Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
چه تصادفی (3)
داستان سکسی

چه تصادفی (3)

– بفرمایید داخل. دکتر صبوری منتظر شما هستن.
– ممنونم آقا.
با وارد شدن خانم کمالی خبرنگار مهرنیوز به اتاق کار دکتر صبوری، رضا از جا برخاست و قبل از اینکه چیزی بگوید زیبایی خانم خبرنگار که به کمک آرایش تند و مانتوی تنگی که داشت دوچندان شده بود، رضا را مبهوت خودش کرد.
– سلام… خیلی خوش اومدین.
– سلام. کمالی هستم. خیلی خوشوقتم از دیدارتون و سپاسگزارم بابت وقتی که بهم دادین
– خواهش می کنم. بفرمایید بنشیند.
رضا میز کارش را دور زد و بر روی مبل روبروی افسون نشست و ادامه داد: در واقع ما تو وزارت بهداشت همیشه سرمون شلوغه. فقط مربوط به این چند روز نمیشه.
– بله میدونم. حتما همینطوره. دستتون چیزی شده؟
– نه چیزی نیس. خب خانم کمالی چون وقت زیادی نداریم و من تا نیم ساعت دیگه جلسه دارم پس بهتره شروع کنیم. چیزی میل دارین بگم بیارن؟
– نه نه. خیلی ممنون. ترجیح میدم تمام وقتمونو رو مصاحبه بذاریم. فقط من میتونم مکالممون رو ضبط کنم.
– بله حتما. این دستگاهها ضبط و پخش هستن؟
– اهوم. بهترین مدل و با کیفیت ترینه. سپس دکمه ای را زد و ادامه داد: خب آقای دکتر صبوری قبل از هرچیز میتونید بطور مختصر بفرمایید اصلا روغن پالم چی هست و چه خطراتی برای مردم ما داره؟
– ببینید روغن پالم یا همون روغن نخل یکی از انواع روغن هایی هست که تو کل جهان از کشورهای پیشرفته گرفته تا در حال توسعه مصرف میشه و مثله هر تولیدات دیگه ای اگه جنبه منفی داره جنبه های مثبت زیادی هم داره. مثله همین خودکار که در دست شماس میشه باهاش چشم یه نفر رو هم کور کرد. یا همین دستگاه ضبط که ممکنه باهاش چیزای ناجوری ضبط کرد. پس مهم اینه که ما چگونه و کجا از روغن پالم استفاده کنیم. روغن پالم بیشتر مصرف صنعتی داره یا ترکیبی با روغن های دیگه اونم به میزان مجاز چربی اشباع شده. در صنایع آرایشی بهداشتی یا شوینده ها و نهایتا در مصارف خوراکی و روغن های سرخ کردنی
– پس خیلی هم مضر نیست
– گفتم که بستگی به طریقه مصرفش داره.روغن پالم منبعی خوبی از ویتامینهای گروه آ و دی و ای هست. بدلیل اینکه روغن پالم اسیدهای چرب اشباع داره مصرف خوراکیش می تونه به مرور باعث عوارض قلبی و عروقی در مصرف کننده بشه.
– و در لبنیات؟
– در اکثر فراورده های لبنی غیر مجازه. فقط در بعضی پنیرهای فرآوری شده و پنیرهای پیتزا و بستنی ها اون هم بشرط قید جمله “حاوی چربی نباتی” مجازه.
– پس یعنی این مشکلاتی که الان ایجاد شده بخاطر استفاده بعضی از واحدهای لبنی از روغن پالم بصورت غیرمجاز هست؟
– دقیقا. ما نمونه های از بازار دریافت کردیم که در محصولاتشون از این چربی استفاده شده که آزمایشگاههای وزارت بهداشت و سازمان استاندارد مشغول بررسی نمونه ها و معرفی خاطیان به دادگاه هستند.
– این روغن رو ما خودمون تهیه می کنیم؟
– نخیر. بصورت گسترده وارد می کنیم. اکثرا از کشورهای جنوب شرقی آسیا بخصوص مالزی.
– خب چرا جلوی وارداتشو نمی گیرن؟
– عرض کردم ما ازین روغن استفاده می کنیم. ماده مخدرکه نیست. منتها طرحی در دستور کارمونه که با همکاری گمرک میزان واردات اون رو کم کنیم. ما الان نزدیک به هفتصد هزار تن روغن پالم وارد کشور می کنیم که تقریبا نیمی از واردات انواع روغن هستش. ما این میزان رو کم خواهیم کرد و همین الان هم جلوی بسیاری از محموله هارو گرفتیم.
