Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عاشقش نبودم ولی...(6)
داستان سکسی

عاشقش نبودم ولی…(6)

آب بینی م رو پر سر و صدا بالا کشیدم و با صدای تو دماغی شده گفتم: ” حالا چی کار کنم راشین؟” و چند هق کوتاه زدم
به جای صدای راشین، صدای مامان جواب داد:” مطمئنی؟”
داشتم سکته می کردم! قرار نبود مامان چیزی بدونه. نمی دونستم چه کار باید بکنم. مامان دوباره گفت:” الو روناک؟ هستی؟” زمزمه کردم: ” بله مامان…”
میتونستم صورتش رو تصور کنم که چه اخم محکمی روش نشسته. مامان گفت:” غیر از زود رفتن و دیر اومدن و تلفن های وقت و بی وقت چیز مشکوک دیگه ای ندیدی؟”
کمی فکر کردم و گفتم:” نه… همینا بود!” لحن مامان کمی نرم شد و گفت:” دختره ی خل و چل! همچین گفتی مطمئنننننم داره بهم خیانت می کنه فکر کردم رفتی تو خونه با یه زن دیدی اش!!” دوباره زدم زیر گریه:” ولی من مطمئنم… مامان اصلا انگار من تو خونه نیستم. از دقیقه ای که می رسه خونه تا کمر میره تو لپتاپ و کاغذاش شامم میگه بیرون خوردم تو همون اتاق کارش هم میخوابه! میدونستم… می دونستم به محض اینکه حس کنه دختره بی صاحابه شروع میکنه اذیت کردن. مث همه ی مردا… سگ تو ذاتشون…” و به هق هق افتادم.
مامان که معلوم بود متأثر شده گفت:”مگه من مردم دختر؟بعدشم تو مگه چند دفعه شوهر کردی که ذات همشونو میشناسی!!! مالیخولیایی شدی روناک!توکل کن به خدا.من که میگم اینا خیالبافیای توئه.غصه ت تموم شه یه چیز دیگه واس خودت دست و پا میکنی که روزت بدون اعصاب خوردی نگذره! ”
دلم برای صدای مامانم تنگ شده بود. خیلی وقت بود حرف نزده بودیم. حسی داشتم که انگار که یه بند سفت از دور گلوم باز شده باشه . اون حس بی کسی وحشتناکی که موقع زنگ زدن به راشین داشتم حالا بهتر شده بود. به خودم اعتراف کردم نفسای مادر می تونه حتی دوای مرگ باشه و جون رو به تن مرده ی فرزند برگردونه…
با صدای بغض آلود زمزمه کردم: ” تو با من قهر بودی…” لحن حرف زدنم عین حرف زدن بچه ی چهار ساله شده بود! ” دیگه دوسم نداری… مگه نه؟ چرا نذاشتی بیام پیشت؟”
مامان آه عمیقی کشید و گفت: ” ببخش روناک… ببخش مامان… اوضاع احوال هیچ کدوممون رو به راه نبود. دوره ی سختی از زندگیمون رو گذروندیم. من هنوزم باورم نمیشه بابات نیست…”
سعی کردم با نفسهای عمیق خشمم رو کنترل کنم و راجع به احساسات خصوصی مادرم باهاش بحث نکنم. باید الان مشکل خودمو حل می کردم. گفتم:” بی خیال. حالا من چی کار کنم؟” مامان کمی مکث کرد و گفت: ” همون کاری که اکثر زنها وقتی مشکوک میشن میکنن!ساعتای کاریش رو می دونی؟ از برنامه هاش خبر داری؟” گفتم: ” تا قبل از این ماجراها خبر داشتم. فکر نکنم برنامه شو عوض کرده باشه.” مامان چند لحظه مکث کرد. یهو چیزی یادم افتاد: ” راستی مامان!! آرسام یه دفتر داره. توش کاراشو می نویسه.لیست می کنه که یادش نره.”
مامان نفسش رو توی گوشی فوت کرد. فکر کنم از گیج بازیام حرصش گرفته بود. ولی با لحن آروم و آسوده ای که انگار خیالش از همین الان از نتیجه ی ماجرا راحته گفت: ” خیله خب پس… برنامه شو چک کن یه روز بیا باهم بریم دنبالش ببینیم چه کار می کنه”
سریع گفتم: ” نه نه… با شما نه…. میشه با راشین برم؟”
دلم نمی خواست اگر با چیزی که فکرشو می کردم روبه رو شدم، مامانم تو اون حال و وضع پیشم باشه. مامان گفت:” چرا؟” یه کم من من کردم و گفتم:” نمی دونم. فک کنم اون باشه پیشم راحت تر باشم” مامان حرفی نزد و با گفتن یه ” باشه ” ی خشک و خالی مکالمه رو کوتاه کرد و خداحافظی کردیم
