Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عشق پاک
داستان سکسی

عشق پاک

بهترین روزای زندگیم در حال سپری شدن بود . کنارم کسی رو داشتم که با وجود اینکه سال از من بزرگتر بود عاشقش بودم.
خرداد 1386
یک بعد از ظهر زیبا
وقتی دختر عمم به خونمون اومده بود از روی کنجکاوی موبایلشو برداشتم و سریعا به گالریش سر زدم . وقتی توی عکساش چیزی پیدا نکردم سراغ فیلماش رفتم یک پوشه به نام خصوصی داشت همین باعث شد حس کنجکاویم بالاتر بره و برم داخلش …
اوه … اوه … یک پوشه پر از فیلمای مستهجن ….
این سرآغاز رابطه منو دختر عمم بود .
فرزانه … متولد 1361 … قد متوسط … موهای بور … اندام نسبتا خوب
خصوصیات یک نفر که میشه یک جورایی روش حساب باز کرد اونم واسه پسر جوونی مثل من.
وقتی راضی شد با هم سکس داشته باشیم خونه خودشون بودیم به صورت کاملا اتفاقی منو اون تنها شده بودیم
فقط و فقط قصد داشتم بمالونمش و یکم حال کنم چون هر لحظه امکانش بود یکی از راه برسه
نمیگذاشت با سینه هاش بازی کنم فقط حق داشتم ران پا – لای پا – پشت پا رو بمالونم . میخواستم شانسمو امتحان کنم شاید بزاره الان که کسی نیست یکم کسشو بمالم دستمو روی شکمش گذاشتم خواستم یک جورایی طبیعی جلوه بدم و کم کم دستمو بکشم طرف کسش تا حدالامکان اعتراضی نکنه .
دستشو گذاشته بود روی کیرم و با کیرم بازی میکرد . دستم کم کم به طرف کسش خیز بر میداشت به محض اینکه به دکمه شلوارش رسیدم دستمو گرفت توی شوک حالگیری بودم که بلند شد و زنجیر در ورودی رو انداخت و درو قفل کرد
شلوارشو تا مچ پا پایین کشید و اومد کنارم دراز کشید . هیچی حالیم نبود انگار کر و کور و لال شده بودم . ناخداگاه شلوارمو پایین کشیدم و روش دراز کشیدم
بنده خدا فکر میکرد کس باز حرفه ای ام . غافل از اینکه اولین سکسمو دارم تجربه میکنم .
من که هیچ تجربه ای نداشتم خودمو روش بالا پایین میکردم . کیرمو با دستش گرفت سرشو گذاشت یک جای تنگ . از هر چیزی که فکرش رو میکردم تنگ تر بود وقتی دستامو مشت کرده بودم و دو طرف سرش گذاشته بود و به حالت شنا بالا پایین میشدم با سومین تلمبه از درون خالی شدم سریعا از خودم متنفر شدم . ازش فاصله گرفتم مشخص بود اعصابش بهم ریخته چند کلمه گفت که بعد هشت سال هنوز توی ذهنم باقی مونده “همين قدر بود ؟؟!!! اگه میدونستم اینقدر زود تموم میشی زودتر بهت میدادم”
وقتی بلند شد تازه سفیدی بدنش به چشمم اومد . واقعا سفید مثل برف بود نمیتونستم از این سفیدی بگذرم محتاطانه عمل کردم و از اومدن لحظه ای هر کس ترسیدم . سریعا خودمو به دستشویی رسوندم و عمل زیبای جلق رو انجام دادم …
رابطه ما تموم شد اون از من متنفر شد و من موندم و کسی که نمیتونستم بهش فکر نکنم.
نوروز هر سال برای تبریک سال نو یک اس ام اس خشک و خالی بهم میدادیم.
هر چند وقت که همدیگه رو میدیدیم با یک سلام و احوال پرسی ساده از کنار هم رد میشدیم …
توی مدت هشت سال با دخترا و زنای زیادی سکس کردم ولی هیچ کدوم لذت اون اولی رو نداشت.
ترغیب میشدم به اینکه یک جورایی دوباره به سمت خودم بکشونمش و دوباره باهاش سکس کنم ولی برای خودم یک جورایی غیر ممکن میدونستمش
نوروز 1394
روز اول عید یک پیام خیلی پربار براش ارسال کردم و جالب اینکه هیچ جوابی دریافت نکردم بعدازظهر همان روز برای عید دیدنی اومدن خونمون توی یک فرصت مناسب وقتی توی آشپزخونه بود کنارش رفتم و گفتم چرا جواب پیاممو نمیدی ؟؟؟