– فکر می کنید کی این اتفاقات تموم میشه و مردم می تونن با خیال آسوده لبنیات مصرف کنن؟
– احتمالا تا یک هفته دیگه همه چیز روشن میشه.
– و صحبتی در پایان اگه دارید
– متشکرم از شما و اینو میتونم بگم که مردم با خیال راحت از لبنیات استفاده کنن و تا جایی که می تونن فعلا از مصرف شیر پرچرب خودداری کنن.
افسون دکمه ای را فشرد و گفت: خیلی متشکرم. فقط یک عکس هم اگه امکانش هست.
– بله بله.هرمدلی که شما مایل هستید.
– فکر می کنم پشت میز کارتون مناسبتره.
– بسیار خب. اینجوری خوبه؟
– نه یکم دستاتون رو جمع تر کنید
– اینجوری؟
– واااای دکتر مگه عکس عروسیتونه.
– خب پس اینجوری.
– امان از دست شما. یکم رسمی تر باشید.
– اینجوری مثلا
– واااای دکتر شما خیلی بامزه این.
– لطف دارین.
– خیلی سر و صدا کردیم. یادتون باشه قرار بعدیمونو یه جای خلوت تر بذاریم.
سپس هر دو بلند خندیدند…
*
– دکتر اینم لیستی که از گمرک خواسته بودین.
– شش ماه اول دیگه.
– نه دیگه. پنج ماه اول سال. گفتم که الان تو ماه ششم هستیم.
– آهان. آره. گفته بودی.
– منتها لیست سال نود و دو رو هم گرفتم.
– خوب کردی. باشه رو میز یه نگاهی بهش میندازم.
بخت آور از اتاق خارج شد. رضا با بی تفاوتی کاغذها را جلوی نگاهش کشید. حواسش پیش افسون و تینا بود. از دیشب خبری از تینا نداشت. سروش سالها پیش با تینا بوده و او حالا همسر زیبای سروش را جلوی خودش داشت. افکار درهمی مدام جلویش رژه می رفتند. به ساعتش نگاه کرد. چیزی به چهار نمانده بود. خسته بود. تمرکز کمی برای کار داشت. حتی در جلسه صبح هم از سر عصبانیت با محسنی دبیر انجمن صنایع لبنی درگیری لفظی پیدا کرد. خودش هم می دانست فکرش بدجوری مغشوش شده. دلش می خواست پیش کسی بنشیند و درد و دل کند اما از اینکار تنفر داشت. حتی به سرش زد پیش یک روانکاو برود اما خودش می بایست مشکلش را حل می کرد. همیشه همینطور بوده. گوشی تلفن دفتر را برداشت و شماره خانه را گرفت. چند بوق خورد اما کسی برنداشت. گوشی آنقدر در دستش ماند تا صدای بوق ممتد، گوشش را به درد آورد و به خودش آمد. فکر اینکه هشت سال با کسی بوده که هر لحظه اش می توانست به خیانت گذشته باشد و او خبر نداشته بدجوری از درون پایه های حکمرانی اش را به لرزه در می آورد. متوجه لرزش دستانش شد. همراه تینا را گرفت. کسی جواب نداد. خودکار را برداشت و کمی روی کاغذهای رسیده از گمرک خطوط نامفهوم کشید. گوشی اش زنگ خورد. تینا بود. با عصبانیت دکمه سبز را فشرد:
– معلوم هست تو کدوم گوری هستی؟
– چته؟
– چرا جواب نمیدی؟
– داشتیم با رها بستنی می خوردیم. متوجه تماست نشدم.
– رها اونجاست؟
– آره. تو ماشینیم.
– گوشی رو بده بهش
– چیه حرفهای منو باور نداری؟
– گفتم گوشی رو بده بهش توله سگ
– بگیر رها جان. باباته.
– سلام بابایی
– سلام دخترم. خوبی بابا؟
– آره. کی میای خونه بابا؟
– میام. خیلی زود میام. کلاس زبانتو رفتی؟
– یس فادر
همینطور که مشغول صحبت با رها بود و نگاهش روی کاغذ خودکار را دنبال می کرد ناگهان اسمی توجهش را جلب کرد. سولماز پیراسته.
