Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
یک خاطره زنانه - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

یک خاطره زنانه

جمعه ظهر بود و به عادت هر جمعه باید می رفتم و می دیدمش. سه ماه بود هر جمعه باهاش می رفتم نهار می خوردم. بابایی خودم بود. داشتمش. هیشکی نمی دونست اون رو دارم. بهش حس مالکیت داشتم. حتی…. یه جورایی دوستش داشتم. دیشب باز با مرتضی دعوام شده بود. می گفت از درس و دانشگاه رفتن من متنفره. می گفت لازم نیست دیگه برم دانشگاه. و من برای اولین بار طی این سالها توی روی مرتضی ایستادم و گفتم همینه که هست. نمی تونی من رو از درس خوندن منع کنی. از جلوی تلویزیون بلند شد که به طرفم بیاد. بلندترین جیغی که می تونستم رو کشیدم. ترسید. چشماش مات مونده بود. نمی دونم چه ساعتی بود که اومد بخوابه، اما خودش رو با بیشترین فاصله از من جا کرد. توی ده سال گذشته هیچ کس با من اینقدر محترمانه رفتار نکرده بود. روزی که باهاش آشنا شدم، باز شب قبلش با مرتضی دعوا کرده بودم. جمعه بود. می خواستم از مرتضی انتقام بگیرم. ولی بر خلاف همه مردهای دیگه، اون کمکم نکرد. فقط برام حرف زد. بهم نگفت دوستم داره. بهم نگفت عاشقمه. لوس بازی در نیاورد. دستم رو نگرفت. حتی بهم دست هم نزد. به جاش ازم خواست حرف بزنم. تا عصر به حرفام گوش داد.

کلاس عصر رو نرفتم. به جاش رفتیم فرح آباد. یادم نیست چی گفت. اما من یه قدرتی در خودم حس می کردم. منو رسوند نزدیک خونه. و این شد برنامه همه جمعه های بعدی…. ساعت 11 و نیم ظهر بود. وقتش بود سر و کله اش پیدا شه. قرار بود امروز رو جشن بگیریم. جشن برای شغل جدیدم. صندوقدار بانک اقتصاد نوین! سه ماه پیش وقتی تشویقم کرد که توی آزمون ورودی ثبت نام کنم اصلا امیدی نداشتم. حالا قرار بود از هفته دیگه دوره آموزشی ام شروع بشه. ماهی یک میلیون و هشتصد. تازه بعد از کسورات! این می تونست همه چی رو عوض کنه! اومد. مثل همیشه. قد بلند. شیک پوش و موقر. همیشه دور میدون ساعت همدیگه رو می دیدیم. سوار یک تاکسی شدیم. پرسیدم: -ماشینت کو؟ -خراب بود. کجا بریم؟ -نمیدونم؟ -بریم خونه من؟ بدون ماشین که نمیشه تو خیابون الاف بشیم! تعجب کردم. هیچوقت دعوتم نکرده بود. می دونستم توی جاده جویبار زندگی میکنه. خودش گفته بود. کاراش همیشه برام عجیب غریب بود. اما یه حسن بزرگی داشت. وقتی باهاش بودم هیچوقت لازم نبود تصمیم بگیرم. خودش برام تصمیم میگرفت. راننده دور زد و به سمتی که اون آدرس داد رفت. توی راه داشت با تلفن حرف می زد. حواسش به من نبود. باد از پنجره راننده میومد تو. می خورد به پیرهن راه راه اون. بوی عطرش پخش می شد تو فضای عقب ماشین. تا برسیم به مقصد با من حرف نزد. یواشکی نگاش می کردم. جلوی در یک باغ پیاده شدیم و با تاکسی حساب کرد. در رو باز کرد و رفتیم تو. صگ هاسکی سفید و سیاهش با سرعت دوید به سمتمون. منو بو کرد. به گوشاش دست گشیدم. خیلی خوشگل بود. همیشه دلم یکی از اینا می خواست. سگه با کن رفیق شد. به طرف ساختمان راه افتادیم. هنوز حرف نمی زد باهام. داشت به یه کسی اس ام اس میداد. صدای پاهامون روی شن های خیابون داخل باغ تنها صدا بود. آقا سگه فاصله خودش رو با من حفظ کرده بود.
