شاید بقیه زن ها قد من یاحتی از من و مادرم بیشتر آسیب دیده باشن.فقط موضوع اینه که هیچ کس اونا رو نمی بینه.هیچ کس ما رو نمی بینه.همه فک می کنن ما حق آسیب دیدن و شکستن نداریم. ما بااااااایــــــــد پوستمون کلفت باشه به دلیلی که برای خودمون هم مشخص نیست!
– آم… می دونی. من حرفت رو کاملا قبول دارم.ولی من الان فقط تو رو در نظر می گیرم. تو من رو داری و من حالا که تو رو و عمق شکنندگیت رو دیدم میخوام کمکت کنم تا دیگه این طوری نباشی.
– یعنی یه کاری کنی پوست کلفت شم؟
– تقریبا… ولی نه دقیقا
– وقتی پوست کلفت شم تو هم اذیتم میکنی سامی! الان دلت برام سوخته؟ آره! معلومه که سوخته… داری بهم رحم می کنی. خسته شدی از اینهمه مراقب من بودن…
– نه نه! روناک گوش کن…
داشتم عصبی می شدم. دست خودم نبود. همه ش فکر می کردم این خوشی دووم نداره. این آرامش باز هم نابودمیشه اون هم درست به وسیله ی یه مرد…نزدیک ترین مردی که حالا اینجا بود.
سعی می کردم خشمم رو کنترل کنم.از یخچال آب برداشتم و یک لیوان خوردم. آرسام میخواست بیرون از اتاق و درست همینجا این مسئله حل بشه. نمیدونم چه اصراری داشت که من صبر کنم حرفهامون تموم شه.
توجه نمی کردم. به سمت اتاق حرکت کردم. اصلا انتظارش رو نداشتم.همه چیز خیلی بی ربط اتفاق افتاد! از پشت سر منو کشید و تا بیام به خودم بجنبم و یه کم جیغ جیغ کنم لبهاش روی لب هام بود… فقط لب هاش چسبیده بود و همین برای اینکه چند لحظه سکوت کنم کافی بود!
سعی کردم ازش جدا شم که دستش مثل یه مار قدرتمند پیچید دور کمرم. یادم رفت اصلا داشتم برای چی می رفتم تو اتاق؟ اصلا یادم نمیومد که عصبانی بودم! کاملا گیج و معلق بودم. نگاهش کردم و سعی کردم یادم بیاد چی شد؟
چرا تا حالا صورتش رو اینطوری ندیده بودم؟ دقت نکرده بودم ابروهاش چقدر بلنده. و تیغه ی بینیش بلند و صافه. چرا تا حالا متوجه نشده بودم مژه هاش چقدر مشکیه؟ اصلا چرا تا حالا از این فاصله ندیده بودمش؟ چرا ما هیچ وقت این قدر نزدیک نبودیم؟
صورت بیضی کشیده و استخون گونه هاش. پوست سفیدش… چقدر صورتش صاف بود. چشماش چقدر سیاه بود… موهای لخت مشکی براقش که هر کارشون میکرد آخر سر جلوی موهاش یه طرفی به سمت چپ صورتش می ریخت و بلندیشون همیشه تا روی گوش هاش بود.موهای پرپشت و پیشونی متوسطش. چشمهاش دو دو می زد توی صورتم.انگار دنبال یه واکنش غیر منتظره ی خشم آمیز بود.خب راستش خودم هم منتظر بودم عصبانی شم ولی نمیتونستم خودم رو جمع و جور کنم و روی انجام یه عمل خشمگینانه تمرکز کنم.یادم نمیومدچطوری باید عصبانی شم! بی اراده دستم رو بردم سمت چتری های یه طرفی لختش که تیکه تیکه شده بودن و روی پیشونیش ریخته بود.انگشتهام رو بینشون سر دادم و کمی به عقب هلشون دادم.ولی باز کمی ریختن توی صورتش. انگشت اشاره م رو روی پیشانی خوش فرمش کشیدم.و ابروهای پررنگش رو با انگشت شستم لمس کردم. می خواستم صورتش رو کشف کنم.چونه ظریفی داشت به نظرم. قدش از پدرش بلند تر و کشیده تر بود. راستی چقدر قدش بلند بود! چقدر سرم رو بالا گرفته بودم.چقدر صورتش داشت نزدیک می شد… چقدر داشت خوابم می برد! چشمهام رو بستم که بخوابم و دوباره داغ شدم.دستهاش محکمتر از قبل پهلوهام رو فشرد و دستش که پشت گردنم رو لمس کرد ضعف کردم و پاهام شل شد.کمی ازم فاصله گرفت.دستش رو از دور کمرم بازکرد و چونه م رو گرفت.سعی کردم چشمهام رو باز کنم اما به زور یه کم بین پلک هام باز شد.خمار خمار بودم… ازخودم پرسیدم سگ مستی ک میگن همین طوریه؟