– الو بابا… بابا… مامان فک کنم قطع شد.
– الو رضا
– بله… بله…
– جواب دخترتو چرا نمیدی؟
– برید خونه. منم تا چند ساعت دیگه میام.
– باشه. خداحافظ
گوشی را روی میز گذاشت و دور اسم یک خط کشید ، خدایا این اسم چقدر آشناست. چشمانش را فشار داد. اما بی فایده بود. چیزی به ذهنش نمی رسید. اما می دانست یا جایی این اسم را شنیده یا این شخص را دیده بود. شاید در همایش غذایی پارسال که در شیراز برگزار شده بود. دوباره متمرکز شد. اما هرگاه بر روی چیزی متمرکز می شد فکر و خیال تینا و خیانتش بر هر فکر دیگری سنگینی می کرد. با عصبانیت لیوان چای اش را برداشت. فریادی کشید ولیوان را به دیوار روبرو کوبید. بلافاصله بخت آور وارد اتاق شد و رضا را دید که پشت میز کارش نشسته، سرش را خم و دستانش را میان موهایش کرده بود. بخت آور خرده های شیشه جلو پایش را کنار زد. قدمی به جلو برداشت. وقتی حرکت دست دکتر را بین موهایش دید و از سلامتش مطمئن شد بدون اینکه چیزی بگوید آرام از اتاق خارج شد و در را بست. چند دقیقه به همین شکل در سکوت نفس گیری سپری شد. سپس رضا از جایش بلند شد. کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. قدمهایش محکم بود. صدای پایش در راهرو پیچید. سروش باید تقاص عمل زشتش را پس می داد…
*
– سلام کریم.
– به به جناب دکتر. جدیدا خیلی مهربون شدی.
– تیکه ننداز کریم.
– چیزی شده؟
– شماره سروش رو می خواستم.
– اتفاقی افتاده؟
– نه. اونروز که دیدمش فک کنم ساعتم رو پیشش جا گذاشتم. خواستم مطمئن شم اون ندیده
– همین؟
– اره. چطور مگه.
– هیچی. هیچچچچ… چی..
– خب؟
– خب؟!!
– شمارشو داری؟
– آره آره. برات میفرستم شمارشو.
– ممنونم.
– رضا…
– بله؟
– همه چیز ردیفه؟
– آره. خوبم. مرسی.
– مطمئنی پسر؟
– کریم یادته یه بار قبل یکی از امتحانامون یه زنجیره غذایی رو بهت گفتم بخون حتما تو امتحان میاد.
– آره. اما بلوف زدی. اون زنجیره هیچوقت تو امتحان نیومد و من اون درس رو افتادم.
– درسته. عوضش اون زنجیره رو خیلی خوب یاد گرفتی.
– حق با توئه. شماره رو برات میفرستم. خدافظ
ساعت از نیمه های شب گذشته بود. رضا روی تخت دراز کش به سقف خیره شد. گوشی را بین لبانش گذاشت. تینا در اتاق رها خوابیده بود. همین مسئله کافی بود تا هشت سال زندگی مشترکشان سرد و بی روح شود. هردو می دانستند که از هم فاصله گرفته اند. با این تفاوت که تینا هنوز معنی کارهای رضا را درک نمی کرد. اما رضا… برایش سخت بود. ترجیح می داد بمیرد و به همچین مسئله ای حتی فکر هم نکند. تصمیمش را گرفت. گوشی را جلوی صورتش آورد. صفحه پیام ها را باز کرد و نوشت: ” کاری که تو با من کردی، همسرت تقاصش رو پس می ده.” سپس انگشت شستش را چندبار بالای گزینه ارسال چرخاند و بالاخره آن را فشرد. پیام برای سروش فرستاده شد. گوشی را خاموش کرد و خوابید.
*
کف دستش را محکم بر روی میز کوبید. سرش را از جلوی مانیتور کنار کشید و شماره افسون را گرفت.
– سلام.
– خانم کمالی من به شما تاکید کردم که چیزی خلاف واقع درج نکنید.
– من هم همینکارو کردم.
– پس این تیتر چیه رو خبرگزاریتون
– چه تیتری؟
– اوه خدایا… یعنی خبرای خودتونم نمی خونید. واقعا متاسفم واسه خودم.
