Please enable / Bitte aktiviere JavaScript!
Veuillez activer / Por favor activa el Javascript![ Help ]
عشق پولی
داستان سکسی

عشق پولی

یک چیزی که همیشه من رو آزار میده اینه که افراد دوست دارن به هروسیله ایی که شده به طرف برسن بدون توجه به احساسش خداروشکر من تو خوانواده ایی بودم که از لحاظ مالی شرایط خوبی داشتم اگرچه گاهی خیلی دنبال پول میرم اما خوب منم واسه خودم دلایلی دارم,یادم میاد اول دبیرستان بودم یادش بخیر,جشن تولد داداشم بود,اولین باری که دیدمش یعنی کامل متوجه اون آدم شدم اون روز بود اسمش شاهین بود از دوستای داداشم بود یکی دوسالی ازم بزرگتر بود ولی از حق نگذریم دافی بود برا خودش,حیف که سنش ازم بیشتر بود,قبل از شروع جشن بود نشسته بودم داشتم هزینه کیک و اینارو محاسبه میکردم که یک دفعه دیدم این پسره اومد
شاهین:سلام میتونم کمکت کنم
من:ممنون نه خودم انجامش میدم
شاهین در حالی که قرمز شده:ببخشید اسمتون چیه
من:علیرضا هستم داداش که یکدفعه حرفمو برید
شاهین:بعله بعله میشناسمتون,داداشت خیلی پسر گلی هست مثل خودتون
من درحالی که از اینکه حرفمو قطع کرده بود ناراحت شده بودم: اوهوم,بفرمایید داخل افراد میومدن و من داشتم میشمردم که چند نفر هستن که یکوقت کم و کسری نیاد,ناسلامتی این بار اولی بود که بابام جشن رو به من و داداشم سپرده بود و من میخواستم به بهترین نحو ممکن برگذار بشه,ساعت تقریبا ده صبح بود,رفتم شیرینی فروشی محل و سفارش کیک دادم,یک کیک خامه شکلاتی که با توت فرنگی به صورت قلب تزیین شده بود گفتم تولد داداشمه تا ظهر آماده میشه,شیرینی فروش لبخند مهربونی زد گفت میایی میبری یا براتون بفرستم؟,من گفتم چیز چیز ینی میام بفرستین ,دوباره خندید گفت نترس بابا هزینه ارسالش رایگانه ما که میشناسیم شمارو,من شونه هامو انداختم بالا گفتم نه خودم میام میبرمش,گفت مطمئینی؟,با غرور گفتم بعععععله تو راهه بین شیرینی فروشی تا میوه فروشی لیست دستم بود, تقریبا 25 نفر قراره بیان,اوه اوه باید با کامیون میوه ببرم!,مونده بودم چی کار کنم,هیچوقت باورم نمیشد یک جشن تولد اینقدر سخت باشه,یه جا نشستم و سرمو گرفتم که چی کار کنم من؟؟,نشسته بودم رو پله میوه فروشی و عین شکست عشقی خورده ها داشتم فکر میکردم,یکهو یک دست رو شونه هام گذاشته شد,سرمو آوردم بالا اااا سلام شما کی بووووووودین شاهین : شاهینم بابا داداش گلم من درحالی که متعجب بودم چرا دنبالم کرده: بعله بفرمایین امری داشتین؟ شما کجا اینجا کجا
شاهین درحالی که سرشو انداخته بود پایین: علیرضا ببخشید حرفتو قطع کردم به خدا دنبالت اومدم میخوام کمکت کنم من درحالی که اعصابم داشت میریخت به هم: من کمک نمیخوااااام بفرمایید برید
شاهین: نه علی جون تو رو خدا قصد کمک به خاطر این دارم که داداشت خیلی در حقم خوبی کرده میخوام جبران کنم من درحالی که لبخندم تا بناگوش باز شده بود: باشه آقا شاهین,و دسمو بردم جلو باهاش دست دادم
