Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
یک اتفاق ساده ولی خوشایند - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

یک اتفاق ساده ولی خوشایند

با سلام خدمت دوستان( تمام اسمها مستعار است) من امین هستم 28 سالمه و این داستان مربوط به5 سال قبله من اون موقع تو یک آرایشی بهداشتی بزرگ کار میکردم و با خانومای زیادی سر کار داشتیم ولی چون صاحب کارمون خیلی آدم حساسی بود اصلا نمیشد تو محیط کار دختر بازی کنی مگه اینکه نباشه که اونم خیلی کم اتفاق می افتاد

اون روز بعداظهر من با یکی دیگه از همکارام تنها بودم مشتری جواب میدادیم که یک خانوم نسبتا چاق چادری با قدی کوتاه اومد و روغن بادوم تلخ برای مو از من خواست منم بهش دادم وگفتم که تا چند روز دیگه یک محلول ضد ریزش خوب برامون میرسه اگه دوست داشتین بیاین بگیرین اونم گفت شماره مغازه رو بدین که زنگ بزنم اگه اومد بیام ببرم منم شماره مغازه رو نوشتم بهش دادم من اون موقع موبایل نداشتم اسم خودمو تو کارت مغازه نوشتم و بهش دادم یادمه چهارشنبه بود وقتی که خواست بره با اینکه چادر داشت ولی از زیر چادر مشخص بود کونش بزرگه چون موقع رفتن وقتی در مغازه رو میخواست باز کنه چادرش کامل چسبید به بدنش منم که در مقابل کون گنده نمیتونم مقاومت کنک خدا خدا میکردم زنگ بزنه ای موضوع گذشت تاشنبه وزنگ نزد منم از فکرش اومدم بیرون روز سه شنبه صبح بود که همکارم صدام زد اقای کریمی بیا تلفن باهت کار داره منم گوشی رو برداشتم ودیدم گفت ببخشید محلولی که گفته بودین اوردین ما هم که بارمون نرسیده بود هنوز گفتم شرمنده و جلوی صاحب کارم نتونستم شماره رو ازش بگیرم گفتم فردا شب زنگ بزنید و تلفن خونشو از رو تلفن برداشتم تا شب کون گندش تو فکرم بود با خودم میگفتم عجب چیزی بود کاشکی شوهر نداشته باشه بشه مخشو بزنم

روز بعدش بعداظهر جنسامون رسید صبح که اومدم صاحب کارم رفته بود بانک منم دل رو زدم به دریا به خونش زنگ زدم گفتم اگه از بیرون زنگ بزنم تابلو میشه یک وقت نیاد در مغازه غال کنه گوشی رو بر داشت گفتم من از ارایشی زنگ میزنم جنستون اومده بیاین ببرین اونم گفت باشه ممنون تا ظهر میام ساعت 12 بود اومد شانس گنه ما صاحب کارمون مغازه بود خواستم یکم سر صحبتو وا کنم نشد خریدشو کرد ورفت بیرون دوباره چشمم به کونش افتاد نتونستم طاقت بیارم تا رفت بیرون بعد از دو دقیقش به صاحب کارم گفتم من تا مغازه بغل برم سریع میام تا رفتم بیرون دیدم از چند مغازه جلو تر وایستاده داره میوه میخره سریع رفتم تو مغازه علی اقا به علی اقا گفتم یک کیلو موز بده همونجا سر صحبتو باهش وا کردم گفتم ببخشید خانوم این محلولو حتما شب بزنید گفت برای خودم نمیخوام گفتم خوب شوهرتونو تحویل میگیرین گفت نه برای داداشم میخوام گفتم چند تا کاتولوگ برای ریزش مو دارم اگه دوست داشتین براتون بیارم گفت باشه میام در مغازه میگیرم گفتم نه مغازه نیست باید براتون بیارم گفت باشه شماره منو یاداشت کن اگه رسید بگو بیام بگیرم منم شمارشو گرفتم و موز وحساب کردمو رفتم در مغازه صبح که اومدم بیرون ساعت 9 بود زنگ زدم خونشو خودش گوشیرو ورداشت خودمو معرفی کردم گفتم اگه اشکال نداره کاتولاگا رو براتون اوردم گفت میام میگیرم منم ضدم برویی گفت من دارم میرم مسافرت اگه ادرسو بدین براتون میارم اونم با تعارف که زحمتتون میشه منم که دیگه نمیدونستم