– اما…
– ” مردم، تا اطلاع ثانوی شیر نخورید.” من دیروز همچین حرفی به شما زدم؟
– من واقعا نمی فهمم. شاید سردبیرمون…
– من ازتون شکایت می کنم. هر اتفاقی برای من یا خانوادم بیفته من خبرگزاری و شخص شما رو مقصر معرفی می کنم.
– منظورتون چیه؟
– صبح ساعت 8 تماس تلفنی تهدید آمیز داشتم. می فهمید یعنی چی؟
– واقعا؟!! چه پیامی؟ از طرف کی؟
– خودتون چی فکر می کنید؟
– ممممم…. نمی دونم.
– واقعا که. روزتون بخیر خانم.
رضا گوشی را با عصبانیت قطع کردو زیر لب گفت: دارم برات زنیکه.. سپس بلافاصله شماره تینا را گرفت.
– سلام.
– کجایی؟
– اومدم گلخونه.
– مگه من بهت نگفتم نرو.
– رضا ؟!!
– زهرمار. رها کجاست؟
– همینجا پیش منه.
– تنهایین؟
– نه سمیرا هم هست.
– مهدی چی؟
– نه سمیرا گفت دیرتر میاد تا غروب بمونه
– خیله خب. زود برگردید خونه.
– چرا؟
– همینکه گفتم.
– من هیچ جا نمیرم. رضا تو چته؟
– با من بحث نکن جنده. برگرد با رها برو خونه. در رو هم قفل کن. همین الان.
– تو… تو الان چی گفتی..
– برو
– تو… به من… گفتی… جججنده…
– تینا همین الان برگرد خونه. نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم.
گوشی را رو ی میز گذاشت و دکمه ای روی تلفن دفتر را زد:
– آقای بخت آور دکتر نمازی اومده؟
– بله قربان تو سالن جلسات هستن. فقط از وزارت صنعت و معدن کسی نیومده.
– دکتر صدر میاد. من هم الام میرم. امروز روز شلوغی داریم. حواست به همه چیز باشه.
– بله چشم.
– راستی نتایج آزمایشگاه رو هم پیگیری کن.
– بسیار خب.
– یه گزارش هم برای وزیر نوشتم روی میز برسون به دستش.
رضا برخاست. کتش را پوشید و به سمت اتاق جلسات رفت. وقتی وارد سالن شد و مورد استقبال حضار قرار گرفت به سمت بالای اتاق و راس میز رفت و در جایگاهش نشست.
– عزیزان خیلی خوش اومدین. خواهش می کنم بفرمایید.
وقتی همه دوباره سرجایشان نشستند رضا ادامه داد: قبل از هرچیز خیلی سپاسگزارم که به حساسیت موضوع پی بردید و دعوت وزارتخونه رو پذیرفتید. راستش مسایل تو این چند روز به قدری آشفته شده که متاسفانه اگر کمی سهل انگاری و سستی از خودمون نشون بدیم ممکنه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه. در واقع ما زِ یاران چشم یاری داشتیم… اما اون چیزی که داره خارج از دربهای این سالن اتفاق می افته خلاف این رو نشون میده و عده ای سعی دارن تا با سو استفاده از جو بوجود اومده جریانی رو راه بندازن، در واقع راه انداختن و دارن اونرو به سمتی هدایت می کنن که نه به نفع مردم هستش و نه به نفع دولت و کابینه دولت.
– خب جناب دکتر صبوری ما از ابتدای این امر همراه وزارتخونه بودیم و اصلا مامورین نظارتی ما در سالهای گذشته رگه هایی از این تخلف رو در واحدهای لبنی مشاهده کردن.
– کاملا درسته دکتر نیازی. در واقع در همون مقطع سازمان استاندارد این مورد رو گزارش کرد و وزارت بهداشت دولت قبل هم پیگیر این ماجرا بود. منتها صرفا به چند مورد تذکر در همون مقطع بسنده شد که ادامه این روند به اینجا کشیده شد.
– اما جناب صبوری در همون مقطع که شما می فرمایید هیچ گزارشی مبنی بر تخلف واحدهای صنفیِ ما به ما ابلاغ نشد.
