Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
فاطمه زن همسایه - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

فاطمه زن همسایه

داستان من از اونجایی شروع میشه که دانشگاه در اومدم و راهی اصفهان شدم. مدتی خونه یکی از آشنایان ماندم و بعد از طی مراحل ثبت نام، اوفتادم دنبال خونه پیدا کردن. از طرفی می خواستم به دانشگاه نزدیک باشه و از طرف دیگه دور و بر دانشگاه که بالای شهر محسوب می شد قیمت اجاره ها بالا بود. سرآخر در یکی از مسیرهای منتهی به دانشگاه خانه ای پیدا کردم، تو منطقه ی قائمیه بود و از دانشگاه فاصله داشت اما خوبیش این بود که می شد با خط بی آرتی ظرف مدت کوتاهی خود را به دانشگاه رساند. خونه ای که اجاره کرده بودم یه زیر زمین بود که یه خواب داشت با هال و آشپزخانه و سرویس های بهداشتی. در ورودی خونه توی حیاط اصلی باز می شد و خود صاحب خونه در طبقه همکف که بالای سر من بود می نشست، زن و شوهری 42 -43 ساله بودند با دو تا بچه و پیرزنی که مادرِ شوهره بود. مذهبی بودند و سنتی، اولش هم قرارداد رو 6 ماهه بستند اما وقتی دیدن من سرم به کار خودمه و دردسری براشون ندارم قراردادمو تمدید کردن. خودمم حوصله ی دردسر نداشتم آهسته می رفتم و آهسته می یومدم تا بهونه ای دستشون ندم. چون تو شهر غریب بودم و دوستای زیادی نداشتم رفت و آمدهایم نیز محدود بود.

خلاصه سه سال و نیم تو همون خونه موندگار شدم. تنها مشکل اون خونه جیغ و ویق های دو تا بچه شون تو حیاط بود. گویا دیر بچه دار شده بودن چون سن و سال خودشون به بچه هاشون که هنوز کوچیک بودن نمی خورد، زن صاحب خونه که اسمش فاطمه بود بر و رویی نداشت نه که زشت باشه، نه! اما خوشکل هم نبود، خونه دار بود و با مادر شوهر مذهبیش که تمام نمازهاشو می رفت مسجد سر می کرد. شوهره هم که اسمش کمال بود روی یه پیکان مسافرکشی می کرد، آدم خوبی بود ولی هر از گاهی قات می زد و سر و صدا راه می انداخت، تحت نظر روان پزشک بود. می گفتن تو دوران تحصیلش رفته جنگ و موجی شده، لاغر بود و مدام بوی تریاکش می یومد که می گفتن برای تسکین درداش می کشه. وقتی توی حیاط با پیرزنه یا فاطمه رودررو می شدم بندگان خدا با خجالت بابت سر و صداهای کمال عذرخواهی می کردن، منم می گفتم که قضیه رو درک می کنم، عیبی نداره و از این حرفا. همه چیز به روال معمول می گذشت تا اینکه بالاخره خط های اعتباری موبایل اومد تو بازار و تونستم یه گوشی بگیرم. همون روزای اول که گوشی مو گرفته بودم و داشتم با کلی ذوق و شوق تو منوش می گشتم بلوتوسش رو روشن کردمو رفتم رو عکس یه منظره و زدم روی سرچ. یه گوشیه نوکیا رو شناخت، هنوز کار کردن با گوشی رو بلد نبودم این شد که اشتباها عکس رو فرستادم برای همون گوشی ای که تو سرچ پیدا شده بود. از اون طرف هم درخواست فرستادن بلوتوس قبول شد و عکس رفت. اون موقع چون هنوز از ساز و کار گوشیم سر در نمی آوردم اتفاقی که افتاده بود رو درست متوجه نشدم و اصلا نفهمیدم برای کسی چیزی فرستادم. تو همین حال و احوال بودم که یهو گوشیم دینگی صدا کرد پیغامی روی صفحه بود که بله رو زدم ، صدایی شبیه وقتی که اس ام اس می یومد از گوشی در اومد که فکر کردم اس ام اس اومده اما بازش که کردم دیدم یه عکسه، منظره ی غروب بود و جمله ای توش نوشته شده بود حاکی از تنهایی و دلخستگی. برام حسابی جالب بود، تازه فهمیدم که طرف جوابمو داده. چیز زیادی رو گوشیم نداشتم که بفرستم، وصلش کردم به پی سی و یه مشت عکس ریختم روش بعد یه عکس لوس که یه بیت شعر رمانتیک توش بود رو فرستادم برای صاحب گوشی نوکیا. و اونم متقابلا جواب داد. چندتایی عکس و آهنگ رد و بدل کردیم که دیدم دیگه گوشی نوکیا تو سرچ پیداش نیست و بجاش یه اسم پیدا می شه به نام عسل. بعد از ظهر کلاس داشتم و باید می رفتم دانشگاه، حدس می زدم که این اسم جدید باید همون نوکیاهه باشه اما ریسک نکردم و چیزی برای عسل نفرستادم. از خونه زدم بیرون و راهیه دانشگاه شدم. غروب بود که برگشتم خونه داشتم توی