Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
مجتبی و دخترعمه - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

مجتبی و دخترعمه

سلام میخوام یک خاطره بد زندگیمو براتون تعریف کنم اول از هر چیز بگم این خاطره هیچ سکسی داخلش نیست گفتم همین الان بدونید که به اخرش رسیدید نگین سر کاری بود فقط تو دلم مونده بود نیاز داشتم این حرفارو به یکی بزنم تا سبک شم.

اسمم مجتبی هست ساکن شیرازم الان 20 سالمه این خاطره بر میگرده به 6 سال پیش وقتی بچه بودم توی یکی ازشهرستان های استان فارس زندگی میکردم یک دختر عمه ای داشتم که دختر داییم هم میشد 1 سال از من بزرگ تر بود ما از بچه گی با هم بودیم همه جا با هم بودیم همیشه اون خونه ما بود یا من خونه اونها خیلی همو دوست داشتیم روزای خوبی داشتیم تا زمانی که من 14 سالم شد من خیلی بچه مثبت بودم که تو یکی از این رفت و امد ها یک روز که خونه ما تنها بودیم شبکه ایتالیا 1 فیلم گذاشته بود که یک صحنه سکس اورد یک لحظه جا خوردم اومدم شبکرو عوض کنم رها گفت چیکارش داری بزار باشه منم عوض نکردم توی اون چند ثانیه رها همش نگاه میکردو میخندید اون روز گذشت چند روز بد من رفتم خونشون دوباره خونه تنها بودیم وقتی رفتم در خونه روی هم بود بدون زنگ زدن وارد شدم رفتم تو اتاقش که یهو خشکم زد دیدم رها داره لباس میپوشه هیچی تنش نیست فقط دستاش گرفته جلو سینش میشه گفت قشنگ دو دقیقه ای همینجور خشکمون زده بود همدیگرو نگاه میکردم تا به خودمون اومدیم رها خندید گفت برو بیرون تا لباسم بپوشم منم رفتم تو حال تا اومدش گفتم الان دعوام میکنه اما برعکس خندید برگشت گفت مثل تو فیلمه فکردی شانست میزنه دختر لخت میبینی منم هیچی نگفتم