گفت: من دیگه جواب پیام هیچ کسو نمیدم
هیچی بهش نگفتم و در حالی که با خودم غر میزدم از اشپزخونه بیرون اومدم و به بقیه ملحق شدم …
موقع خواب همه فکر و ذهنم رو مشغول خودش کرده بود
روز بعدش یک متن عاشقانه واسش فرستادم
جوابی دریافت نکردم
چند روز به همین منوال گذشت
روز 6 فروردین یک پیام که مضمونش درباره دل شکستن بود براش فرستادم جالب بود که با یک جمله مشابه جوابمو داد
شروع به اس ام اس بازی کردیم و این جرقه ای بود برای دوستی دوباره …
روزا به خوبی و خوشی سپری میشد
با نزدیک شدن به اتمام تعطیلات عید اون استرس ناخداگاهه به سراغم اومده بود با وجود اینکه هیچ تفاوتی به حال من نداشت .
چهارشنبه نوزده فروردین هزار و سیصد و نود و چهار
خانواده عمم به دلیل فوت عموی شوهر عمم به شهرستان رفتن
دختر عمم به دلیل رفتن به دانشگاه همراهیشون نکرده و توی خونه تنها مونده
از طرف پدرم مامور میشم که برم سرکار خانم رو برای شام و خواب به منزل بیارم
با یک پیام همه قدم ها رو یکجا بر میدارم “خودتو آماده کن دارم میام”
در ظاهر شاید فکر کنه منظورم اینه که لباس بپوشه ولی از نیات شوم من خبر نداره و نمیدونه در باطن باید لباس دربیاره .
سوار ماشینم میشم و بعد از اینکه چند تا از ترانه های داخل ماشین پخش میشه و تموم میشه خودمو جلوی در خونشون میبینم
دستمو روی زنگ میزارم انگار پشت در منتظرم وایستاده .
در به سرعت باز میشه در کمال بهت و تعجب میبینم هفتاد لایه لباس تنش کرده با صداش از شوک در میام “بریم ؟؟؟”
جاااااااااااااااااان؟؟؟؟؟ بریم؟؟؟؟ کجا بریم ؟؟؟؟؟
وااااااااا سامان حالت خوبه ؟؟؟ خونتون دیگه !!! مگه نیومدی منو ببری خونتون؟
راه حلی به ذهنم میرسه . سریعا خودمو بی حال میگیرم و خودمو روی زمین میندازم
نگرانی رو توی چشماش میبینم در حالی که بالای سرم حاضر شده میگه :
حالت خوبه ؟؟؟؟ سامان ؟؟؟ چی شد یهوووو ؟؟؟؟
سرمو بالا میارم و به زور چند کلمه رو بیان میکنم … حالم اصلا خوب نیست . یاد دارم چطوری فیلممو بازی کنم
طلب آب قند میکنم …
شاید این آخرین راه حل برای رسیدن به چیزی باشه که هشت ساله دنبالشم و دوست دارم به دست بیارمش
به محض اینکه وارد خونه میشه که برام آب قند بیاره در رو محکم بهم میکوبه .
ناامید از همه چی توی ماشین میشینم بعد از چند دقیقه در حالی که یک لیوان دستشه به بیرون از خونه میاد …
من که از همه چیز ناامید شدم از ماشین پیاده میشم و لیوانو از دستش میگیرم و محکم به دیوار میکوبمش در حالی که بهت زده نگاهم میکنه با صدای بلند میگم “بشین تو ماشین”
شاید بهترین چیز و بهترین عشق عشق پاک و بی سکس باشه …
***سلام دوستان***
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم یک داستان دیگه بنویسم و یک جورایی عیدی بدم به بچه های شهوانی امیدوارم خوشتون اومده باشه …
قبلا اینجا داستانای زیادی نوشتم ولی هیچ یک از دوستانی که اسمشون رو پای داستانای جدید اینجا خوندم متاسفانه نمیشناسم و فکر نمیکنم داستانای بنده رو خونده باشن. به هر حال بد نیست داستانهای در آغوش دریا – ربایندگان – عشق تلفنی – دختر مش ماشالله رو یک نگاهی بهشون بندازین شاید خوشتون اومد … به هر حال امیدوارم تونسته باشم بعد از یک سال که مینویسم نظرتونو جلب کرده باشم …
مثل همیشه نظر و امتیاز یادتون نره
ارادتمندتون سامی شهوتی

Leave a Comment