Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
پسر پشت کنکوری و دختر همسایه
داستان سکسی

پسر پشت کنکوری و دختر همسایه

اسامی تغییر کرده ! زیاد فارسی نمی نویسم پس ممکنه غلط داشته باشم شما بزرگی کن و ببخش . چند سالی هست بعضی وقتا میام شهوانی ولی از بس کس شعر توش خوندم تصمیم گرفتم یه داستان از خودم بزارم فحش آزاد ولی با علت !داستان کاملا حقیقی هست ولی خواهشن گناه کف دستیتونو به پای من نزارین ! خیلی وقت بود با خونه مشکل داشتم . بابام کم مونده بود از خونه پرتم کنه بیرون , صبح تا ظهر میخوابیدم بعدم سر ساعت 12.40 وای میسادم سر کوچه تا دخترا رد شن البته با دوستام . درسمم زیاد خوب نبود آخه از بچگی شب امتحانی بودم تا اینکه زدو کنکور دادیم سعی کردیم همون سال اول بریم دانشگاه ولی دولتی اونم ریاضی محال بود . غیر انتفاهی و آزاد و پیام نور ولی مامان اینا که فک میکردن کار شاخی کردم گفتن بخون سال دیگه برو دولتی . تازه مهر بودو فک کردم برم کنکور علوی که مثلا دولتی شه .

صبح میرفتم کلاس تا ظهر ساعت 2 که برگردم خونه .اوایل درس میخوندم ولی یک ماهی که گذشت با چند نفر تو کلاس آشنا شدمو شد همون آشو همون کاسه . قبلا زیاد دوست دختر داشتم ولی سر کس خلی تا کارم باشون تموم میشد ولشون میکردم میرفتم با یکی دیگه . فک میکردم دخترا فقط واسه سکس بدرد میخورن و کندن . یه روز ظهر که داشتم میومدم خونه دیدم همسایه داره اساس کشی میکنه یادم به خاطرات بچگی افتاد , ما بودیمو چند تا چرخو دخترای همسایه که راس ساعت 7 عصر شروع میشد رابطه ها پاک بودو تنها چیزی که بلد بودیم خاله بازی بود اونم با همین دختر همسایه ای که داشتن از اینجا میرفتن.بزرگ شدن ها رو میدیدم , دوستایی که تا چند وقت قبل همشون مینشستن در خونه ای که چند تا درخت نارنج داشتو مدام داشتن قلیون میکشیدن و سگی 7 هزار تومنی میخوردن حالا دیگه تو کوچه نبودن. حالا دیگه تنهای تنها بودمو فقط دلم میخواست یکی باشه تا دردو دل کنم یکی که یه پیکان 59 رنگ کرمی رو به 206 گوجه ای اون زمان عوض نکنه یکی که فقط منو واسه خودم بخواد نه واسه قیافم نه واسه گیتارم نه واسه کندن .

چند ماهی سپری شد یواش یواش منی که وقتی دوستام میخواستن تو کوچه قلیون بکشن از دور باشون سلامو خداحافظی میکردم سر همون دوستای کلاس کنکور شروع به کشیدن سیگار کردم , نمیگم اونا کردن ولی تاثیر داشتن چون معتقدم همه چی دست خود آدمه . سیگار کشیدنم زیاد شده بود به حدی که یه پاکت رو صبح میگرفتم تا ساعت 2 ظهری که بر میگشتم خونه تمومش میکردم اخه میترسیدم خونه بفهمن و متوجه این نبودم که پنهون کاری بدتره !ساعت 2.5 ظهر بودو تقریبا یکی دو هفته به عید اون ساعت کوچه خلوت بودو یه نم بارون میومد , سیگاری رو که تو دستم بود از ترس پشت سرم گرفتمو یه هدفن و یه اهنگ غربت من محسن یگانه واسم حکم دل رو اجرا میکرد . مامان اینا زیاد از خونه بیرون نمی رفتن اگه هم میرفتن زود برمیگشتن آخه بیش از اندازه سوتی داده بودمو از رفتارم میترسیدن . میترسیدن معتاد شمو … یه بارم که بابام موقع تماشای فیلم پورنو وقتی خونه تنها بودم مچمو گرفته بود . عاشق بارون بودمو به بهونه همون از خونه میزدم بیرون یه زمین خاکی فوتبال سمت خونمون بود و کارم این بود که برم توی جایگاهی که واسه نیمکت نشینا ساخته بودن بشینمو دوباره یه موزیک غمگین مثل هتل کالیفرنیا و سیگار . گریه میکردم ولی دلیلش رو نمی فهمیدم . دیوانه بودم مثلا یکی از کارام این بود که تو زمستون وقتی کسی خونه نیست کولری که همیشه پشت یه پنجره با شیشه های کثیف بود رو روشن کنم و یه پتو رومو هزار تا خیال پولو پولدار شدن تو سرم .

