Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
یعنی روزی میرسه که بکنمش؟ - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

یعنی روزی میرسه که بکنمش؟

دیدم خیلی ها مینویسن گفتم منم بنویسم. میخوایید باور کنید، میخوایید نکنید.به تخمای بچم،که شیش هفت سال دیگه به دنیا میاد. همه جقی ها با دقت بخونيد که داستان با حالیه. آقا من هفت سالم بود که داداش بیست سالم رفت یه زن پونزده ساله گرفت. منم که نمیفهمیدم زن چیه، مرد چیه، کیر و کس چیه.ولی از همون بچگی از زن داداشم خوشم اومد.خدایش خیلی خوشگله.داداشم هم پول نداش خونه بگیر و تو یکی از اتاق های خونمون ساکن شد. گذشت و گذشت تا منه هفت ساله رسیدم به سیزده سالگی.(یا چهار ده یا پونزده حالا یادم نیس همون سنی که اولین بار آبمون میاد و میفهمیم جق چیه.)جاااااااان از اون موقع به بعد بود که فهمیدم چه گنجینه ای تو خونه داریم و من میتونم بهش دست درازی کنم و… ولی از شانس تخمی که من دارم، خانواده ما فوق العاده محافظه کار و سنتی.منم که تو سیزده سالگی الی هیوده هیژده سالگی یه کس خل به تمام معنایی که حتی خجالت میکشید بره بغالی سر کوچه بگه یه آدامس بده چه برسه به اینکه بخوام به زن داداشم بگم زن داداش… بله اینجوری شد که من کس خل تا هیژده سالگی تو کف این زن داداش جق میزدم.( خاک بر سرم که مخ زدن بلد نبودم ) حروم زاده چه کونی داشت!!! تو خونه یه دامن میپوشید که کون گردش کیر هر بنی بشری رو راس میکرد. بعضی وختا که میرف بیرون سریع ميرفتم تو اتاق و دامنشو ورمیداشتم و لیس میزدم. یا دامنشو میپوشوندم به یه متکی و متکی رو بغل میکردم.عجب کار جالبی. اون موقع که خیلی حال میداد. من که هیژده سالم شد، داداشمینا مستقل شدن و از خونه ما رفتن و من تو کف زن داداش موندم. ولی این کیر لامصب میگف خاک تو سرت که نمیتونی ردیفش کنی که یه دلی از عزا در بیاریم. گفتم چه کنم چه نکنم،که یه روز چشم به یه کتابی خورد به اسم قدرت هوش اجتماعی. که میگف چجوری با آدما ارتباط برقرار کنید.منم که تا قبل اون فکر میکردم تنها راه جذب آدما اینکه واسشون قیافه بگیرم. واسه زن داداشم هم همین کارو میکردم که این کارم اصلا جواب نمیداد که هیچ،زن داداشم منو تخمشم حساب نمیکرد. اینجوری شد که ما این کتاب گرفتیم و یکم از املی در اومدیم.منم فهمیدم که راش اینه که تا میتونم باید خوش برخورد و صمیمی رفتار کنم که خودم رو تو دلش (وکیرمم تو کونش)جا کنم. حالا که من این روش یاد گرفته بودم (یه دو سالی طول کشید. از هیژده تا بیست. آخه مجبور بودم تو جامعه رو آدمهای دیگه امتحان کنم که ببینم جواب میده یا نه) دیگه همه چی ردیف شد که من با زن داداشم صمیمی بشم و ترتیبش رو بدم.آقا نگو از شانس کیری که من دارم سر یه جریانی بین بابام و داداشم اختلاف افتاد (اینکه جریان چی بود به خودمون مربوطه) اختلاف افتاد همانا و سر زدن و مهمونی و کون خوشگل زنداداشم از کف من رفتن همانا. مجبور شدم باز عین قدیما جق بزنم. جق… جق… به یاد اون کون. آخه تا کی؟ انصافا انقد خوشگل بود که اصلا تو عمرم به این فکر نکرده بودم که یکی دیگرو بکنم.هر وختم که رفیقام میگفتن بیا بریم کس بلن کنیم و یه حالی کنیم اصلا دل و دماغشو نداشتم.هر وخ حرف از سکس ميشد من گوشام کرد میشد و هیچی نمیشنیدم و تو تخیلاتم ميرفتم پیش زن داداش. ای کیر تو کون اون داداشم که لیاقت زن داداشم نداره. کوفتش بشه. تو این مدت چه میکردم؟چه راهی داشتم؟