شاهین: علیرضا جان به نظرم بجای اینکه بخوای به همه یک میوه بدی چنتا دیس بزاریم اطراف میز داخل هرکدوم سه چهار نوع میوه بزاریم,سفره هم از این یکبار مصرفا بگیریم که دیگه کثیف نشه,واسه شمع و فش قشه و این چیزا هم خودم واست میارم خیالی نیست من در حالی که بهت زده شدم:شاهین اینارو از کجا بلدی شاهین درحالی که لبخند زده:تو عروسی خواهرم اینارو فهمیدم
من: پس شمع و فش فشه اینا با تو میوه و کیک و اینا هم با من تو مغازه بودیم یهو شاهین به میوه فروش گفت :آقا بفرما اینم پولشون من درحالی که گیج بودم : چی کار میکنی شاهین خان ول کن دهه شاهین با یه حالت ملتمسانه: علیییییی من درحالی که خوشحال بودم که داداشم چه رفیق خوبی داره نگو حواسش به من بود: آقا شاهین لطف کردین خلاصه تو راه برگشت به خونه بودم رفتم پیش بابام و صدامو کلفت کردم اوهوم اوهوم طبق محاسباتم کل مبلغ خرید شد اونقدر,بابام یه نگاه متعجب کرد گفت چجوریاس اینقدر ارزون یهو؟ من خندیدم گفتم یکی از دوستاش مسکه بدهی دینی چیزی داشت دلش میخواست کمک کنه,بابام لبخندی زد و روزنامه رو آورد بالا به شوخی گفت ببینم چی کار میکنی منکه خوشحال و مغرور شده بودم از اتاق بابام اومدم بیرون,الان ساعت تقریبا 12 میشد و داداشم ساعت 3قرار بود از دانشگاه برگرده,البته قرار بود دوستاش نگرش دارن تا ساعت 4 تا همه کارها ردیف بشه,که دوباره شاهین رو دیدم
شاهین:علی جون بفرما چیزارو آوردم
من:ممنون عزیزم دست گلت درد نکنه,بده بزارمشون کنار میز
شاهین:بفرماید
من:ممنون شاهین جون,حالا تو چرا اینقدر زود اومدی شاهین با اعتماد بنفس: اومدم کمک بکنم دیگه ناسلامتی جشن تولد رفیقمه
من: خوب عزیزم ناهار مهمون ما باش دیگه غذامون قورمه سبزیه
شاهین: نه ممنون میرم تا ساعت چهار میام من درحالی که جلو در وایسادم یه دست به سینه اش زدم: کجا؟ میمونی با هم غذا میخوریم
شاهین: نه ممنونم میخوام برم من درحالی که دوباره داشتم قاطی میکردم: ببین شاهین یکی دوسالی ازم بزگتری احترامتو دارم,میگم بمون بمون دیگه شاهین درحالی که قیافش عجیب شده بود و انتظار همچین برخوردی رو نداشت:مثلا چی کار میخوای بکنی من با عصبانیت:اول پرتت میکنم بیرون بعد دیگه میری پشت سرتم نمیبینی شاهین درحالی که بدجور تو ذوقش خورده بود:خدانگهدار من درحالی که از پشت شونه هاشو گرفتم : چه لوسی بابا شوخی کردم عزیزم,ببخشید شاهین درحالی که معلوم بود خوشحاله:از دست تو ساعت تقریبا نزدیکای یک هست و مامانم داشت ناهار رو میچید,بابامم داشت کمک میداد,من و شاهین هم تو اتاق پذیرایی بودیم بابام گفت :پسرا بیاید ناهار,علیرضا شاهین جان
شاهین: نمیشه نیام بیا همینجا دوتایی غذا بخوریم من درحالی که شوخیم گرفته بود: دسه بابامو رد کنی سیاهو کبودت میکنه هاا و دستمو انداختم گردنش رفتیم تو آشپزخونه شاهین درحالی که از خنده من خنده اش گرفته بود: خوب بریم
بابام که طبق معمول جوکش گرفته بود: این دوتا مرغ عشق چرا دیر اومدن