نزدیک ساختمون صدا زد -ننه زهرا؟ پیرزنی اومد و درو باز کرد و با لهجه گیلکی باهامون سلام علیک کرد. هفتاد سالی داشت. -ننه زهرا نهار داریم؟ مهمون دارم
-آره ننه. ماهی سرخ کنم؟
-بکن ننه زهرا.
-آقا؟ بعدش برم؟
-کجا ننه زهرا؟
-دیشب که بهتون گفتم. باید برم بیمارستان. برا دخترم.
-آها آها! آره ننه. صبح پول ریختم به حسابت. سه میلیون ریختم برا عملش به حسابت. رمزت رو یادته؟
-خیر ببینید آقا. خدا از بزرگی کمتون نکنه.
-ایشالله خوب میشه. با دکترش حرف زدم. گفت چیزی نیست. بیا این دویست تومن رو هم بگیر برای خرجای دم دستیت. فردا نمی خواد بیای. ماهی کباب ما رو آماده کن و برو.
راه می رفتم و وسایل خونه رو چک می کردم. دو تا کاناپه مشکی چرمی. یه دکور با کلی عکس. یه فرش مدرن. چند تا قاب نقاشی. اتاق ها طبقه بالا بود. ننه زهرا داشت غذا رو روی میز می چید. اولین بار بود اومده بودم خونه اش. ولی اعتماد به نفس داشتم. می دونستم دوستم داره. ولی هیچوقت حرفی نمی زنه. می ترسیدم این تکیه گاهی که پیدا کرده ام دیگه پشتم نباشه. برای همین هیچوقت سعی نمی کردم رابطه مون رو تغییر بدم. همین خوب بود. گاهی یه ذره بیشتر می خواستم. دلم می خواست منو ببوسه. دلم می خواست مطمئنم کنه. اما نمی کرد. به ننه زهرا تو چیدن میز کمک کردم. مانتوم رو درآوردم و انداختم رو تخت. موهام رو با یه کش گوجه ای کردم و بستم رو سرم. از پله ها اومد پائین. یه شلوارک پوشیده بود. با یه تی شرت راه راه آبی و سفیذ یقه دار. رفت سر کمد. یه شیشه شراب آورد با دوتا گیلاس. گذاشت سر میز. با خنده پرسید: -چطوری شیطونک؟ خونه رو پسندیدی؟ -مال من نیست که بپسندم! مبارک صاحبش برام شرایب ریخت. خیلی وقت بود مشروب نخورده بودم. ولی با نهار می چسبید. از تلویزیون یه فیلم خارجی پخش می شد. زیرنویس داشت. همینجور که می دیدیم نهار هم می خوردیم. داستان چند تا رفیق بود که تو جنگل گم شده بودن. دو تا دختر و دوست پسراشون. -راستی! یه جایزه برات گرفتم! -جایزه؟ مگه من بچه ام؟ جایزه برای چی؟ -جایزه قبولیت تو آزمون بانکه. از جیبش یه جعبه درآورد. مثل جعبه خودنویس بود. خیلی با سلیقه کادوپیچش کرده بود. لبخندی زد و من هم جواب لبخندش رو دادم. همیشه بهانه ای چیدا می کرد برای اینکه یه چیز خوشگل و کوچولو بخره. هدیه هاش هیچوقت گرون قیمت نبودن. اما همیشه قشنگ بودن. نمی خواست با خریدن هدیه گرون کاری کنه که احساس دین کنم بهش. با ملایمت کاغذ کادوی دور جعبه رو باز کردم. هیجان زده بودم. انتظار داشتم این بار چیزی گرون قیمت تر بهم بده. چیزی که تکراری نباشه. هدیه هاش رو دوست داشتم. جعبه رو باز کردم. شوکه شدم. یه گردنبند مروارید درشت. اینکه هیچکدوم از مروارید ها شکل همدیگه نبودن نشون می داد طبیعی و اصله. ماتم برده بود. دلم می خواست هدیه ام گرون قیمت تر از همیشه باشه. اما نه اینقدر! -من نمی تونم اینو قبول کنم! -چرا؟ دوستش نداری؟ -نه موضوع این نیست! -نکنه منو دوست ندارس؟ -باید داشته باشم؟ خندیدم. بلند شد. گردنبند رو از دستم گرفت. رفت و پشت سرم ایستاد. -مسخره نباش بچه! اجازه هست ببندم برات؟ ولی بدون اینکه منتظر جوابم بمونه دستهاش رو از دو طرف سرم رد کرد. تماس دستاش با گردنم مورمورم می کرد. بلندم کرد. شونه هام رو گرفت و منو برد جلوی آینه. خیلی خوشگل شده بودمخودم می دونستم. پشت سرم ایستاده بود و هنوز دستهاش روی شونه هام بود. برگشتم به سمتش. دستاش روی شونه ام سر خورد. -مرسی رفتم که گونه اش رو ببوسم. اون هم اومد که همینکار رو بکنه. همزمانی باعث شد که بوسه هامون خیلی به هم نزدیک بشه. تقریبا کنج لب همدیگه رو بوسیدیم. یه چیز گرمی ریخت توی صورتم. فکر می کنم مثل دختر بچه ها لپام سرخ شد. اولین بار بود چنین اتفاقی می افتاد. شرابش خیلی خوب بود. منو که گرفته بود. دلم می خواست بشینم. نشستم روبروی تلویزیون. کنار شومینه. موضوع فیلم از دستمون در رفته بود. رفت یه شکلات تلخ سوئیسی آورد و نصفش کرد. نصفه خودم رو از دستش گرفتم. کنارم روی کاناپه نشست. خودم رو ول کردم تو بغلش و بهش تکیه دادم. هیچوقت اینقدر بهش نزدیک نبودم. چونه اش رو گذاشت روی سرم و دستاش رو دور تنم حلقه کرد. رفتیم توی فیلم غرق شدیم. نصف فیلم از دستمون در رفته بود. حالا فقط یه دختر و پسر باقی مونده بودن. شب بود و سردشون بود. توی بغل هم. درست مثل ما. دختر فیلم سرش رو آورد جلو و پسره رو بوسید. لباش رو. باز دوباره اون هرم داغی ریخت توی دلم. منم سرم رو بردم بالا و صورتم رو برگردوندم طرفش. چشمام بسته بود. لباش رو روی لبام حس کردم. لبا پائینم رو گرفت بین لباش و مکید. دستش رو گذاشت بغل کمرم و منو گرفت. انگشتاش باسنم رو گرفته بود و شصتش زیر شکمم بود. منو محکم گرفته بود. نمی خواستم این لحظه رو تموم کنم. خوب بودم. روی هوا بودم. ولی اون با دست دیگرش که دور شونه هام بود من رو خوابوند روی کاناپه. خودش کم کم اومد روی منزیر چونه ام رو می بوسید.یکی از دستاش هنوز بغل باسنم رو گرفته بود و دیگری با ماهای کوچیک پشت گردنم بازی می کرد. شصت دستش از روی شکمم سر خورده بود پائین تر. ولی هنوز نرسیده بود به جایی که باید می رسید. ناگهان از روی من بلند شد. خجالت می کشیدم. برای همین چشمام رو بستم. رونهام رو گرفت و منو کشید روی فرش نرمی که کف اتاق بود. یه وحشی گری شیرینی تو کاراش بود. کمرم رو می گرفت و دستاش رو می آورد تا روی باسنم. کونم رو می کرفت و فشار می داد. درد نداشت. اما انگار یه مایعی توی لمبرهای کونم بود که وقتی فشارشون می داد می رفت و پخش می شد توی تنم. صورتش رو آورده بود جلوی شلوارم و منو با دندوناش گاز می گرفت. بازم درد نداشت. ولی اینکه کسم رو با شلوار لی می خورد خیلی حال می داد. دلم می خواست منو بیشتر بخوره. شلوار تنگ لی من رو می خواست بدون باز کردن دگمه اش بکشه پائین. نمی شد. خودم دگمه شلوارم رو باز کردم. همین کافی بود. زیپم خودش پائین اومد. شلوارم رو از پاهام در آورد ولی هیچ کاری نکرد. چشمام رو باز کردم. به سفیدی و زیبایی رونهام خیره شده بود. می خواستمش. می خواستم مال خودم باشه. مهم نبود دیگه. بغل رونهام رو از داخل بالباش لمس می کرد. همینجوری اومد بالا تر. رسید به شورتم. اول کسم رو از