Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
چه تصادفی (2) - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

چه تصادفی (2)

– دکتر صبوری، برای نیم ساعت دیگه وزیر تو اتاقشون منتظر شما هستن
– وزیر؟!! مگه برای افتتاح درمانگاه به شهریار نرفتن؟
– نه. تصمیم گرفتن معاونشون رو بفرستن.
– چیزی شده؟
– نمیدونم دکتر.
– باشه. مرسی.
به سختی تمرکز کرد تا ماجراهای چندروز اخیر را دوباره مرور کند. چه مسئله ای باعث شده بود تا وزیر از رفتن به شهریار امتناع کند. صدای لرزش گوشی بر روی میز تمرکزش را گرفت. تینا بود. از صبح این سومین بار بود که تماس می گرفت و رضا جواب نمی داد. اوضاع در خانه خوب پیش نمی رفت. با عصبانیت جواب داد: بعله؟
– چرا جواب نمی دی.
– چون تو جلسه ام.
– همیشه یه اس ام اس می دادی.
– اینبار نتونستم.
– الان تو جلسه داری سر من داد می زنی؟
– تو مشکلی داری؟
– من نه. اما مشکل تو چیه رضا. اون از دیشب. اینم از صبحت. چه مرگته.
– با من درست صحبت کن.
– ببخشید.
رضا بی اختیار به یاد دیروز غروب افتاد. وقتی به سمت تینا در آن لباس تحریک کننده نزدیک می شد مدام چهره سروش را به خاطر می اورد که کنار تینا ایستاده و با زبانش صورت تینا را لیس می زند. دچار رعشه می شد. وقتی انگشتش را روی لبهای تینا که به دیوار چسبیده بود گذاشت دهان گشاد سروش را بخاطر آورد که پیش از او، پیش از دکتر رضا صبوری این لبها را بوسیده بود. بی اختیار تمام حرصش را در دستانش جمع کرد و خواست تا سیلی محکمی به تینا بزند. اما از او ساخته نبود و بی اختیار دستش را به گلدان روی چهارپایه کوبید و آنرا شکست. به تینا گفت که فقط یک اتفاق بود و لباس جذابش حواسش را پرت کرده. گلدان دستش را بریده بود. تینا برایش پانسمان کرد و رضا بدون هیچ عکس العملی حتی بدون اینکه شام بخورد به اتاق خواب رفت و خوابید. صبح هم بدون خداحافظی با تینا به وزارتخانه آمده بود.
– حالا باید برم. کلی کار دارم. خودم باهات تماس میگیرم.
– مواظب …
قبل از اینکه جمله تینا تمام شود گوشی را قطع کرد و خودش را آماده کرد تا به اتاق وزیر برود.

*
– بشین صبوری.
– مشکلی پیش اومده جناب وزیر؟
– دستت چی شده؟
– چیز مهمی نیست. تو خونه بریدم.
– همه چیز تو خونه مرتبه؟ آشفته تر از من بنظر میای
– نه نه خوبه. پریشونیم بیشتر بخاطر نرفتن شما به شهریاره
– صبوری… مجلس می خواد طرح استیضاح من رو بررسی کنه.
– چی؟!!! اونم تو این وضعیت؟ این دیوونگیه
– نه. اتفاقاً کارشون درسته. دلواپسان ملت…
– اما نمی تونن اینکارو با شما بکنن.
– مگه با وزیر علوم نکردن.
– اما کی رو بهتر از شما برای تصدی این پست حساس پیدا می کنن؟
– نگران اون نباش. حتما فکر اونجاش رو هم کردن.
– اصلا تو کمیسیون مطرح شده؟ چقدر جدیه؟ دلیلشون چیه؟
– ضعف وزارت بهداشت در مسئله روغن پالم. اعلام نکردن متخلفان صنایع لبنی. بیا این تیتر رو نگاه کن: آیا اصلا تخلفی صورت گرفته یا وزارت بهداشت این مسئله را از خودش درآورده
– اما شما صداقتتون رو قبل از این نشون دادین. طرح تحول سلامت رو استارت زدین. کلی از مشکلات دارو رو حل کردین. خیلی از دکترهای زیرمیزی بگیر رو خلع کردین… اونا نمی تونن با ما اینکارو بکنن.
– باید به روند تحقیقاتمون سرعت بدیم. منتها اصل امانت داری رو نباید فراموش کنیم. همه گزارشاتو می خوام. از همین الان تو بصورت مستقیم از طرف من مامور رسیدگی به این ماجرایی.
– تمام تلاشمو می کنم جناب وزیر. در ضمن فکر میکنم اگه یه اطلاعیه مشترک با سازمان استاندارد و انجمن صنایع لبنی و روغن نباتی بدیم میتونیم افکار عمومی رو کمی آروم کنیم.
– فکر نمی کنم انجمن ها با ما همکاری کنند. فعلا سازمان استاندارد کنار ماست.
– مطمئن باشید نمیذارم حتی یک نفر هم تو مجلس اون طرح رو امضا کنه. می رم تا برنامه یه نشست فوق العاده رو ترتیب بدم.
– ممنونم صبوری.
در مسیر به سمت دفتر کارش در این فکر بود که فورا به بخت آور بگوید تا با نماینده اتاق بازرگانی جلسه فوری برای همین امروز ترتیب دهد. لرزش گوشی اش را اینبار در جیبش حس کرد. شماره ناشناس بود.
– بله؟
– سلام. کمالی هستم.
– بجا نیاوردم.
– دیروز صحبت کردیم. خبرگزاری مهرنیوز
– آهان. بله. من هم دیروز پاسختونو دادم خانم. لطف کنید ازین به بعد با شماره دفترم تماس بگیرید تا وصلتون کنند.
– خیلی متاسفم. اما احساس می کنم تنها کسی که تو این مسئله پاسخگو هست شما هستین.
– خب؟
– خب من هم دنبال خبر هستم و دلم نمی خواد مثله بعض همکارا تیتر غیرواقعی یا غلو شده برم.
– خب نرید. نقش من این وسط چیه؟
– فقط کمک کنید تا آرامش دوباره به مردم برگرده. مردم واقعا نمی دونن میتونن لبنیات مصرف کنن یا نه. اصلا پالم چیه. واقعا براشون ضرر داره یا نه. چه محصولاتی رو نخورن. اینا باید براشون روشن بشه.
– خب تو یه مقاله براشون بنویسید.
– اما من اطلاعاتم خیلی کمه. فقط همسرم بواسطه اینکه زراعت خونده کمی راجع به انواع روغن های گیاهی برام توضیح داده.
– بهرحال من این روزها خیلی سرم شلوغه. شاید بتونید از همکارای دیگم مطلبی تهیه کنید یا به سایت وزارتخونه سر بزنید. خدانگهدار.