عید تموم شدو هوا گرمو گرمتر اتاقم یه پنجره بزرگ داره که رو به حیاط خونه باز میشه و به دلیلی که آفتاب مستقیم روشه از همه قسمت خونه گرم تره یا سرد تر البته تو زمستون . عادت داشتم واسه خاطر گرمی هوا لباسم رو در بیارم یه کولر کوچیک مخزن دارم که پشت پنجره بودو باید از پنجره میرفتم تو حیاط تا آبش کنم.سکوت ظهرو دوس داشتم چون تنها صدایی که میومد صدای تلق تلق کولرای آبی بود . عصرای شنبه میرفتم کلاس گیتار وقتی بر میگشتم یه ظرف سگی از ساقی منطقه میگرفتمو تو کیف گیتار میزاشتم تا تو اتاق یواشکی بخورم . سرگرم مشروب بودم که دیدم یکی با کلید در زد , گفتم کیه ولی چیزی نگفت واسه همین بدون لباس با یه شرتک رفتم درو باز کردم . یه دختر خیلی نایس . چشماش گرد و درشت سیاه , پوست سفیدو قد متوسط و یه بدن فوق الاده که داشت بام حرف میزد ولی من به تنها چیزی که گوش نمی دادم حرفاش بود . دستش یه عینک ویفر چهارگوش مشکی بزرگ و یه سوییچ ماشین که دیدم جلو چشام داره تکون میخوره . یه بارگی به خودم اومدمو گفتم بفرمایید ؟! پدرم ظهر پیکان لگنش رو میذاشت سر کوچه چون همیشه سایه بود . ازم پرسید این پیکان زرد رنگ سر کوچه واسه شماست منم که تپش قلب گرفته بودمو دستام داشت میلرزیدو دهنم بوی مشروب میداد گفته نه و سریع درو بستم . بیست دقیقه ای گذشت که دوباره صدای در اومد و مجددا درو باز کردم این بار یه زن تقریبا مسن و با یه آرایش غلیظ با عصبانیت گفت ممکنه ماشینتونو جابه جا کنید ؟! بعد با اشاره ماشین لگن مارو نشون داد و گفت در خونه هر کی رفتم گفتن مال شماست ! از یه طرف عصبی بودم چون لحن زنه بد بود و از یه طرفم خندم گرفته بود که گفت چیزی خنده داره ؟! گفتم خانم این ماشین کرم رنگه نه زرد رنگ که یه بارگی خودشم خندش گرفت و گفت خدا ورت داره دختر . سریع رفتم لباسمو تنم کنم تا جابه جاش کنم . هنوز دکمه های لباس مشکی رنگم رو کامل نبسته بودم و یه دمپایی پلاستیکی پام بود که هی مدام در میومد . دختره کنار ماشینشون واستاده بود و دست به سینه که تا منو دید خندش گرفت منم نامردی نکردم و چند تا تیکه واسه خاطر کوری رنگ بش انداختم . یه پارس داشتن و یه پراید ساختنی تو همون حیاطی که چند وقت پیش همسایه قبلی مینشست . چند روزی گذشت و به بهونه اینکه ببینمش وای میستادم سر کوچه ولی واسه خاطر اینکه تو کوچه نمی یومد با این که آمار کل خانوادشونو از دوستام پرسیده بودم بی خیالش شدم . شده بودم یه روح مرده با یه دست لباس مشکی که چون دوسشون داشتم هیچ وقت از تنم بیرون نمی یومد . هوا داشت سرد تر میشد ولی تنها چیزی که به چشمم نمی یومد گذر زمان بود . جواب کنکور اومد و دولتی قبول نشدم چون آزاد روزانه آوردم تصمیم گرفتم برمو بیش از این وقت تلف نکنم .