روی شورت می بوسید. با زبونش داشت دنبال جای مناسب می گشت. کونم رو همزمان گرفته بود توی مشتش. دستاش گاهی می رفتن زیر شورتم و گاهی از روی شورت لمسم می کرد. شورتم رو کشید بیرون از پام. با زبونش صاف و مستقیم رفت سراغ جایی که باید می رفت. دیگه دست خودم نبود. خودم رو ناخودآگاه تکون می دادم. با زبونش اون نقطه حساس رو فشار می داد. می مکید. بازی می کرد باهاش. دلم داشت غش می رفت. خیس خیس بودم. یکی از انگشتاش رو فرستاده بود اون تو. و داشت دنبال نقطه حساس اون تو می گشت. با رونهام سرش رو و دستش رو فشار می دادم. از روم بلند شدپیرهن و شلوارش رو درآورد. با شورتش خوابید روم و دوباره شروع به بوسیدن گردنم کرد. دستهاش رو دور شونه هام حلقه کرده بود. کیر بزرگش از توی شورت داشت کسم رو می مالید. اما من بیشتر می خواستم. دستم رو بردم پائین. توی شورتش. کیر بزرگش رو لمس کردمو از شورت کشیدمش بیرون. جوری تنظیمش کردم که با تکون خوردن بالای کسم رو بماله. درست گذاشته بودمش روی اون نقطه. دستش رو انداخت پشتم. بلندم کرد. من رو بر عکس نشوند روی پاش. خودش جهار زانو نشسته بود. پشتم بهش بود. دستش دو کذاشت روی کسم. شروع کرد به مالیدنش دستام رو گذاشته بودم روی سینه هام. پشت گردنم رو می خورد. موهای ریز پشت گردنم رو با لباش به آرومی می کشید. حسم دست خودم نبود. دلم می خواست منو بکنه. دلم می خواست بره تو. دلم کیرش رو می خواست. از روی پاش بلند شدم. رفتم به سمت پله ها و از پله ها رفتم بالا. پشت سرم دوید و درست کنار تختخواب بزرگش رسید به من. منو گرفت و دوباره لبام رو بوسید. رفتم روی تخت. ظاقباز خوابیدم.پاهام رو کمی باز کردم. هیچی نگفتم. ولی همون نگاهی که کردم یعنی محکم ترین دعوتنامه دنیا! اومد روم. اونم دیگه حوصله بازی نداشت. سر کیرش رو گذاشت جلوی سوراخ کسم. دلم می خواستش. خیس خیس بودم. می خواستم بیاد توی من. سر کیرش گرد بود و این گردی رو دوست داشتم. دستام رو گرفت و برد بالای سرم. آروم وارد بدنم شد. آروم و نرم. از خشونت چند دقیقه قبل خبری نبود. بعد از چند ثانیه به آرومی کشیدش بیرون و دوباره خودش رو وارد بدنم کرد. همزمان زبونش رو می زدن به گردن و چونه ام. حالا سرعت حرکت هاش بیشتر شده بود. با استخوان زیر شکمش داشت بالای کسم رو می مالید. من رو خوب میشناخت. دستام رو از بالای سرم آزاد کردم و کونش رو گرفتم. هر بار که کیرش می اومد تو، من هم کونش رو می کشیدم به طرف خودم که بیشتر فرو بره تو بدنم. گوشام رو می مکید. اولین بار بود که لازم نبود با دستم خودم رو بمالم. کارش رو بلد بود این وحشی کوچولو. داشت منو تا حر مرگ می کرد. من که هیچوقت سر و صدا نمی کردم به ناله افتاده بودم. دلم سریعتر می خواست. اون هم حرکاتش رو سریعتر و محکمتر کرد. دستاش رو انداخت دور کمرم. خودش چهار زانو نشست و من رو هم نشوند روی پاهاش. حتی نگذاشت کیرش از کسم خارج بشه. زیر کونم رو گرفته بود و بالا و پائینم می کرد. به خوبی حالت قبل نبود. چون هیچ چیزی بالای کسم رو نمی مالید. دستام رو بردم پائین و شروع کردم به مالیدن خودم. حتی از