Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
من و آیتک - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

من و آیتک

سلام.امیدوارم سکستون کوک و آلات عظامتون( چه زنونه چه مردونه) همیشه تو کیف باشن نه تو کف.خلاصه دنیا به کامتون باشه و (ازاین کس شعرا…)
اسمم بابک و بیست سالمه.مقدمه ی این داستان زیاده.لطفا اگه حوصله شو نداری نخون عزیزم.اگرم خوندی بدون که به غیر از اسم ها همه چیز واقعیه.این ماجرا مربوط به یکی از سکسام با دوست دختر عزیزم آیتک ( که دوس داره ازدواج کنیم) میشه.آخرای تابستون بود و طول تابستون فقط یکی دوبار با دوس دخترم سکس کرده بودم.اونم که حشرش دراومده بود و ازم دلخور بود.عروسی یکی از اقوام نزدیک بودم و کلی مسئولیت کوچیک و بزرگ بهم داده بودن.سرتون رو درد نیارم خلاصه خیییییلیییی خسته بودم.شب ساعت سه بود که نگاه کردم کلی اس از آیتک (دوس دخترم) اومده بود.کجایی و چیکار میکنی و… اخریش هم نوشته بود فردا از صبح ساعت ده خونمون خالیه میتونی بیای؟ منم که واسه عروسی کلی تیپ زده بودم و از قضا خسته هم بودم و حوصله ی کارای بعد از عروسی رو نداشتم گفتم میام.عروسی تا چهار صبح طول کشید وعروس داماد رفتن پی کارشون( پی سکسشون).من یکم خوابیدم و ساعت نه بیدار شدم.زود زدم بیرون و یه جورایی از کارای بعد مجلس فرار کردم.خونه ی دوس دخترم توی یه شهر نزدیک بود.ساعت ده توی کوچه شون بودم اما چون محیط کوچیک بود و همه همدیگه رو میشناختن و تو کار هم سرک میکشیدن مثل همیشه باید احتیاط میکردم.از کوچه ی پشتی و از در پشتی که کمتر تو دید بود رفتم تو.گلکم درو برام باز گذاشته بود.رفتم تو حیات و بعد تو خونه.دیدم مثل همیشه نیومد استقبالم…. تعجب کردم… رفتم تو اتاقا رو ببینم که دیدم بعععععععله… برا هردومون قشنگ رخت پهن کرده و خودش دراز کشیده و روشو کشیده.وقتی رفتم تو اتاق خیلی حشری نگام میکرد… اروم دراز کشیدم کنارش و باهاش دست دادم.لبامو بردم نزدیک لباش که دیدم لباشو کشید عقب…. بلند شد و رفت تو اشپزخونه.وقتی از زیر پتو دراومد دیدم یه شلوار چسبون نارنجی با تاب توری سفید تنشه.کرستش از زیر تاب معلوم بود.گفتم چرا اینطوری میکنی عشقم؟ هیچی نگفت… بعد پشت سرش رفتم تو اشپزخونه.اون محل نمیذاشت اما من همش دسمالی میکردم… کون و کس و پستون و خلاصه هرجایی که دستم میومد.اونم کاراشو میکرد و مثلا صبحونه میخورد.این بی محلی زیاد شد.دوباره پرسیدم چی شده.دیدم به بهانه ی اینکه کم میرم پیشش داره برام ناز میکنه… صبحونشو که خورد.تلفن زنگ زد… روی اپن اشپزخونه بود.رفت و تلفنو برداشت… داشت صحبت میکرد.منم که پر رو! فرصتو غنیمت دیدم و از پشت چسبیدم بهش… بعد شوار نارنجی رنگشو با شورت کرمی رنگش کشیدم پایین… کیرمو دراوردم و یه تف کوچولو زدم و شروع کردم به کردن لای پاش تو همون حالت ایستاده… اونم که داشت صحبت میکرد و نمیتونست مانع بشه.تلفن تموم شد و شلوارشو کشید بالا و دوباره شروع کرد به زدن ساز مخالف.منم شلوارمو کشیدم بالا.میدونستم داره ناز میکنه.ولی اینبار به نشانه ی ناراحتی ازش فاصله گرفتم و رفتم رو مبل دراز کشیدم… قربونش برم… اصلا طاقت نداشت منو اینطوری ببینه… اومد سمتم… نگام کرد ودستشو به طرفم دراز کرد. گفت ببخشید… من نگاش نکردم… خم شد و یه بوسه ی داغ و کوچولو از لبام گرفت… بعد دستمو گرفت و منم بلند شدم… مثل یه نی نی ناز گرفتمش تو بغلم و لب به لب رفتیم تو اتاق.گذاشتمش زمین.منو درازم کرد و خودش نشست سمت پاهام… یکی یکی لباساشو دراورد.اول پیراهن سفید و سکسیش رو دراورد و کرست کرمی رنگش.شلوار نارنجی چسبونش رو دراورد .شورت و کرستش رو درنیاورد.چون دوس داره من اینکارو بکنم.بعد اروم دکمه های پیراهنمو باز کرد.زیرپوش نداشتم… یکم بلند شدم و پیرهنمو دراورد.بعد رسید به شلوارم.کیر شق شدم رو مالید و باخنده نگام کرد.کمر بندمو که باز میکرد داشتم از حشر میترکیدم… شلوارمو کشید پایین و از تنم در اورد… بعد با پستونای درشتش خوابید روم.باور نمیکردم همچین حالی بهم دست بده.تا اونموقع خیلی باهم بودیم اما اون حس خیلی تک بود.خوابیده بود روی منو لبای هم دیگه رو میخوردیم… دیگه حرفه ای شده بودیم.به نوبت زبونامون رو میدادیم تو دهن هم و میچرخوندیم.آیتک خییلی با ولع داشت لب میگرفت… منم که دیگه نهایت حسم بود… تا نوک عصب های بدنم رو حس میکردم.آیتک جونم خودشو کشید پایین و کیر در حال انفجار منو از رو شورت گرفت دستش.همونطوری از رو شورت لیسش میزد و میخوردش.یه لحظه وایساد.نگاهم کرد و چشای هزاررنگش اهنگ شهوت رو برام زمزمه کردن… شورتمو کشید پایین… کیرم عین فنر پرید بیرون… بادستش گرفت.کرد تو دهنش.واییی… با اینکه قبلنا ساک نمیزد و این دومین بار بود ساک میزد ولی انگار کیرمو کرده بودم تو ظرف عسل.خیلی گرم و نرم و لزج و زیبا بود… یکم خورد و….
ادامه دارد…
البته اگه خوشتون اومده باشه.اگرم نه با احترام بگید دیگه ننویسم.دمتون گرم.

نوشته: بابک

Leave a Comment