آشپزخونه شام درست می کردم که صدای دینگ گوشیم دوباره در اومد، رفتم برش داشتم بلوتوسی به نام عسل می خواست چیزی بفرسته ، بله رو زدم و بلوتوس دریافت شد. بازش کردم یه عکس بود اما متفاوت با قبلی ها. دختر و پسری بودند در حال بوسیدن هم. منم یه عکس تو همین مایه ها براش فرستادم. چند دقیقه ای گذشت تا باز یه بلوتوس دیگه اومد بازش که کردم دیدم یه یادداشته: «من گوشیم خالیه، تو بفرست». از اسم بلوتوس و حال و هوای چیزایی که فرستاده بود مطمئن بودم که طرف باید زن یا دختر باشه و با توجه به برد بلوتوس فقط امکانش بود که از همین خونه باشه. تقریبا مطمئن بودم که عسل همون فاطمه ست. در حالی که شام می خوردم چندتا از همون عکسای دختر- پسری براش فرستادم، اما بعد از شام زد به سرم که عکسای پورن هم براش بفرستم. بگذریم از اینکه قلبم در تمام مدت داشت می زد و از این که داشتم با یه زن از این جور چیزا رد و بدل می کردم قلبم تو دهنم بود. یه عکس نیمه عریان از بالا تنه ی یه زن براش فرستادم. عکس بعدی رو که خواستم بفرستم قبول نکرد هرچه کردم دیدم بلوتوسمو رد می کنه. به خودم گفتم ریدی! حالا فردا باید منتظر عواقبش باشی. با تشویش و اعصاب خوردی گرفتم خوابیدم. فرداش کلاس نداشتم همین بود که تا لنگه ظهر خوابیدم. خواب بودم که دیدم یکی داره در می زنه، پا شدم رفتم درو باز کردم دیدم دخترک 10 ساله ی صاحب خونه است مرا که دید بدون اینکه حرفی بزنه از پله ها بالا دوید و همونجور از توی حیاط داد زد: «مامان! عمو خونه ست، عمو خونه ست». بعدش از توی بالکن بالای سرم صدای فاطمه اومد که: « هیس! باشه! فهمیدم» همونجور تو چارچوب در بودم که فاطمه چادر به سر با یه سینی تو دستش وسط حیاط ظاهر شد پله ها رو با عجله پایین اومد و سینی رو که توش غذا بود به دستم داد و گفت: « گفتم بوی غذا پیچیده یه وقت شما هم هوس می کنید». با کلی تشکر سینی رو از دستش گرفتم و اصلا هم چیزی در مورد بلوتوس ها به روی خودم نیاوردم، کمی این پا و اون پا کرد و بعدش هم با عجله رفت. اومدم تو دیدم چقدر سینی و ظرف های غذا رو با سلیقه تزیین کرده و تربچه های توی سبد سبزی رو به شکل گل در آورده. خواستم براش یه بلوتوس بفرستم که دیدم ممکنه باز رد کنه این شد که غروب وقتی پیرزن برای نماز رفت مسجد و کمال هم خونه نبود ظرفای غذا رو شستم یه مشت آبنبات ریختم توی کاسه و سینی رو برداشتم رفتم در هال شون رو زدم. پسر بچه ی شیطونش در رو باز کرد، گفتم: « مامان هستش». چیزی نگفت و دوید تو خونه و فریاد مامان مامانش رفت بالا. فاطمه اومد دم در، روسری سرش نبود وقتی دید منم یعنی خجالت کشید و خودش رو کمی عقب کشید، سینی رو دادم دستش و در حالی که سرم پایین بود کلی ازش تشکر کردم و برگشتم زیر زمین. تعجب کرده بودم که بدون روسری اومده جلوی من با اینکه می دونست من دم در هال هستم. یه آهنگ براش بلوتوس کردم و در جواب یه عاشقانه از معین برام فرستاد. دوباره چندتا عکس ماچ و بوسه ای براش فرستادم که همه رو گرفت و یادداشتی فرستاد که توش از اینکه چیزی نداره که بفرسته عذرخواهی کرده بود. یه عکس دیگه براش فرستادم که زن و مرد لختی بودند در آغوش هم اما لختیشون جوری نبود که سینه ها یا کس زنه پیدا باشه. وقتی بلوتوس بعدی رو فرستادم و ردش نکرد فهمیدم از موضع دیشب ش کوتاه اومده. این شد که کلی عکس پورن براش فرستادم. یه یادداشت دیگه برام فرستاد که نوشته بود: « شما چقدر از این چیزا رو گوشیتون دارین!». کلی گوشیمو زیر و رو کردم تا فهمیدم چجوری منم براش یادداشت بفرستم. براش نوشتم : «از این عکسا زیاد رو گوشیم نیست، بخاطر تو از روی سیستم ریختمشون روی گوشیم». بهش گفتم: توهم یه چیزی بفرست!؛ که باز هم جواب داد: آخه من چیزی ندارم. گفتم: از خودت بفرست. گفت: باشه فردا برات می فرستم، راستی فیلم نداری؟ گفتم: از همین فیلمای خوب خوب؟ گفت: آره!؛ گفتم: چرا داریم هی یادداشت بلوتوس می کنیم؟ شماره ات چنده؟ گفت: مگه شماره ی منو نداری؟ گفتم: نه! از کجا باید داشته باشم؟! گفت: اون دفعه که کمال فلان فرم رو آورد تا برای فلان کار امضا کنی اسم و شماره ی منم توش بود دیگه!؛ درست یادم نمی یومد از کدوم فرم حرف می زنه اما دستگیرم شد که بانو از مدتها قبل به رابطه داشتن با من فکر می کرده یا لااقل فانتزی شو داشته. از بعد از ماجرای بلوتوس بازی ها، فاطمه بیشتر می یومد تو حیاط و با همون لباس خونه و بدون حجاب شروع می کرد به تمیز کاری و منم از پشت پرده زاغش می زدم، از بیرون نور می افتاد تو پنجره و بنابرین کسی متوجه ی حضور من پشت پنجره نمی شد، شلوارهای استرچ تنگ می پوشید و وقتی خم می شد شرتش و خط کونش معلوم می شد. تا پیش از این هرگز ندیده بودم که بدون چادر بیاد تو حیاط، در چنین مواقعی منم زیاد سر و صدا نمی کردم تا بقیه متوجه ی حضور من توی خونه نشن و فکر کنن که بیرونم. چند بار دیگه هم برام غذا آورد و تاکید کرد که خودم میام ظرفا رو می برم. توی ساعاتی که تو خونه تنها می شد قبلش یه اس ام اس می داد و می یومد ظرفا رو می برد. یه بار دستش رو گرفتم و گفتم: بیا تو، سرخ شد و گفت : نه زشته! کسی می فهمه. گفتم: یه لحظه بیا، تا نیم ساعت دیگه که از نماز بر نمی گرده، منظورم به پیره زنه بود. با هول و اضطراب اومد تو تعارف کردم که بشینه. بعد رفتم از توی یخچال میوه آوردم گذاشتم جلوش و خودمم با کمی فاصله ازش نشستم. تشکر کرد و سرش مدام پایین بود. گفتم: چیه؟ چرا اینقدر ساکتی؟ گفت: آخه خجالت می کشم ازتون. بهش نزدیکتر شدم و دستشو گرفتم تو دستم مقاومت چندانی نکرد. کمی دستشو نوازش کردم و بعد بوسیدم. دستشو کشید و با عجله بلند شد. گفت: الان یکی سر می رسه. گفتم: به این زودی میری؟ گفت: بازم میام. خندید و رفت. فرداش حول و حوش 10 صبح بود و مشغول درس خوندم بودم که یکی در زد. در رو باز کردم دیدم فاطمه ست. چندتا برگه دستش بود و یه مشت توضیح الکی داد که اینا رو میشه برام بریزید روی سی دی؟ گفتم: تایپشون کنم؟!؛ چشمکی زد و گفت: آره. کی می تونم بیام ازتون بگیرمشون؟ جزوه های کلاس خیاطی مه!؛ عمدا بلند بلند حرف می زد، انگار که مخاطبش نه من، که کسی آن بالا توی بالکن بود، به گمونم که پیره زنه بود. گفتم: تا شب آمادشون می کنم. گفت: پس من فردا میام ازتون می گیرمشون. اینو گفت و رفت. تا فردا صبح که فاطمه بیاد جزوه های کلاس خیاطی شو ببره دل تو دلم نبود. اس ام اس داد که: یه سی دی الکی برام بذار کنار تا فردا که بر می گردم دستم خالی نباشه. یه سی دی براش فیلم پورن رایت کردم و گذاشتم تو کاور. فردا شد و فاطمه اومد پایین، مانتو شلوار تنش بود و کمی به خودش رسیده بود، بوی عطر می داد، اومد تو کمی نشست و از کلاس خیاطیش تعریف کرد. موقع رفتن گفت: سی دی برام آماده کردی؟ گفتم: آره! ، و سی دی رو بهش دادم. بهش گفتم که از همون فیلما برات رایت کردم. گفت: من که نمی تونم ببینمشون، یا مادر هست یا کمال یا بچه ها! ، بهش گفتم: با کمال بشین ببین خوب! گفت: اگه کمال حوصله ی این کارا رو… ، اما بقیه ی حرفشو خورد. پشتش رو کرد و رفت سمت در که خودمو به سرعت بهش رسوندم و از پشت بغلش کردم. گفت: چه کار میکنی؟! نکن! ، دستامو بردم روی سینه هاش و شروع کردم به مالوندن و فشار دادن سینه هاش. مقاومت چندانی نداشت، از همون پشت سر گردنشو بوسیدم و گوششو کردم تو دهن. حسابی شق کرده بودم و کیرم به کونش فشار می-آورد. گویا خیلی سینه هاشو فشار داده بودم که گفت: آبلمبوشون کردی. ولش کردم برگشت، رو در رو شدیم. دو دستی صورتشو گرفتم و بوسیدمش. بعد از چندتا بوسه معمولی لب تو لب شدیم برام عجیب بود که با چه ولع و مهارتی لبها و زبونمو می مکه. بعد از یه لب گرفتن حسابی گفت: برم یه وقت شک می کنن. و رفت. چند روزی با فاطمه اس ام اس بازی و بلوتوس بازی مون ادامه داشت که یه شب گفت: از خودت برام عکس بفرست. گفتم: خودمو که هر روز می بینی! گفت: منظورم از اونجاته! گفتم: از کیرم؟ گفت: آره! می فرستی؟