چه جوری منظورمو برسونم گفتم نه خواهش میکونم من براتون میارم ادریشو دادو منم رفتم در خونش زنگ درو زدمو گفتم الان تعارف میکونه بیا تو ایفونو برداشت وگفت الان میام دم در منم وا رفتم اومد دم در وگفت اگه میشه بشینیم تو ماشین دم در جالب نیست نشست عقب وگفت اینجا تو کوچه نباشیم بهتره منم ماشینو روشن کردمو رفتم از در ونشو تو خیابون یک دوری بزنیک کاتالوگا رو بهش دادم وگفتم مال خودتون من لازم ندارم سر صحبتو باهش باز کردم چند سالتونه وچند تا بچه دارینو با کی زندگی میکونید گفت 8 ماه طلاق گرفتمو یک دختر5 ساله ویک بسر 8 ساله دارم ازم سوال کرد چند تا دوست دختر داری منم که راستشو گفتم که ندارم بهش گفتم شما چی گفت ای بابا چه خیری از اون دیدم که از بعدیش ببینم ازم در مورد کرم لاغری سوال کرد منم گفتم داریم قیمتشو گفتمو بعداز نیم ساعت دور زدن گذاشتمش خونشون رفتم مغازه به خودم گفتم اگه میخواست میگفت دیگه ولش کن حالک گرفته بود بعداظهر اومدم در مغازه سرمون شلوغ بود دم عید بودم مردم دنبال رنگ مو ولوازم آرایش همکارم صدام زد امین تلفن منم گوشی رو برداشتم دیدم معرفی کرد خودشو خودش بود گفت اگه میشه برام ژل لاغری بیاری پولشو باهت حساب میکونم با خودم گفتم این میخواد مارو درست کنه به همکارم جریانو گفتم گفت بابا یک ژل لاغری که میرزه برو منم گفتم حالا میرم ولی میترسم دم در ژل بگیره و هیچی به هیچ صبح شد ساعت 8.30 رسیدم در خونشون زنگ و زدم بهد در باز شد ایفون برداشت گفت بیا واحد 3 منم رفتم بالا در باز بود رفتم تو دیدم با یک چادر سفید وایستاده دم در واحوالپرسی کرد منم با سلام واحوالپرسی شروع کردم میخواستم دست بدم گفتم ولش کن ضایعمون نکنه رفتم نشستم رو مبل خداییش خونش خیلی با کلاس بود بدون شوهرخوب زندگی داشت من نشستم اون رفت سمت اشپزخونه با یک لیوان شیر کاکائو ودو تا تیکه کیک برگشت نشست روبه روم خداییش تو اون هوای سرد هم شیر میچسبید چادرشو اصلا در نیاورد شروع کرد به صحبت که وزنم زیاده وچاقم ومیخوام لاغر کنم البته راست میگفت یکم چاق بود بخصوص که قدشم کوتاه بود این چاقیش خیلی بچشم میومد پوست جو گندمی داشت خیلی خیلی خوشگل نبود اما قیافش بدل مینشست بهش گفتم بچه ها کجان گفت کوچیکه که مهده بزرگه هم مدرسست منم یکم براش از کرمهای لاغری توضیح دادم کرمو بهش دادم گفت پولش چقدر شد بهش گفتم و بلند شد رفت سمت اطاق داشت میرفت که باز چشمم افتاد به کون بزرگش که از بزرگیش چادرش قشنگ روش افتاده بود پولشو اورد داد من دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم بهش گفتم میخواین براتون بزنم گفتش ما که محرم نیستیم نمیشه گفتم خودمون میتونیم صیغه بخونیم گفت نمیشه که بهش گفتم توضیح المساعل داری گفت اره گفتم بیارش چون میدونستم توش صیغه عقد موقت ونوشته از یک طرف به خودم میگفتم حالا شانس من یکی گیرمون اومده که اونم اینقدر مقیده از یک طرف خوشم اومد که خیلی سفته توضیح المساعل اورد وبعد گشتم صیغه عقدو بهش نشون دادم وگفتم فقط باید یک چیزی مهر کنیم ومدتی قائل بشیم قرار شد یک انگشتر و یک ماهه بخونیم منم از رو کتاب خوندم من زیاد بفکر حلال حرومش نبودم فقط میخواستم خیال اون راحت بشه ( قبلتو نفسی فل مدتل معلومه الل صداقل معلوم اونم باید میگفت قبلتو ) تمام شد حالا محرم شدیم گفتم میشه بوست کنم هیچی نگفت منم یک بوس ازش گرفتمو