گوشی را قطع کرد و با عجله به سمت دفترش حرکت کرد. در دفتر منشی رو به بخت آور گفت: با گمرک تماس بگیر و بگو لیست و توناژ واردات پالم رو تو شش ماهه اول سال برامون فکس کنه.
– اما دکتر ما الان تو ماه شش ام هستیم.
– خب بگو پنج ماهه رو بفرسته.
– می خواید بگم یه چایی براتون بیارن
– نه من خوبم. ده دقیقه دیگه با اتاق بازرگانی تماس بگیر وصل کن.
– بله حتما.
وارد دفترش شد. کتش را آویزان کرد و روی صندلی اش نشست. بی اختیار نگاهش به قاب عکس کوچک روی میز که عکس رها روی شن های ساحل بود، دوخته شد. دیشب اصلا دخترکوچولویش را ندیده بود. دوباره ماجرای دیروز در ذهنش مرور شد. نمی دانست امشب را چگونه در خانه سپری می کند. به فکرش زد که به خانه نرود. همچون شیری از ترس شغال به گوشه ای پناه برده بود. اما به خانه نرفتن عاقلانه به نظر نمی رسید. در دلش بارها به سروش و آن برخورد مسخره ناسزا می گفت. اما نمی دانست به تینا چه باید بگوید. با او چگونه رفتار کند. برای مردی مثل او هضم این ماجرا خیلی سخت بود. گاهی بخود می گفت که سروش یک دروغگوی بزرگ است و همانطور که برای دخترها خالی می بست برای او هم از کارهای نکرده و آرزوهای نرسیده اش قپی آمده. باید می فهمید. نگاهش را به گوشی اش متمرکز کرد و بعد از چند لحظه فورا آن را برداشت و شماره کریم را پیدا کرد…
– سلام کریم. صبوری ام.
– سلام. رضا تویی؟
– آره. خوشحالم که شناختی.
– اتفاقی افتاده؟ یاد ما کردی.
– نه نه… خواستم حالتو بپرسم. خوبی؟ راحله خوبه؟
– همه خوبن. دست بوسن. دختر کوچولوی تو و مامانش چطورن؟
– ما هم خوبیم. راستش چندروز پیش سروش رو تصادفی تو خیابون دیدم. صحبت شماها شد گفتم یه حالی ازت بپرسم.
– چه مهربون.
– سروش رو یادت اومد؟
– آره. نباید یادم بیاد.
– خب راست می گی. اونو تقریبا همه یادشونه. اون کارا که اون می کرد مگه می شه کسی از یادش بره.
– ها ها… آره. خیلی آشغال بود.
– فک کنم با کل دخترای دانشکده بوده.
کریم کمی مکث کرد. رضا ادامه داد: چیزی شده؟
– شما راجع به چی صحبت کردین؟
– هیچی. چیز خاصی نبود. تو، ساسان ، دخترا راجع به همینا. بعدشم از هم جدا شدیم.
– دقیقا راجع به کدوم دخترا صحبت کردین ؟
رضا کمی جا خورد. دمای بدنش بالا رفت. به سختی گفت: خب.. اسماشونو یادم… نمیاد..
– آهان. خوبه.
– چیزی شده؟ چیز خاصی باید می گفت؟
– نه نه. اصلا. بهرحال اونم رفته سر خونه و زندگی. دیگه آدم شده.
– آره می گفت ازدواج کرده.
– آره یکی از فامیلاشونو گرفت. افسون. خبرنگاره.
– خداروشکر. خودت خوبی؟ چرا یه برنامه نمیذارین یه شب بیاین پیش ما.
– حتما. حتما. فعلا که تو یکم سرت شلوغه. کم و بیش تو سایتا دنبال می کنم.
– آره. روزای سختیه. اوضاع شما چطوره؟
– ما کارخونمون کلا با پالم کاری نداره. اسمی که “شکلات برادران” داره نمیاد با این چیزا کیفیتشو پایین بیاره بخاطر سود بیشتر. درواقع اونجوری به ضرر ما هم میشه. با افت کیفیت مشتریمونو از دست میدیم.
– اهوم. درسته.
– همیشه گفتم قد نوک سینه باش…
– اما خوشمزه باش.
– دقیقا.
هردو خندیدن. در همین لحظه بخت آور از تلفن دفتر گفت که نماینده اتاق بازرگانی پشت خط منتظر است.
– خب کریم جان من باید برم.
– باشه. خوشحال شدم از تماست. راستی کی وزیر می شی؟
– ای بابا. واسه ما زوده هنوز.
– ازت برمیاد. تو فکرش باش.
– حتما. خدانگهدار.
وقتی قطع کرد لحظه ای به گوشی خیره شد. فکرهای زیادی در سرش چرخید که آخری مربوط به جمله آخر کریم بود. گوشی تلفن دفتر را برداشت.
– سلام جناب دهقان…