از اون روز رابطمون کلا فرق کرد ما که اصلا بینمون این حرفا نبود یهو شد پر از شوخی یا سوالای سکسی رها هر روز بهم تیکه مینداخت یا سوال در مورد پسرها میکرد اینها گذشت تا یک روز رها گفت مجتبی از کجا میشه فهمید پسری دختری برای سکس نمیخواد منم اصلا که تو باغ نبودم نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم چمیدونم تا حالا تجربش نداشتم اون شوخی ها سوالا بینمون اینقد عادی شد که رفتم سراغ فیلم های سکسی ببینم چجوری این حرفا وقتی اون فیلم هارو دیدم روم تاثیر گذاشت شوخی ها سوالا کم کم تحریکم میکرد پیش خودم گفتم حتما رها میخواد که این کارهارو میکنه منم شروع کردم از این شوخی ها سوالا تا جایی ک رومون خیلی تو هم باز شد تا اون روزی که همه چیز سرم خراب شد رسید دیدم رها خونه تنهاست به بهانه این که کلید خونمون خونشون جا گذاشتم رفتم خونشون وقتی زنگ زدم طول کشید تا در باز کرد وقتی قضیه کلیدو گفتم که میخوام بگردم پیداش کنم کلا رفتار رها تغییر کرده بود فهمیدم از یک چیزی ترسیده اضطراب داره وقتی رفتیم تو خونه به بهانه گشتن کلید چند دقیقه حال گشتم بد برگشم به رها گفتم رها قضیه کلید بهانه بود خواستم اگه میشه در مورد چیزهایی که صحبت میکنیم همو لخت ببینیم واقعا نمیدونم چرا اون لحظه اون حرفو زدم رها هم برگشت با عصبانیت گفت خفه شو از خونه برو بیرون فک کردم شاید میترسه گفتم فقط یک دقیقه که منو گرفت میخواست از خونه بیرون کنه که حولش دادم روی مبل محکم گرفتمش بین پاشو روی شلوار مالیدم بخدا هیچ حسی اون لحظه نداشتم اصلا تحریک نبودم که دیدم رها کاری نمیکنه ساکت نشسته به مالیدن ادامه دادم سرمو بردم بالا دیدم رها داره گریه میکنه پشیمون شدم همون لحظه دست کشیدم بغلش کردم همش معذرت خواهی میکردم گفتم اشتباه کردم از کارم پشیمونم که بلند شد رفت سمت در که فرار کنه چون روسری سرش نبود منم گرفتمش که بدون رو سری گریه نره تو کوچه جلو همسایه ها رها فک کرد این گرفتنم برای اینه که میخوام دوباره کارمو ادامه بدم به زور بردمش توی حال ازش عذر خواهی کردم خواستم از خونه بیام بیرون دیدم یکی پشت در پذیرایی مخفی شده وقتی فهمید من دیدمش اومد بیرون من گرفت تا میشد من زد بهم فحش میداد که به ناموس خودت میخواستی تجاوز کنی یک تو گوشی بهم زد که برق از سرم پرید من که خیلی ترسیده بودم و گریه میکردم پسره برگشت گفت این دختره قراره زنم بشه من خیلی دوسش دارم و همین روزها میام خواستگاریش رها دست پسررو گرفت از خونه بردش بیرون وقتی رها در بست اومد پیشم اشکامو پاک کرد گفت چیزی که امروز دیدی منظورش پسره بود در موردش با کسی حرف نمیزنی منم به کسی نمیگم خواستی باهام چیکار کنی من امینو دوست دارم حالا که میدونی کمکم کن بهش برسم منم گفتم باشه بهش قول دادم اونم بهم قول داد دو یا سه روز اول با رها در مورد پسره که میجرفیدیم کمکش میکردم همه جوره که با پسره باشه تو شهری که زندگی میکردم شهر کوچیکیه همه همو میشناختن امار پسررو که در اوردم فهمیدم پسره ادم کثیفیه با دختر عمم هم قصد ازدواج نداره برای پول کشیدنو سکسه تازه من اونجا متوجه شدم چرا رها این چند هفته اخیر اینقد در مورد پسرها و سکس با من حرف میزد مایی که این حرفا اصلا بینمون نبود پسره این چیزهارو انداخته بود تو سر رها به رها گفتم بیخیال پسره شه ادم کثیفیه این حرفا رها حرفمو گوش نکرد چند روز از این ماجرا گذشت یک روز که از مدرسه بر میگشتم خونه رفتم خونه دیدم مامانم داره گریه میکنه پرسیدم مامان چرا داری گریه میکنی هیچی بهم نگفت تا خواهرم اومد بهم گفت مجتبی سریع از خونه برو بیرون تا بابا نیومده بکشتت منم از ترس که بپرسم چرا از خونه زدم بیرون دم غروب که شد جایی نداشتم برم برگشتم