شب که آرسام رفت تو اتاق و در رو بست، رفتم سراغ سررسید سفید رنگش که آرم بیمارستان روش بود. برنامه های فرداش رو چک کردم.فقط بیمارستان بود. روز بعدش هم همین طور. اما روز بعد از اون یه ستاره جلوی سطر 19:00 زده بود و نوشته بود ” دکتر شهابی”
سعی کردم فکر کنم. به روزش نگاه کردم. چهارشنبه. چهارشنبه های دو ماه قبلش رو هم نگاه کردم. هفته هایی که شیفت روز بود ساعت هفت عصر همشون نوشته بود دکتر شهابی. یه صداهایی از اتاقش می اومد.سریع سررسید رو برگردوندم تو کیف چرمش و سعی کردم از قیافه م معلوم نباشه که داشتم کار نامتعارفی می کردم.
به راشین اس ام اس دادم:” چهارشنبه ساعت 5 میام دنبالت.”
***
راشین پرید توی ماشین و گفت: ” رفت طبقه ی پنجم. من توی چارت نگاه کردم دیدم طبقه ی پنجم یه روان پزشک هست به اسم دکتر حسن شهابی. و یه دکتر اطفال که امروز روز کاریش نبوده و مطبش بسته ست.”
بدون اینکه فکر کنم گفتم:” پس حتما منشی طرفه… حتما میاد اینجا هم دیگه رو ببینن”
راشین با لا قیدی گفت:” شاید هم میاد اینجا راجع به تو حرف بزنه! شاید قراره بیاردت اینجا. مگه نگفتی می خواست ببردت پیش مشاور؟”
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:” اولا گفتم مشاور، نه روان پزشک! خیلی با هم فرق دارن اگر بدونی! ثانیا وقتی تو هر 72 ساعت کلا ده تا جمله با هم حرف نمی زنیم دقیقا اومده اینجا چی بگه راجع به من به مشاور؟”
– خب روناک شاید تو ام یه کم مقصر باشی. تو سعی نکردی باهاش حرف بزنی ببینی چشه؟
– من مثل همیشه بودم! اون یهو عوض شد! بعدشم وقتی من ناراحتم اون به زور از من سعی نمی کنه حرف بکشه تا خودم بگم.فکر کردم شاید دوست داره خودش هم اینطوری باشه. هی صبر کردم خودش به حرف بیاد. چه می دونستم دو ماه این وضعیت ادامه داره؟
– یک ماه و یه هفته! چجوری حساب کردی شد دو ماه؟
– تو از کجا انقدر دقیق میدونی؟
– خودت دقیقا دیشب عین همین رو گفتی! حواست نبود چی میگی؟
تعجب کرده بودم. دیشب حواسم نبود چی دارم می گم.ولی ناخودآگاه دقیقا از اون شب لعنتی حساب کرده بودم . از فردای اون شب جفتمون تغییر کردیم. من نمی دونستم باید چه کار کنم و سعی می کردم باهاش چشم تو چشم نشم. دلیل همچین خجالت احمقانه ای رو نمی فهمیدم ولی به هر حال تحت کنترل من نبود و طول کشید تا مسئله رو برای خودم حل کنم. تو دلم گفتم ” ای دروغ گو… حناق نیست گلوتو بگیره که! ” و روناک ذهنم بهم دهن کجی کرد” من مث همیشه بودم!!! ارواح خیک عمه ت!”
چیزی نگفتم و راشین هم ادامه نداد. به اندازه کافی اعصابم خط خطی بود. دقیقا ساعت ده دقیقه به هشت از ساختمون بیرون اومد و سوار ماشینش شد.دنبالش رفتیم و در کمال تعجب نه از کافی شاپ سر در آورد و نه مورد مشکوکی به چشممون خورد.برگشت بیمارستان!!! ساعت پنج کارش تموم میشد ولی برگشت بیمارستان. فکر کردم شاید از همکارهای بیمارستانش باشه. داشتم سعی می کردم ارتباط تو بیمارستان و بین همکارها رو تصور کنم که ولی راشین رشته ی افکارم رو به هم زد: ” زنگ بزن به دکتره … شهابی. ازش یه وقت بگیر بعد برو اونجا شاید بفهمی چشه. هوم؟ ”
