Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
یک شب در رامسر - آی سکس 98 - iSex98
داستان سکسی

یک شب در رامسر

سلام به همه اسم من افشین است و اهل اهواز هستم من یک شرکت خصوصی و پیمانکاری دارم . سال 90 یک کار ورداشته بودم توی اراک . یک روز قرار بود با مدیر دفترم کرامت که همشهری خودمه بریم شمال واسه خرید تجهیزات پروژه اول رفتیم دفتر اون شرکت توی تهران خیابان پاسداران روبروی برج سفید و من پول رو پرداخت کردم و برگ تحویل کالارو ازشون گرفتم . به مدیر بازرگانیشون گفتم ما ممکن پنج شنبه و جمعه رو واسه تفریح توراه بمونیم و شنبه بریم کارخونه واسه تحویل کالا . کارخونه توی قائمشهر بود . شنبه صبح رفتیم کارخونه و کالارو بار زدیم برا اراک و گفتیم یکی دو روز دیگه بمونیم شمال . راه افتادیم توشهرهای ساحلی که تا رشت بریم نزدیکای ساعت 9شب رسیدیم رامسر سراولین فلکه ورودی چندنفر دادمیزدند:ویلا،سوئیت و …

یه پسر تقریبا بیست ساله اومد سمت شاگرد و کلی زبون ریخت ، بهش گفتم چی داری گفت یه ویلای لوکس دارم باب خودتون و … گفتم شبی چقدر گفت:120هزارتومن یهو من گفتم مگه چه خبره؟فقط برا خوابیدنه یا چیزای دیگه هم دارین که حسابی خوشش اومد گفت معلومه آدمای اهل حالی هستین و نشست صندلی عقب گفتم کجا گفت میبرمت همون جایی که دوست داری . اولش ترسیدیم نکنه توشهر غریب بخواد بلایی سرمون بیاره دیدم اونجوری نشون نمیده و سربحث رو باز کرد ، اسمش ابراهیم بود . مارو برد در یه خونه یه مرد تقریبا پنجاه ساله اومد بیرون کلی ازمون سوا ل کرد بچه کجایید و این حرفها ..بعد گفت اتفاقا همین خونه رو چند روزه دادم چندتا از بچه های اهوازو کلی از اهوازیها تعریف داد بعد مارو برد پشت اون ویلا داخل یک ویلای شیک وتمیز رفتیم داخل گفت اهل چی هستین گفتم خودمون تریاک و شیره همراهمون هست اگه مشروب هم باشه میزنیم ولی مهمترازهمه سکس است ولی من با همه کسی سکس نمیکنم اگه دخترای عالی برام جورکنی چند روزی میمونیم که گفت میدونم چی می پسندی یکی هست تو رامسرکارمند است اصالتا کرد هستش چیزه بیستیه بعد رفتیم سرحساب کتاب گفت چون چندروز میخواین بمونین ویلاروشبی 60 باهاتون حساب میکنم کس ها هم برنامه ی هرسرویس 100 تومن هرشب تاصبح300 تومن گفتم باشه قبوله فقط باید بیست باشن گفت پس بیعانه کرایه شب اول ویا روبدین تابرم بیارمشون اونا رفتن و من وکرامت سریع ذغالهارو روشن کردیم گفتیم تا نیومدن چند بست بکشیم هم نعشه بشیم هم کمری سفت کنیم که زود آبمون نیاد