چادرشو باز کردم دستشو گرفتم رفتیم سمت اطاق خوابوندمش رو تخت وای چه کونی داشت داشتم دیوونه میشدم داشتم زیر گلوشو بوس میکردم با خودم گفتم با این کمر شل من تا بکنم بعد از دو دقیقه اومده زیر گلوشو میخوردم که صدای تند تند نفساش دیونم کرد هنوز داشتم لباسشو در میاوردم که آیفون خونشون زنگ زد مثل برق از جا پریدم گفتم کسی قراره بیاد خونتون گفت نه آیفون نگاه کرد گفت بابامه داشتم از ترس میمردم چه شانسی داشتیم ما گفتم جواب نده گفت نمیشه میدنه خونه هستم بهم اشاره کرد کفشاتو بردار برو تو حموم منم سریع کفشامو از جلوی در ورداشتم زدم توحموم نفسم داشت بند میومد رفتم توحموم ساکت وایستادم صدای در اپارتمان اومد که بسته شد یکدفه دیدم در حموم باز شد رنگم مثل گچ شده بود خودش بود گفت ترسیدی بهش گفتم رفت گفت اره بابام بود شیر وسبزی ومیوه برام گرفته بود داد ورفت اومدم رو مبل نشستم فهمیدم خرج زنگیشو باباش میده از بازاریای پولدار ه وخودش گفت تو کار فرشه دیگه از استرس حال هیچ کاری نداشتم گفتم میشه برم گفت نترس کسی دیگه نمیاد گفتم باشه یک وقت دیگه گفت شب میتونی بیای گفتم بچه ها چی گفت اونا 10 میخوابن گفتم من کی بهت زنگ بزنم گفت شب مغازه ای گفتم اره گفت هر وقت خوابیدن زنگ میزنم من اون موقع پیکان داشتم از خونشون رفتم بعداظهر ساعت 5 رفتم مغازه وجریانو به همکارم گفتم جلیل هم همکارم بود هم دوست باحالی بود بهش گفتم شب گفته بیا وجریانو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم جلیل میدونست کمرم شله وزود ارضاع میشم با هم برنامه زیاد برده بودیم گفت یکی از داداشام جمعه که اومده بود خونمون یک قرص از عطاری گرفته که خیلی خوب بوده براش گفتم چی هست گفت خودشم نمیدونه گفته برای انزال زودرس میخوام بهش داده بوده خودش که خیلی تعریف میکرد به جلیل گفتم جان مادرت زنگ بزن بهش اگه میشه یکی برام بیاره جلیل زنگ زد و قرار شد تا 7 برام بیاره از ساعت 6 تا 7 از بس به جلیل گفتم زنگ بزن به داداشت ببین کجاست از دستم دیوونه شده بود ساعت یکم از هفت گذشته بود که داداش جلیل با خانومش اومد خانومش رفت سمت جلیل که رنگ مو بگیره خودشم رفت سمت صاحب کارم به احوالپرسی با اشاره های من جلیل به داداشش گفت امین کارت داره مغازه ما نسبتا بزرگه وسه تا پیشخوان داره اومد سمت من و قرصو تو دستمال کاغذی رو داد بهم گفت باید 3 ساعت قبلش بخوری منم با چایم که همونجا بود سر کشیدم ……. دو ساعتی که گذشت یکم احساس منگی میکردم نمیدونم چی داشت قرصا توش از ساعت 10 به بعد گوشام به زنگ تلفن تیز شده بود دو سه باری زنگ خورد که هیچ کدومش با من نبود ساعت10.30 بود که جلیل گفت امین تلفن گوشی رو گرفتم خودش بود گفت بچه ها خوابیدن که میرسی گفتم تا 15 دقیقه دیگه گفت میتونی خونه زنگ بزنی رسیدی گفتم چرا گفت اومدی زنگ نزنی بچه ها بیدار نشن گفتم باشه من تا 11.15باید مغازه باشم ولی اون شب زودتر رفتم رسیدم سر کوچشون از تلفن عمومی زنگ زدم خونشون گفتم تا 2 دقیقه دیگه میرسم دم خونتون گفت باشه من ایفون میزنم یواش از پله ها بیای بالا رسیدم دم درشون از تو ایفون منو که دید درو زد رفتم بالا کفشامو در اوردم گفت وایستا رفت دم اطاق بچه ها اطاق بچه ها تو یک راه رو کوچک بود بعد اطاق خودش جلوی اطاق وایستاد یکم بعد بادست اشاره کرد کفشاتو ور دار بیار تو اطاق منم ته کفشامو چسبوندم