خودم بهش فکر نکرده بودم. فکر بدی نبود. سر تکون دادم و رسوندمش خونه و سوییچ ماشین رو تحویل مامان دادم. مامان خواست شام پیششون باشم. ولی اصلا انرژی نداشتم. خصوصا که می دونستم بودن پیش مامان باعث میشه خواه نا خواه به سمت نبش کردن این دو ماه کشیده بشیم و من در اون لحظه توان فکر کردن به دو تا گره باهم رو نداشتم.وقتی رسیدم خونه فقط تونستم لباسامو پرت کنم تو کمد و با یه تونیک نخی بلند ولو شم روی مبل و بعد هم خوابم ببره…
بیدار که شدم روم پتو کشیده شده بود. بوی برنج کته و کباب تابه ای می اومد و خونه تاریک بود. فقط از زیر دراتاق آرسام نور بیرون می زد. پس برگشته بود… شام هم گذاشته بود. ولی خودش طبق معمول رفته بود اتاقش.
یاد حرف راشین افتادم. گوشیم رو برداشتم و تو اینترنت اسم حسن شهابی رو سرچ کردم و شماره تلفن مطبش رو پیدا کردم. دعا کردم این آدم این گره رو باز کنه و به خدا التماس کردم:” خدایا خواهش می کنم… التماست می کنم… الان نه. دیگه امتحان نه. یه آنتراک کوچیک… فقط یه کم آرامش می خوام.فقط یه کم!” و اشک از گوشه ی چشمم چکید.
***
دیوار ها سفید بود و توی گچ کاری هاش با رنگ لیمویی و صورتی گلبهی تزئین شده بود. توی دوتا از گوشه های اتاق، شاخه های بامبو که خیلی بلندی قرار داشت که برگهاشون روی حاشیه ی دیوار با میخ سر پا ایستاد بودن و منظره ی قشنگی داشتن و توی سالن انتظار مبلهای راحتی که رنگشون ترکیب کرم و سبز مغز پسته ای بود چیده بودن.فکر کردم همچین ترکیب رنگی برای اتاق راشین خوبه.
تا حالا ده دفعه منشی رو بررسی کرده بودم. مقنعه ی کراواتی پوشیده بود که یه دوخت تل مانند آبی نفتی ناز داشت و موهاش رو کاملا پوشونده بود.صورت ساده ای داشت و غیر از یه ریمل کم رنگ و یه رژ رنگ لب آرایش دیگه ای نداشت و توی دست چپش هم حلقه بود.دوباره انگشت حلقه ی دست چپپش رو چک کردم و سعی کردم سنش رو برآورد کنم. به نظرم اومد از آرسام حد اقل باید یکی دو سال بزرگتر باشه. کاملا روی فرضیه ی اینکه کیس خیانت خانم منشی دکتر شهابی باشه خط کشیدم!!
روی تک نفره نشسته بودم و با ناخن هام بازی می کردم تا نوبتم بشه. وقتی رفتم توی اتاق جا خوردم. پیر مرد کچل که روی سرش لکه های قهوه ای رنگی بود، از جا بلند شد و بهم سلام کرد.با چشمهایی که از پشت عینکش با اون عدسی قطور خیلی بزرگتر به نظر می رسید، با دقت من رو بررسی می کرد و لبخند بامزه و مهربونی داشت. با اشاره ی دست ازم دعوت به نشستن کرد. از روی فرم شروع به خوندن مشخصاتم کرد:
– خانم روناک صامتی. بیست و هفت ساله و متاهل… درسته؟
– ( سر تکون دادم) بله…
– خب دخترم. مشکل چیه؟
– اوم… حقیقتش من… من به همسرم شک دارم.
– چرا؟ کار مشکوکی ازش سر زده؟
– راستش… نمیدونم. الان اینجا هستم که همین رو بفهمم. یکی از مراجعین شما هستن.
دکتر آشکارا جا خورد. دهانش رو باز کرد که چیزی بگه اما دوباره بستش. به فرم روی میزش خیره شد و بعد چند لحظه گفت:
– من نمی تونم اسرار مریضم رو فاش کنم.
– من از شما اسرار مریضتون رو نمی خوام. فقط می خوام بدونم شوهرم اینجا چی کار می کرد؟ همین! اگر با کس دیگه ای هست من نباید بدونم؟ حد اقل عمرمون رو برای ساعتهایی که بی هدف داریم کنار هم می گذرونیم تلف نکنیم…
– به نظر نمیاد نگران تلف شدن عمرت باشی خانم جوان. بیا با خودمون صادق باشیم. بیشتر نگران احساساتت هستی. درست نمی گم؟
مکث کردم. نمیدونستم… واقعا نمی دونستم. ما عاشق هم نبودیم. به این علت که آدم مناسبی بود من درخواست ازدواجش رو پذیرفتم ولی هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا من رو انتخاب کرده؟ آه کشیدم:
– نمیدونم… من هیچی نمیدونم دکتر. فقط خواهش می کنم اذیتم نکنید و کمکم کنید بفهمم چه اتفاقی داره تو زندگیم میفته.
– بسیار خب…
– آرسام، آرسام هوشیار… همسرم هستن.
– حدس می زدم… خب؟ من با اطمینان میتونم بگم آرسام به هیچ کس جز شما فکر نمی کنه و نیازی نیست نگران باشید که بهتون خیانت نکنه.
– مسئله این نیست… خیلی… خیلی عوض شده. شما اگر رفتارهاش رو ببینید به من حتما حق میدید!
– دقیقا چه کار می کنه؟
از دیر اومدن ها و ساکت شدن ناگهانی و غرق شدن در کارش گفتم. از کم غذا شدن و موندنش تو بیمارستان و و و…
دکتر با دقت گوش می داد. چند بار با ته خود کار روی میزش ضربه زد و گفت:” و اینها همه بعد از اولین باری که سعی کردید معاشقه داشته باشید اتفاق افتاد.درست نمیگم؟”
کاملا حرارتی که از صورتم بیرون می زد رو حس می کردم. نگاهم رو دزدیدم و به سرامیک کف اتاق خیره شدم و سرم رو خیلی کوتاه به نشانه ی تایید تکون دادم. دکتر چیزهایی روی برگه ای که جلوش بود نوشت و گفت: ” من هیچ کدوم از این کارها رو به آرسام نگفتم که انجام بده. در واقع از انجام تمام این کارها منعش کردم. بهش گفتم که اگر شما هم بیاید با هم میتونیم بهتر مسئله رو حل کنیم… اما مثل اینکه این بچه ها وقتی به اختیار خودشون میفتن دیگه اصلا به حرف ما گوش نمیدن. تهش کار خودشون رو می کنن…”
متوجه منظورش نشده بودم. خودش هم متوجه شد که زیاد چیزی از حرفهاش دستگیرم نشده. سرش رو تکون داد و گفت:
– کلا در جریان نبودید. درسته؟
– در جریان چی؟
– آرسام از بچگیش مراجع منه. تقریبا از دو سال و نیمه گی.
چشمام داشت از حدقه در میومد. باورم نمی شد. آرسام هیچ جور شبیه یه آدم مریض نبود! اون هم بیماری روانی!
– آرسام بچه ای بود که دیر به حرف افتاد. خیلی دیر. و مادرش از این موضوع رنج می برد. برای گفتار درمانی به یه مرکزی آوردش که من اون زمان اونجا با بچه های گفتار درمانی روی یه پروژه تحقیقاتی کار می کردیم. خدا رو شکر تو همون جلسه ی اول متوجه شدم که این بچه مشکلش تکلم نیست. شاید اگر من نمی دیدمش اون بچه اونجا به شدت آسیب می دید. آرسام تو بچگی به طور خفیف مبتلا به اختلال ” اوتیسم ” بود.
– اوتیسم؟ من … من اطلاعات زیادی ندارم. یعنی فکر می کنم… واقعا نمی دونم. فکر می کردم اوتیسم یه نوع عقب ماندگی ذهنیه
– اینطور نیست. اوتیسم قبلا به عنوان یه “سندرم” مطرح می شد.اما امروز ما بهش می گیم اختلال. یعنی یک فرد اوتیسم رو بیمار نمی بینیم. اوتیسم اختلال در مهارت برقراری ارتباط اجتماعیه. خیلی از بچه هایی که عقب ماندگی ذهنی یا جسمی دارن به تبع اون مشکل اوتیسم رو هم دارن. چون نگاهشون به جهان پیرامونشون اساسا با ما فرق داره. دنیا براشون ترسناکه و سعی می کنن راه های ارتباط با دیگران رو ببندن. اما اوتیسم الزاما متضمن عقب ماندگی ذهنی یا جسمی نیست. خیلی از این بچه ها حتی نبوغ خارق العاده ای دارن که باورنکردنیه. آرسام جزء اون دسته ایه که ضریب هوشی بسیار بالایی داره. ما مشکل آرسام رو توی همون دوره ی کودکی یواش یواش برطرف کردیم. خانواده ش خیلی خوب همراهی می کردن و کارهایی که ما ازشون می خواستیم کاملا انجام می دادن. اما حالا که خودش دنبال می کنه درمان رو اصلا به حرف گوش نمی ده.. در واقع علت این حالت های جدید اینه که داره یه تجربه ی کاملا جدید رو به دست میاره.چیزی که هرگز تو زندگیش نبوده. و براش ترسناکه. حس می کنه که ممکنه به شما آسیب بزنه و به شدت از این موضوع وحشت داره. من از آرسام خواستم سعی کنه بیشتر تو محیط خونه باشه و سعی کنه شما رو بیشتر ببینه. بیشتر بشناسه و ترس هاش رو کنار بزنه و شما رو همون طور که هستید ببینه. و خودش متوجه میشه که شما به اون آسیب پذیری که اون فکر می کنه نیستید. بهش گفتم که بهتره شما رو در جریان قرار بده تا کمکش کنید. ولی فکر می کنم تصورش اینه که اگر به شما بگه ممکنه شما و زندگی اش رو از دست بده.
