Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
مثلث عشقی با بهترین دوستم - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

مثلث عشقی با بهترین دوستم

“بسه دیگه چقده دیگه باید جلوی خودم رو بگیرم! چرا بقیه همسن و سالام باید روزی سه تا کس بکنن و من هنوز یه دوست دخترم ندارم!”
این جمله ای بود که بعد از جشن فارغ التحصیلی دوره کارشناسی وقتی که تنها شدم با خودم مدام تکرار می کردم. توی جشنی که از طرف دانشگاه برگزار شده بود، بیشتر همکلاسیام با دوست دختراشون اومده بودن و من احساس کمبود عجیبی داشتم. غرق در افکار سیاه خودم بودم که ناگهان با صدای سعید، نزدیکترین دوستم به خودم اومدم “چیه علی! مثلا جشن فارغ التحصیلیه ها! هر کی ندونه فکر می کنه از دانشگاه اخراج شدی! بیا این دوربین رو بگیر، از من و نسترن یه عکس بگیر!”. نسترن خوشگلترین دختر دانشکده بود و می تونم بگم که بیشتر از نصف پسرهای دانشکده تو کفش بودن! چون غیر از زیبایی اخلاق خیلی خوبی هم داشت و پسرا رو اصلا محل نمی ذاشت.
ترم دوم بودیم و داشتم با سعید توی پارک دانشکده قدم می زدم که نسترن رو دیدیم که داشت با دوستاش حرف میزد! سعید گفت: “علی اون دختره رو می شناسی! نظرت دربارش چیه! فکر نکنم منو اصلا محلم بکنه! بازم تو رو بگو که خوشتیپی و همه دخترا دنبالت! راستی علی چرا تو دخترا رو محل نمی کنی! من مطمئنم تا حالا کلی خاطرخواه داری! نکنه گی هستی و ما خبر نداریم! اگه اینجوریه زودتر بگو که بیشتر مواظب خودم باشم!”. هر چند این کلمات سعید چاشنی طنز همراهش بود، ولی برای منی که در یک خانواده مذهبی و بسیار پایبند به اخلاق بزرگ شده بودم کاملا تلخ بود! بعد از قبولی در دانشگاه بسیار روشنفکرتر شده بودم ولی افکار و عقایدی که بیشتر عمرم را باهاشون زندگی کرده بودم بسیار تاثیرگزار بود. دوستی با یه دختر! حالا چطوری باید شروع کنم! منی که حتی با دخترحاله هام هم حرف نزدم مطمئنا اگه دوست دختر بگیرم آخرش ضایع میشه و جز ضربه سنگین روحی چیزی برام بهمراه نداره! حالا از اون گذشته، اگه پدرم بفهمه چی! اگه یکی از آشنایام منو تو دانشگاه ببینین چی! اونوقت تمام حیثیت و احترامی که تو خونواده داشتم نیست و نابود میشه! اینها توجیهات برای مغزی بود که 22 سال با یکنوع طرز فکر سپری کرده بود و حالا براش خیلی سخت بود که تغییر رویه بده. بعد از اون روز سعید مدام نسترن رو تحت نظر داشت و آخرش هم مخش رو زد. دختری که من قبل از سعید دیده بودمش و ازش خوشش اومده بود اما هیچ وقت جرات نکرده بودم بهش ابراز علاقه کنم حالا به من نزدیک شده بود ولی نه به خود من بلکه از طریق صمیمی ترین دوستم. نسترن هر روز با سعید بود و این مثل یک شمشیر دو لبه هم عذابم می داد و هم خوشحالم می کردم. با این که این نزدیکی باعث شده بود که عشقم به نسترن روز به زور بیشتر بشه ولی هرگز فکر خیانت به سعید و یا حتی فانتزی سکس با نسترن رو توی ذهنم نداشتم. دوربین رو از سعید گرفتم و از سعید و نسترن عکس گرفتم. حالا جشن فارغ التحصیلی تموم شده بود و بچه ها هر کدوم یه گوشه ای بودند. “علی! اقای دکتر رو دیدی اونجا، خیلی استاد خوبی بود! تو که بهش بیشتر از ما نزدیکی بهش بگو بیاد، دوست دارم باهاش یه عکس یادگاری این روز آخری داشته باشیم”. ای کاش این روز آخر، نسترن خواسته بزرگتری از من داشت. ای کاش به جای صدا کردن استاد می تونستم تمام دنیا رو به پاش بریزم تا ذره ای از عشقش مال من بشه! ولی حقیقت این بود که نسترن مال سعید بود. کسی که از بچگی باهاش دوست بودم و از هر کس دیگری به من نزدیک تر بود. “علی اگه ماشینت رو همرات نیاوردی بیا تا خونه برسونیمت”. اون روز ماشینم رو نیاورده بودم ولی به سعید دروغ گفتم و علی همراه با نسترن سوار ماشین شدن و رفتند. می خواستم با خودم تنها باشم! دیگه فارغ التحصیل