، بهش گفتم: کمی صبر کن. کشیدم پایین و شقش کردم و چند تا عکس ازش گرفتم و براش فرستادم. اس ام اس داد: چه رگایی داره اونجات ( از آوردن اسم کیر اکراه داشت)، از تخمات هم بفرست. چندتا عکس از تخمام هم براش فرستادم که باز اس ام اس داد: چه تخمای بزرگی داری!. جویای اوضاع کیر کمال شدم که گفت: کیرش پیره! گفتم: آخه اون بنده ی خدا که سن و سالی نداره! گفت: اما کیرش پیره!؛ ازش خواستم تا اونم از کسش برام عکس بفرسته که اولش گفت دوربین گوشیش خرابه، بعدش گفت روش نمیشه، بعدشم گفت الان نمی تونه چون بقیه هنوز بیدارن. یه فیلم کوتاه از جلق زدن خودم گرفتم و براش فرستادم. اس ام اس داد: میشه آبشو در بیاری؟. گفتم: نه حسش نیست! و گرفتم خوابیدم. احساس می کردم دیگه وقتشه که بکنمش، خودش دیگه چراغ سبز کامل رو نشون داده بود. با صدای گوشیم چشامو باز کردم، بلوتوسی از طرف فاطمه بود. چندتایی پشت سر هم اومد، بازشون که کردم دیدم رفته تو توالت و چندتایی عکس از کس و کون خودش گرفته و برام فرستاده، خواب از سرم پرید! اس ام اس داد: حالا چی؟ حسشو داری؟؛ اومدم بنویسم حسی چی رو؟ که یادم اومد حرفش بر می گرده به ای ام اس های قبلی و آب کیرمو می خواد. براش نوشتم صبر کن! راستی عکسا واضح نبودن یه تیکه فیلم از کست برام بفرست. نوشت تو هم از آبت می فرستی؟؛ بهش گفتم: آره. چراغ اتاق رو روشن کردم و اول کیرمو شق کردم بعد شروع کردم ازش فیلم گرفتن، به جلق زدن ادامه دادم تا اینکه آبم در اومد، روی آبی که کف دستم بود زوم کردم و کمی با حالت لزجش توی دستم بازی کردم. اومدم فیلمو براش بلوتوس کنم که دیدم نمی تونم بهش وصل بشم. کمی طول کشید تا از طرف اون یه بلوتوس اومد. فیلمی بود از شکم و کس و کونش، توی فیلم کسشو می مالوند و بعد که دستشو از روی کسش بر می داشت کسش حسابی آب انداخته بود، آبی که به دستش چسبیده بود و کش می یومد. بهش اس ام اس دادم: عجب آبی انداخته کست! گفت: آره حسابی حشری شدم، حالا چه کار کنم؟!؛ فیلمی که از خودم گرفته بودمو براش فرستادم. کلی کیف کرده بود و قربون صدقه ی کیرم می رفت. دیگه خجالت رو کاملا گذاشته بود کنار. بهش گفتم: خودتو انگشت بکن و فیلمشو برام بفرست، فکر کن داری این کارو جلوی من می کنی. یه مدت ازش خبری نشد، بهش اس ام اس دادم: کجایی؟ گفت: تو حمومم!؛ بعد از حدودا بیست دقیقه اس ام اس داد: بیداری؟ بهش گفتم: آره عسلم. گفت: یه فیلم برات گرفتم، اما تو رو خدا دیدی پاکش کن چون توش صورتمم افتاده. بعد از کلی خواهش و التماس فیلمو فرستاد. لخت توی حمام بود گوشی رو روی یه کرسی پلاستیکی ثابت کرد و بعد به دیوار رو برو تکیه داد و پاهاشو باز کرد، با یه دست سینه شو فشار می داد و با یه دست کسشو می مالوند، اول یه انگشتی و بعد دو انگشتی شروع کرد کس خودشو انگشت کردن، بعد از مدتی دستش از حرکت ایستاد، آروم انگشتاشو بیرون کشید و کمی کسشو مالوند، بعدشم فیلم تموم شد. از فرداش همش تو کف کس و کون فاطمه بودم و بهش اصرار می کردم که بازم بیاد پایین، با اینکه می ترسیدم کسی بویی ببره اما حسابی حشرم زده بود بالا و ملاحظه کاریمو آورده بود پایین. چند باری با فیلمی که فاطمه فرستاده بود جلق زدمو بعد پاکش کردم. تا اینکه یه روز سر ظهر که کمال بچه ها رو برده بود برسونه مدرسه و پیرزنه هم رفته بود مسجد، فاطمه اومد پایین. در زد و سریع اومد تو، دمپایی هاش رو هم آورد تو. یه چادر سفید سرش بود که زود از سرش افتاد. یه تاپ قرمز پوشیده بود با یه دامن که تا زیر زانوهاش بود. همین که دامن پوشیده بود و نه شلوار پیغام خاص خودشو برام داشت. هر دو مون می دونستیم که وقتمون خیلی کمه. همون جا توی هال بغلش کردم و لب تو لب شدیم. از پشت دستمو بردم زیر تاپش و سگک کرستشو باز کردم همون جور که به هم چسبیده بودیم رفتیم تو اتاق خواب. خوابید روی تخت، کنارش دراز کشیدم و ازش لب گرفتم. کرستش باز شده بود پس دستمو بردم زیر تاپش و به راحتی سینه هاشو گرفتم تو دست، درشت بودن و کمی شل. تاپشو کشیدم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش. توی این مدت چند باری دستمو برده بودم