Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
مرخصی سربازی - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

مرخصی سربازی

سلام به همه دوستان خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال 90 که سکس من با دوست دخترم بود اون موقع من خدمت سربازی می رفتم و دومین مرخصی من بود (آخه خدمت من ارومیه بود و تا نمک آبرود (محل زندگیم) خیلی فاصله داشت ) بگذریم . من تازه از مرخصی اومده بودم و می خواستم مثل همه سربازای بدبخت بعد مدتها دوست دخترم رو ببینم . ولی از شانس گند من پدرش حالش خیلی نبود و اون نمی تونست بیاد . خلاصه بعد یه چند روز یه روز زنگ زد و گفت که امروز وقتم آزاده ما هم که از خدا خواسته گفتیم میریم یه چرخی می زنیم و خوش میگذرونیم . راستش بدجوری هوس سکس کرده بودم و یاد هیکل دوست دخترم می افتادم کیرم شق می شد. با هزار بدبختی و خایه مالی سوئیچ پراید رو از بابا گرفتیم و یا علی پیش به سوی دیدار یار . جاتون خالی رفتیم یه کافی شاپ یه پیتزا زدیم یکم در مورد همدیگه و بیماری باباش صحبت کردیم . بعد یه مدتی که نشسته بودیم گفتم بریم بیرون یه چرخی بزنیم . نشستیم تو ماشین و رفتیم لب دریا همینطوری که داشتیم قدم می زدیم من دستاشو گرفتم و بهش گفتم خیلی دوست دارم یهو دیدم زد زیر گریه . ناراحت شدم . یه سایه پیدا کردم رفتیم نشستیم گرفتمش تو بغلم گفتم چرا گریه می کنی ؟ گفت بابام وضعش خیلی بده ( مشکل ریوی داشت) همیشه شیمی درمانی می کنه . گفتم ناراحت نباش ایشاللا خوب میشه . دیدم آروم آروم خودشو شل کرد و اومد رو پاهام دراز کشید . طوری که سرش قشنگ روی کیرم بود . ما سربازای بدبخت هم که از بس ندیده بودیم یهو دیدم خدایا جهانگیر کوچولو داره آلارم میده هرچی می خوام خودمو اینور و اونور کنم نمیشه و این بی صاحاب داره بلند میشه . دیگه از شدت فشاری که به خودم آوردم که بلند نشه صورتم سیاه شده بود که بلند شد و گفت خیلی بی جنبه ای . گفتم چرا ؟ گفت نگاه کن می فهمی . یه لحظه دیدم بعععععععععععله زده بالا بدجور گفتم چیکار کنیم سربازی و هزار بدبختی . گفت بلند شو بریم تا این بدبختی کار دستمون نداده . ما هم با قیافه ضایع و کیر شق بلند شدیم که گفت اینجوری نیای. گفتم چجوری ؟ کیرم رو اشاره داد گفت اینجوری. گفتم چیکارش کنم این که همینجوری نمی خوابه ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم دلش سکس می خواد تا گفتم یکی زد زیر گوشم . از تعجب نشستم گفت خیلی بیشعوری خواست بره که دستشو گرفتم گفتم ببین ما الان یه ساله که دوستیم و بهت چپ نگاه نکردم ولی یه سکس معمولی که اشکالی نداره نمی خوام که بلا سرت بیارم . تا خواست حرف بزنه سریع پریدم لبشو بوسیدم و گرفتمش بغلم خیلی تقلا می کرد که خودشو آزاد کنه ولی محکم گرفته بودمش . با ناله و التماس من آروم شد . یکم که آروم شد شروع کردم به خوردن لبش اولش نمی خورد ولی یکم بعد دیدم داره یه حرکتایی می کنه بهش گفتم اینجا نمی شه . گفت کجا بریم ؟ چند قدم اونطرفتر از جایی که بودیم یه ویلا بود گفتم بریم اونجا با هزار بدبختی رفتیم اونور دیوار گشتیم پشت ویلا یه فضای سیمان شده کوچیک پیدا کردیم رفتیم اونجا دوباره شروع کردم به لب خوردن و دست زدن به سینه هاش عجب سینه هایی بودن گرد و خوشمزه یکم که خوردم خواستم شلوارشو بکشم پایین که گفت نه با هزار خایه مالی و دست مالی تا زانو کشیدم پایین عوضی شرت نپوشیده بود . تا تونستم کسشو دستمالی کردم و خوردم نشوندمش کنار دیوار شلوارمو کشیدم پایین کیرمو در آوردم گفتم بخور هر کاری کردم نخورد گفتم پس برگرد می خوام بکنم گفت من دخترم دیوونه گفتم از پشت گفت نه دردم میاد گفتم باشه لاپا میزارم با هزار زحمت برگشت کیرمو تفی کردم فرستادم لای پاش چند تا بالا و پایین کردم آبم اومد گفت تموم شد بریم قسمش دادم گفتم حالا که اینجاییم منم پس فردا بر میگردم بزار یه حال دیگه بکنم انگار دلش به حالم سوخت گفت باشه بلندش کردم و به حالت سگی خوابوندمش گفتم بزار بکنم تو کونت با خواهش و التماس قبول کرد . سر کونشو قشنگ تف مالی کردم و کیرمم یه تف جانانه زدم و یه فشار کوچیک دادم دیدم یه جیغ کوچیک زد و خواست در بره که گفتم تو رو خدا یه بار دیگه اینبار گفتم اگه یه دفه نکنم دیگه بهم نمیده .کیر و گذاشتم دم کونش و با یه فشار سر کیرم رفت تو خواست در بره که محکم گرفتمش و یه فشار دیگه دادم کامل رفت تو . دیدم شروع کرد به فحش دادن گفتم تو رو خدا بزار حال کنیم یکم کس و سینشو مالیدم دیدم آروم شد شروع کردم به عقب جلو کردن . چه کونی بود . واقعا آس بود همینطوری عقب جلو می کردم دیدم دوباره آبم داره میاد بهش چیزی نگفتم و آبم رو کامل تو کونش خالی کردم . سکس که تموم شد به من گفت خیلی بیشعوری گفتم چرا گفت نگاه کن دیدم زانوهاش چون روی سیمان بوده خیلی زخم شده . کلی ازش عذر و خواهی و تشکر کردم و بعدش از دیوار پریدیم پایین و رسوندمش تا دم خونه .

نوشته:‌ جهانگیر

Leave a Comment