از ته دل آه کشیدم… تو دلم گفتم ” پسر کوچولوی بیچاره…” دکتر داشت راجع به اینکه آرسام هم تحت دارو درمانیه و هم جلسات مشاوره می گذرونه توضیح میداد. ولی من دیگه چیز زیادی متوجه نمی شدم. فقط احساس گناه می کردم از اینکه من فکر می کردم داره بهم خیانت می کنه و اون نگران بوده که من رو از دست بده…
وسط حرف دکتر پریدم و گفتم: من زیاد از این توضیحاتی که می دید سر در نمیارم. میشه به من بگید چه کار می تونم بکنم که کمکش کنم؟ خوب میشه دیگه؟ مگه نه… من … من هر کاری بتونم می کنم. نمی ذارم اذیت بشه.فقط بهم بگید چه کار کنم.
***
آقای خوش قول! ساعت شش و نیم قول داده بود خونه باشه. خودم بهش تلفن کردم و گفتم امشب زودتر بیاد خونه. خیلی ساده گفتم خیلی توی خونه تنهام و بهتره سر وقت بیاد خونه چون بعد از تاریکی هوا استرس میگیرم.
ساعت شش و بیست و نه دقیقه و صدای چرخش کلید توی قفل باعث شد قلبم به شدت بتپه. یه بار دیگه سریع توصیه های دکتر رو مرور کردم. شلوار ورزشی بلند و بلیز آستین سه ربع که از زیر سینه گشاد می شد پوشیده بودم و موهام رو با یه کلیپس ساده پشت سرم بسته بودم. قرار نبود کاری کنم که ترس هاش رو به یادش بندازم. قرار نبود بدون اینکه خودش بخواد بهش نزدیک بشم و لمس کردن بی مورد هم ممنوع بود. شام جوجه چینی گذاشته بودم با سوپ جو. وقتی اومد توی خونه خیلی معمولی سلام کردم. دستهام رو شستم و شروع کردم میز شام رو چیدن. بهش خسته نباشی گفتم و گفتم دست و صورتش رو بشوره و زود بیاد. کمی مکث کرد. کمی دور و بر خونه رو بررسی کرد و حس کرد که همه چیز معمولیه.
به نظرم اومد اوضاع خوبه. نگران نبود. وقتی اومد صورتش خیس بود. با حوله ی آشپزخونه صورتش رو خشک کرد.براش شام کشیدم و در طی شام سعی کردم مجبورش کنم حرف بزنه. از اتفاقهای روز مره. و خودم هم از چیزهای روتین زندگیم حرف زدم. از اینکه آخرین کاری که دارالترجمه داده بود تحویل دادم و قصد دارم کمتر کار بگیرم چون برام هیچ جاذبه ای نداره و ترجیح میدم از این به بعد روی آثار ادبی کار کنم و به ترجمه رمانهای روز دنیا علاقه مند شدم.
و بعد هم گفتم که رفتم و یه بخشی از کاغذهای روی میزش رو ترجمه کردم. کلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد.بعد از شام هم نشستیم و باهم فیلم پاپیون رو دیدیم. بهش اصرار نکردم بیاد توی اتاق. فقط بهش گفتم تا دیر وقت بیدار نمونه و خودش رو اذیت نکنه.نصفه شب متوجه شدم اومد تو اتاق خودمون. تکون نخوردم. با فاصله از من خوابید و من یواشکی لبخند زدم.
همه چیز رو به راه بود. آرسام زود خوب میشد… حالا که من هم می خواستم کمکش کنم خودش ترغیب می شد که به توصیه های پزشک و مشاورش گوش کنه.
وقتی صدای نفس هاش منظم شد، رو به سقف دراز کشیدم و گفتم:” خدا جون مرسی… دمت گرم… منو ببخش که راجع به سامی فکر بد کردم… کمکمون کن تا زود همه چیز درست شه… مرسی که هستی…”
با این فکر که فردا باید به مامان زنگ بزنم و خیالش رو راحت کنم و گندی که زدم ماستمالی کنم به خواب رفتم…