با داداشم هم خیلی صمیمی نبودم که هر هفته خودم پاشم برم خونشون بگم اومدم حال احوالتو بپرسم. سالی سه چهار باری ميرفتم که خیلی فرصت نميشد با زنداداشم گرم بگیرم اونم چی؟! پیش داداشم!!!همونجا میزد کیریم میکرد. من بدبخت، هی جق بزن، هی جق بزن. هی جق بزن، هی جق بزن. تا گذشت و روزی رسید که پدر عزیز بنده از سر تقصیرات داداشم گذشت و بچشو بخشید. آقا منو میگی، تو کونم عروسی ای به پا شد که بیا و ببین (کونمو نه ها گه بخوره هر کی بخواد نگاه کنه) بریم سراغ ادامش. من که عین یه جت آماده حمله بودم و از شانس کیری که ایندفه خداروشکر دیگه کیری نبود، زد و بابام گفت پاشید بریم مشهد. منم اولش فکر کردم که تو مشهد چه اتفاقی خاصی بین من و زن داداشم میتونه بیفته که عقلم به جایی قد نداد. گفتم فوقش میریم و یه هفته ای برميگردیم و بعدش من شروع میکنم به کار کردن رو مخ زن داداش. که اتفاقا اتفاقهای جالب تو همون سفر افتاد. عجب روزایی بود هیچوخ یادم نميره. آقا ما خیلی عادی پاشدیم رفتیم به سمت ایسگاه قطار. من یه زن داداش دیگه هم دارم که اوسگول به تمام معناست (خدایا منو ببخش بالاخره حقیقته)البته این قسمت داستان بی ربطه ولی بامزس ميگم شاید بخندید و شاد شید. ما یکم دیر به قطار رسیدیم. درست قبل اینکه حرکت کنه. باروبندیلمونم زیاد بود که یهو دیدم زن داداش دوم که اوسگول تشریف داره هل شد و گفت زود باشید الان قطار میره. سریع بارارو ریختیم بالا و سوار شدیم. بعدشم که باید بارمونو از راهروی قطار میبردیم تو کوپه که راه مردم سد نکنیم که این زن داداش اوسگول (خدایش خیلی شوته) باز هل شد و شلوغش کرد.منم گفتم به تخمم رفتم تو کوپه و به هیچی دست نزدم. بعدشم بقیه اومدن تو کوپه. منم که تو کوپه سرپا وايساده بودم نظاره گر بودم. که کل خانواده اومدن تو و هر کی یه کیفی چمدونی دستش بود. که دیدم یهو زن داداش دومم (همون اوسگوله) داره یه چمدون سنگین رو کشون کشون میاره تو کوپه به حالتی که خودش نود درجه شده بود(خم بود)و منم فکر کردم منو دیده خیلی عقب نمیاد. آقا چشتون روز بد نبینه،مادرم و زن داداش خوشگله و دو تا خواهرم و یه داداش هم سن و سال خودم تو کوپه بودن که من تا به خودم بیام یهو دیدم این اوسگول عین جت با کون قمبل کرده اومد سمت کیر من. واااااای. خداآآآآآآآآآآ. منو میگید…؟؟!!آب شدم رفتم تو زمین. تا برسیم مشهد روم نميشد تو چش کسی نگاه کنم. بگذریم. رفتیم و رسیدم و زیارت و از این داستانا. وخت برگشتن شد. که دیگه از اینجا به بعد داستان واسه من که عالی شد. شمارو نمی دونم. حالا چه اتفاقی افتاد؟ الان بهتون ميگم. آقا ما یه شیش روزی تو مشهد بودیم. توی مسافر خونه. توی این مسافر خونه چه شد؟اینطور شد که ما تصمیم گرفتیم که خانم ها شب هارو تو یه اتاق بخوابن و آقايون تو اتاق دیگه که همینطورم شد. تو این شش شبانه روز من خیلی تو کف زن داداش نبودم.چون از خودم مطمئن بودم که بعد از سفر مخشو میزنم و… حالا اتفاقی افتاد که به ذهن پوک من نميرسد. تو این روزا داداشم از زن داداشم جدا بود که معنیشو خودتون خوب میدونید. بله موقعیت پیش نمیومد که ترتیبش بده و در نتیجه این دوتا حشری شده بودن. در حد لالیگا. سفر تموم شد و ما خواستیم برگردیم که از مسافر خونه (که بهش میگفتن منزل هنوزم نميدونم چرا به نظر من که مسافر خونه بود) تا ایستگاه قطار با تاکسی رفتیم. حالا قبل اینکه سوار تاکسی شیم این دفعه من هل شدم که البته یکم به نفعم تموم شد. من و داداشم و زن داداشم و خواهرم سوار یه تاکسی شدیم، بقیه هم که دو سه تایی تاکسی سوار شدن و رفتن. اینجا مهم جای