– من جا داره اینجا از شما آقای محسنی بابت اتفاقات صبح عذرخواهی کنم و کاملا هم صحبت شما رو قبول دارم. منتها چیزی که الان هست ما باید فورا این جریان رو ببندیم و زندگی رو به روند معمولش برگردونیم تا مردم هم شکی در مصرفشون نداشته باشن. این همون هدف ماست. ایجاد محیطی سالم برای همه مردم.
– ما طی نامه شما مورخه ششم مرداد جلوی ترخیص تمام واردات پالم رو گرفتیم. اما فکر می کنید این راهکار چقدر می تونه مفید باشه یا اصلا چقدر می تونه دووم بیاره؟
– خانم ریاحی با تشکر از شما و مدیران گمرک در واقع ما با اینکار چند هدف رو دنبال می کنیم. اول اینکه از وارد شدن مقدار بیش از حد پالم به کشور جلوگیری بشه. چون هرچقدر وارد بشه باید به نحوی مصرف بشه. وقتی تاجر می بینه تو صنایع روغن نمی تونه تمام پالم رو بفروشه و بازارِ روغن کشش بیشتر از این نداره روغنشو وارد دستگاههای دیگه می کنه و اونا هم بخاطر صرفه اقتصادی و نبود نظارت کافی وسوسه میشن تا از این روغن استفاده کنند. ما الان نزدیک به پنجاه درصد واردات روغنمون به پالم اختصاص داره. ما این میزان رو به بیست و پنج درصد خواهیم رسوند. از جنبه دیگه ما قصد داریم تا با ارائه سندی به واردکنندگان از اونها تعهد محضری بگیریم تا روغن پالم وارداتیشون رو فقط در اختیار صنایع روغن نباتی قرار بدن و لاغیر. گمرک هم در زمان ترخیص این سند محضری رو از واردکننده درخواست می کنه.
– پس تکلیف این پالم که تو انبار گمرک مونده و اجازه ورود نداره و سفارشات جدید تجار که هنوز از مبدا بارگیری نشده چی میشه.
رضا با کمی مکث به نماینده انجمن روغن نباتی نگاه کرد و بعد به گوشی اش چشم دوخت که تماسی از تینا داشت.سپس گفت: تمام اون بار برگشت می خوره. ما تا همین جا هم بیشتر از مصرف یکسالمون روغن پالم وارد کشور کردیم. سفارشتونم کنسل کنید.
– اما اون سفارش انجمن ما نیست. چرا روی صحبتتون با منه؟!!! من از دکتر صبوری خواهش می کنم افکار دوستان رو در مقابل انجمن ما قرار ندن. تجار وارد می کنند. حالا هر نوع روغنی باشه و ما فقط مسئولیت برنامه ریزی و پخش و هماهنگی امور رو در اختیار داریم…
رضا بی توجه به صحبتهای نماینده انجمن روغن نباتی پیامکی که از طرف تینا آمده بود را باز کرد.
” رضا خواهش می کنم هرجا هستی خودتو برسون گلخونه. رها گم شده ” رضا بلافاصله و با آشفتگی از جا برخاست.
– دوستان متاسفم. مشکلی برای دخترکوچولوم پیش اومده. باید برم. آقای حسینی از طرف من هستن.
رضا در حالیکه این جملات را می گفت و متوجه پچ پچ حاضرین شده بود طول سالن را دوید و با سرعت و اضطراب به سمت خروجی و بعد پارکینگ می دوید. در راه شماره تینا را گرفت.
– چی شده؟
فقط صدای گریه می شنید. ایندفعه بلندتر فریاد زد:
– تینا بگو چی شده؟
– …. رها… رها نیست رضا…
– وای خدایا… خیله خب من دارم میام اونجا. گفته بودم برید خونه. اَه. کاری نکنید تا بیام.
خدایا خودت کمک کن.
پشت فرمان با سرعت به سمت گلخانه ی خارج شهر در حرکت بود. گوشی را برداشت و شماره ی افسون را گرفت.
– سلام دکتر.
– می کشمت. اگه اتفاقی واسه دختر کوچولوی بیگناهم بیفته با دستای خودم خفت می کنم.
– اما….
گوشی را بر روی افسون قطع کرد و با عصبانیت بر روی صندلی کناری انداخت. می دانست ماجرا از کجا آب می خورد…

ادامه دارد..

دکتر-13

Leave a Comment