هیچ وقت اون روزی که از دانشگاه بر میگشتم رو یادم نمی ره ! هوا گرگ و میش بود و منم اینقدر خسته که کم مونده بود از حال برم , با خانواده زیاد حرف نمی زدم و فکر این بودم برم خونه باید دوباره تخم مرغ درست کنمو بخورم که یه باره مسیر زندگیم عوض شد . دهنم باز مونده بود یه کفش قرمز و یه بدن خیلی خیلی خوشکل که واسه خاطر یه ساپورت تیره رنگ ولی نازک زیر نور کم چراغ معابر تو کوچه برق میزد . یه مانتو سفید رنگ که نه زیاد چسبون بود و نه باز . فاصله ام ازش کم بود و سعی میکردم عادی نشون بدم تا چشم تو چشم شدیم خندید کنجکاو بودم ازش پرسیدم ببخشید ؟! چهرت واسم آشناست که دوباره خندید و گفت پدرت هنوزم ماشینشو میزاره دم در حیاط ما . وای باورم نمیشد که اونه !بینظیر بود و یه عطر تند و سرد به خودش زده . هیچی کم نداشت از این آدمایی بود که حتی دلت نمی یومد بهش دست بزنی . چند دقیقه با هم حرف زدیم بعد به یه خنده تو دل برو گفت اگه داداشم ببینه جفتمونو میکشه , باید برم . من خر انگار دهنم قفل شده بود حس میکردم داره اون لحظه واسه خاطر من خودشو به درو دیوار میزنه ولی نمی دونم چرا بهش پیشنهاد ندادم . فردای اون روز برادرشو دیدم از این شرا که اگه میفهمید میکشتمون . اتفاقی یکی از دوستامو دم درب حیاط دیدم و وقتی داشتم باش حرف میزدم داداشش رسید و گفت زشته با شرتک وایسادی تو کوچه و بعد با یه اخم رفت سنش زیاد نبود ولی حداقل دو سه سال از من بزرگ میزد . چون اون پسره اینو گفته بودو از یه طرفم دوستام میگفتن با این دختره غیره ممکنه دوست شی تصمیمم جدی شد . تو کوچه از کلاس گیتار میومدم که دوباره به هم برخورد کردیم . دستو پامو واسه چند لحظه گم کردم ولی آخر سر زمانی که دستم رو قلبم بودو شمارشش میکردم بهش گفتم من ازت خوشم میاد ممکنه شمارت رو داشته باشم ؟! قفل کردو ساکت شد تا دیدم دو دله گفتم به خدا اجازه نمی دم هیچ کس متوجه شه ! بهم گفت شمارتو بده ولی قول نمیدم زنگ بزنم بعد گرفتو وقتی روشو برگردوند که بره گفتم من منتظرما . فردا از صبح منتظر زنگ بودم, هرکی زنگ میزد سریع حمله میکردم به سمت گوشی ولی اون نبود . به دخترای زیادی شماره داده بودم ولی اولین کسی بود که بعد از دقیقا یه هفته زنگ زد و سرش این همه هیجان داشتم . چند وقتی بود باش حرف میزدم ولی همش تو خونه بود به هزار تا بهانه از خونه میکشیدمش بیرون تا فقط از دور ببینمش و این واسم واقعا سخت بود چون نسبت به بقیه ازادیش کمتر بود از یه طرفم واسه زیبایی و ساده بودنش نمی شد قیدش رو زد و روز به روز وابسته تر میشدیم . پدرش یه ایسوزو داشت که همیشه تو جاده بود ولی مشکل من نه پدرش بود و نه حتی مادرش . فقط برادری که دوستام جلوم خیلی تعریف از گنده بودنش تو محله های قبلیشو میکردنو هزار تا چیز دیگه !! اونم داشت عاشقم میشدو کم کم جمله دوست دارمو ازش میشنیدم تا اینکه بم گفت دوتا خبر داره یکی خوب و یکی بد , خوبه این بود که برادره تو فامیل با یکی داشت نامزد میکرد و واسه خاطر دختره راضی شده بود بره خدمت و بده هم اینکه حداکثر تا چند ماه دیگه خونشون از اینجا میرفت .نمی دونستم خوشحال باشم و یا ناراحت ولی فقط دوست داشتم با دختری باشم که این بار از رو سرگرمی نبود و بهش احساسی خاص داشتم . برادره رفت خدمت و شرش کم شد و واسه همین بیرون رفتنامون بیشتر شد .