مامانم درحالی که داشت پلو میکشید و یه پوزخندی زده بود به شاهین نگاه کرد: خوب عروس گلم چی میخوای
من درحالی که قیافه ام|: شده بود: مامااااان باباااااااااااا
شاهین درحالی که قرمز شده بود:هرچی باشه ممنون
من درحالی که تم جوک گرفتم ادای اون فیلمرو درآوردم: من از همون لحظه که دیدمت عاشقت شدم با من ازدواج میکنی
شاهین:چیزی نگفت فقط رنگش بنفش شد بابام:خوب دیگه بسه بچه ها شوخی بسه غذا سرد شد مشغول غذا خوردن بودیم که من به شاهین نگاه میکردم , خوشحال بودم که یک رفیق جدید پیدا کردم,اما کاش واسم میموند بعد غذا ساعت تقریبا دو بعداز ظهر بود,مثل یک پسر خوب کمک مامان بابا مشغول جمع کردن ظرفا بودم,رفتم بالاسر شاهین گفتم:پاشو کمک بده تنبل,عجب لش کرده واسه خودش و گوششو گرفتم زود زود زود بابام یک چشم غره بهم رفت که مهمونه ولش کن,منم از اینکه حسودیم شده بود چرا همینجوری نشسته و من دارم کار میکنم داد زدم گفتم: بابااااا,شاهین میخواد ظرفارو بشوره بابام که فهمیده بود من حسودیم گل کرده خواست ضایعم کنه : آقا شاهین راست میگه؟ من یهو یه نیشگون ریز ازش گرفتم: گفت آیی و سریع گفتم بفرما بابا خان درحالی که حرصش گرفته: علیرضا حالتو میگیرم وایسا حالا من درحالی که تونسته ام ضایعش کنم:لپشو میکشم اوووخی عزیییییزم,فعلا که حال خودت گرفته شده شاهین ظرفارو میشست منم خشک میکردم میزاشتم تو قفسه
شاهین: علیرضا داداش من باهات حال کردم من مغرور شده: معلومه چون من بهترینم و تا اومد چیزی بگه
من: البته من که هنوز باهات حال نکردم؟ که یکهو بهش برخورد من که تازه فهمیدم چه غلطی کردم,سریع پریدم دسمو گذاشتم رو شونه اش گفتم :ببخشید منظور بدی نداشتم
شاهین: دستت درد نکنه و معلوم بود سرد شده
من: رفتم نزدیکش و گفتم شاهین جون شوخی کردم شاهین معلوم بود حالش بده ولی از لوس بازیش اعصابم خورد شد من دوباره مغرور شده( خوب شد مغرور شدم ): چنگ انداختم تو موهاش اصن دلتم بخواد
شاهین: ولم کن بچه پرو
من: بسه دیگه عذر خواهی کردم عین دخترا خودتو لوس میکنی
شاهین:یقرو ول کن
من: بیخود بیخود,فک کردی پول خرج کنی من میام بعله آره؟
شاهین: بزا راستشو بگم آره
من: ینی کل این رفاقت کشک؟
شاهین : من اولش فکر میکردم میتونم راضیت کنم اما نمیدونستم اینجوری
من:دیدم جیب کاپشنتو, گردنبند پلاتین واسه من که تولدم نیست گرفتی اونوقت واسه داداشم که تولدشه ساعت مچی؟؟؟ یهو بابام اومد:بچه ها چاقو بدم خدمتتنون؟ من یقرو ولم کردم شاهین دسمو ول کرد
من:شوخی میکردیم
شاهین:راس میگه ساعت تقریبا دو دو نیم بود شاهین درحالی که کامل سرد بود: من دیگه رفع زحمت کنم من : خوش اومدی بابام:کجا؟ مامانم:جشن تولد نمیمونید؟ و شاهین راهی شد,بابام گفت: بچه تو نمیتونی دعوا نکنی؟؟ بروبیارش زود
من:باباااا باشه من در حال سریع رفتن: شاهیییییییییین,واسا کارت دارم
شاهین: چیه؟
من:بگو بفرمایید امرتون چییه؟
شاهین:مسخره,خدانگهدار
من:این جعبه گردنبندو دیدی؟ کافیه به داداشم بگم واسه جی ا ف ا ش گرفتی,قشنگ لهت میکنه
