Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
غسل جنابت در دریاچه گهر - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

غسل جنابت در دریاچه گهر

این داستان مربوط به چند سال پیش هست. تابستون بود و با چند تا از دوستام قصد کردیم بریم دریاچه گهر. همسفرها خیلی پخمه بودند. بهشون گفتم چند تا داف هم با خودمون ببریم اونجا بزنیم به سیخ! اولش خیلی استقبال کردند اما یواش یواش که فهمیدن بحث جدیه یکی یکی جا زدن. خلاصه آخرش با یه تیم خروس نشان شامل هفت هشت تا پسر همراه با بیضه هاشون راهی سفر شدیم. از شهر درود با ماشین چیزی کمتر از یک ساعت رفتیم. بعد پیاده روی شروع شد .. چهار ساعت کوه پیمایی … کون آدم پاره میشه … بارها رو با قاطر بردیم اما خیلی طولانی و خسته کننده بود. امیدوار بودم وقتی رسیدم زیبایی و لذت طبیعت دریاچه گهر این همه کون پارگی رو جبران کنه. تابستونا آدمای زیادی میان گهر . تو مسیر چهار ساعته پیاده روی آدمهای زیادی رو در مسیر رفت یا برگشت از دریاچه میبینید. زن و بچه و خونواده و …

هوا تاریک بود که ما به دریاچه رسیدیم. یه جا پیدا کردیم و خوابیدیم تا صبح . متاسفانه حتی وسط تابستون اونجا شبا خیلی سرد و بسیار مربوط و پر از پشه بود. حتی توی کیسه خواب هم نمیشد درست خوابید. با یه بدبختی شب رو به صبح رسوندیم اول صبح رفتیم کنار آب یه جای خوب پیدا کردیم و چادر زدیم . نسبتا شلوغ بود. جمعیت آنقدر هست که اگه مردش باشی حتما یه کس واسه کردن پیدا میکنی. طبیعت زیبا و با صفایی داره. در طول روز فوق العاده ست اما شبا باید یه فکری واسه رطوبت و پشه ها بکنید، یه گروه سی چهل نفره دختر دانشجو از طرف هلال احمر آورده بودند اونجا . هفت هشت تا فاطی کماندو و سه چهار تا سرباز باهاشون بودند و محل استقرارشون توی چادرهای کمپ بودند و از ما فاصله داشتن اما در طول روز در دسترس بودند. همون روز اول قبل از صرف صبحانه دستور شیطانی گاییدن خوشکلترین اون دانشجوها از مغزم به کیرم اعلام شد. شرایط فوق العاده مهیا بود فقط کمی تلاش ختم به یک گاییدن جانانه میشد. یه دختر خوش هیکل و واقعا زیبا توی یه لباس با علامت هلال احمر رو نشون کردم . تا غروب چند بار دیدمش و سعی کردم بهش نزدیک بشم. نگاهش میکردم، و … تلاشم برقرار کردن ارتباط باهاش بود. اون هم متوجه من شده بود اما روز اول اتفق خاصی نیفتاد روز دوم از اول صبح که دیدمش سلام کردم. صبح بخیر گفتم و … تلاشهای دورادور روز گذشته اثراتی گذاشته بود. صبح بخیر گفت و جواب سلامم رو داد. کمپ چادرها از ساحل دریاچه کمی فاصله داشت سربازها و فاطی کماندوها زیاد مزاحم نبودند. یه جایی رو تپه آبخوری و دستشویی هست. اگه رفته باشین میدونید کجا رو میگم. اونجا با هم کمی در مورد اینکه از کجا اومدند و … حرف زدیم. اما کاملا جدی و با رعایت اصول امنیتی و بهداشتی … دوستاش که اومدند یواش یواش بدون خداحافظی راه افتادند که برن … صداش زدم گفتم: ببین! تا کی اینجایید؟ گفت: واسه چی؟! تا فردا. گفتم: کارت دارم. خندید و رفت. نفمیدم خنده اش چه معنایی داشت. اما متوجه شدم که باید عملیاتی برم تو کارش. دوستام گفتند نمیده! منم تو کل کل با اونا جدی تر شدم که حتما بکنمش. تمام وقتم داشت صرف مخ زنی اون میشد و لذت طبیعت و آب و هوا و آب تنی تو دریاچه تمیز گهر رو کمتر حس میکردم. ساعت حدود یازده بود و دیگه همه داشتن تو دریاچه آب بازی میکردن. البته بیشتر مردا و تعداد کمتری از زنها و دخترها اونم با لباس و گاهی بدون روسری. اما لباسهایی که به بدنها میچسبید و درز باسن و نوک ممه ها از زیرشون پیدا میشد دیوانه کننده بود. دختره با یکی دو تا از دوستاش اومد از کنار ما رد شد و یه علامت کوچولو به من داد به یکی از دوستام اشاره کردم و راه افتادیم . کمی که از محل شلوغی ها دور شدیم دختره سرعتش رو کم کرد و منم دوستم رو فرستادم بره جلوتر بلکه مخ اون دوستاش رو بتونه بزنه … و من و دختره رسیدیم به هم، سلام و احوالپرسی و … قبل از هر چیز بهش گفتم تو چرا اینقدر خوشکلی؟ فکر کنم با این جمله تو اون مکان خلع سلاحش کردم. انگار دلش میخواست بیشتر از زیباییش تعریف کنم. واقعا فضا مناسب یه عشق و حال اساسی بود کلی رو مخش کار کردم اونقدر که از کنار من بودن لذت ببره. خداییش خیلی خوشکل و سکسی بود. البته من هنوز لختش رو ندیده بودم. یه نیم ساعتی کنار آب زیبای دریاچه نشستیم و کلی حرف زدیم اما شرایط برای پیشنهاد سکس مهیا نبود. می ترسیدم رم کنه و تو کف بمونم . واسه همین کمی احتیاط میکردم که پر نگیره.. دوستاش داشتن برمیگشتن و دوست منم معلوم نبود کجا گم و گور شده بهش گفتم بعد از ناهار بیا با هم بریم یه جای خلوت چند ساعت پیشم باشی. گفت: تا ببینم چی میشه. بعد از ظهر خبری ازش نشد … چند بار از نزدیکی کمپ چادرهاشون رد شدم اما ندیدمش … حدود ساعت چهار بود که دیدم داره تنها میاد فهمیدم که همه چی داره ردیف میشه. مواد لازم رو ریختم تو کوله و راه افتادم کمی که از شلوغی ها دور شدیم بهش گفتم بریم یه جایی که کسی نباشه گفت باشه فقط زود برگردیم هوا تاریک بشه حضور و غیاب میکنند.