سمت کسش که دستمو گرفته بود و ممانعت کرده بود، همون طور که سینه هاشو می خوردم باز هم دستمو بردم سمت کسش اینبار هم کمی ممانعت کرد اما بزودی شروع کرد به فشار دادن دستم روی کسش، کس داغشو می مالوندم و سعی می کردم از بغل شرتش دستمو مستقیم به بهشتش برسونم که بخاطر تنگی شرتش نمی شد. از روش بلند شدم دامنش رو دادم بالا و رفتم وسط پاهاش. یه شرت قرمز پاش بود. رنگ شرتش برام به معنی دعوتی بود با رضایت کامل به بهشتش. اومدم شرتشو از پاش در بیارم که یه لحظه دستمو گرفت، فکر کردم دوباره می خواد ممانعت کنه، همون جور که دستم به کش شرتش بود نگاهش کردم. گفت: نگاهش نکن، خوب؟ فقط بکن توش!، اولش موندم این دیگه چه کس و شریه! من که قبلا فیلمو و عکس کسشو دیده بودم! دیگه چرا نگاش نکنم؟! اما جای این حرف و حدیث ها نبود، شاید یه جور ناز زنونه بود. شرت قرمز فاطمه رو کشیدم پایین و خودمم در یک چشم به هم زدن لخت شدم رفتم وسط دوتا پاش نشستم، خواستم کسشو با تف خیس کنم که وقتی دست زدم دیدم خودش خیسه خیسه، دستاشو گرفتم آوردم وسط پاهاش و کیر شق شدمو که دیگه داشت می ترکید دادم به دستش. اومدم روش و گفتم: هر جور که خودت دوس داری بکنش تو، و شروع کردم ازش لب گرفتن. کمی کیرمو تو دستاش فشار داد، چشاشو بست و بعد از اینکه سر کیرمو چند بار مالید روی چوچوله ش برد پایین دم سوراخش و گفت: فشار بده. با یه فشار کوچیک کیرم رفت تو سوراخ گرم و خیس کسش. بی نهایت لیز و داغ بود. شروع کردم به عقب و جلو کردن تو کسش. حسی که کردن کس فاطمه می داد غیرقابل وصفه، انگار تمام لذت و کیف دنیا جمع شده بود لای پاهای این زن و منم وسط اون همه خوشی بودم. چشاشو بسته بود و آخ و ناله می کرد، از اون حالتی که روش خوابیده بودم خودمو کشوندم وسط پاهاش، دو تا لنگاشو گرفتم و با دستام پاهاشو تو هوا از هم باز کردم. تا حالا کیر خودمو اینقدر کلفت و گنده ندیده بودم. چون چشمای فاطمه بسته بود و نمی دید که دارم به کسش نگاه می کنم. نگاهی به او بهشتی که با کیرم و تموم وجودم توش بودم، انداختم. خوش تراش بود و بی مو. کاملا اصلاحش کرده بود. دیگه داشتم می ترکیدم، زود بود اما کیرمو کشیدم بیرون و آبمو با فشار ریختم روی شکمش. مشخص بود که من زود ارضا شدم و اون هنوز دلش کیر می خواد، اما هم کیر من لحظه به لحظه آب می رفت و هم بیم آن بود که ناگهان کسی از راه برسه. بخاطر همین هم شکمش رو با دستمال کاغذی پاک کرد و بدون اینکه خودشو چندان جمع جور کنه ازم لبی گرفت و رفت بالا. سکس سریع خوبی بود. اما خیلی کوتاه بود، تمام ماجرا توی حدودا یه ربع اتفاق افتاده بود. خوب دیگه دروازه ی بهشت فاطمه باز شده بود و تنها کاری که از این به بعد باید می کردیم جور کردن فرصت هایی بود برای به آغوش کشیدن همدیگه. انگار که دست فلک هم با ما یار بود چون یه مدت بعد از اون روزی که کس داغ فاطمه رو سیخ زدم، پیره زنه ویرش گرفت بره اراک پیش او یکی پسرش و کمال هم مامور رسوندن مادرش به اراک شد و برای اینکه فاطمه تو خونه تنها نباشه بچه ها رو برداشت و رفت خونه ی مامانش اینا. خیلی زود زنگ زد و گفت: کی خونه هستی؟ یه بهونه پیدا می کنم و میام پیشت. برای فردا صبحش قرار گذاشتیم. حول و حوش ساعت 9 صبح در حیاط باز شد، خودمو به پشت شیشه در رسوندم دیدم فاطمه ست اما نیومد پایین و رفت به سمت در خودشون. بعد از چند لحظه هم صدای شرشر آب از توی حموم اومد، دریچه ی حمامشون توی پارکینگ باز می شد، پنجره ی آشپزخونه ی منم همین طور. حدس زدم رفته خودشو تر و تمیز کنه. منم پریدم رفتم تو حموم و یه آبی رو خودم ریختم و یه حالی هم به کیر و خایه ام دادم و موهای در کونمم زدم. داشتم خودمو خشک می کردم که در زد. گفتم: بیا تو. وقتی با حوله از حموم اومدم بیرون دیدم کسی تو هال نیست رفتم سمت اتاق خواب، اونجا بود و روی تخت نشسته بود. سلام علیک کردیمو کنارش نشستم. اومد از این حرف بزنه که نمیدونم دارم چه کار می کنم، اصلا باورم نمیشه که با تو دوست شدم، پس کمال چی میشه؟ آخه اون تا حالا به من خیانت نکرده و از این جور حرفا! ؛ تو دلم گفتم کمال از پس تو هم بر نمی یاد چه برسه که بخواد بره سراغ کَس دیگه ای! وسط حرفاش صورتش رو گرفتم و شروع کردم به خوردن لباش. دراز کش شدیم چیز زیادی طول نکشید که لختش کردم، خودمم که فقط یه حوله به تن داشتم. لخته لخت تو بغل هم بودیم و من عجله ی زیادی نداشتم، لب ها و گردنشو مفصل خوردم و رفتم سراغ سینه هاش، از نوک قهوه ای سینه هاش تا دور سینه هاش و روی شکمش رو با زبون خط خطی می کردم. تنش بوم نقاشی من بود اما من نقاشی بلد نبودم و تنها خط خطی می کردم و اونم هر چند که از اون خط خطی ها سر در نمی آورد و نمی تونست بخونتشون اما ازشون لذت می برد. رسیده بودم به نافش اول دور نافشو لیسیدم و بعد توی نافشو که آهش در اومد، رفتم پایین تر دستش رو گذاشت رو کسش که یعنی پایین تر نرو. بدون اینکه عکس العملی نشون بدم شروع کردم روی مثانه شو خوردن. از اونجا رفتم سمت کشاله هاش، زبونم در 2 سانتی کسش بود اما کاری به خود کسش نداشتم، سرمو بلند کردم که برم اون ور کسش رو با زبونم لمس کنم که دیدم دستش رو از روی کسش کشید کنار. دور تا دور کسش رو خوردم، پاهاشو کاملا باز کرده بودم و کسش صاف جلوی صورتم بود، تپل شده بود و قرمز و حسابی زده بود بیرون. لب های داخلی کسش باد کرده بود به کنار باز شده بودن، کسش شده بود مثل یه گل شکفته و یه باریکه ی آب از سوراخ کسش تا کونش سرازیر بود. زبونمو آروم به چوچولش نزدیک کردم و با اولین لمس اون با زبونم آهش رفت هوا: آخ جوووون!. شروع کردم به حالت ضربه ای چوچولشو لیسیدن. و هر از گاهی زبونمو می بردم و تقریبا از بیخ سوراخ کونش تا روی چوچولش بالا می کشیدم. که رعشه به تنش می انداخت. خوبیش این بود که کسش واقعا خوش عطر بود. کس هایی که پیش از این دیده بودم با اینکه مال دخترای جوون و امروزی و سانتی مانتال بود اما بوی خوبی نداشتند. اما کس فاطمه عجیب خوشبو بود حتی آبش هم کوچک ترین بوی بدی نداشت. به خودم که اومدم دیدم با تمام صورت تو کس فاطمه هستم. بلند شدیم و تغییر پوزیشن دادیم من رفتم زیر و اون اومد رو. موهای روی سینه مون با لبخند کنار زد و شروع کرد به مکیدن نوک سینه هام اما خیلی زود رفت پایین و خودشو وسط پاهام جا داد، دو دستی کیرمو گرفت مدتی براندازش کرد و بعد بجای اینکه شروع کنه به خوردنش اول بوش کرد و بعد مالیدش رو لب هاش انگار که کیر من رژلب باشه و بعدش کیرمو مالوند به تمام صورتش، به چشماش به گونه هاش به گردنش و سرانجام فروش کرد تو دهنش، معلوم بود اونم از خوردن آلت طرفش حال می کنه. آداب کیر خوردنش برام جالب بود بعد از اینکه مدتی ساک می زد درست جایی که آبم می خواست بریزه بیرون کیرمو در می آورد و می مالود به صورتش یا به نوک سینه هاش، انگار که اصلا کاری به من که داشت کیرمو می خورد نداشت و داشت همین جور برای خودش با کیر من حال می کرد. چند بار پیشابم اومد که اول با نوک زبون روی سر کیرم با حالت لزجش بازی می کرد بعد تمام کیرمو می کرد تو دهنش و شروع می کرد به مکیدن. تا اون موقع کسی برام اینجوری ساک نزده بود، بقیه یا از این کار بدشون میومد با با کلی ناز و ادا فقط سر کیرمو می مکیدن. اما فاطمه یه چیز دیگه ای بود تمام کیرمو فرو می کرد تو دهنش که می موندم الان کجا جاش داده! کیرم که می خورد به ته حلقش عق می زد و دوبار این کارشو تکرار می کرد انگار از اینکه داره کیرمو عق میزنه لذت می برد. تو حس و حال خودش بود که بهش گفتم بیا بشین رو سینه ام، اومد نشست. بهش گفتم: حالا برگرد و بخور. برگشت و شروع کرد به خوردن کیرم بعدش رفت سراغ تخمام. چشمامو بسته بودم و توآسمونا بودم، وزنشو روی سینه ام احساس می کردم و تخمام توی دهنش بود که آهسته می مکیدشون. چشامو باز کردم دیدم کس و کون فاطمه صاف جلوی صورتمه، یه بالشت دادم زیر سرم تا گردنم بیاد بالاتر، شروع کردم به خوردن کسش دیگه کنترل خودمو نداشتم و هر از گاهی کسشو گاز می گرفتم که جیغشو در می آورد. زانوهامو جمع