ادامه دارد

******

از خدا میخوام حالتون عالی باشه
1- من هیچ وقت به مقدسات و عقاید شخصی اهانت نمیکنم. داستان این چنین می طلبید.
2- من از اپیزود دوم که شروع کردم نوشتن میدونستم چی کار میخوام بکنم.از قصه خبر داشتم.بهتون پیشنهاد دادم نخونید و گفتم مسائل جنسیش کمه.یه سری اطلاعات جامع تا وقت کسیو ازش نگیرم.
3- اگر کم به نقداتون توجه کردم عذر میخوام.علتش دوتا بود.اول اینکه داستان تموم شده بود.من اصلا چیزی رو تا تموم نکنم ارسال نمیکنم.
البته فقط قسمت آخرشو نگه داشته بودم تا ببینم اعصاب ادامه شو دارید یا نه.که نتیجه گرفتم باید تو قسمت هفتم ببندمش.دوم اینکه این داستان از یک انسان واقعی الهام گرفته بود.کسی که من بدون اینکه دیده باشمش اما خیلی چیزها ازش میدونستم و به واسطه یکی از اساتیدم از دغدغه هاش باخبر شدم.یه فرزند شهید بود که به سمت بدی کشیده میشد زندگیش.و طرز تفکرش راجع به جنگ خیلی شبیه روناک بود.
موضوعش برام جاذبه داشت یه سری تحقیق کردم راجب کسایی ک شرایط مشابه داشتن.تقریبا این داستان تقققرییییبننن یه میکسی از قصه ی این چند نفره
بخوام براتون تعریف کنم میفهمید که این اعصاب خوردیا زندان ذهنی افراد قصه نیست

4-راستی
ما نمیتونیم راجع به آدمایی که اینجان قضاوت کنیم
تک تک کسایی که اینجا تردد میکنن حتما یه وقتایی یه کارای خوبی کردن،به بعضیا کمک کردن،دست به دامن خدا شدن و یه وقتایی نذر و نیاز کردن
من قضاوتتون نمیکنم،در تن هممون از روح یک خدا،پروردگار یکتا دمیده شده

5-ادامه داستانم فک کنم رفت تا هفته دیگه…
اگه خدا بخواد قسمت بعدی آخریشه و از دستم خلاص میشید
20 درصد احتمال داره این هفته قسمت آخرو بذارم

ببخشید که انقد حرف زدم.قول میدم هفته دیگه هیچ پی نوشت و پس نوشتی نبینید.قووول میدم

سلامت و شادکام باشید و بهاری…

***

نوشته: ژه