قبل هم بهتر شد. نشسته بودم روی پاهاش و کیرش رو توی خودم حس می کردم. من رو به سرعت بالا و پائین می برد. سینه هام بالا و پائین می پریدو دیگه ازش خجالت نمی کشیدم. بدون اینکه توقف کنیم تی شرتم رو از سرم در آوردم. گذاشتم که از دیدن سینه هام لذت ببره. قبلا بهش گفته بودم سینه هام حساس هستند و دوست ندارم کسی بهشون دست بزنه. فکر نمی کردم اون «کسی» خودش باشه. باز تنوع دلش می خواست. ازم خواست روی شکم بخوابم. ناله نارضایتی من فایده ای نداشت. روی شکم خوابیدم. حس کردم که با زبونش باز من رو خیس تر می کنه. آب دهنش داغ بود. یه بالش گذاشت زیر شکمم. آروم روم خوابید. کیر کلفتش سراسر چاک کونم رو طی کرد تا رسید جلوی سوراخ کسم. خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه راه خودش رو گم کنه رفت توی کسم. شروع کرد به تلمبه زدن. اولش نرم بود. آروم. دستش رو برد زیر بدنم. از شکمم سر خورد و رفت پائین. رسید به کسم. دو تا انگشتش رو گذاشت روی نقطه حساسم. با هر حرکت بدنش انگشتاش هم روی کسم تکون می خوردن. پشت گردنم رو بو می کرد. می بوسید و می لیسید.حس می کردم پشت گردنم داره داغ میشه. داغی اش داشت می رفت پائین تر رسیده بو به سینه هام. بازوهام رو محکم گرفته بود. فشارم می داد. مثل یک شیر نر افتاده بود روی من. از بس خیس بودم تکون خوردنمون صدا دار شده بود. گرمایی که از گردنم شروع شده بود الان رسیده بود به شکمم و باز هم داشت می رفت پائین ترو فعالیت تخمدونهام رو حس می کردم. با هر ضربه تخمش می خورد به کسم که توی مشتش بود. دستم رو بردم پائین. دستش رو زدم کنار. دیگه از اینجا به بعد تخصص خودم بود. نمی خواستم این سکسمون به این خوبی با بد ارضا شدنم خراب بشه. گفتم : «بیشتر، بیشتر» نمی دونستم منظورم چیه. ولی اون فهمید. محکمتر منو کردو کیرش تا انتها توی کسم بود. گرما رسیده بود به کسم. توی چند ثانیه انگار پوست همه بدنم کشیده شد. درست مثل بادکنک پر آبی قبل از ترکیدن. و بالاخره شدم. ارضا شدن من و اون شاید فقط یکی دو حرکت فاصله زمانی داشت. همزمان شدیم. داغی آبش که با حرکات آخری بیشتر و عمیق تر به عمق وجودم نفوذ می کرد رو حس می کردم. دلم بچه می خواست. دلم بچه ی اون رو می خواست. بچه ی من و اون. چند دقیقه ای بود شده بودم. پاهام رو تو دلم جمع کرده بودم و توی بغلش خوابیده بودم. بازوهام رو خیلی لطیف نوازش می کرد. هوا داشت تاریک می شد. نگران بودم. لازم بود زودتر برم خونه. داشت دیرم می شد. مرتضی من رو می کشت اگه دیر می رفتم. برگشتم و همین رو بهش گفتم. جواب داد: -هیسسسس! مرتضی تهرانه. امشب همینجا بمون. به زرنگی اش خنده ام گرفته بود. پس همه این ها نقشه بود؟ اینکه مرتضی رو تو کارخونه خودش استخدام کرد نقشه بود؟ موبایلم که سایلنت بود رو نگاه کردم. پیغام از طرف مرتضی. «می رم تهران برا ماموریت، تا آخر هفته نمیام. صبح بهت زنگ می زنم» موبایل رو انداختم رو میز کنار تخت. پتو رو کشید روی بدنم. و بیشتر چسبید بهم. یه شب خوب در پیش داشتم. با کسی که بهش اعتماد کامل داشتم.

نوشته: ALMOUND

Leave a Comment