Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
سکس خوب و غمگین
داستان سکسی

سکس خوب و غمگین

سلام این خاطره ی خوب و درعین حال غم انگیز منه داستان بر میگرده به 1 سال پیش وقتی من با ستایش آشنا شدم این رو هم بگم که خونه ما کرجه و خونه فامیلامون تهرانه خونه ستایش هم تهرانه من ستایش 2 سالی بود که باهم بودیم ولی تو این مدت ففط یه بار لب گرفتیم یه روز ستایش زنگ زد گفت کجایی من گفتم تهرانم اومدم نمایشگاه کتاب گفت بیا خونمون من خیلی ترس داشتم ولی با این همه قبول کردم رفتم پیشش گفتم مادر پدرت کجان گفت عمم تصادف کرده بیمارستانن منم شاد که شاید اولین سکس زندگیم اتفاق بیفته رفت یه شربت اورد خوردم تشکر کردم بعد از احوال پرسی بهش گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه گفتم میخوام گفت چیو گفتم لبتو باهام قهر کرد و رفت رو میز کامپیوترش نشست بعد منم رفتم گفتم چیه خانمم گفت من مثه بقیه نیستم گفتم بقیه جنده ان تو قراره زنم باشی خلاصه خرش کردم و راضی شد لبمو گذاشتم رو لبش یه 5 دقیقه ای داشتیم لب میگرفتیم که یه هو دستشو گذاشت رو کیرم منم به خودم جرات دادم دستمو بردم سمت کسش دیدم خیس خالیه واسش هی میمالیدم که گفت کاری نکنیا من بکارت دارم گفتم باشه دستمو بردم سمت سینه هاش هی میمالوندم تا این که اون تیشرتمو در اورد منم داشتم لباس اونو در میاوردم تا لخت لخت شدیم من شروع کردم کسشو خو ردن هی لیس میزدم صدای نفس هاش پر شده بود و گفت بسه کیرم گرفت شروع کرد ساک زدن که بعد از 3 دقیقه حس کردم ابم میاد که گفتم بسع بعد سوراخشو میک زدم تا جای که زبونم توش میرفت بعد سر کیرمو تف زدم و گذاشتم دم سوراخش خیلی سخت رفت تو بعد که خیلی دردش اومد واسه همینه دو سه دیقه نگه داشتم تا جاباز کنه بعد شروع کردم تلنبه زدن هی عقب جلو میکردم هر جفتمون عرق کرده بودیم که اون میگفت شوهراینده منو جنده خودت کردی بعد از 15 دقیقه تلنبه زدت ابم اومد در اوردم ریختم رو کمرش جفتمون بی حال بودیم که یه صدای در اومد خیلی ترسیدم دیدم باباش اومد تو اتاق این صحنه رو که دید از حال رفت ستایش از ترس داشت سکته میکرد (تو این مدت کم جفتمون لباسامونو پوشیدیم ) ستایش یه لیوان اب اورد و چند قطره ریخت رو باباش تا به هوش اومد باباش بهش گفت گفت تو برو بیمارستان واست برنامه خواصی دارم ستایش با گریه از خونه رفت بیرون و باباش بلند شد بدون این که چیزی بگه چند تا مشت حوالم کرد و کمربند کشید منو تا میخوردم زدم بعد بهم گفت فقط یه سوال پردشو زدی یا نه منم با من مون گفتم نه بعد گفت همون کاریو که باهاش کردی باهات میکنم وگرنه از دستت شکایت میکنم بع زور شلوار منو کشید پایین و کیرشو دراوردم چاک کونمو باز کرد و خشک خالی کرد توم داشتم از درد میمردم که شروع کرد تلنبه زدن 20 دقیقه منو وحشیانه گایید و ابشم ریخت تو کونم بعدش بهم گفت این درس عبرتت تا از این گوه ها نخوری منم با ترس شلوارمو کشیدم بالا رفتم و از اون موقع با هیچ دختری حتی دوست نشدم ببخشید اگه طولانی شد.

نوشته: نیما

Leave a Comment