بهم رفتم تو اطاق لامپ حالو روشن گذاشت واومد تو اطاق در اطاق وقفل کرد منم مثل بچه یتیما با کفشام وایستاده بودم گوشه اطاق گفت کفشاتو بزار کناربیا بشین روتخت اومدم نشستم کنارش کاپیشانمو در اوردم خودش یک پیراهن یک تیکه تنش کرده بود چراغ اطاق روشن کرده بود دستشو زد رو تخت گفت بیا بشین اینجا نزدیکش نشستم دستشو انداخت دور گردنم یک بوس از لبلم کرد منم یکم منگ بودم نمیدونم این قرصا چی بود توش بلند شد چراغ اطاقو خاموش کرد چراغ خوابشون نورش زیادتر از حد معمول بود شلوارمو وجاکتمو در اوردم و رفت زیر پتو دستمو گذاشتم که سرشو بزاره رو دستم خوابید رو دستمو شروع کردم به لب گرفت از بوی بدنش مشخص بود که تازه حموم بوده با اینکه یکم چاق بود ولی بوی عرق نمیداد پیراهنشو در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش خیلی سفت نبود ولی حال میداد خیلی شهوتی بود رفتم پایین پاش بالشت زیر سرمو برداشتم گذاشتم زیر کمرش کمرشو بلند کرد شورتشو در اوردم وای چه کس گوشتی داشت صاف کرده بود مثل دمبه شده بود شروع کردم به خوردن که دیدم صداش در اومد بعداز چند دقیقه دیدم دستش تو دهنشه داره بقل دستشو گاز میگیره گفتم چیه گفت نمیتونم صدام بلنده بچه ها بیدار میشن هر چند لحظه تمام نفسشو فوت میکر بیون هوووووووو خیلی از کسش خوشم اومده بود یکم که خوردم منو کشد بالا گفت بکن توش منم دوست داشتم برام ساک بزنه بهش گفتم یکم میخوری گفت خوشم نمیاد اینم از شانس ماست دیگه رفتم بالاش کیرم خیلی بزرگ نیست متوسطه کیرمو گرفت وکرد توش وای داشتم دیوونه میشدم من همیشه دوست داشتم همچین کس چاق وچله ای رو بکنم بالشت زیر کمرش اذیت میکرد برداشتمش شروع کردم به کردن با خودم گفتم خدا کنه این قرصه اثر کنه وگرنه الان میاد خداییش دستش درد نکنه منگم کرده بود ولی اصلا ابم نمیومد تا حالا اینجوری زیاد نکرده بودم منم محکم گرفته بود بهم گفت بزار بیا بالا من خوابیدم اومد بالا م منم دستامو از دو طرف همینجور که روش به من بود گذاشتم رو کونش وای چه کونی داشت خیلی کونش بزرگ بود خیلی سفت نبود ولی شل هم نبود با لپرای کونش بازی میکردمو اونم خودشو بالا پایین میکرد یک دفعه وایستاد سرشو تکون داد گفتم چی شد گفت میخوام ارضاع بشم گفتم چرا وایستادی گفت سر و صدای من موقع ارضا شدن زیاده نمیتونم خودموکنترل کنم من فقط میخواستم چهاردست وپایی بکنم من کون بزرگ خیلی دوست دارم ولی از کون دوست ندارم چون کثیف کاری میشه سابقشو داشتم بهش گفتم بر میگردی گفت از پشت نه گفتم نه میخوام بزارم جلو برگشت وای یک کون گوشتای جلوم بود بالشت گذاشتم زیر سرش وچهار دست وپایی کرد گذاشتم دمش با یک فشار اروم کردم تو وبقلای کمرشو گرفتم میتونم بگم از بس کونش بزرگ بود هر طرف دو تا دستامو که بقل هم میگرفتم هنوزم جا داشت شروع کردم به کردن یک ده دقیقه اینجوری کردم که دیدم دارم ارضاع میشم محکم کونشو گرفتم و حرکتامو سریع تر کردم داشت میومد کشیدم بیرون و ریختم رو کمرش بعد با دستمال تمیزش کردم اون شب بهترین سکسم بود با زنی چاق و کون گنده بعد از اون تا 2 سال هر هفته یا صبح یا شب یکی دو بار کارم این بود میرفتم خونه خودش و میکردمش تا اینکه ازدواج کرد واز نزدیک مغازمون رفت ببخشی اگه داستان طولانی شد من میخواستم از لحظه ای که اشنا شدم با تمام جزئیات بنویسم مرسی دوستان

نوشته: امین

Leave a Comment