با انگشت شستش که کمی فرورفتگی زیر لب پایینم رو می کشید لبهای خشک و به هم چسبیده م از هم جدا شد. لبهام که نرطوب و داغ شد انگار یه نیروی عظیم و داغ و پر انرژی با میلیاردها سوزن به لبهام وارد می شد. لب پایینم گز گز می کرد. بلد نبودم … داشتم گیج می شدم.می ترسیدم کاری کنم که بدش بیاد. می ترسیدم …
اصلا نمی دونم چرا تو اون لحظه هی ذهنم جم و باز می شد؟در یک ثانیه به چیزی فکر میکردم و بعد مثل حلقه های آبی که سنگ توش انداخته باشن افکارم به اطراف پاشیده میشد. ازم جدا شد.هیچ کار نمیتونستم بکنم.هیچی بلد نبودم. از زمین کنده شدم.خودم رو بالا کشیدم و دستهام رو دور گردنش انداختم و سرم رو توی شونه ش قایم کردم. تکون خوردن یواش شونه هاش رو حس کردم. می خندید… بی شرف به باختن من می خندید… خودم هم خنده م گرفته بود. چقدر این جور باختن ها بامزه بود.انگار هر قدر ببازی احساس پیروزی بیشتری می کنی…
یواش منو روی تخت گذاشت و خودش به موازات من روی تخت بود.روی من خیمه زده بود.به یقه ی پیرهن سفیدش که هنوز عوضش نکرده بود چنگ زدم و کشیدمش پایین.سعی کردم من هم یه حرکتی کنم که از ادامه پشیمون نشه.
نفس هاش توی گردنم دیوونم کرد. بی اراده نفس بلندو صدا داری کشیدم. سُر خوردن یه چیز گرم و لطیف و لغزنده روی پوست گردنم تنم رو لرزوند.یقه ی تی شرت گَل و گشادم رو آروم پس زد و سر شونه م رو بوسید.چنگ زدم به موهاش. دوست نداشتم از لبهاش جدا شم.میخواستم تا آخر دنیا فقط درگیر لب هاش باشم. قد تمام 27 سال عمرم درگیر حضورش باشم…
حالم فوق العاده بود.هیچ چیز جز زمان حال تو فکر نبود.داشتم یاد می گرفتم. لب بالاش رو می مکیدم.و بعد لب پایینش رو. وقتی لب پایینم رو زبون میکشید تمام تنم ضعف میکرد. تغییر کردن خیلی چیزها رو حس میکردم.لمس میکردم. تمام سلول هام نبض گرفته بودن … حتی تار موهام!سعی می کردم پسشون بزنم و نذارم حواسم پرت شه و تمام حواسم رو توی لب هام بریزم. می لرزیدم.دست خودم نبود. داشتم دیوانه می شدم. این جنس از وحشی شدن رو تجربه نکرده بودم. بیشتر میخواستم.بهش حمله می کردم. به خودم میفشردمش.میخواستم مثل یه لحاف سنگین یا مثل یکی از اون قبرهای ماسه ای دم ساحل، روی من باشه و نتونم تکون بخورم. داشتیم خوب پیش می رفتیم.داشت پا به پای من میومد. از تشنگی من برای به عشق بازی طولانی خسته نمیشد.
اصلا نفهمیدم چطور شد! فقط یک هو عقب کشید…
– منو ببخش روناک…
– آرسام!
فقط میخواستم بدونم چه اشتباهی از من سر زده.بهدطرز وحشتناکی شوکه و سر در گم بودم.انگار که قلبم داشت توی جمجمه م می تپید و یه چیزی سرم رو ب شدت تکون میداد.با هر نبض تمام سرم تیر می کشید
– نباید …نباید الان… این کارو می کردیم. منو بخشیدی؟
– سامی نرو.
– امشب نه… الان وقتش نیست… تو آمادگیش رو نداری…منم…همینطور
بریده بریده حرف میزد و کمی لکنت داشت و نفس هاش بالا نمیومد
– از پیشم نرو. باشه…باشه ادامه نمی دیم.حق با توئه.بیا بخوابیم.
– فقط یه کم روناک… من… میرم یه کم هوا به سرم بخوره.
– نرو
– ببخش…
و رفت درحالی که وحشتناک نفس نفس می زدو حس می کردم ممکنه سکته کنه! به این فکر کردم که من آمادگیش رو داشتم؟ توی خودم مچاله شدم.تمام تنم؛ بودنش رو می طلبید.جاش خالی بود. جای دستش دور شکمم خالی بود.دستم رو گذاشتم روی شکمم و مثل یه جنین تو خودم جمع شدم.تمام وجودم نبض داشت ولی یواش یواش آروم شد.
تو خودم جمع شدم.تنم آروم آروم سرد شد و یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر خورد و رفت توی گوشم و لا به لای موهام…
نفهمیدم چطور خوابم برد.اما تمام مدت توی خواب خواستنش رو اعلام کردم…!
خودم هم صدای خودم رو توی خواب می شنیدم…

شب لعنتی ای بود.خیلی لعنتی…

***

گريه کرديم …دو تا شعله ي خاموش شده
گريه کرديم…دو آهنگ فراموش شده

پر کشيديدم ،بدون پرِ زخمي با هم
عشق بازيِ دوتا کفتر زخمي با هم

مرگ پشت سرمان بود ،نمي دانستيم
بوسه ي آخرمان بود ،نمي دانستيم…

زندگي حسرت يک شادي معمولي بود
زندگي چرخش تنهايي و بي پولي بود

زخم ،سهم تنمان بود ،نمي ترسيديم
زندگي دشمنمان بود ،نمي ترسيديم
***
شعر من بين تن زخمي مان پل مي شد
بيت اول گره روسري ات شل مي شد

بيت تا بيت فقط فاصله کم مي کردي
شعر مي خواندم و محکم بغلم مي کردي…

پيِ تاراندن غم هاي جديدم بودي
نگران من و موهاي سپيدم بودي

نگران بودي ، يک مصرع غمگين بشوم
زندگي لج کند و پيرتر از اين بشوم

***

بغلم کن که جهان کوچک و غمگين نشود
بغلم کن که خدا دورتر ازاين نشود

پاره هایی از شعر بلند گریه کردیم
از مجموعه گزیده به احترام سی و پنج سال گریه نکردن-حامد ابراهیم پور
کتاب دوستداشتنی ایه.بخونیدش

نوشته: ژه

Leave a Comment