سوار شدن ما بود و اون هم اینطور ی بود که داداشم جلو سوار شد. بعدش من و خواهرم و زن داداش باید عقب سوار ميشديم که من فکر اینکه پیش زن داداش بشینم هلم کرد. یکم من و من کردیم که یهو داداشم داد زد و گفت زود باشید سوار شید. خواهرم ترسید و سریع پرید بالا بعد زن داداش و بعد… بله (من)خلاصه سوار شدیم ولی از شانسم که تو این موقعیت باز کیری بازیش گل کرده بود دو تا مشکل پیش اومد. البته یه اتفاق خوبم افتاد. خوب اینکه بچه زن داداشم بغلش بود (چهار سالش بود)این بچه خیلی وول میخورد که سر همین زن داداشم واسه اینکه این کنترل کنه دو سه باری یه تکونی خورد و تو همین تکون خوردنا پاش (قربون اون پاها شم جوووووووووووون) خورد به من. ولی از اونجایی که من بیشعور خیلی شاش داشتم کیرمم نمیتونس چیزی رو حس کنه. این مشکل اول بود. دو اینکه میدونستم فاصله مسافر خونه تا ایستگاه قطار کمه. یعنی اگه شاش نداشتم کیرم راس میکرد که هیچ کنترلش از دست من خارج میشد که هیچ بعد اینکه از ماشین پیاده شدم داداشم منو با کیری میدید که زنش واسم راس کرده. همون بهتر که شاش داشتم. که البته رفتم و تو قطار رفع حاجت کردم. رسیدیم و سوار شدیم و حرکت به سوی خانه. ولی در راه اتفاقی افتاد که هنوزم که هنوزه وقتی یادش ميفتم کیرم از خود بی خود میشه. چی شد؟ الان ميگم. آقا در راه برگشت که کلا ما تو سه تا کوپه بودیم، هی همه جا عوض میکردن. این میرف تو اون کوپه که با اون حرف بزنه اون ميومد تو این کوپه که با این حرف بزنه. اعضای خانواده (زیاد بودیم دایی و خاله و مخلفات) دلتنگ هم میشدن و هی فک میزدن. شب شد کوپه یه چراغ زپرتی داشت که تو کوپه هر چیزی رو دیگه نميشد دید.یه شلوار راحتی هم تنم بود که اگه کیرم راس میکرد اصلا تابلو نميشد. خواهرم روبروم نشسته بود و داداش هم سن و سال خودم کنارم (یه سال از من بزرگتره). حوصلم سر رفت کلمو چسبوندم به شیشه ی پنجره و به چراغ های روشن دهاتهایی که وسط بيابون بودن نگاه میکردم.قشنگ بودن ولی تو کله من افکاری پلیدی میگذشت و به چیزهای قشنگتر از اون منظره ها فکر میکردم.تو تخیلات خودم سیر میکردم که در کوپمون آروم باز شد. تو همون لحظه باز شدن بود که داداشم از کنارم پاشد که بره. داداشم که رفت اون کسی اومد پیشم نشت که چند لحظه پیش در رو باز کرده بود. تا اون لحظه من هیچی رو نفهميده بودم تو تفکرات خودم بودم که اومد پیشم نشست. پیشم که نشست یه پای نرمی رو حس کردم که تا عمر دارم یادم نميره. خدایا. فتبارک الله احسن الخالقين.نمیدونستم اونه. سرمو برگردوندم که دیدم بله.اون اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. تو اون لحظه یه دل نه صد دل عاشقش شدم. به خدا هوس نبود ولی هوس هم بود.به بهانه هم صحبتی با خواهرم کنارم نشست پاهامون بهم چسبیده بود ولی زانو هامون فاصله داشت از اونجایی که کوپه هم خیلی نور نداشت مطمئن بودم که چیزی دیده نميشه. تازه اون موقع دوزاريم افتاد که بله فرشته قصه من شش شبانه روزه که از شوهرش جداس و حشری شده.منم خیالم راحت شد به ادامه نگاهم به چراغ روستاها ادامه دادم. بقیه تو کوپه خواب بودن. زن داداشم با خواهرم آروم پچ پچ میکرد و منم که مست شده بودم. کیر راست کردمم تو اون شلوار یه جوری جاسازی کردم که خواهرم روحشم خبردار نشد. خلاصه نیم ساعت از بهترین ساعات زندگیم رقم خورد. رسیدیم خونه و چند هفته ای گذشت و من رو مخ عشقم کار کردم و جواب هم گرفتم (دیگه بقیشو خودتون بهتر از من میدونید)

نوشته: بی نام

Leave a Comment