یه روز چون زیاد خونه تنها نبودم تصمیم گرفتم وقتی بابام اینا هستن یواشکی در پنجره رو باز کنم و بیارمش پیش خودم . اولش قبول نمی کرد ولی با هزار تا مخ زنی که هیچی نمی شه اومد . در اتاق رو قفل کردم و صدای اهنگ رو دادم بالا که یه وقت صدامونو کسی نشنوه . اومد داخل وای خدا باورم نمی شد از شهامتش خوشم میومد و بی صبرانه منتظر بودم یه موقعیت پیش بیاد تا باش باشم .یه مانتو رنگ سبز یه کفش ساکنی و یه شلوار مشکی با یه ساعت خیلی قشنگ و عطر همیشگیش . بهش گفتم راحت باش و خیلی ریلکس از مادرم خواستم واسم میوه بیاره بهشون گفتم دوستم اومده خونه و چون روش نشده از پنجره اومده . ترسی که تو وجودم بود که یه وقت خانواده نفهمن لذت این ماجرا رو واسم صد برابر میکرد . آهنگ مورد علاقم رو پلی کردم و ازش خواستم مانتوشو در بیاره . نمی خواستم از دستش بدم فقط میخواستم کنارش باشم . میترسید اینو از چشماش میشد خوند . گفتم من ترو دوست دارم و قصد انجام کاری رو ندارم که تورو ناراحت کنه , اگه تو نخوای به خدا دستم بهت نمی زنم چه برسه به , تا گفتم , به , احساس کردم خیالش ازم راحت شد و خیلی خیلی آروم شروع کرد به در آوردن مانتوش . با دست بهش اشاره کردم بیاد کنارم رو تخت دراز بکسه . موهای لخت و نرمش رو که بوی زندگی میداد با دستش کنار زد و آروم سرش رو روی دستم گذاشت . حس میکردم تو بهشتم با صد تا دختر بودم قبلش ولی حتی پس از سکس کردنم زیاد لذت چه روحی و چه جسمی نمی بردم حالا کسی سرش رو دستم بود که حتی اگه اجازه نمی داد باش سکس کنم بازم صد برابر شاید هزار برابر بقیه به همین حدشم راضی بودم . شروع کرد به تعریف و ساعت مثل ثانیه میگذشت ساکت بودم و میترسیدم , یه حسی به میگفت الان زمان سکس باهاش نیست که گوشیش زنگ خورد مادرش بود و شب دعوت بودن به یه عروسی . بلند شد و من مانتوشو برداشتم و همینجوری که از پشت بهش خیره شده بودم و دوست داشتم نوازشش کنم مانتوشو برش کردم . کفشش رو تو اتاق پوشید . فقط یه چیزو یادمه ! وقتی در پنجره رو باز کرد که از اتاق بره برگشت و گفت دوست دارم و بعد بوسیدم . نمی دونستم خوشحال باشم از اینکه لبمو بوسید یا ناراحت از اینکه در حدی نبودم که باش سکس کنم ولی حسم بینظیر بود . دختری که کم کم وارد وجودم شده بود , دختری که به خاطرش سیگار رو کنار گذاشتم , دختری که در آغوشم بود نوازشش کردم بوسیدمش ولی باش سکس نکردم !!! از پنجره بیرونو نگاه میکردم وقتی میخواست در حیاط رو ببنده نگاهی بم کرد و بعد با لبخند در حیاط رو به هم زد و رفت . واسه یه لحظه فک کردم از دستش دادم و تلخی بی پایان رو باید تجربه کنم . شروع به گریه کردم و با همون غربت همیشگی محسن یگانه اشکم شروع به سرازیر شدن کرد . کسی که فقط با احساسات بقیه بازی کرده بود حالا وقتش شده بود