از کوههای ضلع شمالی دریاچه یه جای خوب رو پیدا کردم و یه صد متری بالا رفتیم کمی سخت بود اما در دید نبود و کمی درخت و … داشت. یه جای صاف و کم و بیش مخفی رو پیدا کردیم و یه پتو مسافرتی که الان بین دوستام معروفه به پتوی گهر رو پهن کردم و قبل از نشستن بغلش کردم. ( هر وقت با یه دختری تنها شدین هر غلطی میخوای بکنی قبل از نشستن باید بکنی. بشینی دیگه ۸۰٪ فرصت رو از دست دادی.) کمی دست به بدنش کشیدم و بوسیدمش و آروم خوابوندمش کنارم دیگه تو بغلم بود و تقریبا موفق شده بودم. کم کم مالیدن رو شروع کردم و دست بردم تو یقه اش و سینه هاش رو کمی مالیدم و اونم آروم آروم شروع کرد. مثل همه سکسهای دیگه کم کم دکمه ها و زیپ ها باز شد و آه و ناله ها بالا گرفت دکمه های مانتوش رو باز کرده بودم و لباسش رو دادم بالا و شروع کردم به مالیدن و خوردن سینه هاش . سینه های کوچکی داشت اما خیلی خوشمزه بودند. با هزار بدبختی یواش یواش شلوارش رودرآوردم و کسش رو دیدم، کمی براش مالیدمش و بغلش میکردم و داشتم بهش حال میدادم ، هوا کمی تاریکتر شده بود و دیگه خیالم راحت بود که کسی نمیاد. منم لخت شدم و چسبیدم بهش. خیلی با هم ور میرفتیم و واقعا داشتیم حال میکردیم. کیرم رو که لای پاهاش میذاشتم خودش رو یه جوری جمع میکرد که تو سوراخاش نره. خیلی سخت شده بود هر چه می مالیدمش و اونم آه و ناله میکرد اما راه نبود که بکنم تو کسش. دوباره یه فکر شیطانی به سرم زد این که ما رو نمیشناسه بزنیم بکنیم و در بریم. می دونم نامردیه اما کیرم چنان راست شده بود که خون به مغزم نمیرسید. وسط اون حال و هوا خودم رو انداختم لای پاهاش و کیر رو به کس نزدیک کردم حدود یک ساعت یا بیشتربود که داشتم می خوردم و می مالیدمش … آروم کیر رو فرستادم لای کس و وقتی متوجه شدم که تا دسته رفته بود تو کسش. حالا که پاره شده حداقل درست بکنمش . بعدش یه فکری میکنیم، اونم هیچی نمی گفت خوب که تلمبه زدم و آب داشت میومد کشیدم بیرون و آب کیرم رو ریختم رو کوههای سر به فلک کشیده زاگرس. تاریک بود و متوجه خون و … نمیشدم. ازش پرسیدم حالت خوبه چیزی نگفت کمی بغض کرده بود. یهو یادم حضور غیاب کمپ افتادم که پرده رو فراموش کردم. گفتم پاشو پاشو که دیره … جمع و جور کردیم و راه افتادیم. بدو بدو خودمون رو رسوندیم. با سر و صورت عرق کرده و کس و کون پاره … ظاهرا همه چی به خیر گذشت غیر از پرده اون دختر خوشکل بیچاره که نمی دونستم پاره شده یا ؟؟؟

فردا صبح دیر از خواب بیدار شدم هوا کمی گرم شده بود داشتم فکر میکردم که پرده اون بدبخت رو چکار کنم که یاد پتو افتادم سریع از تو کوله درش آوردم … وای خونی بود …داشتم از ترس سکته میکردم … ظهر شد و خبری از دختره نشد. کمی پرس و جو کردم دیدم که اول صبح راه افتادند و رفتن. تنها چیزی که که مونده بود یه پتوی خونی برای من و یه پرده پاره برای اون بود. با اعصاب خرد رفتم تو آب و یه غسل جنابت توی آبهای نیلگون دریاچه گهر اجرا کردم. با اینکه فوق العاده لذت بخش بود اما بعد از اون روز هیچوقت از کاری که کردم راضی نشدم. اگه بتونم پیداش کنم شاید بتونم ازش بخوام که حلالم کنه.

نوشته: ویکتور هوگو

Leave a Comment