شده بودیم و نمی تونستم زیاد نسترن رو ببینم و این موضوع خیلی آزارم می داد. “الو! علی خوبی! چه خبر! راستی اگه معلم خوب زبان پیدا نکردی، من یکی رو می شناسم که کارش خیلی درسته”. تازه از خواب بلند شده بودم که سعید به من زنگ زده بود. بعد از گذشت دو ماه از فارغ التحصیلی، هنوز افسرده بودم و بیشتر وقتا تا لنگ ظهر می خوابیدم. تصمیمو گرفته بودم. می خواستم از ایران برم. هر دانشگاه خارج حتی درجه سوم هم که شده اگه قبول میشدم می رفتم. به نظرم بهترین راهی بود که می تونستم از این عذابی که درگیرش بودم رهایی پیدا کنم. در جوابش گفتم: “سعید آره دمت گرم! می دونی که زبانم خیلی خوب نیست، اگه امتحان بدم حداقل نمره زبان هیچ دانشگاهی رو نمی تونم بیارم، حالا اون طرف کی هست”. سعید گفت: “نسترن دیگه بابا! مگه نمی دونی تا ترم 12 کانون زبان خونده! تازشم تافل کاغذی هم داره، الآنشم بعد از فارغ التحصیلی دنبال کار می گرده! چون تویی میگم بهت تخفیف ویژه بده!”. کاملا خشکم زده بود! من می خواستم از ایران برم که از عشق نافرجامم دور بشم! از طرفی این آرزوی همیشگیم بود یعنی نزدیکی به نسترن. ولی من آدم بی وجدانی نبودم. چطور می تونستم به سعید بهترین دوستم خیانت کنم. “سعید بعدا باهات تماس می گیریم آخه به یکی دیگه از قبل قول دادم”. بعد از این جوابی که به علی دادم رفتم توی تختخواب و غرق در خیالات و آرزوهام شدم. برای اولین بار سکس با نسترن رو تو ذهنم مجسم کردم ولی بعدش سریع از تصور این عشق ممنوع پشیمون شدم تو خوته نسترن بودم و داشتم جلسه بیستم کلاس خصوصی زبانم رو می گذروندم! جلسات کلاس خصوصی صبحا برگزار می شد زمانی که پدر و مادر نسترن هر دو سرکار بودن و هیچکی جز خود نسترن تو خونه نبود! بعد ازچندین جلسه تنها بودن با نسترن، دیگه دیدم نسبت بهش کاملا عوض شده بود و هر شب فانتزی سکس باهاش رو داشتم. ولی هیچ وقت جرات نکرده بودم حتی کوچکترین اشاره ای به مسائل سکسی باهاش داشته باشم. نمی خواستم یه کاری بکنم که بعدش یه عمری عذاب وجدان بگیرم. اما یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه “دل به دل راه داره”. این عشق آتشین من توی رفتارام کاملا نمایان بود و نسترن هم کاملا مشخص بود که از قضیه بو برده بود. احساس می کردم رفتار و حرف زدنش با من کاملا عوض شده و بیشتر از گذشته به حاشیه ها می ره! اما با اینحال من واقعا شرمنده دوستیم با سعید و همچنین گذشته خیلی خوب نسترن بودم و هیچ وقت تا اون روز کوچکترین خطائی نکرده بودم! “علی شنیدی جدیدا چیا مد شده” این جمله ای بود که به انگلیسی نسترن توی کلاس زبان از من پرسید. ” خیلی چیزا این روزا مده که گذشتگان ما فکرش رو هم نمی کردن!” بعد از این جواب، نسترن گفتش که: “توی اینترنت ندیدی که جوونا دنبال چیان! منظورم بیشتر روابط زن و مرده!” وقتی که به این جمله رسید صدای نسترن کاملا آروم شد معلوم بو که نجابتش اجازه نمی ده راحت درباره اینجور مسائل حرف بزنه. من گفتم: “آره الآن دیگه جوونا اون قید و بندارو نسبت به گذسته ندارن”. نسترن گفت: “آره خیلی بده واقعا نه!”. گفتم: “بستگی به سلیقه آدما داره! هر کی هر جور راحته می تونه زندگی منه! من شخصا دیگه اون تفکرات مذهبی گذشته رو ندارم!”. نسترن شروع کرد به فارسی صحیت کردن: “مگه میشه مثلا یه دختر با چند تا پسر دوست بشه!”. “نسترن خانم من فکر می کردم کلاس زبانه حالا چرا فارسی شد”. راستش نمی خواستم به این زودی پته رو بدم به آب! شاید داشت منو امتحان می کرد پس بهترین راه این بود که خودم بزنم به کوچه علی چپ. نسترن گفت: “پس شما فکر می کنید اگه یکی با یکی دوست بود اما از یکی دیگه ام خوشش اومد غیر طبیعی نیست!”. گفتم: “معلومه که غیر طبیعی نیست اتفاقا خیلی هم طبیعه و نرماله، قلبی که توش عشق نباشه غیر طبیعیه!”