شاهین:بده بینم اونو من درحالی که حالت طنز گرفتم:نوچ,بیا بیاا کارت دارم شاهین میاد بالا اما معلومه کاملا یخچال شده ساعت سه شده و دیگه کم کم داره جشن شروع میشه,من هول کردم,میوه کم نیست خووب,این بشقابا قاشق چنگال,اوه اوه کیک رو هم باید بگیرم سریع لباس شیکامو میپوشم میرم سمت شیرینی پزی,کیک رو میگیرم یدونه کیک بامزه و خوشگل به سفارش خودم کیک رو رو میز آشپرخونه گذاشتم تا سر وقت ببرمش سر میزه تولد,چن نفر اومده بودن کم کم داشت زیاد میشد,من که دنبال شاهین میگشتم,کجا رفت این پسره؟ دیدم داره ظرفارو میچینه
من: آقا شاهین مرسی
شاهین: خواهش میکنم
من: شاهین من کارت دارم ها در دسترس باش داداشم اومد داخل یهو مبااااااااااااااارک تولدت مبااااااااااااااارررررررررررک,خوب دختر پسر اکثرا دوستا دانشگاه داداشم بودن جمعیتم تقریبا نه کم بود نه زیاد ینی اندازه همون کارت دعوت تولد اومده بودن من هی تو جمع نگاه میکردم ای بابا یه پسرم نیست ببینمش لذت ببرم,بدم میاد این دخترا اینجوری نگام میکنن,یه دختره زوم کرده بود رو من هی شوخیای لوس میکرد,چمیدونم مثلا پشت لبات سبز شده از این حرفا,ولی من تو فکر این بودم که بد با شاهین تا کردم,درسته حالا نمیشه عاشق و معشوقق بشیم اما رفیق که میشه شد و زیر چشمی تو تولد بهش نگاه میکردم که دیگه وقت آوردن کیک شد بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی و فووووووووووووت و بعدش دوباره من باید میرفتم و کادوها رو میدادم به داداشم و اونم تک تک باز میکرد و بعد هم کیک رو باید تو جمع تقسیم میکردم شروع کردم قطعات رو جدا کردن اون قسمتی که شبیه قلب بود رو جدا کردم تا بدم به شاهین , اگرچه این برخورد تقصیر خودش هم بود ولی خوب سنش ازم بیشتر بود منم نباید چنین رفتارای بچه گونه ایی میداشتم,رفتم نزدیکش و گفتم بفرمایید آقا شاهین بابت برخوردمم معذرت امروز روم خیلی فشار بود و سریع رفتم نشستم و مشغول خوردن سهم خودم شدم اینقدر غرق شده بودم که حواسم حتی به خوردن هم نبود همش میگفتم کاش بهتر باهاش برخورد میکردم,بیچاره یه هوسی بود اومده بود سراغش تازه مرتکب کاری هم که نشد خودشم فهمید اشتباه کرده.تصمیم گرفتم از دلش دربیارم آخرا تولد رفتم از پشت یهو بغلش کردم :شام مهمون منی تو اون رستوران شیکه
شاهین: نیام قاطی میکنی بیام اذیت میکنی باشه و باهم رفتیم غذا سفارش دادیم,
من :شاهین بیا پولت که صبح حساب کردی
شاهین: نگیرم که باز جوش میاری بگیرم خودم له میشم
من: بگیری من خوشحال میشم
و کلی بحث کردیم تا شب , فهمیدم که دخترارو با حربه پول و عشق گول میزده و با خیلی ها رابطه چیزی داشته,حالا خسته شده و تصمیم گرفته با پسرها این کارو بکنه اینکه واقعا هیچ عشقی تو دلش نیست و همش میل جنسی بوده کم کم بود که فهمیدم بعله یک تفاوتهایی هست بین اونکه واقعا این حس دوست داشتن روداره با این شاهین خان و امثال اون.

نوشته:‌علیرضا

Leave a Comment