بعداز نیم ساعت دیدم زنگ در رو میزنن رفتم دیدم بقول خودش آق ابرامه یه دخترهم پشت فرمن پرایدی نشسته گفت اینه نگاش کردم دیدم مالی نیست گفتم بابا من توعمرم کس به این بی ریختی ندیدم کسهات اینجوری اند پس ما جمع میکنیم میریم دیدم سریع گفت مهندس چرا ناراحت شدی آق ابرام کارت رو راه میندازه بعد دختره رو رد کرد رفت و بمن گفت ببین دوتا هستن توی نمک آبرود امشب میتونن بیان ولی باید کرایه آژانسو بدی گفتم چقده گفت20تا گفتم بشرطی میدم که کیس های خوبی باشن وگرنه مثل این ردشون میکنم که جلوم بهشون زنگ زد گفت حرکت کنین و شماره منو هم به دختره داد ، اونا خودشون خونه رو بلد بودن . من رفتم داخل پیش کرامت نشستیم پای منقل تقریبا نزدیک ساعت یک شب بود که دختره زنگ زد گفت پشت درهستیم بیا کرایه آژانسو بده رفتم بیرون دیدم با یک پیکان اومدن کرایه راننده رو دادم رفت و با دوتا دختره اومدیم داخل دیگه بساط رو هم جمع نکرده بودیم . دخترا یکی از یکی خوشگل تربودن اسم یکی شون فاطی ( تقریبا بیست وچهارساله سفید و قرمز و یهکم توپر) و یکی دیگشون نسترن که از فاطی لاغرتر و کم سن تر بود و به زیبایی فاطی نبود فاطی تقریبا دختر کم رویی بود بعدا بهم گفت که اهل یکی از روستاهای اطراف نمک آبروده و تازه شروع کرده به کاسبی ولی نسترن این کاره بود تااومد داخل سریع رفت سراغ وافور ودو بست کشید اصلا خوشم ازش نیومد . کرامت هم چشمش فاطی رو گرفته بود گفت من میخوام اول اینو بکنم چون ازمن بزرگتربود و مهمان من بود روم نشد چیزی بهش بگم گفتم باشه پس تا من دوش میگیرم تو یه سرویس برو گفت نه بذار اول من دوش بگیرم گفتم باشه پس برو حموم منم چند بست با نسترن بکشم کرامت رفت حموم نتونستم جلوی خودمو بگیرم سریع دست فاطی رو گرفتم بردمس داخل اتاق خواب و بهش گفتم نمیخوام دوستم بفهمه اول من کردم توی یک لحظه دوتامون لخت شدیم وبدون مقدمه کیرمو تا ته کردم توی کوس تپلش که برعکس تپلیش بیش ازحد تنگ بود اصلا نتونستم جلوی خودموبگیرم وسریع ارضا شدم وزود اومدیم تو پذیرایی پیش نسترن که دیدم کرامت هم اومد بیرون ودست فاطی رو گرفت برد توی اتاق داشت فاطی رومیکرد که صدازد مهندس اگه بدونی چه کوس تنگی داره که گفتم قبلا خدمتش رسیده که صدای خنده کرامت بلند شدگفت :نامرد حدس میزدم نمیتونی خودتو کنترل کنی که نسترن هم بلند شد گفت دیگه طاقت ندارم میخوام سریع برا اولین بار یک کیر جنوبی توی کوسم ببینیم وبردمش تواون یکی اتاق وشروع به کردنش کردم خلاصه تا نزدیکای صبح من دوبار فاطی و دوبارنسترن رو کردم ولی کرامت یکی یکبار بیشر نتونست بره بالا . دیگه هوا داشت روشن میشد که گفتن بخوابیم خیلی خسته ایم گفتم باشه شما برید رو تخت ها ما یکی دوبست دیگه میکشیم و میاییم کرامت گفت دارم از نعشگی بالا میارم گفتم خودم هم اینجوریم گفت پس بساط رو جمع کنیم بخوابیم گفتم نه جمع کنیم بریم گفت یعنی واقا میخوای در بری گفتم آره بعد سریع وسایلمونو گذاشتیم توماشین جوری که اونا متوجه نشن رفتم تواتاق دیدم دوتاشون خوابیدن بعدیواش در حیاط رو باز کردیم ماشینو بردیم بیرون وحرکت کردیم بسمت رشت قبل از ظهر بود که فاطی زنگ زد گفت کجایید گفتم نزدیکای زنجان داریم میریم خونه گفت خیلی بیشعوری و قطع کرد بعدازاون صدبار آق ابرام زنگ زد که جوابشو ندادیم لامصب تا نزدیک دو ماه ول کن نبود ومرتب روزی چندبارزنگ میزد یکروز برا سرگرمی جوابشو دادیم گفت : ببین آ جان بخدا این پولا خوردن نداره ها ! بعد از اون سری چند دفعه دیگه رفتیم رامسرو بساط برامون ردیف کرد البته من قایم میشدم یکی دیگه رو طرفش میکردم خوش باشید.

نوشته: افشین

Leave a Comment