کردم تا تخمام کاملا در دسترس فاطمه قرار بگیره، فاطمه کمی خودشو کشید پایین تر، فکر کردم کسشو به درد آوردم و دیگه نمی-خواد براش بخورمش، ولی زبون فاطمه که به سوراخ کونم خورد تازه فهمیدم چرا خودشو کشیده پایین. لذت کاری که فاطمه داشت برام می کرد قابل توصیف نیست. به عمرم کُسی به اون خوش عطری ندیده بودم و کَسی هم اونجوری کیر و تخم و کونمو نخورده بود. کار فاطمه بی دریغ و عالی بود، و خوبیش این بود که خودش هم از این کار لذت می برد. از خوردن کس و کون هم که سیر شدیم، فاطمه چرخید و اومد به حالت کابوی نشست رو کیرم و کردش تو کسش. خوب بالا پایین می کرد بعد همون جور که کیرم تو کسش بود روم دراز کشید. شروع کردم تو کسش تلمبه زدن. می ترسیدم که دوباره آبم زود بیاد اما ترسم بی مورد بود ساک زدن های طولانی فاطمه حسابی کیرمو بی حس کرده بود، بدون ترس از انزال زودرس تو کس فاطمه تلمبه می زدم و اونم صدای آخ و اوخش بالا بود. غلتوندمش بردمش زیر و خودم اومدم رو. رفتم وسطش، پاهاشو آوردم بالا و بهم چسبوندم، کف پاهاش رو به سقف بود، کسش از پشت و از بین دوتا پاش زده بود بیرون. چون پاهاشو محکم بهم چسبونده بودم سوراخش پیدا نبود تو همون حالت کیرمو رو کسش فشار دادم که بالاخره راه خودشو پیدا کرد و رفت تو. وای که چه حالی می داد عقب و جلو کردن توی یه کس گرم و لیز که حالا تنگ هم شده بود. اما توی این حالت کیرم تا ته تو نمی رفت این بود که پاهاشو از هم باز کردم و انداختم سر شونه هام و شروع کردم به تلمبه زدن. احساس کردم که ناراحته یا درد داره. ازش پرسیدم: اذیتی؟. گفت: انگار کیرت داره میره تو رحمم!، شدت ضربه هامو کمتر کردم تا اونم لذت ببره. بعد کیرمو تا نصفه کشیدم بیرون تا سرش از داخل بیوفته روی نقطه ی جی اش. همون جور که داشتم کیرمو به سطح بالایی واژنش می مالوندم شروع کردم به لرزوندن چوچولش، دست برد بالشت رو برداشت و برد سمت دهنش و شروع کرد به گاز گرفتن بالشت، صدای جغشو تو دهنش خفه می کرد. کسش نگار تبدیل شده بود به یه دستگاه مکنده و با حرکات دودی دیواره ی واژنش انگار که داشت کیرمو قورت می داد. برای چند لحظه تمام ماهیچه های بدنش منقبض شد و بعد از چند بار به خود لرزیدن آروم گرفت، کرخت و بی حال ولو شده، کیرمو کشیدم بیرون. از اینکه اون قبل از من ارضا شده بود حس خوبی داشتم و از کیرم ممنون بودم که آبروداری کرده، البته به لطف ساک های جانانه ی خود فاطمه. کنارش دراز کشیدمو قدری نوازشش کردم. نمی دونم براتون پیش اومده یا نه؟ بعد از سکس، شریک آدم به شدت دهنش و تنش بد بو میشه، اما فاطمه تو این زمینه واقعا عجیب بود، انگار که همین الان از حموم بیرون اومده باشه تنش کاملا خوشبو بود. ازش لبی گرفتم و برگردوندمش روی شکم از پشت به همون حالت درازکش تاجای ممکن پاهاشو باز کردم و ازش خواستم تو همون حالت خوابیده کونشو بده بالاتر ، با کمی زحمت کیرمو کردم تو کسش و روش خوابیدم. به دلیل حالتی که داشتیم کسش تنگ تنگ شده بود و چون از پشت روش خوابیده بودم احساس می کردم کیرم تو کونشه. اینبار زیاد طول نکشید که آبم اومد، کیرمو در آوردم و آبمو ریختم لای کونش و برای مدتی تو همون حالت موندم. بعدش غلتی زدم و رو به سقف دراز کش شدم، احساس می کردم تمام جونم از سر کیرم ریخته بیرون. فاطمه هم همون طور روی شکم داز کشیده بود. هر دو مون نیاز داشتیم یه مدت استراحت کنیم. فکر کنم برای دقایقی خوابم برد که با حرکت فاطمه بیدار شدم. گفت: من میرم حموم. و خم شد و بوسیدم. بعد از چند دقیقه پا شدم رفتم در حموم رو زدم و گفتم: اجازه هست؟! بدون اینکه منتظر جوابش بشم رفتم تو، داشت لیف می زد، لبخندی زد، منم که از قبل لخت بودم رفتم سمتش و رفتم زیر دوش آب، لیف رو ازش گرفتم و شروع کردم به کشیدن لیف روی سینه هاش و بعدشم لای کونش که داغ داغ بود. بهش گفتم عجب سینه هایی داری دختر! چه کس خوبی داری تو! گفت: فکر می کردی بعد از دوتا بچه هم گشادِ گشاد شده باشم و هم پستونام شل و ول باشه؟ گفتم: به هر حال انتظار هم نداشتم در این حد باشی! گفت: زایمان دومم سزارین شدم. به سینه هامم بعد از شیردهی کرم نمی دونمم چی چی زدم تا جای ترکاش بره. از پشت بهش چسبیده بودم کیرم افتاده بود لای کون لیز و کفی ش و دوباره شق شده بود. وقتی کیرمو لای خودش حس کرد، خندید و گفت: این که باز بیدار شده؟! گفتم: آخه عطر کس و کون تو بهش خورده!. بهش گفتم: خم میشی؟ گفت: نه دیگه بسه عزیزم. گفتم: فقط یه کم. با دست کمرشو رو به پایین فشاردادم. کف دوتا دستاشو زد به دیوار حموم، کونش که به سمت من قلمبه شده بود زیر دوش آب قرار گرفته بود کف-هاشو پاک کردم و همون جور که دستم لای کونش بود کسشو انگشت کردم. دوش آب رو بستم و چسبیدم بهش. سوراخشو پیدا کردم و دادم توش. با دو دست دو طرف کمرشو گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن تو کسش. این پوزیشن هم حال خاص خودش رو داشت. احساس کردم آبم داره میاد، اما سعی نکردم جلوی خودمو بگیرم، کشیدم بیرون این بار چند قطره بیشتر نیومد، حس می کردم کمرم داره می بره. به زحمت می تونستم خودمو سر پا نگه دارم. خودمونو شستیم و اومدیم بیرون. خیلی زود آماده شده که بره. گفت به بهانه ی لباس آوردن برای بچه ها اومده و دیگه دیرش شده. کلی هم اظهار ناراحتی کرد که تو الان بدون غذا چه کار می کنی؟ فاطمه خوش سکس بود و مهربون. موقتی بودن رابطه رو هم پذیرفته بود اما بعد از مدتی احساس کردم داره به لحاظ عاطفی دلبسته ی من می شه و از طلاق گرفتن حرف می زنه. در این مورد کلی باهاش حرف زدم که حواسش باشه زندگی اصلیش بچه هاش هستن و بودنش با من فقط یه تفریحه و نه بیشتر. در طی شش ماه بعد از شروع رابطه ام با فاطمه توی هر موقعیتی هم دیگه رو می کردیم، و در مواقعی هم این کار رو با بی احتاطی کامل انجام می دادیم که تا پای لو رفتن بردمان. بعضی شب ها بعد از اینکه همه می خوابیدن بلند می شد و یواشکی می یومد پایین، کمال چیزی متوجه نمی شد چون معمولا نئشه بود و فاطمه توی اتاق بچه ها پیش اونا می خوابید، اما انگار پیره زنه یه بوهایی برده برد. این شد که بعد از اتمام قراردادم دیگه اونجا نموندم. ترم آخری که توی اصفهان بودم رو رفتم با چندتا از دوستانم همخونه شدم. با این کار می خواستم هم تا دیر نشده جلوی آبروریزی و دردسرهای احتمالی رو بگیرم و هم خودمو تو شرایطی قرار بدم که ملاقات هام با فاطمه کمتر بشه چون همونجور که گفتم داشت وابسته می شد. الان پنج سال از آخرین باری که فاطمه رو دیدم می گذره. باید اعتراف کنم که نه تنها قبل از اون که حتی بعد از اون هم دیگه سکسی به اون شیرینی با کسی نداشته ام. فوق العاده حشری و هات بود که بخشی از اونا رو براتون تعریف کردم. توی سکس از تنها کاری که زیاد خوشش نمی یومد کون دادن بود که می گفت درد داره. اما چندباری از کون هم داد، خوبیه وقتی که کون می داد این بود که دیگه لازم نبود کیرمو بکشم بیرون و می تونستم تمام آبمو بریزم تو کونش. همون جور که گفتم از هیچ کاری اِبایی نداشت، یه مدت زده بود تو کار خوردن آب کیرم اینقدر ساک می زد تا آبم بیاد و بعد تا قطره ی آخرش رو می مکید، وقتی تو حموم بودیم بعد از اومدن آبم هم دست بردار نبود، بهش می گفتم: فاطمه الانه که بشاشم!؛ می گفت: شاشتو می خوام؛ و اونقدر به مک زدن کیرم ادامه می داد که شاشم سرازیر می شد، و بعد کیرمو مثل شلنگ آب می گرفت روی سینه هاش و آه و اوهش بلند می شد. یه متن خوندم که توش نوشته بود هورمون های مردانه ای که تو آب کیره برای زنها خوب نیست، این شد که از خوردن آب کیر منعش کردم. واقعا بعد از فاطمه هرگز همچین سکس پارتنری نداشته ام. هنوز که هنوزه وقتی که به قحطیه کس بر می خورم و مجبور می شم با جلق زدن از خجالت کیرم در بیام این کارو به یاد ساک زدن های فاطمه انجام میدم. عالی بود وقتی کیرمو از دهن در می آورد و به سینه ها و صورتش می مالید. خلاصه فکر می کنم یکی از کسانی که تو زندگی مدیونشم فاطمه ست. راحت بود و مهربون و خوش سکس.

نوشته: محسن

Leave a Comment