. ” علی راستش رو به من می گی! نسبت به من چه احساسی داری؟” . احساس کردم داره قلبم داره از سینم می زنه بیرون. نسترن، بزرگترین عشق زندگیم روبروم بود و داشت صحبت درباره مسئله ای رو شروع می کرد که همیشه توی فانتزی هام تصورش می کردم. واقعا نمی دونستم چی جوابش رو بدم. ولی خلاصه دلم رو زدم به دریا و گفتم: ” من از همون روز اول عاشقتون بودم شما رو از هر چیزی توی این دنیا بیشتر دوست دارم”.خودم هم باورم نمی شد که همچین حرفی از دهنم دراومد. با این حال دیگه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. دستای کوچیک سفیدش رو آروم توی دستام گرفتم. اولش دستش رو کمی عقب کشید ولی وقتی چندین بار دستاش رو از نوک انگشت تا بالا نوازش دادم دیگه هیچ مقاومتی نمی کرد. بلند شدم اومدم پیشش و شروع کردم به بوسیدن گردنش در عین حال سینه هاش رو از رو لباسش نوازش می دادم. آروم از گردنش اومدم طرف لباش و اطراف صورتش رو با شهوت زیاد بوسیدم. وای خدای من! خلاصه به آرزوم رسیدم! داشتم اولین سکس زندگی ام رو با بزرگترین عشق زندگی ام انجام می دادم. وقتی لباش رو بوسیدم دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده! با این که خیلی حشری بودم بهش گفنم: “نسترن خانم اگه راضی نیستین ادامه ندیم! نمی خوام براتون مشکلی پیش بیاد”. نسترن گفت: ” علی جان می ترسم یه وقت کسی سر برسه ما رو ببینه”. گفتم: “خوب اگه در اتاقت رو قفل کنیم که کسی نمی تونه بیاد تو”. دیگه خودم هم حالیم نبود چی کار دارم می کنم فقط کلید اتاقش رو از نسترن گرفتم و در رو قفل کردم. این دفعه لبهاش رو با ولع بیشتری خوردم و اونم این دفعه با من همکاری می کرد. شروع کردم به درآوردن تی شرت قرمزی که پوشیده بود! الآن دیگه سینه های هندوونه ای درشت – همون مدلی سینه ای که همیشه آرزوم بود – لخت جلوی دهنم بود و من همونطور که داشتم سینه هاش رو می خوردم دستم رو آروم بردم طرف کسش. نسترنم که دیگه کاملا حشری شده بود. دستش رو گذاشت رو دستام و من انگشتم رو آروم کردم توی کسش! “علی مواظب باش من دخترما”. “خیالت راحت عزیزم هیچکی به اندازه من نمی تونه نگران تو باشه”. شرتش رو در آوردم و شروع کردم به لیسیدن پاهاش تا رسیدم به کسش، بعد از اینکه کمی کسش رو خوردم، بغلش کردم و رو زمین خوابوندمش و روش خوابیدم و بازم شروع کرده بودم به خورن لباش که با صدای زنگ خونه نسترن به خودمون اومدیم! نسترن گفت: ” یعنی کی می تونه باشه! نکنه سعید باشه!”. گفتم: ولش کن شاید مامور آب، برقی چیزی باشه”. نسترن گفت: “نه علی می ترسم، سعید می دونه که این موقع تو خونه مایی بذار من برم درو باز کنم ببینم کیه!” صدای زنگ خونه دیگه قطع شده بود ولی با این حال نسترن که الآن لباساش رو پوشیده بود رفته بود که در رو باز کنه. وقتی نسترن رفت بیرون من چشمم به یه چیزی افتاد که برق از چشام پرید. از رو میز تحریر نسترن خودنویسش رو توی دستام گرفتم و براندازش کردم، همون خودنویس روکش طلائی بود که سعید روز فارغ التحصیلی به من کادو داده بود و گفته بود که دو تا از این خودنویسا خریده و اونا را فقط به کسایی که بیشتر از هر کسی توی زندگی دوستشون داره هدیه داده. اشک توی چشمام جمع شد. با سرعت از اتاق نسترن اومدم بیرون که نسترن رو توی راه دیدم که گفت: “فکر نکنم کسی خاصی بوده باشه! هر کی بوده رفته!”. من بدون اینکه اعتنائی به حرف نسترن بکنم یه خداحافظی خشک و خالی کردم و اومدم بیرون و موقع رفتن یه نیم نگاهی هم به نسترن کردم که داشت با تعجب منو نگاه می کرد. وقتی داشتم کادوی عروسی سعید و نسترن رو براشون از خارج کشور پست می کردم آرزو نمی کردم جای سعید باشم. بلکه فقط دلم می خواست نسترن فکر من و اون گناه رو از ذهنش بیرون کنه و هرگز باعث نشده باشم که زندگی “بزرگترین عشقم” نابود بشه.

نوشته: prestigious

Leave a Comment