خونه بابام درو باز کرد تا من دید منو کشید تو خونه تا تونست منو زد بد منو تو اتاق زندانی کرد چند ساعتی گذشت خواهرم برام شام اورد گفتکه دایی امروز رفته بوده خونه مامامن بزرگ گفته که رها گفته به زور باهاش سکس کردی خشکم زد پرسید راسته هیچی نگفتم چند روز زندانی بودم تو خونه تا داییمو عمم اومدن خونمون که ببینن رها راست گفته منم هیچی نگفتم جلو چشمای مامانو بابام عمم تا تونست منو زد بابامم هیچ کاری نکرد هیچ کاری این خبر تو کل شهر پیچید پسره به همه تو شهر گفته بود شهر کوچیکی بود همه همو میشناخنیم بابام که میرفت سر کار همکاراش تیکه بهش مینداختن یا همسایه ها مامانمو خفت میدادن بابام صبرش تموم شد انتقالی شیراز گرفتو اومدیم شیراز از اون شهر رفتیم وقتی اومدیم شیراز یک سال تمام من از خونه بیرون نرفتم زندانیم کردن مثل یک حیون با من برخورد میکردن حتی نزاشتن مدرسه برم تو این مدت برای دفاع از خودم قولم نزاشتم زیر پام خیلیهاتون الان میگید چرا برای دفاع از خودت نگفتی رها دروغ میگه چرا نگفتی دوست پسر داره چرا نگفتی همه این ها زیر سر خودشه من مثل اون نبودم اگه اون با ابرو من و خانوادم بازی کرد من این کارو نمیکردم چون معنی ابروخوب میدونم چیه قول داده بودم من مثل اون کثیف نبودم اگه حرفی میزدم با اون هیچ فرقی نداشتم ابرو اون تنها نبود ابرو کل فامیل بود بخدا این کاری که رها با من کرد اونقد درد نداشت که مامانو بابام حتی بر نگشتن بگن پسر ما این کاره نیست رها دروغ میگه برعکس طرف رها گرفتن بعد یک سال که شیراز بودیم رها لو رفت که دوست پسر داره تو این لو رفتن ها دروغشم رو شد تو حرفاش خودش لو داد میگن زمین گرده ها از هر دست بدی با همون دست پس میگیری وقتی رها لو رفت نه عمم نه داییم نه مامانم نه بابام .و نه هیچ کس دیگه ای نیومد از من معذرت خواهی کنه من محتاج این حرفا نیستم ولی از این زورم گرفت که یک سال زندگی من سیاه کردن هر شب گریه اما سر ماجرای رها گذشتن عممو داییم هم پیگیر رها شدن که از پسره هم شکایت کنن پسره هم که تو این کارا استاد از زیر این ماجرا در رفت داییمو عمم هم هیچ کاری نتونستن بکنن یک روز داییم اومد پیشم با حالت پشیمانی گفت رها جلو پسره چطور میگشت کاری هم کردن منم برای این که از رها دفاع کنم کمتر اذیتش کنن گفتم جلو پسره با رو سری میگشتو حجاب کامل داششتو هیچ کاری نکردن نگفتم اون روز که رفتم خونه رها هیچی سرش نبود لباس نیمه لخت تنش بود حرفای سکسی از اون پسره یاد گرفته بود یا نه خدا میدونه رابطه ای هم داشته یا نه بد این ماجراها که همه چیز درست شد رابطم با خانوادم خیلی سرد کردم چون اگه خانوادم بودن پشتم وای میسادن نه که … هوف بعد اینها با یک دختری دوست شدم 4 سال با هم بودیم هیچ وقت سکس نداشتیم تا همین پارسال گفت بیا سکس کنیم تا دوستیمون نزدیک تر شه منم سکسو دوس داشتم اما به خاطر آبرو حرمت قبول نکردم چند ماه اخر دوستیمون از اون اصرار بود از من انکار تا اخر تحمل نکرد سارا رفت با یکی دیگه سکس کرد به من خیانت کرد دوستیمون تموم شد همین دو ماه پیش هم باهام تماس گرفت مجتبی پسره پردمو زده ولم کرده همه خانواده هم فهمیدن زندگیم نابود شد یک چیزی بدونید سکس با محارم آخر حیون صفتی آدمه چقد آدم باید اخه کثیف باشه من با وجود این که اون موقع این کارو از روی کنجکاوی و تحریک کردن من از طرف رها بود از خودم شرم دارم درسته یک ادم به قول خودتون یک جقی بیشتر نیستم اما هیچوقت بخاطر 5 دقیقه حال با آبروی کسی بازی نمیکنم از کار خودم خیلی پشیمونم .
ببخشید اینقدر حرفام زیادی بود هر چقدر دوست دارید بهم فحش بدید حقمه فقط خواستم خودم خالی کنم تو دلم خیلی سنگینی میکرد.

نوشته: سوشیانت

Leave a Comment