که باهاش بازی شه !!!!!! یک ساعت شد و من فک میکردم زندگیم هیچ معنایی نداره که بم زنگ زد گفت پیام بیا پیشم من بهونه آوردم و با مادرم به جشن نرفتم . نفهمیدم فقط وقتی یادمه که دیدم سارا با یه تاپ مشکی در سالن خونه رو باز کرده و منتظره بم بگه در کوچه رو محکم ببند . هیچی رو نمیدیدم فقط نگاش میکردم و منتظر بودم دوباره ببوستم بعد به هم نزدیک شدیم چشمامونو بستیم و همدیگرو بوسیدیم . چند دقیقه بعد وقتی چشامو باز کردم ازش پرسیدم واقعا میخوای این اتفاق پیش بیاد ? چیزی نگفت و دوباره بوسیدم . لپش سرخ بود به حدی که رژ قرمز زده باشه در حالی که اصلا اهل آرایش نبود . گرمی نفسش کنترلم رو خارج کرده بود به حدی اون لحظه میخواستمش که حتی منصرف میشد باز هم باش سکی میکردم . شروع کردم به بوسیدن گردنش و میدونستم دیگه الان اتفاقی که اصلا بهش فک نمی کردم می افته . تاپ مشکیشو به میل خودش در آورد و بعدم تیشرت من رو . بدنی بدون نقص همون جوری که حس میکردم . سینه های متوسط و نک قهوهای بوی عطری که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت . دستم رو گرفت و بوسید و بعد آروم روی سینه هاش گذاشت گفت من مال تو هستم خیالت راحت , دوست دارم علی . جملاتش به حدی زیبا بود که هیچ وقت از یادم نمیره . دستم رو بردم سمت کمرش یه کمر باریک که بادستم نوازش میشد . شروع کردم به خوردن سینه هاش .حالا دیگه خیالم راحت بود که فقط مال منه . آروم دکمه شلوارمو باز کرد فک میکردم میخواد واسم بخوره که گفت این کار حالم رو بد میکنه , شاید بعدآ ! دکمه شلوارش رو باز کردم و همون جور که ایستاده بودم از روی شرت خوش رنگ صورتیش شروع کردم با اون جلو ور رفتن . دهنش باز بود و اروم نفسش رو بیرون میداد بعد همون جا دراز کشید و با دست اشاره داد بهم نزدیک تر شو . پاشو گرفتم بالا و از جلو یواش کیرمو فشار دادم در سوراخ کونش . اولش شدید داد زد ولی سعی نمی کرد جلو این کار رو بگیره با دستش کیرمو خیس کرد و گفت آروم باش من باره اولمه بعد هینجور که تو چشاش نگاه میکردم و میبوسیدمش یواش جلو و عقب میکردم . آبم میخواست بیاد ولی آروم از تهش کشیدم بیرون و چند دقیقه صبر کردم . برش گردوندم و این بار در حالی که کمر خشکل و باسن سفید و بدون موشو نگاه میکردم یواش کیرمو کردم تو کونش لذتش خیلی زیاد بود همینجور که روش اون طرف بود دستم رو از پشت گرفت و گفت خوبه . روش دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه که آبم داشت می اومد کشیدم بیرون و ریختم رو کمرش . بعد از اون قضیه چندبار بوسیدمش و بعدشم چون خیالمون راحت بود مادرش نمیاد با هم شام خوردیم . هنوز دوسش دارم باهاش بیرون میرم و گه گاهی هم سکس میکنیم . امیدوارم حال کرده باشین منتظر نظراتتون هستم

نوشته:‌ ؟

Leave a Comment