*
– دختر کوچولوی خوشگل من چطوره؟ دیشب خونه خالت خوش گذشت؟
تینا که در آشپزخانه مشغول بود، بی توجه به رضا که رها را بغل کرده و روی مبل پذیرایی نشسته بودند، زیر لب غرولندکنان گفت: آره اونجور که به مامانش خوش گذشت به بچه خوش نگذشت. راستی دستت چطوره آقای مجذوب؟
– به لطف شما خوبه.
– بابا میشه فردا کلاس زبانمو نرم. میخوام با مامان برم گلخونه.
– تو مگه فردا میخوای بری گلخونه؟
تینا از آشپزخانه گفت: آره. سرظهر میرم.
– لازم نکرده.
– یعنی چی؟
– یعنی همین. رها رو می بری کلاس. ازونورم می بریش یه بستنی خوشمزه واسه دخترم می خری و برمی گردین خونه.
– و چرا گلخونه نرم؟
– چونکه شوهرت میگه. مردت. رییست.
– اهان. پس برنامه اینه. و نپرسم چرا!!
– دقیقا. همونطورکه من خیلی جاها نپرسیدم چرا
– مثلا کجا؟
رضا لحظه ای مکث کرد.
..حلقویم رضا..

– با توام رضا. من کی دلیل کارامو بهت نگفتم؟!
– صداتو بیار پایین. میدونی که صدای من از تو بلندتره
صدای زنگ گوشی همراه رضا برخاست. رضا رها را روی مبل گذاشت و آهسته و تهدیدآمیز رو به تینا گفت: باره آخرت باشه جلو رها سرم داد زدی. و بعد به سمت اتاق خواب رفت.
– بفرمایید.
– کمالی هستم. خبرنگار مهرنیوز
– بازم شما خانم!!! قبل اینکه تماس بگیرید ساعت رو نگاه نمی کنید؟
– بله. خیلی متاسفم اما یه مورد فوری پیش اومده خواستم از صحتش باخبر بشم.
– خانمِ …. فامیلیتون رو یادم رفت..
– کمالی. افسون کمالی.
– ببینید خانم کمالی الان اصلا فرصت خوبی نیست. بهتره صبح…
رضا حرفهایش را خورد. چیزی در گوشش زنگ زد. بی درنگ مکالماتش با سروش و کریم را بخاطر آورد…
زنم دادن. تو کار خبر مبره. انگار میدونستن من رو کی میتونه کنترل کنه/ فامیلشونه. افسون. خبرنگاره. بالاخره سروشم آدم شده.
بی توجه به آنسوی خط گوشی را قطع کرد و روی لبه تخت نشست. باید تمرکز می کرد. لبه گوشی را در دهانش گذاشت و به نقطه تاریکی خیره شد. گوشی دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. به صفحه نگاه کرد. همان شماره بود. چشمانش برق زد. شیر دوباره به بازی برمی گشت…

ادامه دارد

دکتر-13

Leave a Comment