Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عذاب وجدان سکسی - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

عذاب وجدان سکسی

با سلام خدمت دوستان اولا بگم اسامی مستعارند و ثانیا این ی داستان کاملا راسته حداقل دلیلشم اینه که خیلی عجیب و غریب نیست و شاید مشابه این برا خیلی از شما اتفاق افتاده باشه سیامک هستم 27 سالمه یه دوست دختر لاو داشتم که اسمش مهسا بود و اون موقع 8 سال ازم بزرگتر بود این داستانم مربوط به وقتیه ک من 20 سالم بوده اون موقع مهسا 28 سالش بود اون ی دختر خوشگل و ناز بود ک من عاشقش بودم البته الان هیچ حسی روش ندارم جز عذاب وجدان مهسا ی دختر چشم رنگی بود که تقریبا چند رنگ بود چشاش ( نمیدونم ازین مدلا دیدید) ی جورایی بعد سیاهی چشمش قهوه ای روشن و بعد ازون به تدریج سبز رنگ میشد البته من به چشماش خیلی دقت میکردم مگرنه از دور همون سبز دیده میشد رنگ پوستش روشن با موهای خرمایی بلند اندامشم توپولو خردنی بود قد 165 وزن 70 سایز سینه هاش 75 و کونشم نسبتا بزرگ و کاملا نرم و زنانه بود خلاصه خیلی جیگر بود خاله ی یکی از دوستام بود ک ی بار منو دیده بود و از من خوشش اومده بود و بالاخره نخ دادناش نتیجه داد و من ساده ی کسخولو تور کرد (من اون زمان عاشق بدنسازی بودم و موهامم بلند بود جوونای همسن من میتونن تصور کنن چون اون زمان تقریبا همه خوشتیپا این مدلی بودن خخخخخخ ) خانوادشون ازون مذهبی های سگ غیرت بودن برا همین نمیتونستیم قرار بزاریم مهسا کلاس زبان میرفت منم میرسوندمش سعی میکردم ازین ور کمی زودترو ازون ور کمی دیرتر بره خونه ک بیشتر با هم باشیم اولاش یه رابطه کاملا احساسی بود ک ب مرور رنگش عوض شد و شهوانی شد بالاخره برا اولین بار کلاسشو پیچوند و با من اومد سینما منم از قبل نقشه ریخته بودم براش ساعتای 8 تا 10 صبح کلاسش بود اون موقع سینما هویزه باز بود اما خیلی خلوت بود اخه کدوم کسخولی میره سینما کله صبح جز همونایی ک از قبل نقشه چیدن . تو راهرو ها نشسته بودیم ک زمان بگذره و در سالن باز شه اونجا مهسا بمن میگفت میخوای چیکار کنی تو سینما و ازین حرفا شهوت و هوس رو تو چشمای روشنش میدیدم و طاقتم داشت تموم میشد فیلم شروع شد و ما نشسته بودیم داشتیم میدیدم ک کمکم شهوتمون گل کرد دستشو گرفتم هر دومون خیس شده بودیم هر دو میدونستیم نمیتونیم خودمونو کنترل کنیم دستمو گذاشتم رو پاهاش و روناشو مالوندم اولش میگفت نکن….. خوبی تو …….چکار میکنی….. تا اینکه من دستمو بردم تو سوتینش اونجا خیلی بد نگام کرد ک من ریدم تو خودم گفتم خراب کردم حتما اما بعد چند ثانیه روشو برگردوند از نگاهم فهمیدم نه اونقدرا هم جبروت نداره خلاصه مردم داشتن فیلم میدیدن منم داشتم مهسارو میمالوندم اخر سینما از فیلم هم هیچی نفهمیدیم بمرور رابطمون عمیق تر شد و تو کوچه های نزدیک کلاس زبانش همه کار باهاش میکردم جز سکس کامل (خداییش اونم نمیشد) بعد چند وقتم ی فرصت گیرم اومد و بردمش خونمون اما مهمترین بخش ماجرا وقتی اتفاق افتاد ک مهسا گفت داداشش اینا دارن میرن مسافرت و طبقه پایینشون خالی میشه بهم گفت فقط شب میتونم برم پیشش که همه خوابن بین ترس و شهوت مونده بودم بالاخره تصمیم گرفتم برم ساعت 12 شب مهسا اومد در رو برام وا کرد من رفتم داخل خونه داداشش. اون رفت بالا و گفت نصفه شب میاد ک همه خوابیده باشن نمیدونم چقد گذشت ک صدای در اومد مهسا اومده بود با ی دامن کوتاه که رونای سفیدش توش میدرخشید و یه بلوز تووری ک سوتین قرمزش از زیرش معلوم بود گفتم بریم حمام گفت صدای اب ممکنه بیدارشون کنه رفتیم تو تخت داداشش و شروع کردم ب لب گرفتن و مالوندن بدنش از رو لباس و فشار دادنش تو بغلم مهسا داغ شده بود گفت کیرتو دربیار باس بخورم از تو شرتم کشیدش بیرون و از پایین بهم نکاه میکرد و ساک میزد وایی این دختر عشقمه(همه میدونن لذت سکس با عشقتو) ترسیدم ابم بیاد گفتم مهسا بسه سینه های توپول سفیدش که خیلی نرم بود وخودش میگفت مرمرامه رو مثل وحشیا خوردم طوری ک بعد سکس فهمیدیم کبود شده بود شورتشو در اوردم و رفتم زیر کسشو لیس زدم تا بالای چوچولشو مهسا سرخ و سفید میشد هیچوقت از کون نمیداد منم به خواستش احترام میزاشتم و البته کسخول بودم بنابرین شروع کردم به لاپایی و بعدش چتکه کشی مهسا هم نمیفهمید ک داره چیکار میکنه اونقد محکم فشار دادیم ک یه لحظه مهسا تکون خورد ترسید گفت یواشتر نگاه کردم دیدم کسش داره خون میاد (با هم قرار ازدواج داشتیم) بهش گفتم فک میکرد دارم شوخی میکنم تا اینکه دستشو گذاشت و رنگ خونو دید تا اون موقع بهم حتی یه حرف توهین امیز نزده بود فحش زیر و بالامو میداد من کسخولم میگفتم از چی میترسی خودم میگیرمت اون فقط فحش میداد خلاصه بعدا فهمیدم که جنده خانوم منو برا ازدواج نمیخواسته که با این وجود بهش گفتم حاضرم بگیرمت بخاطر این مشکل اون موقع ها خیلی ساده بودم اما اون نخواست الان ازدواج کرده نمیدونم چطور شوهرش با این موضوع کنار اومده یا شایدم فیلم سرش در اورده اما به هر حال با وجودی ک اون نخواسته با من ازدواج کنه (دلیلشم فقط پول بود ک شوهر ایندش داشت ومن اونموقع نداشتم دانشجو بودم) من تا اخر عمر بخاطر کارم هر چند ناخواسته عذاب وجدان دارم ببخشید من خیلی حرفه ای نیستم تو داستان نوشتن نظراتون برام مهمه دلیل نوشتن این داستانم هم همین بود.

نوشته: سیامک

Leave a Comment